<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نقاش خیابان بیست و سوم</title>
<link>http://judy.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 11:32:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;صدای دعوا که بلند شد،قند تو دهن،لیوان چایی رو گذاشتم و دو تا پله یکی خودمو
رسوندم بالا تا ببینم جریان از چه قراره.&lt;/span&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;پنج شنبه شبی بود و دکتر برای بدرقه ی یک مسافر رفته بود فرودگاه.من بودم و
هانیه همکارم و دختری که جدیدآ برای آشنا شدن با داروها و محیط داروخونه میاد.خانوم
تقریبا جا افتاده ای ایستاده بود روبروی هانیه و یک نفس سر هم داد می کشیدن!همهمه
به حدی شدید شده بود که حتی نمی فهمیدم موضوع از چه قراره!ظاهرآ دعوا سرقوطی سبز
رنگ روی پیشخون بود که مواد داخلش برای موهای سوخته شده از رنگ و فر استفاده می
شد.خانوم جا افتاده حدود پنج شش ماه قبل کرم مو رو خریداری کرده و حالا بعد از
رسیدن قوطی به نصف حجم اولیه اش اومده بود که این به موهای من نیفتاده و ریزش
موهام بیشتر شده و ما رو موظف به پرداخت 10 هزار تومنی که برای کرم پرداخته بود می
کرد!قطعآ حرفش زور بود،منتها از اونجا که هانیه هم به شدت عصبی شده بود و با همون
قدرتِ صدای زن سرش داد می کشید،نمی تونستم بهش بفهمونم موضوع رو به من بسپاره تا
سروته ش رو جمع کنم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعد از چند لحظه میانجی گری زن رو متقاعد کردم تا حرف اش رو به من بزنه و
هانیه رو فرستادم پایین.زن همچنان داد و بیداد میکرد و دنبال یک بزرگتر!می گشت تا
بتونه بهش شکایت کنه!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خودمو مسئول فنی و صاحب داروخونه جا زدم شاید بتونم آرومش کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-یعنی اینجا یک بزرگتر نداره؟!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-صاحب اینجا منم.حرفتونو بگین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-خانومه عزیز باید پولمو پس بدین.من کچل شدم با این کرمی که این خانوم بهم
داده.ده هزار تومنمو بدین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-مگه به زور ازتون پول گرفته؟حتمآ خودتون هم انتخاب کردین که پولو دادین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-این خانوم به زور کرمو داد.منم مجبور شدم بخرمش!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-پولو به زور از کیفتون برداشت؟نمی تونستین بگین نمی خوام و برین بیرون؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;وقتی دید نمی تونه با صحبت پولشو بگیره دوباره شروع به فریاد کشیدن و قرآن به
کمر زدن کرد!!!داد می کشید و فقط نگاه ش میکردم.آروم که شد دوباره پول کرم رو
خواست.آب پاکی رو ریختم رو دستش:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-برید از این داروخونه شکایت کنید،وقتی حرف غیر منطقی تون به جایی رسید تشریف
بیارین پولتونو بهتون می دم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نتونست چیزی بگه و تصمیم به رفتن گرفته بود .در همین بین دختری که جدیدآ میاد
داروخونه،اومد بالا و بی خبر از همه چیز و برای فیصله دادن دعوا شروع به سخنرانی
کرد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-ببینین خانوم محترم.به جای این همه دعوا کردن تشریف ببرین شنبه بیاین.الان
آقای دکتر که مسئول این داروخونه ان رفتن جایی و نیستن.شنبه بیاین که خودشون
باشن!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چشمام از حدقه در اومد!!زن که حالا به جلوی در هم رسیده بود براق شد و دوباره
وحشیانه به طرفم اومد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;-دروغگووووو!همتون یه مشت دروغگوییین.تو که اینجا کاره ای نیستی چرا حرف می
زنییییی؟!!!!بااااید پولمو بدین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 9.5pt; font-family: Tahoma;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;!ظاهرآ به جای اول برگشته بودیم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 11:32:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=396</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-395.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;فوج عظیمی از مردمه سرماخوردست که هر شب میریزن تو داروخونه و داروخونه ی
فسقلی ما که کم مونده نفس اش از این ازدحام بی سابقه بند بیاد.در واقع غافلگیر
کننده ترین اتفاقیه که توی امسال می تونست برای داروخونمون اتفاق بیفته و
افتاد.دیروز با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم اگه تا امروز تمام مردم منطقه
ی بلوار معلم مریض شده بودن-بلا استثنا- تا حالا باید این ازدحام فروکش می کرد.ولی
همچنان داروخونه ی یک وجبی ما و شبانه روزی جلوتر پر و خالی می شه و ما هم مث اسب
نسخه می پیچیم و نسخه رد می کنیم و شربت و آمپول به خورد ملت می دیم و شب با اعصاب
و استخون های پودر شده به خونه بر می گردیم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آنفولانزای خوکی همه رو ترسونده.یارو تا آب دماغ اش آیزون می شه می دوه
دکتر و دکتر هم دو تا قرص و شربت و یک آمپول هم تنگ همش می ذاره تو نسخه ی مریض و
می فرستش بیرون.سفارش دارومون دیدن داشت!تمام موجودی انبارمون که برای دست کم دو
هفته سفارش شده بود- اعم از شربت و آمپول و سرم- به شب دوم این حادثه نرسیده تموم
شد!دکتر شوک زده و ذوق زده به چک هایی فکر می کرد که امیدی به پاس شدنش نبود و
توهمین چند شب خیال اش رو راحت کرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10.5pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;خلاصه دکتر به شدت از این اتفاق ذوق زده و ما پرسنل به شدت دست به دعا
برداشتیم تا زودتر بارونی چیزی بیاد و این ویروس های لعنتی و تموم نشدنی رو با حاک
یکسان کنه!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 12:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=395</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-395.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;از هر چی سِرُم مو و بناول و کوفت و مرگ خسته شده بودم.ریزش موهام بند نمی
اومد تا اینکه به پیشنهاد یک دوست تصمیم گرفتم حنا رو امتحان کنم!در یک حرکت
انتحاری مقداری حنا خریدم و تا هر قسمت بدن که احتمال داشت رنگ عوض کنه رو به حنا
بستم!موهامو حنا می مالیدم و قیافه ی همسر عزیز رو تجسم میکردم وقتی منو با اون
موهای شرابی شده می بینه و چه لذتی از دیدن موهای جدید همسرش بهش دست می ده!سعی
کردم تا جایی که صبرم جا داره حنا رو از سرم نشورم تا حسابی خوش رنگ و فشن بشه!بعد
از حدود چهار ساعت پلاستیک از سر برداشته شد و موها شسته!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;قیافه آقای همسر دیدن داشت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;وقتی فهمید زن عزیزش چه حنابندون عظیمی برپا کرده و چه موهای خوش رنگی برای
خودش ساخته کم مونده بود پس بیفته!اموها نه تنها شرابی که چنان قرمز افتضاحی شده
بود که مایه ی سرافکندگی خودم شده بودم!!خودمو تو آینه نگاه می کردم و از اون همه
مسخره شدن می خندیدم!قیافه ی همسر عزیز واااقعآ دیدن داشت!با نامیدی توی اینه
نگاهم میکرد و راههای قابل اجرا برای پوشوندن اون افتضاح رو جلوی پام می ذاشت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;اوایل دائم از اینکه چنین دختر تیزهوش و زرنگی!هستم و آرزو داره تو زندگی
مشترکمون در کنارش باشم ابراز مسرت میکرد ولی حالا و بعد از ازدواجمون و هر چی
زمان به جلو پیش می ره کم کم داره به این نتیجه می رسه که چه جور به نامردی رفتم
توی پاچه اش و هیچ راه برگشتی براش نمونده!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 06:36:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=394</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;نمی تونم بگم چون دارم روزه می گیرم به رکود افتادم چون بر طور سرانگشتی هم
حساب می کنم بیشتر از یک ماه می شه که در ِ این وبلاگ نیمچه تخته شده.منتها برنامه
هام عوض شده.وقتی برای اینجا ندارم.از صبح که می رم داروخونه تا افطار رو می مونم
و بعد افطار رو در خدمت همسر و خانواده قرار می گیریم.در واقع یک مرگ تدریجی برای
این وبلاگ به حساب میاد که دیگه مادری بالا سر خودش نمی بینه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;با توجه به نزدیک شدن ایام تولد صاحب وبلاگ تقریبآ خودمو آماده ی هر نوع سورپریز
پیشاپیش از جانب همسر عزیز کرده بودم!منتها از اونجا که دو روزی می شد در تحریم
صمیمیت به سر می برد احتمال داشت برای شکستن تحریم هر چه زودتر دست به همچین کاری
بزنه!پیش بینی ام درست بود.با هزار برنامه ریزی و دست تو یه کاسه کردن با فرزانه کشوندنم
به یک مغازه ی دوچرخه فروشی تا واسم دوچرخه بخره!جای توضیح داره که صاحب این وبلاگ
از عنفوان کودکی عاشق دوچرخه بوده منتها از&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;اونجا که وضع مالی پدر خانواده خیلی انچنانی نبوده و خرید یک دوچرخه مساوی
بوده با خرید سه تای دیگه که عمرا در جیب پدر همچین پولی پیدا نمی شده،کودک سالهای
کودکی رو با دوچرخه ی شهبد پسر همسایه بغلی سر می کنه و اونقدر دوچرخه ی پسرک رو
توی باغچه می اندازه و چراغ عقب می شکنه تا یک دوچرخه باز حرفه ای بین بچه های محل
تلقی می شه ولی تموم شدن اون سالها و اسباب کشی از اون محله و بزرگ شدنها همه چیز
رو پاک می کنه و دختر با داشتن بیست و اندی سال سن همچنان در رویای کودکی دوچرخه
داشتن می سوزه و با حسرت از آرزوهای سوخته اش حرف می زنه!همسر دخترک تصمیم می گیره
رویای دختر رو به واقعیت نزدیک کنه و در یک هدیه ی کاملآ شوک کننده دختر رو به
آرزوی کودکی اش می رسونه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;داستان درست بعد از خارج شدن از مغازه ی دوچرخه فروشی شروع می شه!ظاهرآ اندازه
ی دوچرخه برای پشت ماشین یک کم بزرگه و همسر دختر پیشنهاد می ده تا خونه دوچرخه رو
رکاب بزنه ولی دختر مصرانه می خواد اینکار رو خودش انجام بده!برای امتحان یک دور
جلوی مغازه می زنه تا رکاب دوچرخه دستش بیاد و راه می افتن.در اینجا یک نکته وجود
داشت اونم اینکه دخترک بعد از سالهای کودکی دیگه هرگز پشت دوچرخه ای که ننشسته بود
هیچ،عمرآ پشت یک دوچرخه ی دنده ای هم ننشسته بود!تمام طول مسیر به
ننگ و خنده داری گذشت تا رسیدن به اول پل هاشمیه که باید پل رو رکاب می زد و می
رفت بالا!تنها امید این بود که شوهر دختر پشت سرش آروم رانندگی میکرد تا اتفاقی
نیفتاده والا با اون وضع بالا رفتن از پل امیدی به زنده موندن و له نشدنش توسط
ماشینهای روی پل نبود!فکر نمی کنم کسی از پشت سرش رد شد و دل و رودش از خنده
نترکید!پل به سراشیی رسید!عمرآ نه از دنده ها سر در میاورد نه به فکرش می رسید این
دنده ها می تونه خاصیت جدی ای داشته باشه!!با سرعت به سمت پایین فرود می اومد با
این احتمال که هر لحظه تعادلش بهم بخوره و یک کامیون از روی مغزش رد بشه!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;دخترک به رویای کودکی اش رسیده بود منتها هیچ وقت با خودش فکر نمی کرد لحظه ای
هم پیش بیاد که از داشتن آرزوی کودکی اش به گه خوردن افتاده باشه!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;کنکور کارشناسی ناپیوسته ی امسال هم به خیر و خوشی برگزار شد،منتها عده ای از شرکت کنندگان به علت سرخوشی بیش از حد،عصر پنج شنبه به خود اومدند و برای گرفتن کارت ورود به جلسه از طریق اینترنت اقدام کردن ولی متوجه شدند امتحان صبح همون روز برگزار شده بوده!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;اونقدر خندیدم که عصب های باورم از کار افتاد!موضوع برام زیاد دردآور نبود چون تقریبآ تمام انگیزه ام رو برای شرکت کردن تو کنکور از همون روزی که بیکاری و بی پولی بهم فشار اورد،از دست داده بودم!تنها کسی که وادارم میکرد برای شرکت تو کنکور مجید بود.نمی گم خوشحالم و راضی از همینی که هستم منتها تا وقتی که اونقدر پول نداشته باشم که دغدغه ی پول واسم از بین نره نمی رم دنبال درس.فقط بیست روز بیکار موندم ولی به جرات قسم می خورم بیست روز از بدترین روزهای عمرم رو گذروندم.یادم نمی ره روز مادر چقدر تو خیابون عر زدم و گریه کردم!حتی اونقدر پول نداشتم که بتونم چیزی که دوست دارم رو واسه مامانم بخرم!مسخره بود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;حتی تصور اینکه یکبار دیگه مجبور شم کار و استقلال مالی ام رو از دست بدم واسم کابوسه.با خودم می گفتم می رم مسافر کشی می کنم ولی تن به پول توجیبی گرفتن از مامان و شوهرم نمی دم!!خوشبختانه اون بدترین روزا گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;واقعیت اینه که درس خوندن-لاقل تو کشورما-فقط یک پشتوانه ی مالی می خواد یا یک پشتوانه ی کاری بعد از تموم شدن درس.منی که می دونم درسم تموم بشه شدم یک لیسانسه ی خوشحال که کلی خرج کردم و حالا نه کار دارم نه پول،انگیزم چیه از اون درس خوندن؟!دو سال رو خرج تحصیلم کردم و کاری که انجام می دادم رو از دست دادم،حالا با خوش شانسی یک جا کار پیدا می کنم،خیلی حقوق بگیرم طبق قانون کاره با چندر غاز اضافه حقوق که شاید سرجمع سیصد چهارصد تومن بشه.چه فرق می کنه با الان و کار کردن با مدرک کاردانی ام؟فقط خوشحالم که لیسانسم تو جیبمه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#330000&gt;از اونجا که این دختر شدیدآ طمع پول پیدا کرده اجازه می ده مدرک لیسانس اش یک چند سالی بیشتر پیش دانشگاه بمونه تا در سالهای اینده بدون دغدغه ی مالی و فکری بره و شر اون دو سال و شاید دو سال بعدی اش رو بکنه و مدرک اش رو بگیره و با خیال راحت بیاد بشینه تو خونه ی شوهرش و کهنه ی بچه هاشو عوض کنه!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 13:13:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;

&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعد از کلی بالا پایین کردن،آخر هم بر گشتم همون جایی که از روز اول بودم!!هر
شب که شلوغی بیش از حد کار جدید بهم فشار می آورد یا بهم میگفتن با این قفسه دارو
چکار کن یا فلان داروها رو کجا بچین و امثال این کارها دلم می خواست از حرص بمیرم
و مث یه جوجه نسخه پیچ باهام رفتار نکنن!!!انصافن اونا هم دکتر ماهی داشتن و خوب
هوامو داشت ولی هر کار میکردم آبم با نسخه پیچ دیگه شون تو یه جوب نمی رفت.اونم
چی؟!یه راستیه دو آتیشه که هر شب بعد از اخبار ساعت 9 واسمون یک سخنرانی پر طمطراق
و حرص درآر میکرد در باب انتخابات و به حق بودن همه چیز و خوشحال از زندگی کردن تو
همچین بهشت برینی و خنک شدن دلش از ضایع شدن اون همه دختر و پسر بی حیای سبز
بند!!!حالا فکر کن آخر شب شده و از خستگی نمی تونی رو پات واستی و باید بشینی
خزعبلات همچین موجودی رو گوش کنی و حرص بخوری!شب اول که رفت رو منبر دیدم بد دارم خودمو
می جوئم،بیشتر هم لجم می گرفت که می دیدم هیچکی یه کلمه جلو این در نمیاد.چند شب
که گذشت فهمیدم ظاهرآ اون بساط هر شبه بود و همه به مزخرفاتش عادت کردن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;به بهانه ی نسخه های ثبت نشده ی داروخونه ی قبلی هر روز صبح می رفتم اونجا و
با دکتر از کار جدیدم می گفتم و با بچه ها درد دل میکردم که چقدر دلم تنگه اینجا
شده!!!کبوتر جلد شده بودم!هر جا ولم میکردن بر می گشتم جای
اولم!خلاصه ده روزی رو به همین نکبت باری سر کردم تا در یک آخر شبی که دل تنگی بد
بهم زور آورده بود،در یک قوطی قرص مولتی ویتامین خارجی رو باز کردم تا از روش
بشمارم و به مریض بدم.دقیقآ از همین قرص تو داروخونه ی قبلی داشتیم و تاریخ اش
نزدیک بود و دکتر گفته بود تا می تونیم از این بفروشیم.واسه همین هر کدوم از من و
دکتر که مخ مریضی رو می زدیم و از اون قرص می فروختیم،کلی واسه اون یکی کرکری می
خوندیم و توانایی مخ زنی مونو به رخ هم می کشیدیم!به محضی که سر قوطی باز شد و بوی
قرص توی دماغم پیچید احساس کردم دلم می خواد همه چیز رو همون جا ول کنم و تا
داروخونه ی قبلی رو بدوئم و به دکتر بگم دیگه دنبال نیروی جدید نگرد!حالم داشت از
دلتنگی بهم می خورد!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;همون جا گفتم برمی گردم حالا همه می خواد بگن کم آورد و خودشو ضایع
کرد!خوشبختانه پیشنهاد برگشت با استقبال خوب دکتر مواجه شد.خوشبختانه تر اینکه
ظاهرآ اون نوستالژی خیلی به موقع سراغم اومده بود؛دکتر یه نسخه پیچ دبش و شلاقی
پیدا کرده بود و می خواستن قرارداد رو ببندن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;هر چی بود و هر چی شد الان کار قبلیم رو انجام می دم،منتها اونقدر صمیمی به
همه چیز نگاه و کار می کنم که انگار همه چیز از نو شروع شده!به دکتر گفتم فقط من ِ
غرغرو به اینجا تعلق دارم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;هر چی باشه با رفتنم تاریخچه ی دو ساله ی این داروخونه زیر سئوال می ره!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 05:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=391</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;کمتر از یک هفته ای می شه که
دارم تو یک داروخونه ی جدید کار می کنم.یک داروخونه ی یه ذره بزرگتر ولی بی نهایت
شلوغتر از داروخونه ی قبلی!یک داروخونه درست وسط شلوغ ترین مرکز پزشکای مشهد یعنی
خیابون احمد اباد.روز اول که رسمآ تیکه های متلاشی شده ام رو به خونه رسوندم!هنوز
حس غربتم از بین نرفته.وقتی می بینم همه با هم آشنان و صمیمی با هم احوالپرسی می
کنن و از گذشته ای که من توش نبودم با هم صحبت می کنن دلم کوچیک می شه.مث سگ دلم
واسه اون داروخونه و بچه ها و مریضامون تنگ شده.صبح ها بیکارم و می رم داروخونه ی
قبلی پیش دکتر و بچه ها.از داروخونه ی جدید واسشون می گم و در مورد داروهایی که
دارن و نمی شناسم از دکتر سئوال می کنم.دلم واسه غر زدن و دعوا کردن باهاش تنگ
شده.بهش غر بزنم و آخر هم بخنده و بگه خسته نشدین این همه غر زدین؟!دلم می خواد
برگردم اونجا.اینجا همه چیزش غریب و یه جور دیگه ست.اونجا واسه خودم شاهی می
کردم!!همه چیز دست خودم بود.حس نمیکردم یک نسخه پیچم که باید سرم تو کار خودم باشه
و آسه برم و آسه بیام.انگار داروخونه ی خودم بود.از حساب کتابا گرفته تا جنسایی که
می خریدیدم و رابطم با ویزیتورا و برخورد مریضا.اونقدر همه کاره بودم که مریضای
همیشگی مون هم باورشون شده بود من خانوم دکتر اونجام!!!حالا اینجا فقط یک نسخه
پیچم که باید فقط نسخه بخونم و دارو توی سبد بچینم و با داروهای جدیدتر آشنا
بشم.اعصابم خورد می شه وقتی می بینم اینجا یه نفر مث کار قبلی من تو اون داروخونه
رو انجام می ده و به من دستور می ده چه کاری رو باید انجام بدم و واسم تعیین تکلیف
می کنه!حرصم میگیره!یه عمر خودم اینکاره بودم!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بهر حال باید یه مدت کوچیک تحمل کنم تا توانایی هام واسشون بالقوه بشه!!فعلآ
از موقعیت جدید استفاده می کنم و داروهای جدیدی که دارن و تا حالا ندیده بودم رو
واسه خودم می نویسم و استفادشون رو می پرسم.این داروخونه ی شلوغ با داروهای زیاد و
متنوع اش جای خوبی واسه یه کم بیشتر یاد گرفتنه! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 11:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعد از یک مسافرت دو نفره ی یک هفته ای به شمال و تهران باز افتادم تو این چرخ
دنده ی لعنتی که وادارم می کنه مث خر عصاری اروم اروم دور خودم بچرخم و هرروز پیرتر
و زشت تر و افتاده تر بشم.نمی دونم چه مرگمه ولی هر مرگم بود از داروخونه اومدم
بیرون!نه کار جدیدی دارم نه درآمد جداگانه ای!منتظر نشستم تا آخر ماه بشه و موعد
قسطام برسه و احساس کنم چقدر اون زندگی تکراری و مزخرف می ارزید به این زندگی
تکراری تر و جیب های خالی از پول!نمی دونم چی شد؛فقط می دونم با هم لج کردیم!من و
دکتر!ازش خواستم حقوقمو زیاد کنه.اونم گفت لاقل تو شرایط فعلی نمی تونه.می دونستم
که می تونه.دو سال مث خر پله های اون داروخونه رو بالا پایین رفته بودم و مث کار
خودم واسش دل سوزونده بودم.از درآمد بیشتر داروخونه ذوق زده می شدم و از کم کار
کردن ِ یک شب اعصابم خورد می شد!احمق بودم!مث یک بچه ی مسخره بهم برخورد و گفتم
نمیام.بهم زنگ زد که با عوض کردن جای داروخونه و بهتر شدن شرایط می تونه حقوقمو
زیاد کنه ولی انگار خستگی ِ اون روزمرگی ها و احساس بی ارزش شدن بعد اون همه
دلسوزی،مخ ام رو پوسونده بود!گفتم نمیام.هنوز هم می گم نمیام.بیکار نشستم تو خونه
و از بیکاری مث سگ هار می غرم و باز هم برنمی گردم داروخونه.توقع نداشتم.حرصم
گرفت.باهاش لج کردم.لج کردنی که دودش فقط تو چشم خودم می ره و ولی باز هم حاضر
نیستم برگردم.هنوز نسخه پیچ جدیدی پیدا نکرده.می دونم چقدر کار اونجا زیادتر و سخت
تر شده ولی باز هم حاضر نشد حقوقمو زیاد کنه.انگار اونم لج کرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;فعلآ که بیکارم و در و دیوار خونه رو برانداز می کنم ولی می دونم آخرش یا کم
میارم یا تا کارد به استخونم نرسیده یک کار جدید پیدا می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 13:15:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;همه چیز از یک بعد از ظهر چرتی،با تموم شدن جومونگ شروع شد!پرتقال توی بشقاب
رو پوست می گرفتم که چشم تو چشم یک موجود غریبه موندم!اما داستان واقعی دقیقآ از
لحظه ای شروع شد که فریادهای موش موش عاطفه خونه رو به لرزه در آورد!در چند صدم
لحظه،تمام پاهای آویزون از مبل ها زیر صاحبان پاها جمع شد!تنها سئوالی که بیشتر از
وجود خود موش ذهن همه رو درگیر کرده بود،پشتکارش بود برای رسوندن خودش به طبقه ی
سوم یک ساختمون،یعنی دقیقآ جایی که اسم اش خونه ی ما بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;گروه امداد به سرپرستی خانم همسایه ی طبقه دوم و گربه ی دردونه اش جلوی در
ظاهر شدن!گربه ی پروار شده رو روی زمین گذاشتن تا وارد خونه بشه و موش رو ناکار
کنه،،منتها یک مشکل کوچیک وجود داشت و اون اینکه در همون لحظه ی اول گربه دو پا
داشت و دوپا قرض کرد و خودشو سراسیمه به پایین رسوند!!ساعتها وقت صرف شد ولی هیچ
کلکی نتونست گربه ی متهور داستان ما رو وادار کنه تا برای گرفتن موش وارد خونه ی
ما بشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;پروژه ی چسب موش ایده ی بعدی بود!البته در این قسمت داستان هم ما به مقداری
مشکل برخوردیم و اون اینکه زودتر از موش،ادمهای خونه بودن که پاهاشون روی این
چسبها می چسبید و اگه مراسم گرفتن این موش دو روز بیشتر ادامه پیدامیکرد،قطعآ دیوارهای
دو طرف ِساختمون از شدت چسبنده شدنِ همه جا بهم می رسید!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;آخرین بار در یک شب بارونی و پر رعد و برق بود که دوباره سروکله ش پیدا شد.اولین
نفر فرزانه بود که فکر کرده بود یکی از همسترها رو دیده که برای خودش زیر مبل می
چرخه.منتها هیچ همستری بیرون از آکواریومش نبود!جارو به دستان و پارچه به
دستان،منطقه ی مشاهده شده رو به محاصره در آوردن!آسمون می غرید و موش داستان ما
جیغ کشان از این مبل به اون مبل می دوید و با چشمهای هراسون به جمعیت محاصره کننده
نگاه میکرد!در آخرین لحظه ای که فکر میکرد خودشو به یک جای امن رسونده،یک تیکه
مقوای آغشته به چسب به سمت اش روونه شد!چسب درست لحظه ای بهش رسید که دمش رو
نتونسته بود از منطقه ی خطر رد کنه و به چسب ها چسبید!هنوز لحظه ای رو که با چشمهای
موجدار از اشک به مامان نگاه میکرد رو فراموش نمی کنم.با یک حرکت به باغ روبروی
خونه پرتاب شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;راستش هنوز هم یک سئوال ذهنم رو درگیر کرده که اون اشکهای توی چشمش بخاطر ترس از
ارتفاعش بود یا از بارون بدش می اومد؟!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://judy.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; color: rgb(51, 0, 0);&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چند مدت قبل دکتر برای کاری مجبور شد به شهرستان بره.از اونجا که نمی شد
داروخونه بدون مسئول فنی بچرخه،مجبور شدیم یک مسئول فنی بگیریم.مسئول فنی جدید یک خانم
دکتر داروساز بودن که دقیقآ هر دو هم سن بودیم!تا ظهر مث بنز کار کردیم و نسخه
پیچیدیم و قیمت زدیم و مشتری ها رو جواب دادیدم و خانم دکتر روی صندلی نشست و
دستور روی داروها نوشت.(کاری که همیشه خودم میکردم ولی حالا که دکتر نبود و باید
به مسئول فنی جدید پول می دادیم،خانم دکتر اینکار رو انجام می داد.)با خودم که یک
سر انگشتی حساب کردم دیدم کاری رو که من هر روز انجام می دم با چندر غاز حقوق،همین
خانم دکتر انجام می ده با این تفاوت که دیگه نسخه رو هم نمی پیچه و با مشتری
سروکله نمی زنه.منتها با یک حقوق بالای یک میلیون تومن و فلان قدر.تنها فرق کوچیک
موضوع تو این بود که اون خانم دکتر بود و سالها درس خونده ولی من خودمو به یک
کاردانی زپرتی راضی کرده بودم و شده بودم یک نسخه پیچ معمولی که سر ماه چندرغاز می
گرفت و همشو می داد بالای قسط هاشو و فقط پول یک بنزین ته جیب اش می موند!فقط گفتم
خاک دو عالم به سر من!تا چندین روز چنان دپرسی حادی سراغم اومده بود که تصمیم
گرفته بودم کار داروخونه رو ول کنم و بچسبم به کنکور امسال!با خودم گفتم دختر
حسابی یک عمر هندونه دادن زیر بغلت که ماشالا به این همه استعداد و تیزهوشی،به
کارت که نیومد هیچ،هوا هم برت داشت که حتما یک خری هستی و سفت و سخت دنبال درس رو
نگرفتی و شدی اینی که الان هستی!از اون روز دارم مث خر خودمو سرزنش می کنم و حسرت
بی خیالی ها رو می خورم.تنها راهی که دارم،دلخوش کردن به این کنکور قریب الوقوعه
که می تونه بار یک سرزنش یا پیشرفت رو جلوی پام بذاره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 0);&quot;&gt;باید تو این دو و نیم ماه غیرت خودمو بسنجم!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 10:48:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=judy&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>judy</dc:creator>
<guid>http://judy.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
