تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

بعد از یک مسافرت دو نفره ی یک هفته ای به شمال و تهران باز افتادم تو این چرخ دنده ی لعنتی که وادارم می کنه مث خر عصاری اروم اروم دور خودم بچرخم و هرروز پیرتر و زشت تر و افتاده تر بشم.نمی دونم چه مرگمه ولی هر مرگم بود از داروخونه اومدم بیرون!نه کار جدیدی دارم نه درآمد جداگانه ای!منتظر نشستم تا آخر ماه بشه و موعد قسطام برسه و احساس کنم چقدر اون زندگی تکراری و مزخرف می ارزید به این زندگی تکراری تر و جیب های خالی از پول!نمی دونم چی شد؛فقط می دونم با هم لج کردیم!من و دکتر!ازش خواستم حقوقمو زیاد کنه.اونم گفت لاقل تو شرایط فعلی نمی تونه.می دونستم که می تونه.دو سال مث خر پله های اون داروخونه رو بالا پایین رفته بودم و مث کار خودم واسش دل سوزونده بودم.از درآمد بیشتر داروخونه ذوق زده می شدم و از کم کار کردن ِ یک شب اعصابم خورد می شد!احمق بودم!مث یک بچه ی مسخره بهم برخورد و گفتم نمیام.بهم زنگ زد که با عوض کردن جای داروخونه و بهتر شدن شرایط می تونه حقوقمو زیاد کنه ولی انگار خستگی ِ اون روزمرگی ها و احساس بی ارزش شدن بعد اون همه دلسوزی،مخ ام رو پوسونده بود!گفتم نمیام.هنوز هم می گم نمیام.بیکار نشستم تو خونه و از بیکاری مث سگ هار می غرم و باز هم برنمی گردم داروخونه.توقع نداشتم.حرصم گرفت.باهاش لج کردم.لج کردنی که دودش فقط تو چشم خودم می ره و ولی باز هم حاضر نیستم برگردم.هنوز نسخه پیچ جدیدی پیدا نکرده.می دونم چقدر کار اونجا زیادتر و سخت تر شده ولی باز هم حاضر نشد حقوقمو زیاد کنه.انگار اونم لج کرده.

فعلآ که بیکارم و در و دیوار خونه رو برانداز می کنم ولی می دونم آخرش یا کم میارم یا تا کارد به استخونم نرسیده یک کار جدید پیدا می کنم.

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت توسط جودی| |

همه چیز از یک بعد از ظهر چرتی،با تموم شدن جومونگ شروع شد!پرتقال توی بشقاب رو پوست می گرفتم که چشم تو چشم یک موجود غریبه موندم!اما داستان واقعی دقیقآ از لحظه ای شروع شد که فریادهای موش موش عاطفه خونه رو به لرزه در آورد!در چند صدم لحظه،تمام پاهای آویزون از مبل ها زیر صاحبان پاها جمع شد!تنها سئوالی که بیشتر از وجود خود موش ذهن همه رو درگیر کرده بود،پشتکارش بود برای رسوندن خودش به طبقه ی سوم یک ساختمون،یعنی دقیقآ جایی که اسم اش خونه ی ما بود!

گروه امداد به سرپرستی خانم همسایه ی طبقه دوم و گربه ی دردونه اش جلوی در ظاهر شدن!گربه ی پروار شده رو روی زمین گذاشتن تا وارد خونه بشه و موش رو ناکار کنه،،منتها یک مشکل کوچیک وجود داشت و اون اینکه در همون لحظه ی اول گربه دو پا داشت و دوپا قرض کرد و خودشو سراسیمه به پایین رسوند!!ساعتها وقت صرف شد ولی هیچ کلکی نتونست گربه ی متهور داستان ما رو وادار کنه تا برای گرفتن موش وارد خونه ی ما بشه!

پروژه ی چسب موش ایده ی بعدی بود!البته در این قسمت داستان هم ما به مقداری مشکل برخوردیم و اون اینکه زودتر از موش،ادمهای خونه بودن که پاهاشون روی این چسبها می چسبید و اگه مراسم گرفتن این موش دو روز بیشتر ادامه پیدامیکرد،قطعآ دیوارهای دو طرف ِساختمون از شدت چسبنده شدنِ همه جا بهم می رسید!!

آخرین بار در یک شب بارونی و پر رعد و برق بود که دوباره سروکله ش پیدا شد.اولین نفر فرزانه بود که فکر کرده بود یکی از همسترها رو دیده که برای خودش زیر مبل می چرخه.منتها هیچ همستری بیرون از آکواریومش نبود!جارو به دستان و پارچه به دستان،منطقه ی مشاهده شده رو به محاصره در آوردن!آسمون می غرید و موش داستان ما جیغ کشان از این مبل به اون مبل می دوید و با چشمهای هراسون به جمعیت محاصره کننده نگاه میکرد!در آخرین لحظه ای که فکر میکرد خودشو به یک جای امن رسونده،یک تیکه مقوای آغشته به چسب به سمت اش روونه شد!چسب درست لحظه ای بهش رسید که دمش رو نتونسته بود از منطقه ی خطر رد کنه و به چسب ها چسبید!هنوز لحظه ای رو که با چشمهای موجدار از اشک به مامان نگاه میکرد رو فراموش نمی کنم.با یک حرکت به باغ روبروی خونه پرتاب شد!

راستش هنوز هم یک سئوال ذهنم رو درگیر کرده که اون اشکهای توی چشمش بخاطر ترس از ارتفاعش بود یا از بارون بدش می اومد؟!

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت توسط جودی| |