چند مدت قبل دکتر برای کاری مجبور شد به شهرستان بره.از اونجا که نمی شد
داروخونه بدون مسئول فنی بچرخه،مجبور شدیم یک مسئول فنی بگیریم.مسئول فنی جدید یک خانم
دکتر داروساز بودن که دقیقآ هر دو هم سن بودیم!تا ظهر مث بنز کار کردیم و نسخه
پیچیدیم و قیمت زدیم و مشتری ها رو جواب دادیدم و خانم دکتر روی صندلی نشست و
دستور روی داروها نوشت.(کاری که همیشه خودم میکردم ولی حالا که دکتر نبود و باید
به مسئول فنی جدید پول می دادیم،خانم دکتر اینکار رو انجام می داد.)با خودم که یک
سر انگشتی حساب کردم دیدم کاری رو که من هر روز انجام می دم با چندر غاز حقوق،همین
خانم دکتر انجام می ده با این تفاوت که دیگه نسخه رو هم نمی پیچه و با مشتری
سروکله نمی زنه.منتها با یک حقوق بالای یک میلیون تومن و فلان قدر.تنها فرق کوچیک
موضوع تو این بود که اون خانم دکتر بود و سالها درس خونده ولی من خودمو به یک
کاردانی زپرتی راضی کرده بودم و شده بودم یک نسخه پیچ معمولی که سر ماه چندرغاز می
گرفت و همشو می داد بالای قسط هاشو و فقط پول یک بنزین ته جیب اش می موند!فقط گفتم
خاک دو عالم به سر من!تا چندین روز چنان دپرسی حادی سراغم اومده بود که تصمیم
گرفته بودم کار داروخونه رو ول کنم و بچسبم به کنکور امسال!با خودم گفتم دختر
حسابی یک عمر هندونه دادن زیر بغلت که ماشالا به این همه استعداد و تیزهوشی،به
کارت که نیومد هیچ،هوا هم برت داشت که حتما یک خری هستی و سفت و سخت دنبال درس رو
نگرفتی و شدی اینی که الان هستی!از اون روز دارم مث خر خودمو سرزنش می کنم و حسرت
بی خیالی ها رو می خورم.تنها راهی که دارم،دلخوش کردن به این کنکور قریب الوقوعه
که می تونه بار یک سرزنش یا پیشرفت رو جلوی پام بذاره. باید تو این دو و نیم ماه غیرت خودمو بسنجم! از زایمان هفت هشت توله ایه سامانتا فقط یک توله زنده موند به اسم اَلفی.تخس
ترین و شرترین دختری که می تونست یک همستر به دنیا بیاره!از اونجا که زیادی دردونه
و عزیز بود اجازه داشت هر شب آزادانه و بدون ساپورت توی خونه واسه خودش بچرخه و از
هر سوراخ سمبه ای سر در بیاره تا خسته بشه و اجازه بده توی آکواریوم برگردونیمش!این
داستان ِهر شبه ادامه داشت تا چند روز پیش.آخر شب الفی رو پیدا نکردیم.ظاهرآ هنوز
از بازی کردن سیر نشده بود.خوابیدیم شاید صبح یک گوشه از خونه در حال خواب پیداش
کنیم. فردا صبح همچنان الفی به آغوش خانواده بر نگشته و تقریبا همه نگران شده بودیم!شب
شد و باز هم خبری از بچه ی مفقود نداشتیم.نگران بودیم مبادا در ِخونه باز مونده و
پشت سر یک نفر از خونه خارج شده و تا الان طعمه ی گربه ی آقای احمدی شده باشه.ساعت
از یک شب گذشته بود و جلوی آینه ی دستشویی وایستاده و دستام رو می شستم.یک لحظه به
مغزم رسید نکنه خودشو توی چاه توالت انداخته باشه!به نظرم بعید بود ولی باز هم
نگاه کردم!حدسم درست بود؛دخترک لوس و عزیز بار اومدمون دقیقآ ته چاه عمیق توالت
افتاده بود!احساس کردم یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد!!!بعد از اون همه مدت هنوز
زنده بود و مصرانه و بی حال تلاش میکرد تا خودشو از چاه بالا بکشه.با یک فریادِ "الفی
تو چاه افتاده" همه توی دستشویی جمع بودن!بین علما اختلاف بود.قیافه ی کثافت
گرفته و خیس شده اش هه رو به شک انداخته بود که شاید فقط یک موش فاضلابی بیشتر
نباشه.بهر حال باید تلاشمونو میکردیم.وسیله ای نبود که توی اون چاه جا بشه و ازش
کمک نگیریم برای نجات حیوون.از تِی آشپزخونه گرفته تا راکت بدمینتون و سیم برق!اونقدر
بی جون شده بود که نمی تونست خودشو از وسیله ها بالا بکشه.مجید سیمی رو به تی بست
و انداخت توی چاه.زیر شکمش گیر انداخت و کشیدش بالا.بعد از یک ساعت و نیم رفت و
آمد و تلاش بلاخره بیرون اومد.بچه همستر تپل و سفید و عزیزمون تبدیل شده بود به یک
موش کثیف و لاغر و پر خون.راه می رفت و از رد پنجه هاش خون روی زمین می موند.با اب
گرم شستیمش و با سشوار خشکش کردیم ولی تقریبآ هیچ امیدی به زنده موندنش نبود.گذاشتیم
بخوابه.صبح اروم رفتم بالای سرش.بیحال سرش رو بالا آورد و نگام کرد.غذا رو که به
طرفش گرفتم لنگون لنگون به سمتش اومد.دلم ریش شد.یک دست و یک پاش آسیب دیده بود و
نمی تونست ازشون استفاده کنه.چشم راست اش هم باز نمی شد و یک هاله ی کبود دورش رو
گرفته بود.زنده موندنش فقط مث یک معجزه شده بود! یه هفته می گذره.الان همون الفی ِ کره خر قدیمه مونه!
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت
توسط جودی| |

