از اونجا که این دختر برای خرید یک گیره ی مو،بیست تا مغازه رو می چرخه تا
مثلآ یک گیره ی صورتی گل قرمز بخره،حساب کنید برای خرید لباس نامزدی چه بلایی سر
خودش میاره!موندم این همه وسواس مسخره چیه که تو خلقت من به کار رفته؟!تا این لحظه
تقریبآ یه چیزی تو مایه های دهن صاف شدنم! مراسم خرید لباس نامزدی کش دار تر از اون شد که فکرشو می کردم منتها خوشبختانه
به پایان رسید!یک عمر زر زدم که من اهل این مسخره بازی ها و ادا اصولا نیستم و
خودمو مقید لباس و این اراجیف نمی کنم!حالا تبدیل شدم به یک تیکه پوست و چند مشت
استخون که خودشو راه می بره و تدارک مهمونی و لباس نامزدی اش رو می بینه!این وسط
کار و داروخونه هم تحت شعاع استرس و برنامه های من قرار گرفته!این مهمونی کوفتی بیاد
و تموم بشه،یک وزنه اندازه ی تمام آدمای اون شب از روی شونه ام برداشته می شه. بعد از یک سال و نیم روز شماری،اولین برنامه ای که چیده شد یک مسافرت دو نفره
ی جنوب بود.منتها از اونجا که عده ای در این فرایند بهم رسیدن کمک های زیادی بهمون
کرده بودن و مخ افراد زیادی رو کار گرفته بودن تا این وصلت جور شد دور از معرفت
دیدیم که پیشنهاد همراهی اونها رو برای این مسافرت جنوب نادیده بگیریم.در نتیجه
خواهر ِ همسر عزیز به اتفاق شوهرش به جمع ما اضافه شدن.درست دو شب مونده به رفتنمون
آقای همسر با مادر توی خونه تنها بودن و ظاهرآ مادر ابراز ناراحتی کرده از دور شدن
بچه هاش و مقداری هم گریه کردن!در نتیجه همسر عزیز پیشنهاد برای همراهی در این سفر
می ده و ظاهرآ بدون هیچ صحبتی پیشنهاد مورد قبول قرار می گیره! مسافرت دو نفره تبدیل شد به اردوی مشهد جنوب به همراهی خواهر آقای همسر و
شوهرشون و مادر آقای همسر و برادر کوچکترشون که قبل از سال جدید به حرکت افتاد!شیراز
و بندرعباس و قشم و کرمان و الان که مشهدم!شاید قبل رفتن حرص خوردم و غر زدم و عروس
بازی در آوردم و وحشتناک ترین مسافرت عمرم رو تصور می کردم ولی تنها چیزی که تو
این مسافرت واسم روشن شد بستن شمشیر مسخره ای بود که روی مادر آقای همسر بسته بودم
و بعد از دو روز به راحتی از کمرم شل شد و افتاد!فکر می کنم الان دیگه اگه همدیگه
رو دوست نداشته باشیم لاقل می تونیم سعی کنیم یه روز همدیگه رو دوست داشته باشیم!
نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت
توسط جودی| |

