تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

صدای دعوا که بلند شد،قند تو دهن،لیوان چایی رو گذاشتم و دو تا پله یکی خودمو رسوندم بالا تا ببینم جریان از چه قراره.

پنج شنبه شبی بود و دکتر برای بدرقه ی یک مسافر رفته بود فرودگاه.من بودم و هانیه همکارم و دختری که جدیدآ برای آشنا شدن با داروها و محیط داروخونه میاد.خانوم تقریبا جا افتاده ای ایستاده بود روبروی هانیه و یک نفس سر هم داد می کشیدن!همهمه به حدی شدید شده بود که حتی نمی فهمیدم موضوع از چه قراره!ظاهرآ دعوا سرقوطی سبز رنگ روی پیشخون بود که مواد داخلش برای موهای سوخته شده از رنگ و فر استفاده می شد.خانوم جا افتاده حدود پنج شش ماه قبل کرم مو رو خریداری کرده و حالا بعد از رسیدن قوطی به نصف حجم اولیه اش اومده بود که این به موهای من نیفتاده و ریزش موهام بیشتر شده و ما رو موظف به پرداخت 10 هزار تومنی که برای کرم پرداخته بود می کرد!قطعآ حرفش زور بود،منتها از اونجا که هانیه هم به شدت عصبی شده بود و با همون قدرتِ صدای زن سرش داد می کشید،نمی تونستم بهش بفهمونم موضوع رو به من بسپاره تا سروته ش رو جمع کنم!

بعد از چند لحظه میانجی گری زن رو متقاعد کردم تا حرف اش رو به من بزنه و هانیه رو فرستادم پایین.زن همچنان داد و بیداد میکرد و دنبال یک بزرگتر!می گشت تا بتونه بهش شکایت کنه!!

خودمو مسئول فنی و صاحب داروخونه جا زدم شاید بتونم آرومش کنم.

-یعنی اینجا یک بزرگتر نداره؟!!

-صاحب اینجا منم.حرفتونو بگین!

-خانومه عزیز باید پولمو پس بدین.من کچل شدم با این کرمی که این خانوم بهم داده.ده هزار تومنمو بدین.

-مگه به زور ازتون پول گرفته؟حتمآ خودتون هم انتخاب کردین که پولو دادین.

-این خانوم به زور کرمو داد.منم مجبور شدم بخرمش!!!!

-پولو به زور از کیفتون برداشت؟نمی تونستین بگین نمی خوام و برین بیرون؟

وقتی دید نمی تونه با صحبت پولشو بگیره دوباره شروع به فریاد کشیدن و قرآن به کمر زدن کرد!!!داد می کشید و فقط نگاه ش میکردم.آروم که شد دوباره پول کرم رو خواست.آب پاکی رو ریختم رو دستش:

-برید از این داروخونه شکایت کنید،وقتی حرف غیر منطقی تون به جایی رسید تشریف بیارین پولتونو بهتون می دم.

نتونست چیزی بگه و تصمیم به رفتن گرفته بود .در همین بین دختری که جدیدآ میاد داروخونه،اومد بالا و بی خبر از همه چیز و برای فیصله دادن دعوا شروع به سخنرانی کرد:

-ببینین خانوم محترم.به جای این همه دعوا کردن تشریف ببرین شنبه بیاین.الان آقای دکتر که مسئول این داروخونه ان رفتن جایی و نیستن.شنبه بیاین که خودشون باشن!!!

چشمام از حدقه در اومد!!زن که حالا به جلوی در هم رسیده بود براق شد و دوباره وحشیانه به طرفم اومد.

-دروغگووووو!همتون یه مشت دروغگوییین.تو که اینجا کاره ای نیستی چرا حرف می زنییییی؟!!!!بااااید پولمو بدین!

 

!ظاهرآ به جای اول برگشته بودیم

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت توسط جودی| |