نمی تونم بگم چون دارم روزه می گیرم به رکود افتادم چون بر طور سرانگشتی هم
حساب می کنم بیشتر از یک ماه می شه که در ِ این وبلاگ نیمچه تخته شده.منتها برنامه
هام عوض شده.وقتی برای اینجا ندارم.از صبح که می رم داروخونه تا افطار رو می مونم
و بعد افطار رو در خدمت همسر و خانواده قرار می گیریم.در واقع یک مرگ تدریجی برای
این وبلاگ به حساب میاد که دیگه مادری بالا سر خودش نمی بینه! با توجه به نزدیک شدن ایام تولد صاحب وبلاگ تقریبآ خودمو آماده ی هر نوع سورپریز
پیشاپیش از جانب همسر عزیز کرده بودم!منتها از اونجا که دو روزی می شد در تحریم
صمیمیت به سر می برد احتمال داشت برای شکستن تحریم هر چه زودتر دست به همچین کاری
بزنه!پیش بینی ام درست بود.با هزار برنامه ریزی و دست تو یه کاسه کردن با فرزانه کشوندنم
به یک مغازه ی دوچرخه فروشی تا واسم دوچرخه بخره!جای توضیح داره که صاحب این وبلاگ
از عنفوان کودکی عاشق دوچرخه بوده منتها از
اونجا که وضع مالی پدر خانواده خیلی انچنانی نبوده و خرید یک دوچرخه مساوی
بوده با خرید سه تای دیگه که عمرا در جیب پدر همچین پولی پیدا نمی شده،کودک سالهای
کودکی رو با دوچرخه ی شهبد پسر همسایه بغلی سر می کنه و اونقدر دوچرخه ی پسرک رو
توی باغچه می اندازه و چراغ عقب می شکنه تا یک دوچرخه باز حرفه ای بین بچه های محل
تلقی می شه ولی تموم شدن اون سالها و اسباب کشی از اون محله و بزرگ شدنها همه چیز
رو پاک می کنه و دختر با داشتن بیست و اندی سال سن همچنان در رویای کودکی دوچرخه
داشتن می سوزه و با حسرت از آرزوهای سوخته اش حرف می زنه!همسر دخترک تصمیم می گیره
رویای دختر رو به واقعیت نزدیک کنه و در یک هدیه ی کاملآ شوک کننده دختر رو به
آرزوی کودکی اش می رسونه! داستان درست بعد از خارج شدن از مغازه ی دوچرخه فروشی شروع می شه!ظاهرآ اندازه
ی دوچرخه برای پشت ماشین یک کم بزرگه و همسر دختر پیشنهاد می ده تا خونه دوچرخه رو
رکاب بزنه ولی دختر مصرانه می خواد اینکار رو خودش انجام بده!برای امتحان یک دور
جلوی مغازه می زنه تا رکاب دوچرخه دستش بیاد و راه می افتن.در اینجا یک نکته وجود
داشت اونم اینکه دخترک بعد از سالهای کودکی دیگه هرگز پشت دوچرخه ای که ننشسته بود
هیچ،عمرآ پشت یک دوچرخه ی دنده ای هم ننشسته بود!تمام طول مسیر به
ننگ و خنده داری گذشت تا رسیدن به اول پل هاشمیه که باید پل رو رکاب می زد و می
رفت بالا!تنها امید این بود که شوهر دختر پشت سرش آروم رانندگی میکرد تا اتفاقی
نیفتاده والا با اون وضع بالا رفتن از پل امیدی به زنده موندن و له نشدنش توسط
ماشینهای روی پل نبود!فکر نمی کنم کسی از پشت سرش رد شد و دل و رودش از خنده
نترکید!پل به سراشیی رسید!عمرآ نه از دنده ها سر در میاورد نه به فکرش می رسید این
دنده ها می تونه خاصیت جدی ای داشته باشه!!با سرعت به سمت پایین فرود می اومد با
این احتمال که هر لحظه تعادلش بهم بخوره و یک کامیون از روی مغزش رد بشه!! دخترک به رویای کودکی اش رسیده بود منتها هیچ وقت با خودش فکر نمی کرد لحظه ای
هم پیش بیاد که از داشتن آرزوی کودکی اش به گه خوردن افتاده باشه!!!
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت
توسط جودی| |

