عروسم زائید!سرعت عمل رو که توجه کردین؟!بعد از یک هفته لاو ترکوندن متوجه
شدیم کار کم کم داره به شکم پاره کردن می کشه.هر چند لحظه یکبار صدای جیغی از تو
اکواریوم بلند میشد و مث سگ و گربه به جون هم می افتادن.ظاهرا چاره ای جز جدا کردن
دو تا همستر نبود.هیکل چاق شده ی خانوم نشون از حامله بودن می داد!امروز صبح قبل
از رفتن غذای هردوشونو گذاشتم.سامانتا با چشمای گود افتاده و مریض سرش رو بالا
آورد تا غذاشو بگیره.چشمم که به دستمال کاغذی های پر خون دورو برش افتاد فهمیدم
توله هاش به دنیا اومدن.چیزی که دیده نمی شد،فقط چند تا دست و پای ریز می دیدم که
تو هم می لولن و زجه مویه می کنن!!!جایی خوندم همستر احساس خطر بکنه بچه هاشو می
خوره!می رم جلو آکواریومش،حتی نفس کشیدنم رو قطع می کنم! از صبح روحیه ام ترکونده ست!حس مامان بزرگایی رو دارم که عروسشون شکم اول هفت
هشت قلو زائیده! موضوع رفتنم از داروخونه به همون راحتی ها که فکر میکردم نبود.بیشتر از خود
دکتر،دوستاش بودن که با نیش و کنایه، رفتنم رو به حساب زرنگ بازی و لقمه ی چرب
دیدنم می ذاشتن.با طعنه هاشون رو اعصابم راه می رفتن و منو به جون دکتر می
انداختن!فکر میکردن حالا که اینجا و تو این داروخونه کار رو یاد گرفتم و واسه خودم
خری شدم،حالا دم در آوردم و می خوام دکتر رو تنها بذارم و برم جایی که لقمه اش
دندون گیر تر و بهتره! اینطوری نبود.فقط خسته شده بودم.از بعضی برخوردای دکتر،از فشار کارم،از متلک
هایی که هضم اش واسه من سخت بود.من فقط از این کار دو شیفت و پر دردسر خسته شده
بودم.بهر حال دعواها ومتلک ها و گه گاه شوخی های دکتر برای موندنم ادامه داشت تا
اون روز بعد از داروخونه که با دکتر توی داروخونه تنها موندیم. اینجوری فایده نداشت.باید حرفامو می زدم.دوست نداشتم با این شرایط و دلخور
کردن همه بذارم و برم.سر حرف رو باز کردم. گفتم از حرفای خودشه که نمی تونم خیلی چیزا رو تحمل کنم.گفتم شاید یکی از
دلایل رفتنم بدی اخلاق خودم باشه که نمی تونم هر حرفی رو راحت تحمل کنم.گفتم به
هیچکس کار ما ربط نداره و دلیل نداره بقیه با حرفاشون آتیش بیار معرکه باشن.گفتم
از کارم خسته ام.حتی گفتم کار جدیدم حقوق کمتری داره. حرفام که تموم شد دکتر درددل یکساله اش باز شد.اینکه تا حالا چقدر بعضی حرفای
من واسش گرون تموم می شده و حرفی نمی زده.اینکه تا حالا چندین بار دوستاش زیر آبم
رو زدن که زیادی پررو شدم و حد کارمند و صابکار رو ندیده میگیرم و چیزایی می گم که
از حدم بیشتره و دکتر به روی خودش نیاورده.اینکه بخاطر چه کارهایی تا حالا حرفی
بهم نزده تا مبادا بهم بربخوره.گفت حالا هر جا می خوای برو ولی مطمئن باش هیچکی واسش
مهم نیست بمونی یا نمونی.با کوچکترین حرف زیر ابت زده می شه و تو می مونی و خودت.محیط
کار خشن تر از اون چیزیه که تو بخوای فکر کنی باید از حرفی ناراحت بشی یا نه.می
زنن زیر لنگ ات و می فرستنت بیرون. راست میگفت.انگار از خودم یادم رفته بود.گاهی اونقدر بهش می توپیدم و از دستش
عصبانی می شدم که یادم می رفت مرز خیلی حرفها کجاست!گاهی حتی خودم تعجب می کردم که
چرا از حرفم عصبانی نمی شه.حتی به زور یادم می اومد چیزایی رو که تو این یک سال و
نیم بهم تذکر داده باشه.عجب احمقی بودم.مث کبک سرمو کرده بودم زیر برف و نمی
فهمیدم دارم چکار می کنم.به قول دوستاش پررو شده بودم!از خودم خجالت می کشیدم.می
خواستم تنهاش بذارم در حالیکه تو این یک سال و نیم از یک فروشنده ی بهداشتی ساده-که
پردنیزولون رو پلاتین زانو تلفظ میکرد!-تبدیل شده بودم به این آدم.پر حوصله داروها
رو بهم معرفی می کرد و از عوارض و تداخل دارویی اش بهم توضیح می داد.روم نشد بگم
نمی رم.یعنی دیگه رویی نداشتم.گفتم اونقدر می مونم تا یک نسخه پیچ وارد پیدا کنین!دکتر
منظورم رو فهمید.گفت حالا اگه هیچ وقت پیدا نکردیم چی؟می مونین؟!با خنده گفتم بلاخره
پیدا می کنین و از شرم خلاص می شین! فعلآ که هستم!
نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت
توسط جودی| |

