تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

فوج عظیمی از مردمه سرماخوردست که هر شب میریزن تو داروخونه و داروخونه ی فسقلی ما که کم مونده نفس اش از این ازدحام بی سابقه بند بیاد.در واقع غافلگیر کننده ترین اتفاقیه که توی امسال می تونست برای داروخونمون اتفاق بیفته و افتاد.دیروز با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم اگه تا امروز تمام مردم منطقه ی بلوار معلم مریض شده بودن-بلا استثنا- تا حالا باید این ازدحام فروکش می کرد.ولی همچنان داروخونه ی یک وجبی ما و شبانه روزی جلوتر پر و خالی می شه و ما هم مث اسب نسخه می پیچیم و نسخه رد می کنیم و شربت و آمپول به خورد ملت می دیم و شب با اعصاب و استخون های پودر شده به خونه بر می گردیم!

آنفولانزای خوکی همه رو ترسونده.یارو تا آب دماغ اش آیزون می شه می دوه دکتر و دکتر هم دو تا قرص و شربت و یک آمپول هم تنگ همش می ذاره تو نسخه ی مریض و می فرستش بیرون.سفارش دارومون دیدن داشت!تمام موجودی انبارمون که برای دست کم دو هفته سفارش شده بود- اعم از شربت و آمپول و سرم- به شب دوم این حادثه نرسیده تموم شد!دکتر شوک زده و ذوق زده به چک هایی فکر می کرد که امیدی به پاس شدنش نبود و توهمین چند شب خیال اش رو راحت کرد!

خلاصه دکتر به شدت از این اتفاق ذوق زده و ما پرسنل به شدت دست به دعا برداشتیم تا زودتر بارونی چیزی بیاد و این ویروس های لعنتی و تموم نشدنی رو با حاک یکسان کنه!

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط جودی|

از هر چی سِرُم مو و بناول و کوفت و مرگ خسته شده بودم.ریزش موهام بند نمی اومد تا اینکه به پیشنهاد یک دوست تصمیم گرفتم حنا رو امتحان کنم!در یک حرکت انتحاری مقداری حنا خریدم و تا هر قسمت بدن که احتمال داشت رنگ عوض کنه رو به حنا بستم!موهامو حنا می مالیدم و قیافه ی همسر عزیز رو تجسم میکردم وقتی منو با اون موهای شرابی شده می بینه و چه لذتی از دیدن موهای جدید همسرش بهش دست می ده!سعی کردم تا جایی که صبرم جا داره حنا رو از سرم نشورم تا حسابی خوش رنگ و فشن بشه!بعد از حدود چهار ساعت پلاستیک از سر برداشته شد و موها شسته!

قیافه آقای همسر دیدن داشت!

وقتی فهمید زن عزیزش چه حنابندون عظیمی برپا کرده و چه موهای خوش رنگی برای خودش ساخته کم مونده بود پس بیفته!اموها نه تنها شرابی که چنان قرمز افتضاحی شده بود که مایه ی سرافکندگی خودم شده بودم!!خودمو تو آینه نگاه می کردم و از اون همه مسخره شدن می خندیدم!قیافه ی همسر عزیز واااقعآ دیدن داشت!با نامیدی توی اینه نگاهم میکرد و راههای قابل اجرا برای پوشوندن اون افتضاح رو جلوی پام می ذاشت!

اوایل دائم از اینکه چنین دختر تیزهوش و زرنگی!هستم و آرزو داره تو زندگی مشترکمون در کنارش باشم ابراز مسرت میکرد ولی حالا و بعد از ازدواجمون و هر چی زمان به جلو پیش می ره کم کم داره به این نتیجه می رسه که چه جور به نامردی رفتم توی پاچه اش و هیچ راه برگشتی براش نمونده!!!

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت توسط جودی| |