تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

بعد از کلی بالا پایین کردن،آخر هم بر گشتم همون جایی که از روز اول بودم!!هر شب که شلوغی بیش از حد کار جدید بهم فشار می آورد یا بهم میگفتن با این قفسه دارو چکار کن یا فلان داروها رو کجا بچین و امثال این کارها دلم می خواست از حرص بمیرم و مث یه جوجه نسخه پیچ باهام رفتار نکنن!!!انصافن اونا هم دکتر ماهی داشتن و خوب هوامو داشت ولی هر کار میکردم آبم با نسخه پیچ دیگه شون تو یه جوب نمی رفت.اونم چی؟!یه راستیه دو آتیشه که هر شب بعد از اخبار ساعت 9 واسمون یک سخنرانی پر طمطراق و حرص درآر میکرد در باب انتخابات و به حق بودن همه چیز و خوشحال از زندگی کردن تو همچین بهشت برینی و خنک شدن دلش از ضایع شدن اون همه دختر و پسر بی حیای سبز بند!!!حالا فکر کن آخر شب شده و از خستگی نمی تونی رو پات واستی و باید بشینی خزعبلات همچین موجودی رو گوش کنی و حرص بخوری!شب اول که رفت رو منبر دیدم بد دارم خودمو می جوئم،بیشتر هم لجم می گرفت که می دیدم هیچکی یه کلمه جلو این در نمیاد.چند شب که گذشت فهمیدم ظاهرآ اون بساط هر شبه بود و همه به مزخرفاتش عادت کردن!

به بهانه ی نسخه های ثبت نشده ی داروخونه ی قبلی هر روز صبح می رفتم اونجا و با دکتر از کار جدیدم می گفتم و با بچه ها درد دل میکردم که چقدر دلم تنگه اینجا شده!!!کبوتر جلد شده بودم!هر جا ولم میکردن بر می گشتم جای اولم!خلاصه ده روزی رو به همین نکبت باری سر کردم تا در یک آخر شبی که دل تنگی بد بهم زور آورده بود،در یک قوطی قرص مولتی ویتامین خارجی رو باز کردم تا از روش بشمارم و به مریض بدم.دقیقآ از همین قرص تو داروخونه ی قبلی داشتیم و تاریخ اش نزدیک بود و دکتر گفته بود تا می تونیم از این بفروشیم.واسه همین هر کدوم از من و دکتر که مخ مریضی رو می زدیم و از اون قرص می فروختیم،کلی واسه اون یکی کرکری می خوندیم و توانایی مخ زنی مونو به رخ هم می کشیدیم!به محضی که سر قوطی باز شد و بوی قرص توی دماغم پیچید احساس کردم دلم می خواد همه چیز رو همون جا ول کنم و تا داروخونه ی قبلی رو بدوئم و به دکتر بگم دیگه دنبال نیروی جدید نگرد!حالم داشت از دلتنگی بهم می خورد!!!

همون جا گفتم برمی گردم حالا همه می خواد بگن کم آورد و خودشو ضایع کرد!خوشبختانه پیشنهاد برگشت با استقبال خوب دکتر مواجه شد.خوشبختانه تر اینکه ظاهرآ اون نوستالژی خیلی به موقع سراغم اومده بود؛دکتر یه نسخه پیچ دبش و شلاقی پیدا کرده بود و می خواستن قرارداد رو ببندن!

هر چی بود و هر چی شد الان کار قبلیم رو انجام می دم،منتها اونقدر صمیمی به همه چیز نگاه و کار می کنم که انگار همه چیز از نو شروع شده!به دکتر گفتم فقط من ِ غرغرو به اینجا تعلق دارم!

هر چی باشه با رفتنم تاریخچه ی دو ساله ی این داروخونه زیر سئوال می ره!

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت توسط جودی| |

کمتر از یک هفته ای می شه که دارم تو یک داروخونه ی جدید کار می کنم.یک داروخونه ی یه ذره بزرگتر ولی بی نهایت شلوغتر از داروخونه ی قبلی!یک داروخونه درست وسط شلوغ ترین مرکز پزشکای مشهد یعنی خیابون احمد اباد.روز اول که رسمآ تیکه های متلاشی شده ام رو به خونه رسوندم!هنوز حس غربتم از بین نرفته.وقتی می بینم همه با هم آشنان و صمیمی با هم احوالپرسی می کنن و از گذشته ای که من توش نبودم با هم صحبت می کنن دلم کوچیک می شه.مث سگ دلم واسه اون داروخونه و بچه ها و مریضامون تنگ شده.صبح ها بیکارم و می رم داروخونه ی قبلی پیش دکتر و بچه ها.از داروخونه ی جدید واسشون می گم و در مورد داروهایی که دارن و نمی شناسم از دکتر سئوال می کنم.دلم واسه غر زدن و دعوا کردن باهاش تنگ شده.بهش غر بزنم و آخر هم بخنده و بگه خسته نشدین این همه غر زدین؟!دلم می خواد برگردم اونجا.اینجا همه چیزش غریب و یه جور دیگه ست.اونجا واسه خودم شاهی می کردم!!همه چیز دست خودم بود.حس نمیکردم یک نسخه پیچم که باید سرم تو کار خودم باشه و آسه برم و آسه بیام.انگار داروخونه ی خودم بود.از حساب کتابا گرفته تا جنسایی که می خریدیدم و رابطم با ویزیتورا و برخورد مریضا.اونقدر همه کاره بودم که مریضای همیشگی مون هم باورشون شده بود من خانوم دکتر اونجام!!!حالا اینجا فقط یک نسخه پیچم که باید فقط نسخه بخونم و دارو توی سبد بچینم و با داروهای جدیدتر آشنا بشم.اعصابم خورد می شه وقتی می بینم اینجا یه نفر مث کار قبلی من تو اون داروخونه رو انجام می ده و به من دستور می ده چه کاری رو باید انجام بدم و واسم تعیین تکلیف می کنه!حرصم میگیره!یه عمر خودم اینکاره بودم!!

بهر حال باید یه مدت کوچیک تحمل کنم تا توانایی هام واسشون بالقوه بشه!!فعلآ از موقعیت جدید استفاده می کنم و داروهای جدیدی که دارن و تا حالا ندیده بودم رو واسه خودم می نویسم و استفادشون رو می پرسم.این داروخونه ی شلوغ با داروهای زیاد و متنوع اش جای خوبی واسه یه کم بیشتر یاد گرفتنه!


نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت توسط جودی|