چراغ ها رو که روشن می کنم.داروخونه هنوز تاریکه.از تفاوت ها خوشم میاد،حتی این هوای متفاوت از هر روز.حتی این تاریکی متفاوت تر!می دونم حالا حالا ها تنهام.دکتر دیر میاد.به خوابی که توش غرقه حسادت می کنم.سردمه. لیوانم رو نمی شورم.شک ندارم دستام زیر این آب سرد ترک می خوره .از آب سماور می گردونم توی لیوان و خالی اش می کنم.چایی کیسه ای رو می ندازم توی لیوان و شیر سماور رو روش باز می کنم.گرمای بخار آبِ توی لیوان رو جلوی دماغ یخ زده و قرمزم نگه می دارم.برمی گردم روی چهار پایه ی پلاستیکی جلوی پیشخون. اس ام اس می زنم به مجید.می گم دوست دارم الان تو احمداباد راه بریم و بشینیم شیرکاکائو داغ بخوریم.قول می ده هر روز که مرخصی داشتیم ببرم احمداباد و با هم شیر کاکائو داغ بخوریم.کاش امروز رو مرخصی داشتم.خوب چه فایده داره مرخصی داشتن؟مجید که اینجا نیست. دکتر پول های شب قبل رو می شماره.مراسم پول شمردن اش گاهی نیم ساعت هم بیشتر طول می کشه!سعی می کنم به پول شمردنش نگاه نکنم.حرص می خورم!حتی واسه این کار هم آروم و خونسرده!کنار گاو صندوق روی یک صندلی می شینه و با آرامش پول ها رو چهل پنجاه دسته می چینه روی همدیگه و می شماره.گاهی تا ظهر پول شمردن و بانک رفتن اش ادامه داره!گاهی که به کاراش خیره می شم و می رم تو نخ کار کردناش با خودم فکر می کنم اگه زندگی دکمه ی تند داشت و دکتر رو روی دور تند می ذاشتن تازه حالت نرمال به خودش می گرفت. یکی میاد تو.خودکار رو می ذارم زمین.نوشته رو تا همون جا ول می کنم.برمی گردم به اول نوشته.یک دور که می خونم می بینم دلم داره از این تکرار عذاب اور و مسخره بهم می خوره.فکرشو که می کنم می بینم آدما که هیچی،حوصله ام از خودم بیشتر از همه سر اومده. می دونین!دلم احمداباد می خواد با یک لیوان شیر کاکائو داغ! سرم پایین روی یک نسخه بود:"خسته نباشید.یک بسته از آژانس مسافرتی آوردم.بلیطه واسه این دفتر سامسونگ کناریتون.ظاهرآ تعطیل کردن.شما تحویل میگیرین؟"سرم رو آوردم بالا.تا حالا صدبار ما بسته های اونا و اونا هم بسته های ما رو تحویل گرفته بودن:"آره بدین بهشون می دم."دوباره حواسم رو روی نسخه ی جلوی چشمم جمع کردم."پس لطف کنید بقیه مبلغ اش رو تسویه کنید."فرم تحویل اش رو برای امضا جلوم دراز کرد.تو این شلوغی نمی تونست دو دقیقه صبر کنه؟یک بسته ی قهوه ای با آرم قطارای مسافرتی رجا بود.سریع امضا و سیزده تومن بقیه ی پول بلیط رو تسویه کردم.تشکر و از در بیرون رفت. بعدازظهر بسته رو به بچه های سامسونگ دادم.حدود یه ربع بعد یکی از دخترا وارد داروخونه شد.با حالت مشکوکی پرسید:"بچه ها بسته رو کی تحویل گرفته؟!"دلم شور افتاد."واسه چی؟!"یک تیکه کاغذ و یک تیکه شومیز نشونم داد!"توش همینا بود!!!"برق سه فاز از سرم پرید!باورم نمی شد.ظهر یک لحظه حس ام گفت بسته رو باز کنم.سرم شلوغ و بسته هم امانت مردم بود و باز نکردم.حماقت کرده بودم.بچه های دیگه ی سامسونگ هم اومدن."آخه دختر حسابی این که نه آدرس داره نه نشونی.چیو تحویل گرفتی؟!"ظاهرآ آقای دزد هم خوب می دونسته کی بیاد که سرم شلوغ باشه و به این چیزا توجه نکنم.در واقع تبدیل به یک گوش دراز شده بودم از نوع درجه یک! هنوز که هنوزه یادم میاد داغ می شم.گور بابای سیزده تومن،از تجسم اینکه شبیه یک احمق ِ گلابی نگاه می شدم سرم سوت می کشه!
یکی از بچه ها تصمیم داشت آکواریوم بخره.یک آکواریوم یک و نیم متری با کلی مخلفات و تزئینات و پمپ و بخاری.چیزی بیشتر از شصت تومن واسش آب خورد.رفت و واسه این آکواریوم یک و نیم متری پنج تا کوپی و مولی خرید هر کدوم به طول یک و نیم سانت!!صحنه دیدن داشت!یک آکواریوم بزرگ با پنج تا ماهی بند انگشتی.فردا صبح کوپی ها ومولی ها نزدیک به شونزده تا بچه زادو ولد کردن!شب پدر و مادر ها از یک کنار مردن!!!الان تو آکواریوم یک و نیم متری شونزده تا بچه ماهی ان که اندازه ی بالغ اش به زور به دو سانت می رسه!!!ذره بین که بذاری شاید سلول هایی به اسم بچه ماهی توی آب شناور پیدا کنی!
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت
توسط جودی|
با یک تیکه کاغذ بلند و باریک بخاری رو روشن می کنم.می رم تو خیابون.بارون شب قبل هنوز از شیب پشت بوم ها چکه می کنه.کرکره ی سنگین و یخ زده رو با زحمت هل می دم بالا.از این کار بیشتر از هر کاری توی عمرم بیزارم.اصلآ از هر کاری که توش اجبار باشه بیزارم.صبح های شنبه،اونم از جنس سرد و بارونی اش،لحظه ای که باید خودتو از زیر یک پتوی گرم و وسوسه گر بکشی بیرون و چایی خورده و نخورده بزنی بیرون،یعنی نفرت اور ترین حسی که یک آدم می تونه تجربه کنه.هنوز نم نم میباره.از این لحظه ی بارون بیشتر از زمان بارشش لذت می برم.دو دلی می کنه برای بند اومدن.
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت
توسط جودی| |
قطعآ در شرایط کاملآ فشرده ای بودم که هنوز فرصت نکردم از آخرین گندی که زدم پرده بردارم!اول ماه که می شه زندگی من از شکل معمول خارج می شه.نسخه های بیمه رو باید اوایل هر ماه جدید تحویل بدیم و وقتی ثبت کننده ی نسخه ها،خانوم نویسنده ی این وبلاگ باشه،دقیقآ با شروع ماه جدید به خودش می افته و ام پی تری شروع به ثبت نسخه ها می کنه به حدی که وقت نمی کنه افتضاح ترین آبروریزی اخیرش رو برملا کنه!همه چیز خیلی عادی به نظر می اومد.یک صبح شلوغ و پر مریض.زمستون و سرما برای هر شغلی نون نداشته باشه لاقل واسه داروخونه ها بد نمی شه!مشت مشت نسخه های سرماخوردگی میاد و میره و ازدحام جمعیت توی داروخونه،هوای یخ زده ی این شبا رو گرم می کنه!!بگذریم!
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت
توسط جودی| |

