تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

چهارشنبه من و مجید رسمآ زن و شوهر اعلام شدیم!توی 4 روز همه چیز اونقدر سریع پیش رفت که خودمون هم احساس میکردیم از فرایند پیشروی روزها داریم عقب می مونیم!!دیگه شک نداشتیم که خدا از ما دو تا هم برای جلو افتادن کارها بیشتر عجله داره!روز دوشنبه کلی آدم نشستن دور هم و چک و چونه زدن و بحث کردن و تقویم ورق زدن و اعیاد و وفات ها رو مدنظر گرفتن تا به این نتیجه رسیدن که ما دو نفر باید شنبه عقد کنیم؛خدا هم یک ضرب زد تو حال همشونو برنامه ها همچین جور شد که مجبور شدیم همون چهارشنبه قائله رو ختم کنیم!نمی تونم بگم خیلی منفجرم چون در واقع تنها احساسم اینه هر شب که می خوابم می ترسم صبح که بیدار شم همه چیز خواب بوده باشه!!!

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

ساعت از 6/5 گذشته.مانتو سبز روشنه رو از توی کمد می کشم بیرون.جلوش یک ذره کثیفه.به زور دیده می شه.وسواس خونم به ماکزیمم درجه اش رسیده.باید فوق عالی به نظر بیام!مانتو رو از همون قسمت لک دار می گیرم زیر شیر آب.اتو رو آروم آروم می کشم روش تا خشک بشه.گند می زنم!درست به اندازه ی رد خیسی،روی رنگ روشن مانتو لک می شه!گاوم زاییده درست حسابی! با پاچه های تابیده توی حموم دارم تمام مانتو رو می شورم.صدای فریادی از پشت سرم بلند می شه:"تو عقل داری؟!مگه اینا قرار نیست ساعت 7 اینجا باشن؟!"مامان راست می گه.جفتک زنان می پرم تو اتاق.می ندازمش رو شوفاژ."حتمآ که این مانتو واسه تو امشب مانتو می شه!!"رژ لب صورتی رو می کشم روی لبام.مث خر کتک خورده شده ام!استرس موهای کج شده ام رو پر از وز کرده!به طرز عجیبی با اون رژ صورتی زشت تر می شم!هیچ تناسبی با چشمها و موهای سیاهم نداره!پاکش می کنم و یک رژ تیره تر رو روی صورت برافروخته ام امتحان می کنم.یکی از بیرون اعلام می کنه ساعت یه ربع به هفته و تا یه ربع دیگه می رسن و اگه همینجور توی اینه به خودم زل بزنم باید با مانتوی خیس جلوشون بشینم!

مانتو رو از روی شوفاژ برمی دارم و اتو رو می کشم روش.اونقدر خیسه که انگار همین الان یک سطل آب روش ریختن.فکرشم نمی کنم که امشب مانتوی دیگه ای جز این تنم باشه.مجید رنگ این مانتو رو خیلی دوست داره.اتو رو نگه می دارم و جیز جیز می کنه.اس ام اس می زنه که ما راه افتادیم.از شدت استرس احساس می کنم یک عق گنده اومد توی دهنم!اس ام اس میزنم توی گلفروشی معطلشون کن!

یقه اش رو اتو می کنم که زنگ می خوره.با اون همه اتو کشیدن هنوز عر می زنه که خیسه!می پوشمش،شاید توی تنم خشک بشه!

تنها صندلی خالی درست روبروی مجیده.چشمم که بهش می افته یک خنده ی گنده می افته تو دلم.اونم می خنده.خودمو روی مبل می پیچونم تا خنده ام نزنه بیرون.سکوت خیلی جدی تر و مرگبار تر از اونیه که فکرشو می کنم!"سکوت داره کم کم طولانی می شه!"مامان می گه و انگار یخ مهمونا آب می شه و لبخند می زنن.همه حرفای بی ربط می زنن.از همه چی حرف می زنن جز ما دو تا!مامانش پیشنهاد می ده دختر پسر برن توی اتاق و جدی ترین و آخرین حرفای قبل ازدواج رو که باید به هم بزنن رو به هم بگن!این دیگه خیلی مسخره ست.تمام طول روزهای این یک سال و پنج ماه رو حرف زدیم!دیگه چی داریم بگیم؟!!لبخند می زنم و آقا داماد رو توی اتاق دعوت می کنم!پامون که می رسه تو اتاق دوتایی ریز ریز می زنیم زیر خنده!همسترا رو از تو اکواریوم در میاریم و در مورد بچه هاشون با هم حرف می زنیم!از مانتوی خیسم واسش تعریف می کنم!باید یه جوری این تایم مهمترین حرفامون پر بشه!

دارن در مورد روز عقد و مراسم نامزدی صحبت می کنن.با چشم به شیرینی اش اشاره می کنم که بخور.ابرو می اندازه بالا.پشت دستمو آروم نشونش می دم که یعنی نخوری می زنم تو دهنت!دیگه نمی تونه خندشو نگه داره!یه سرفه می کنه تا خنده اش رو خفه نگه داره!می بینم داره آروم گوشه ی کت اش رو می زنه بالا و کمربندشو از زیر کت نشون می ده؛قراره با اون کمربند سیاهم کنه!!

هنوز داریم واسه هم ادا اطوار در میاریم."دخترم یه چایی دیگه بریز."تصمیم دارن برن.کسی چایی نمی خواد.هنوز داریم بدرقه شون می کنیم.به پایین نرسیده اس ام اس می زنه لباساتو در نیار بر میگردم میام دنبالت!

ولو می شم روی مبل.ته شیرینی اش که توی بشقاب اش مونده رو گاز می زنم.پرم از بهترین احساسای دنیا.

ضمیمه:مرسی از شریک دونستن خودتون تو این شادترین روزهای زندگی ام. http://kddr.blogfa.com/post-423.aspx

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

تعطیلی اونم از نوع عزاداری که بنا به اعتقادات مثلآ مذهبی نمی شینی پای ماهواره یا آهنگ گوش دادن این خاصیت رو داره که چشمت روشن بشه به جمال یکسری از شاهکارهای سینما ی ایران!!!از سر بیکاری و بی حوصلگی یک دی وی دی گذاشتیم توی دستگاه تا به اتفاق خانواده بشینیم به تماشای فیلم.ظاهرآ اکثر فیلمها یا از تلویون پخش شده بود یا توی سینما دیده بودیم.برای عدم تکراری بودن سوژه،"عروس فرنگی" رو انتخاب کردیم!جای تمامی کسانی که چشمشون به این شاهکار بی نظیر سینمایی روشن نشده بود خالی!قطعآ در پایان فیلم دو حالت بیشتر به مغزت خطور نمی کرد!یا کارگردان خودش شخصآ آدم احمقی بود،یا بیننده رو احمق و گلابی فرض کرده بود!!!خوشبختانه از صدقه سر دانشجوی شهرستان بودن و رفت و آمد های اتوبوسی چشممون به جمال اکثر این سری فیلمای لوده بازی روشن شده بود ولی از حق نگذریم این یکی چیز دیگه ای بود!در تمام طول تحمل اون دلقک بازی ها فقط دلم می سوخت به حال اونایی که پولاشونو ریختن تو جیب اون مردک کارگردان و رفتن و توی سینما نظیر این چنین فجایعی رو دیدن!

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت توسط جودی| |