تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

ترانزامیک اسید و مفنامیک اسید دو تا دارو هستند با دو اثر دقیقآ متضاد.ظاهرآ داروی بیمار ترانزامیک و خانوم نسخه پیچ مفنامیک اسید رو برای بیمار می پیچه!حدودآ سه روز بعد کوهی از خشم وارد داروخونه شد:"مسئول فنی اینجا کیه؟؟!!!"تجربه نشون داده این نوع صدای عصبانی جز از بیمارهایی که داروی اشتباه خورده باشند شنیده نمی شه!دکتر سعی کرد اول خونسردش کنه.در این کار مهارت داره!با اون صدای آروم و نگاه سازشگر هیچ کس جلوش توانایی بلند حرف زدن رو نداره!"می تونم داروتونو ببینم؟"مسلمآ حق با بیمار بود.سفر مکه در پیش داشته و از دکترش می خواد دارویی بده تا خونریزی اش زودتر قطع بشه.با خوردن داروی اشتباه نه تنها این اتفاق نیفتاده که خونریزی اش شدیدتر شده بود!می تونست خیلی راحت ازمون شکایت کنه!با عذرخواهی های دکتر بیمار آروم و از داروخونه خارج شد.قطعآ حالا نوبت مجرم بود!

اون شب رو مرخصی بودم.تمام ساعتهایی که توی نمایشگاه دلی دلی کنان راه می رفتم و کتاب تماشا می کردم توی داروخونه آشوب ِ خرابکاری من به پا بوده!صبح که رسیدم همکارم به طرز موذیانه ای جریان دیشب رو تعریف کرد.همه رو گفت تا از آخر جمله رو تموم کنه که:"می دونی شاهکار کی بود؟!جنابعالی!" وا رفتم!قبل از اینکه دکتر صدام کنه با یک قیافه ی کاملآ ندامت زده رفتم پیش اش:"تقصیر من بوده می دونم.اگه اخراجمم بکنین حقمه!"دکتر این قیافه ی مارموسک رو خوب می شناسه!"واست همین قدر بسه که دعای خیرش!تو مکه به پات نوشته بشه!!"

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت توسط جودی| |
عکس بالا کار رویا بود.می دونم الان که چشمش بهش بیفته عصبانی می شه!منم اگه واسه یکی بنر طراحی می کردم و طرف با اجازه ی خودش هر هنری داشت روی بنر من پیاده می کرد،عصبانی که هیچ،گردن طرف رو هم قطع می کردم!طبق معمولِ هر قالب سازیِ این دختر خلاق،این قالب هم با فجایع زیادی روبرو شده!از جمله اینکه با لینک بچه ها مشکل دارم و نمی دونم کجا غیب شون زده!از اونجایی که الان ساعت از ۱ شب گذشته و از خستگی مث لش مرده رو این صندلی افتادم،ولش می کنم و می ذارم تا یک بیچاره ای رو پیدا کنم و بقیه ی این قالب وصله شده رو بسپارم به دستش تا هر هنری داره روش پیاده کنه.با این همه علاقه ی بی فایده ام در زمینه ی قالب سازی نمی دونم چرا همچنان اصرار دارم با این شیوه ی کج دار و مریز به قالب سازی ام ادامه بدم و از یک آدم وارد نخوام که بطور اصولی قالب سازی رو بهم یاد بده.

بهر حال می رم بخوابم.بطرز مرگ آوری کمبود خواب دارم.بعد از سقوط کِیس کذایی از روی پله ها،الان دو روزی می شه که شرش از سرم کم شده.برخلاف انتظارم به هارد ضربه خورده و دچار مغز مرگی شده بود!صحیح تره بگم توی کما رفته بود چون با یک low level format به زندگی برگشت منتها نصب دوباره ی ویندوزش بود که پدرم رو درآورد و تا پریروز علاف نگهم داشت.هرچند که بهتره بگم خرفتی خودم بود که اینقدر موضوع کشدار شد.مودم نصب نمی شد.گفتم حتمآ اون هم ضربه خورده.اعصابم متلاشی بود.هر شب با اعصاب خورد شده از نصب نشدنش و هر صبح با یادآوری این موضوع و بهم ریختن اعصابم بیدار می شدم.یک شکنجه ی واقعی.از اونجایی که از سخت افزارها اندازه ی چغندر هم چیزی سرم در نیم اومد،موضوع رو به علی گفتم و قرار شد بیاد و به مودم نگاهی بندازه.در اولین نگاه فهمید که تو این روزها با سی دی یو اس بی سعی در نصب مودم داشتم!ظاهرآ شباهت دو تا سی دی حتی به این فکر نمی نداختم که محض امتحان هم شده روی سی دی ها رو بخونم!

دیگه هیچی مهم نیست!مهم اینه کِیس لعنتی از این خونه رفته!

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت توسط جودی| |
زن و شوهر جوونی روبروی همکارم ایستاده و نخ دندون می خواستن!نخ دندونها توی یک جعبه روی زمین بود.خم شد تا نخ دندون ها رو از توی جعبه پیدا کنه.نفر سومی در حال صحبت با موبایل وارد داروخونه شد.بلند بلند با نفر پشت خط صحبت میکرد.

"سلام !"خطاب به مخاطب پشت خط بود.همکارم بدون اینکه سرش رو بالا بیاره جواب سلام داد!

"شب بخیر!خسته نباشی!"همکارم صمیمانه از خسته نباشیدش تشکر کرد!سعی میکردم نخندم!جمله ی سوم رو که گفت و بی ربط شد،همکارم به خودش اومد.دیگه کم مونده بود از خنده غش کنم.سرش رو که بالا آورد تفریبآ همه ی داروخونه یک صدا می خندیدن!!

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت توسط جودی| |
به عنوان یک زخم خورده کشف کردم اعتماد کردن به یک همستر یعنی بزرگترین حماقتی که یک انسان می تونه تو زندگی اش انجام بده!

ادا اصولای خنده دار و غذا گرفتن اش از توی دستم و اینکه اجازه می داد نازش کنم،کم کم این امید رو می داد که جونور نیمه وحشی من داره تبدیل به یک حیوون خونگی و رام می شه.از توی دستم تخمه ها رو جمع میکرد و توی کیسه ی بدن اش قایم میکرد و سر انگشتام رو لیس می زد و اگه خیلی حس صمیمیت بهش دست می داد گازای آروم می گرفت.اونقدر الفاظ عاشقانه براش به کار بردم و با کلمات قربون صدقه ای باهاش حرف زدم که هنوز حتی یک بار هم اسم اش رو از دهنم نشنیده و هنوز به اسم اش عادت نکرده!!امیر اردلان اسمی بود که بعد از دو هفته بر و بر نگاه کردن به جثه و هیکل اش واسش انتخاب کردم!البته هنوز جونورم اونقدر کوچیکه که اگه اسم رو روی کاغذ بنویسم طول اسم از طول جونور بلندتر می شه!بگذریم!

شب که رسیدم خونه مثل هر شب با چند تا دونه تخمه و یک تیکه نون تست رفتم سراغ پسرک.تخس بازی در می آورد و قربون صدقه ی غذا خوردنش می شدم.اونقدر مسخره بازی در آورد و با یک نگاه معصومانه به در و دیوار آکواریوم چشم دوخت که مجبور شدم بغل ش کنم و با خودم ببرم توی آشپزخونه.خوشبختانه مامان خواب و بهترین جا برای گذاشتنش،میز اشپزخونه بود!ارتفاع اش به اندازه ی کافی و نمی تونست تو هر سوراح سمبه ای بره و می تونستم مراقب اش باشم.پوست خربزه ی توی سینی حسابی مشغول اش کرده بود.چنان صحنه ی خنده داری جلوی چشمم بود که حیفم اومد ازش فیلم نگیرم.رفتم موبایلم رو بیارم.بلند شدن برای آوردن موبایل همان و در یک حرکت انتحاری خودشو از روی میز به پایین پرت کردن همان!تا به خودم بجنبم فرار کرد و رفت زیر کابینت!دیدن اون صحنه حکایتی جز تا صبح بیدار بودن و دنبال بچه موش گشتن نداشت!اگه مامان می فهمید پای اردلان به آشپزخونه باز شده گوشای جونور که هیچ،گوشای خودمم به تخته میخ می کرد!چراغ قوه رو انداختم زیر کابینت ها.رو زمین می خزیدم و پا به پای بچه موش دور اشپزخونه می چرخیدم!نهایت حماقت یک آدم رو تو قیافه ی اون دختر چهار دست و پای کف آشپزخونه می دیدم!از زیر اون کابینت در می اومد و تا آروم دستم رو به طرف اش دراز کنم،فرار میکرد و سر از اون طرف آشپزخونه در می آورد!بیشتر از یک ساعت بود که خودم رو انتر و مسخره ی یک موش کرده بودم.تنها راهش این بود که خودمو بزنم کوچه علی چپ!یک قوطی دستم گرفتم و بی تفاوت پشت سرش وایستادم!به آروم موندم اعتماد کرده بود و از کابینت ها دور و دورتر می شد.تنها راه هم همین دور کردنش از زیر کابینت ها بود.تا به خودش بیاد قوطی رو گذاشتم روی سرش!احساس زبل بودن بلاخره کار دستش داد!

چشمم که توی آکواریوم بهش می افته،دلم می خوام از گردن بگیرم و خفه اش کنم!

نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت توسط جودی| |
ظهر آقای همسایه زنگ زد و برای نصب ویندوز کامپوترش پرسید.ظاهرآ ویندوز قبلی اصلآ بالا نمی اومد.گفتم بلدم ویندوز نصب کنم و بیاره بالا تا ببینیم می شه کاری برای ویندوز بالا نیومده کرد یا نه.ظاهرآ چاره ای جز عوض کردنش نبود.بهش قول دادم تا قبل از رفتن به داروخونه سیستم اش رو بهش بر می گردونم.تاکید کرد کارم که تموم شد صداش کنم تا خودش کیس رو ببره پایین.ساعت ۵ هنوز حدود نیم ساعتی از کار نصب مونده بود و نمیتونستم بمونم.واسش روی در یاداشت گذاشتم که یک کم طول کشیده و تا شب حتمآ سیستم رو صحیح و سالم به دستش می رسونم.شب که رسیدم خونه کار نصب تموم و فقط خرده کاری ها مونده بود.تا مهمونای شب نشینی برن ساعت از دوازده گذشت.یه ربع به یک بود که سیستم با یک آنتی ویروس خوب آماده شد.تقریبآ دیگه خیلی دیر شده و حسابی بد قول شده بودم.گفتم یک یاداشت می نویسم و با کیس می ذارم پشت درشون که بدونه تا آخر شب علاف سیستم اون بودم و بدقولی نکردم.

یکی از لَش ترین کیس هایی بود که تا حالا بغل کرده بودم.سنگینی بیش از حدش نمی ذاشت به جلوی پام مسلط باشم.دمپایی رو پام کرده و هنوز پله ی اول رو پایین نرفته،کیس از دستم ول شد!با مهیب ترین صدایی که به همه ی عمرم شنیده بودم چهار تا پله رو افتاد تا به دیوار روبرو خورد!صدایی مث اینکه انگار یک دیوار فرو ریخت!تمام عضلات بدنم از ترس و شوک می لرزید!به فاصله ی سی ثانیه،در طبقه ی دوم باز شد و آقای همسایه با پیژامه و هراسون بیرون اومد!چشمش که به کیس تیکه پاره اش افتاد،فهمید چی شده!اولین جمله اش فدای سرت بود!فدای کدوم سرم؟خاک بر سر همچین سر بی عقل و خیره ای.با چه حماقتی می خواستم اون جنازه رو تا طبقه ی دوم ببرم؟!

به خودم که مسلط شدم دیدم هاردش اصلآ تکون نخورده و فقط در و دیوار کیس از هم پاشیده و جدا شده بود.با اینکه نمیدونستم چه بلایی سر کامپیوترش آوردم،بهش دلداری می دادم فقط در و دیوارش کنده و به قطعات هیچ ضربه ای نخورده!دعا میکردم حرفم راست باشه و سیستم بدون مشکل بالا بیاد.دل و روده رو جمع کرد تا صبح که ببینیم چه گندی زدم!

ضمیمه:هنوز صبح نشده!مث سگ استرس دارم!

نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت توسط جودی| |
دو حالت بیشتر نداره!یا من زیادی از خود متشکر شدم یا همه چیز واقعآ همین قدر حرص آور و تنش انگیز شده!حدود دو روزی می شه که مجید بیچاره رو مورد غضب قرار دادم و تا جا داره مث خر نمکی خودمو لوس می کنم و ناز میارم و از دیدن قیافه ی انتر خودم محرومش کردم!خدا رو شکر با دکتر هم که از ۷ روز هفته تقریبا چهار روزش رو قهریم و خودمونو واسه هم آدم حساب می کنیم!دکتر که جدآ جای حرص داره.روزی صد بار این موضوع رو بهش یادآور می شم!تو این بیست و چند سال عمرم مردی رو به اندازه ی اون خونسرد و لج آور ندیدم.عذاب می کشم از اینکه فقط مجبورم از کاراش دندونام رو روی هم فشار بدم تا مبادا چیزی بگم یا غرشی بکنم!به طور متوسط سه روز متوالی بیشتر نمی تونیم با هم کنار بیایم!بلافاصله من جوش میارم و غُر و قهر و بعضآ گریه و آبغوره و نهایتآ تهدید برای رفتنم از داروخونه و در آخر روز هم با یک نشست دوستانه دوباره روز از نو شروع می شه!در کل حساب کنیم ادم فوق العاده ایه.نهایت مهربونی و خوش طینتی.تنها مشکلمون سر همین بیش از حد جوشی بودن من و بیش از حد خونسردی اونه.بارها بهش تاکید کردم اگه قرار بود مردی مث اون شوهرم باشه،روزی سه بار با گیوتین گردن اش رو قطع میکردم و اونم به این نتیجه رسیده بعد از یک سال و نیم کار کردن کنار همچین دختر غرغرویی،کلآ قید ازدواج رو بزنه برای خودش و آرامش زندگی مجردی اش بهتره!

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت توسط جودی| |