تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

با دیدن قیافه ی دائمآ دپرس و گرفته ی پسرم،تصمیم گرفتیم برای آقا یک زن بگیریم.مدتی بود جز برای گرفتن غذا یا اجابت مزاج ازخونه اش بیرون نمی اومد.همیشه تنها بود و تا وقتی که من برنمی گشتم خونه،کسی باهاش بازی نمی کرد و کم کم و به خوبی می شد آثار افسردگی رو تو قیافه ش دید!با مجید تصمیم گرفتیم برای پسرمون زن بگیریم.هیچ دختری به چشمم نمی اومد.زشت بودن و کثیف.دلم  نمی اومد برای پسر سفید و اتو کشیدم یکی از اون زن های خیابونی و کثیف و سیاه بگیرم.گشتن به دنبال یک مورد مرتب و شیک همچنان ادامه داشت تا بلاخره دختر دلخواهمون رو پیدا کردیم.یک دختر چاق و زبل با یک پوست براق و فوق العاده خوشگل.حرفا رو زدیم و قرار به خرید شد که متوجه شدیم نمی تونن برای زندگی همیشه پیش هم باشن و باید جدا بمونن.چون از اونجا که جفتشون عقل درست حسابی ای ندارن ممکنه دختر حامله بشه و شبی نیمه شبی که حواسمون نیست زایمان کنه و بشینن و با هم بچه ها رو بخورن!این دیگه خیلی تکون دهنده  بود.پس باید یک دوست پسر پیدا میکردیم که در اون صورت خطرات بدتری هردوشن رو تهدید می کرد.عضو مردانه ی هر دوشون باد میکرد و دیگه قادر به بچه دار شدن نمی شدن!از خیر سروسامون دادن به پسرم گذشتم تا بطور اتفاقی سرو کله ی یک دختر ناخونده به خونه باز شد.یکی از بچه ها تعداد زیادی دختر و پسر داشت و از عهده ی نگهداری شون بر نمی اومد و تصمیم گرفتیم یکی شون رو به سرپرستی خودمون در بیاریم.

از روز ورودش به خونه ی پسرم  تمام آثار افسردگی و بی حالی اش به فراموشی رفت.به سرعت دخترک بیچاره رو معاینه فنی کرد و وقتی خیالش از بابت مونث بودن موجود جدید راحت شد،کم مونده بود از خوشحالی با سر بکوبه به دیوارای خونه اش!دخترک عشوه می ریزه و واسه پسرک قر و قمیش میاد و عقل و دل از سر پسرک برده!با اومدن دخترک،جعبه ی خوابشون رو بزرگتر کردم.فردای همون روز دو تا همستر جعبه رو با هم چرخونده و رو به دیوار و پشت به ما قرار دادنش!

هنوز که هنوزه چشممون به اون جعبه ی برگردونده شده می افته از خنده غش می کنیم!

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت توسط جودی| |
دیگه مطمئنم که نمی خوام کارم رو ادامه بدم.کاری که همه چیزو ازم گرفته.انرژی،ارامش،تفریح.من حتی برای نصف روز مرخصی رفتن باید گیر کار بقیه بمونم که بتونن شیفت منو پر نگه دارن یا نه!مسخره ست.

تمام اینها رو هم چشم پوشی کنم-همونجور که این یک سال و نیم کردم-نمی تونم از عذابی که از آزار حرف اطرافیان-همکارا-می کشم چشم پوشی کنم.تمام ساعتهای مفید یک روز رو تو اون داروخونه بالا پایین می پرم و هر کاری رو سعی می کنم یاد بگیرم و انجام بدم،آخر هم با یک جمله فاتحه می خونن به همه ی زحمتت و طوری صحبت می کنن که انگار بود و نبودتت رو یکسان می دونن.ظاهرآ این حرفها در پوشش شوخی به خوردت داده می شه ولی جنس حرف هیچ حسی از شوخی رو بهت منتقل نمی کنه.

می تونم بفهمم این نوع حرف زدن ها رو از کجا باید ریشه یابی کرد ولی تقریبآ چیزی به اسم کاسه ی صبر واسم نمونده که جایی هم برای لبریز دور و برش مونده باشه.می خوام محل کارم رو عوض کنم.شاید یک داروخونه ی شبانه روزی.شاید داروخونه ی یک بیمارستان.

همیشه تقصیر خودمه که احساسم قبل از عقل ام دستور می ده و منم مث برده می شینم پای دستورای مسخره ش.هیچ وقت نمی تونم از شرایطم اون بهتره رو انتخاب کنم.شاید اگه همون پنج شیش ماه پیش کار داروخونه ی بیمارستان رو انتخاب کرده بودم الان مث خر تو کار خودم گیر نکرده بودم.بهر حال من تصمیم خودمو گرفتم.

"یک عدد خانوم نسخه پیچ،همه فن حریف!آشنا به دعوا با مشتری های عوضی،متبحر در امر کشتن بیماران،مِن جمله کودکان زیر دو سال،فول انرژی،آمادگی خود را برای کار در هر داروخونه ی شبانه روزی و دولتی اعلام می کند."

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت توسط جودی| |
تو داروخونه تنها بودم.دکتر کار داشت و از همیشه دیرتر میومد.خانومی چادری وارد داروخونه شد.از مشتری های همیشه بود.نسخه اش رو گذاشت جلوم.متخصص قلب نوشته و داروهاش قلب و فشار و یک آرامبخش بود.واسه یک قلم داروش بین شیش و هشت گیر کرده بودم.شک داشتم یکی از قرص هاش رو کلونیدین درست می خونم یا نه.۹۹ درصد مطمئن بودم.تنها شک  ام از این بود که کلونیدین رو به مریض قلبی داده.ازش پرسیدم فشار مریض بالا بوده یا نه.مسلمآ بود.حدس زدم شاید برای پایین آوردن فشار مریض داده باشه.اون دارو هیچ چیز جز کلونیدین خونده نمی شد.بهر حال دکتر بهتر از حال اون مریض خبر داشت.زن که تردید منو دید پرسید داروی مشابه که واسه مریض ما نمی ذارین؟اگه شک دارین ببرم جای دیگه.از این جمله متنفرم.نگاش کردم و گفتم مطمئنم داروتون چیه.بهر حال به دکترش نشون بدین.

نسخه رو پیچیدم و داروش رو برد.یه ربع نگذشته بود که دوباره برگشت."شما که مطمئن نبودین چرا دارو رو دادین؟"تعجب کردم.شک نداشتم که کلونیدین رو درست می خونم.دکتر پشت نسخه رو دوباره نویسی کرده و اینبار به وضوح کلونازپام رو نوشته بود.گفتم شاید دکتر دارو رو دوباره عوض کرده وگرنه اون نسخه کلونیدین بود.دارو رو براش عوض کردم.صدبار نسخه رو نگاه کردم.مطمئن بودم داروی اول کلونیدین بوده."آقای دکتر خیلی هم عصبانی شد وقتی دارو رو دید.گفت وقتی چند تا بچه می ذارن که نسخه پیچی کنن همین میشه!"کپ کردم!زل زدم تو صورت زن.دو حالت بیشتر نداشت.یا این حرفو از خودش زده بود که در اونصورت دوست داشتم دوباره برگرده تو این داروخونه یا آقای دکتر متخصص قلب عوضی تر از اونچه تصور می شه کرد بوده.

نیم ساعت بعد دکتر رسید.آثار عصبانیت و نزدیک شدن به سکته به وضوح تو صورتم بود.نسخه رو به دکتر نشون دادم.بدون اینکه بگم من چی خوندم پرسیدم چی می خونین اینو؟قطعآ کلونیدین بود.دکتر هم همینو می خوند.واسش تعریف کردم چی شده و آقای دکتر محترم چه افاضاتی فرمودن.خوشبختانه دکتر اون نسخه درمانگاه نشسته بود و پیدا کردنش کار سختی نبود.باید تکلیف دارو رو مشخص می کردیم.

"از داروخونه تماس میگیرم.می خواستم با آقای دکتر...صحبت کنم."دکتر عصبانی تر از من با درمانگاه تماس گرفت."خسته نباشید آقای دکتر.فلانی ام از داروخونه تماس میگرم.صبح نسخه ای به اسم فلان مریض اومد اینجا که ظاهرآ کونیدین نوشته بودید.اشتباه از خوندن ماست یا داروی مریض رو عوض کردید؟ظاهرآ فرموده بودید تو این داروخونه چند تا بچه نسخه پیچی می کنن؟!"خیلی ساده بود!آقای دکتر داروی اشتباه برای مریض می نویسه و وقتی مریض برمیگرده پیش اش می فهمه سوتی داده و برای اینکه گند موضوع در نیاد کلونازپام رو دوباره نویسی  می کنه و می فرسته داروخونه.بعد هم برای اینکه کارش طبیعی باشه اون جمله رو میگه.دکتر چند لحظه گوش داد و با یک خداحافظی کوتاه تلفن رو قطع کرد."می خواستم بزنم رو فون که بشنوین.کلی عذرخواهی کرد."

با اشتباه یک آدم عوضی جلوی یک مریض اونجور کوچیک شدم.فقط دلم از این می سوزه که مجبورم اون آدم عوضی رو صداش کنم آقای دکتر!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت توسط جودی| |
آخرین روز رد کردن لیست بیمه ست.امروز رد نشه باید جریمه بدیم.مطمئنم تو بیمه قیامتی به پاست.ساعت ده و نیم صبح می رسم اونجا.

هنوز پام روی پله ی اول نذاشتم که دوباره می دوئم تو خیابون.یک عق گنده می زنم و مقنعه ام رو می چسبونم جلو دماغم!بوی گند فضا قبل از ورود به سالن اصلی هوا رو به کثافت کشونده.بویی مخلوط از دهن های صبحونه نخورده و نفس های روستایی و پیف و دهن های سیر خورده!مقنعه ام رو می چسبونم به دماغم و از پله ها می رم پایین.

چشمم که به جمعیت می افته،بیرون رفتن از اون در رو می ذارم به حساب ۳-۲ساعت دیگه.هر قسمت رو نگاه می کنم همه پشت سر هم خط بستن.مث چسب نواری می مونن،سر صف قابل تشخیص نیست!

از هر کی می پرسم همه اونطرف رو به عنوان سرصف نشون می دن.خانومی صدا می زنه من آخر صف ام،بیا پشت سر من.میگم جامو نگه دارین تا برسم.تا این جمعیت رو کنار بزنم و به اون طرف برسم قطعآ ۶-۵ نفری به صف اضافه شدن!خنده دارترین صفیه که به همه ی عمرم پشت اش وایستادم!باید تو پنج لاین دور بزنیم تا بخوایم به صف اولی برسیم!

هر پنج دقیقه به اندازه ی نیم گام می ریم جلو!تا جایی که ما وایستادیم و پنج شیش نفر جلوتر صف مرتبه،از اون پنج شیش تا به بعد تو صف آشوبه!مث مار پیچ خورده می مونن.حرص می خورم از دیدنشون.هر کی از راه بیاد راحت می تونه خودشو قاطی اون شلوغیا جا بده.چشم از آدمای جلو برنمیدارم!

"آقا برین جلو.صف رو بچسبونین که کسی جا نده خودشو!"دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم.بعد از یک متر جا خالی شدن پسرک به خودش میاد ومی ره جلو!شیطونه می گه برم با یه اردنگی بندازمش از صف بیرون که اینقدر گلابی وار به دوروبرش نگاه نکنه!"آقای نجفی!پنج تا پنج تا بفرست تو!"پیرمرد غرغروئی به سمت اول صف داد می زنه!آقای نجفی مسئول جلو دریه که لیست ها رو باید ببریم اونجا.تقریبآ از دست پیرمرد کچل شده!هر پنج دقیقه یکبار این جمله رو تکرار می کنه!پیرمرد خل وضع می زنه.

"تو غلط کردی که تو صف وستده بودی!مو دیدم همی الان آمدی تو!"کم کم داشتم تعجب می کردم که چطور این شلوغی دعوایی رو ضمیمه نداشته تا الان!یکی به دو می کنن.پیرمرد اظهار نظر می کنه:"اصلآ تقصیر این آقای نجفیه که پنج تا پنج تا نمی فرسته تو!"اینبار دیگه صدای قهقهه ی جمعیت بلند می شه!نجفی به پیرمرد اشاره می کنه که خودت بیا جلوی در ورودی!خوشحال می دوئه اول صف.جمعیت هنوز می خندن!

۱۲/۵ گذشته که می رسیم صف اول!چشم از در بر نمی داریم مبادا کسی بی نوبت سرشو بندازه پایین و بره تو.یک ناشناس مارمولک وار رو یک صندلی تو صف اول نشسته.همه می دونیم تو صف نبوده!یکی رو می فرستیم پیش نجفی که هوای طرف رو داشته باشه که خودشو تو صف ما جا نندازه!پر غضب نگاش می کنیم و نمی ذاریم صف حتی نیم نفر جای باز پیدا کنه!

"لیستتون مشکل داره خانوم!"تقصیر ابله خودمه که به حساب کردنا و درصد گرفتنای همکار پروفسورم اعتماد می کنم و اعداد رو دوباره حساب نمی کنم.حتی با چشم معمولی و بی ماشین حساب هم معلومه که جمع اعدادم اشتباهه!همه ی تو صفی های دوروبر به تکاپو می افتن.یکی ماشین حسابشو میده.یکی لاک غلطگیر در میاره.یکی خودکارشو میاره جلو.درست شبیه دختر خنگی شدم که دو تا درصد و جمع و تفریق رو بلد نیست و بقیه دارن به دادش می رسن!از خودم حرص می خورم!

کارمند بیمه فیش رو می ده دستم.با جمعیت دوروبرم توی صف اونقدر بودم که حالا باید از همشون خداحافظی کنم!پله های بیمه رو دو تا دو تا میام بالا.پام که به کوچه می رسه انگار بوی نفس هام هم تازه می شه!

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت توسط جودی|