ضمیمه:همچنان روابطم با موش وحشی ٍ عزیز تیره و تاره.غُد تر از این حرفاست که حالا حالاها در باغ سبز نشونم بده! دیگه اونقدر پاسگاه سجاد رفتم و اومدم که حتی مامور جلوی در هم با فامیل شناختم!دیگه می تونن به عنوان پرسنل افتخاری استخدامم کنن!قطعآ هیچ جا به اندازه ی یک پاسگاه نمی تونه به سوژه یابی آدم کمک کنه!یک شکایت ها و یک سوژه ها و یک آدمایی می بینی که با خودت فکر می کنی تو تا حالا خواب بودی و این همه گرفتاری ملت رو نمی دیدی؟! خانومی اومده بود برای شکایت از دست شوهرش!چفت من واستاده بود و با افسر نگهبان با لحن پرطمطراقی صحبت می کرد:"آقای پلیس!!اگه آدم بخواد از دست دختری که زندگی یک زن و یک بچه اش رو خراب کرده شکایت کنه باید چکار کنه؟به کجا پناه ببره این زن درمونده؟؟!!!"افسر نگهبان با بی حوصلگی گفت موضوع چی هست حالا؟بگو متن شکایتت رو بنویسم.زن با همون شدت ِ پرطمطراقی اول گفت:"موضوع؟موضوع فقر و فخشای جامعه ست!"افسر نگاهی به زن انداخت:"خانوم محترم!متن شکایت رو چی بنویسم؟!"زن با حرکات دست طوری که بخواد ادای یکی رو در بیاره گفت:"آقاااای استاااد دانشگاه،شوهر بنده،با یک خانوم جوون دوست شده و بخاطرش با من اینکارو کرده!"با دست به پایین لب اش اشاره کرد که آثار خون مردگی روش مونده بود.افسر شروع کرد به نوشتن متن شکایت:"محل حادثه؟"زن جواب داد خونه مون."نه!محل دقیق حادثه؟!""اتاق خوابمون آقای پلیس!!"دیگه نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم.:"خانووم!دیوانه ام کردی!آدرس خونه ات رو بگو!"آدرس رو گفت.باید می رفت پاسگاه برونسی.اینجا تو محدوده ی این پاسگاه نبود."تو رووو خدا منو اونجا نفرستین!تمام اقوام شوهرم اونجا زندگی می کنن!اگه منو ببینن منو می کشن!"مث بچه ها حرف می زد!گفتم اینجا روستا نیست که همه همدیگه رو ببینن.یه آژانس بگیر برو اونجا.التماس میکرد کارش رو همونجا راه بندازن!کسی بهش توجه نمی کرد.لخ لخ کنان رفت بیرون.پشت سرش خانومی اومد که از دست دامادش شکایت داشت.مردک اعتیاد داشت و یواشکی وارد خونه ی اینا شده بود.دختر مجرد ِ زن توی خونه تنها بوده و به قول خودش اگه همسایه ها نمی رسیدن خدا می دونسته چه اتفاقی می افتاده!دیگه این روزا خوراک من دراومده!از راهنمایی و مشاور خانواده گرفته تا شنونده ی درددل ها،هر نوع فعالیت جانبی رو تو این پاسگاه ها و دادگاه ایفا می کنم!دارم کم کم روی وکالت هم فکر می کنم! ضمیمه:اگه مشاور در امور شکوائیه لازم داشتید قطعآ می تونید روی من حساب باز کنید! ضمیمه:کسی این فداکاری رو قبول می کنه که یک قالب خوش رنگ رو واسه من طراحی کنه؟! بزرگمهر رو که پیچیدم تو ملک اباد،از صدای ممتد بوق یک ماشین فهمیدم که جلوی کسی پیچیدم.سرعتم رو کمتر کردم تا بهم برسه و ازش عذرخواهی کنم.یک پیکان لکنته ی خاکستری رنگ بود.هنوز به ماشینم نرسیده که سر ماشینشو کج کرد روی من.حرصم گرفت.انگار که می خواست بچه بترسونه.بی خیال عذرخواهی از همچین بی شعوری شدم و گاز دادم و با سرعت ازش رد شدم.هنوز دویست متری باهاش فاصله پیدا نکرده بودم که دیدم با سرعت داره خودشو به من می رسونه.گفتم نکنه فکر می کنه داره فرار می کنم.سرعتم رو کم کردم تا بهم برسه.هنوز نرسیده که دوباره سر خرشو کج کرد رو ماشین من.دیگه واقعآ جایی واسه کنار کشیدن نداشتم.دستم رو از رو بوق بر نمیداشتم.با اون ماشین لگن فقط هدفش زدن به ماشین من بود.شمارشو برداشتم و با سپرم کوبیدم تو گلگیرش.سپر که به ماشینش خورد به طور کامل پیچید جلوی من.فرمون رو سریع به راست چرخوندم که کنترل ماشین از دستم رفت.با شدت به سمت راست منحرف می شدم و ماشینم هر لحظه از زمین کنده می شد.فرزانه کمربند نداشت و بدنش تا نصفه از ماشین بیرون افتاده بود.با شدت به ماشین دیگه ای برخورد کردم و به چپ منحرف شدم.تمام ماشین های پشت سرم ایستاده بودن.به چپ که منحرف شدم سعی کردم فرمون رو به راست بگیرم تا ماشین صاف بشه.سرعت زیاد و فرمون هیدرولیک نذاشت ماشین صاف بشه و چند بار به چپ و راست چرخیدم تا ماشینم کنترلش رو پیدا کرد.بدنم یخ کرده بود.فقط منتظر بودم ببینم به کی زدم.یک زانتیا از کنارمون با چشمای از حدقه در اومده رد شدن.زنده موندنمون فقط معجزه بود.قطعآ اگه ماشینی که بهش کویده شدم نبود،ماشینم از جاش بلند و پرت می شد چپ میکردم.یک تاکسی بوق زنان متوجه ام کرد که به اون زدم و بزنم کنار.پیاده که میشدم فقط حس میکردم نمی تونم خودمو رو پاهام نگه دارم. راننده ی تاکسی یک کاراته کار بود و دو تا دوستاش که از باشگاه برمی گشتن.چشمشون که به ما دو نفر افتاد فقط سعی میکردن آروممون کنن.می گفتن تمام ماشین های پشت سر ما سرهاشونو گرفته و منتظر چپ کردن ماشین ما بودن. ضمیمه:چهار روزه یک پام تو بیمه برای ماشین خودم که خوشبختانه فقط گلگیر عقب اش له شده و اون تاکسی بیچاره که در قسمت راننده اش رفته تو،یک پام تو دادگاهه برای شکایت از اون حیوون عقده ای.
با وجود تهدید های مامان که اگه بخرم از پاهاش میگیره و تو کوچه پرتش می کنه،رفتم و یکی خریدم و توی اتاق مخفی اش کردم!تصمیم هم نداشتم بخرم.همستر های خپل ٍتوی قفس ها رو می دیدیم و از کنارشون رد می شدم که چشمم افتاد به این جونور تپل و جیغ جیغو.رو پاهاش بلند شده و یک نفس جیغ می کشید!یک عوضی ٍ تمام!نتونستم مقاومت کنم!جیغ زنان و مو کشان از مغازه آوردمش تا خونه!گذاشتمش تو جعبه کفش و با خیال راحت رفتم داروخونه.قرار شد فعلآ مامان چیزی نفهمه تا یک فرصت خوب پیش بیاد.تصمیم داشتم سر فرصت واسش آکواریوم بخرم.شب به عاطفه زنگ زدم تا ببینم جونور در چه حالیه.ظاهرآ از جعبه در اومده و تو خونه گم شده بود!گاوم از این مسخره تر نمی تونست بزاد!اولین تماسی که بعد از گم شدن بچه موش با داروخونه گرفته شد از طرف مامان بود!ظاهرا پشت میز تلویزیون قایم شده بوده.در حال دیدن فیلم بوده که چشمش به جونور سفیدی می افته در اندازه های موش!تقریبآ نعره می کشید!!!سعی کردم متقاعدش کنم که این جونور هیچ سنخیتی با موش ها نداره و نژادی از خرگوش و سنجابه!می خواست گوشی تلفن رو توی دهنم فرو کنه!گفت فکر نمی کنی بیشتر به بچه شیر شبیهه تا خرگوش!حرفم مسخره بود،فجیع تر از این نمی تونستم کارم رو توجیه کنم!ظاهرآ قیافه ی بی آزار و ملوس اش جونش رو از مرگ نجات داده بود!
بعد از یک هفته و تا همین لحظه خیلی تلاش کردم و افه ی بزرگ شدن گذاشتم که صداشو درنیاوردم و نگفتم که رفتم برای خودم یک همستر خریدم!ولی دیگه نمی تونم نگم!!!من الان یک همستر سفیدکرم چاقِ وحشی ٍچهل روزه دارم!!
نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت
توسط جودی| |
به سلامتی،پدر کار و زندگی ام در اومده!از پاسگاه بیرون میام می رم دادگاه،از دادگاه میام شوت می شم پاسگاه.مرتیکه الاغ یه هفته ست از کار انداختم.بلاخره دیروز با یه مامور ابلاغیه رو رسوندیم در خونه ی پدر زن اش.ماشین به اسم پدر زن اش بود.امشب باید بیاد پاسگاه.یه ذره دلم شور می زنه.اون همه دوندگی کردم و این ور اون ور رفتم تا شکایتم به اینجا رسید،قاضی حرفمو قبول نکنه و نتونم خسارت ماشینمو بگیرم.
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت
توسط جودی| |
اینکه الان منو فرزانه زنده ایم چیزی مث معجزه ست.
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت
توسط جودی| |
