تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

دلم که میگیره،می شینم رو این صندلی گردون و تا جایی که پشتی اش بخوابه،می خوابونمش و خیره می شم به سقف اتاق.همیشه به نظرم این جمله،آخر  ِکلیشه و مسخرگی بود؛احساس کسی رو دارم که تو یک چادیواری گیر کرده و راهی برای بیرون پیدا نمی کنه.تو این لحظه،تو همین اتاق،بین همین آدما،احساس کسی رو دارم که تو یک چاردیواری گیر کرده و راهی به بیرون پیدا نمی کنه.از این همه بی چاره بودن کلافه ام.تبدیل شدیم به حیوونی که اونقدر خودشو به در و دیوار قفس اش کوبیده که حالا دیگه نایی واسه بیشتر زخمی کردن ِ خودش نداره.

 

 

"واسم شدی مث عروسکی که گذاشتنش تو ویترین و پولم نمی رسه بخرمش،بعد می بینم دارن می دنش دست یک بچه ی دیگه."

قاطی ِگریه هام می گم راستی ارزش من واست اندازه ی همون عروسک بود؟

"اگه من همون بچه بودم،مطمئن باش اون عروسک همه ی دنیام بود....."

 

نشستم رو این صندلی گردون و تا جایی که پشتیش خوابیده،خوابوندمش و خیره شدن به سقف اتاق...چشام که هیچی،دلم هم گریه داره...

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت توسط جودی|

مثلا خوشحالم که دارم روزه می گیرم.بذار خدا همچین بذاره تو پاچم که نفهمم از کجا خوردم.از صبح که می رسم داروخونه،مث بخت النصر می شینم رو چهار پایه پلاستیکی ِ جلوی پیشخون شیشه ایه.دوست دارم یک نفر یک واو از حرفای معمول بیشتر ازم حرف بکشه یا سر قیمت یک کلمه کل کل ِ زیادی بکنه؛چنان پاچه ای از شخص بدبخت میگیرم که تا یاد داره جلو چشمم آفتابی نشه.تقصیر خودشونه.اعصاباشون از فولاده.مخصوصآ پیرمرد پیرزنا.بیکارن تو خونه هاشون.راه می افتن تو کوچه خیابون یک سر بی درد پیدا کنن و پیاده اش کنن.به همه چیز گیر می دن."شِما مِدِن 400 تِمَن،اوو داروخانه ی بالا مِدَن 250 تِمَن!""حاج خانوم،بیا من اینو ازت میگیرم برو از همون داروخونه ی بالا بگیر 250 تومن دست از سر کچل من بردار.""خب شِمام باید بدِن 250 تِمَن!!!"اووف که روانی ات می کنن.حالا می دونم داره مث خر دروغ می گه،خودشم می دونه،باز الکی باهات جرو بحث می کنه!حالا روزه هم باشی،ته گلوت از تشنگی بسوزه،مجبور هم باشی این عتیقه ها رو تحمل کنی؛مرگــــه!

ماه رمضون کلآ همه ی شیفتای کاری مون بهم ریخته.واسه من که بد نشده.بعد از چهل بار برنامه ریزی برای شیفتای ماه رمضون،قرار به این شد من از صبح تا 6 عصر رو یکسره بمونم تا شیفتم کامل بشه.از اونجایی که بعضی از همکارای عزیز دلشون داشت می ترکید که شاید تو اون ساعتها خبر خاصیه که من قبول کردم وایستم،پاشو کرد تو یک کفش که 15 روز رو من اینجوری وا میستم و 15 روز رو فلانی!منم خوشحااال!رو هوا حرفشو قاپیدم.هرچی باشه شیفتای اون نیمه وقت و من تمام وقتم.فقط یک روز رو تونست تحمل کنه.از شدت ضعف در حال مرگ بود.دکتر بهش گفت اومدیم فلانی خواست دستشو بکنه تو آتیش،تو هم بدو دنبالش!دیگه بکشیمش شیفتای منو وانمی سته!

ضمیمه:از قالبم متنفرم!

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت توسط جودی| |

سر ماشین پیچید تو کوچه."دزد و بگیرینش."یک بچه داد می کشید.یک موتوری سه ترک از کوچه اومد بیرون.بی خیال بازی ِ بچه ها وارد کوچه شدم.یک پسر بچه گریه کنان با اسکیت هاش پیچید جلو ماشینم."خانوم تو رو خدا بگیرینش."در یک آن جو آرتیست بازی ام گل کرد!"بپر بالا!"رو به بچه هایی کردم که دنبالش از تو کوچه ریخته بودن بیرون."از کدوم طرف رفت؟"مستقیم!مستقیم!همشون یک صدا داد می کشیدن!دنده عقب گرفتم و تیک آف کشان افتادیم دنبال دزد!"ببینیشون می شناسیشون؟" "آره خانوووم..بابام می کشـــــم....موبایل بابام بووود...."گریه می کرد و حرف می زد."گریه نکن.چشمت به کوچه ها باشه."رسیدیم به بلوار پیروزی.کدوم قبرستون رو بگردم؟!یک دور دور ِ میدون زدم و رفتم سمت آب و برق.خنده دار بود اگه می خواستیم فکر کنیم می تونیم پیداش کنیم.تو انبار کاه دنبال سوزن می گشتیم.مث بنز گاز می دادم و چشمم دنبال موتوری ها بود.بی فایده بود.از همون میدون پیروزی می تونست چهار تا مسیر دیگه رو رفته باشه.حالا گیرم پیداش کنم،با یک موتور و سه تا لات می خواستم چکار کنم؟!سعی می کردم بچه رو آروم کنم.موبایل نمی تونست 110 رو بگیره.وحشت داشت از برگشتن به خونه.سعی کردم متقاعدش کنم که هرچی زودتر به پلیس زنگ بزنه بهتره.

برگشتم سمت کوچه.بچه ها هلهله کشان دویدن جلو ماشین!"گرفتینش؟"از شدت هیجان در حال سکته بودن!"نه!شماها هم زود برین خونه هاتون تا این دفعه نیومدن خودتونو بدزدن!"وحشت افتاد تو قیافه ها!به سمت خونه ها پخش و پلا شدن.رسوندمش جلو در خونه اش."بابام بفهمه می کشم."حس بی عرضگی همراه با عذاب وجدان وادارم کرد پیاده شم و واسه باباش توضیح بدم.

در خونه باز شد و رفت تو.یک مشت چشم نگران از کتک خوردن پسر بچه،پشت در خط بسته بودن.

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت توسط جودی|

وحشی ِ عزیز رو تقدیم ماهی فروشی کردیم!دیروز در یک حرکت باور نکردنی مارمولک بیچاره رو از اکواریوم شوت کرده بود بیرون!رسیدم خونه دیدم ظاهرآ مارمولک تو آب نیست.گفتم شاید مرده و بچه ها انداختنش سطل آشغال.بچه ها که گفتن نمرده حدس زدم شاید دعوایی بین ماهی ها شده.بله!ماهی بیچاره خشک ِ خشک افتاده بود گوشه ی اتاق!از آب پرت اش کرده بودن بیرون و انگار ساعت ها اونجا افتاده بود.بدنش درست مث یک چوب خشک شده و کلی مو دور بدنش پیچیده بود.معلوم بود مدتها دست و پا زده تا جون داده و خشک شده.با ناامیدی انداختمش تو آب و بعد سه چهار دقیقه دوباره جون گرفت!دیگه شک نداشتم بزرگترین معجزه ی عمرم همین ماهی ِ مظلومه؛کتک خور همه هست!از وحشی ِ پنج سانتی گرفته تا اسکار پونزده سانتی ام!سحر یک نگاه تو آب انداختم.همه چیز طبیعی به نظر می اومد.صبح اولین صدایی که به گوشم خورد خبر مرگ و خورده شدن ِ بدن مارمولک توسط وحشی بود!زیر شکم اش رو تا وسط ها خورده بود.عمیقآ حالم گرفته بود.دلم می خواست چنگ بندازم تو آب و از دم اون ماهی ِ هار بگیرم و پرت اش کنم تو کوچه.تقصیر خودم بود.بارها بچه ها خواسته بودن به یک اکواریوم فروشی بدنش و من واسطه شده بودم!همین یکبار!قول می ده!دفعه آخرش بود!رذل بود و می دونست موقع غذا دادن چطور دلم رو با کارای بامزه اش به دست بیاره!خر ِ همین ادا اصولاش شده بودم و حالا خون مارمولک ِ بیچاره گردنم افتاده بود.وحشی رو پرت اش کردیم تو یک پلاستیک  پر آب.حالم از قیافه ی مارموسک اش بهم می خورد.موذی.چقدر هواتو داشتم.گربه صفت.

ماهی فروش نگاهی به قیافه ی معصوم ِ وحشی انداخت:"مطمئنین این می کشته؟این که خیلی مظلوم به نظر میاد!"

"مظلومه؟پدر همه ی ماهی ها رو در آورده.از اسکار گرفته تا پنکوسی و بزرگتر و ریز تر از خودشو زده شل و پل کرده.تا حالا نزدیک به هفت تا ماهی کشته!"

ناباورانه به قیافه ی وحشی نگاه کرد.سعی میکرد ته پلاستیک رو سوراخ کنه."حالا معلوم می شه."انداختش تو اکواریوم ِ وحشی ترین گونه ی ماهی ای که داشت.یک کم به دوروبرش نگاه کرد.گیجی که از سرش پرید،افتاد دنبال ماهی ها.یکی گفت دم خوره داره درش بیار.فروشنده با هیجان به صحنه ی تعقیب و گریز نگاه می کرد."عیب نداره،باحاله،بذار یک کم همدیگه رو بزنن!"

 

نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت توسط جودی|

این دو تا(+،+) وبلاگ رو همیشه می خونم.هر بار هم بعد از خوندن،عمیقآ تو فکر می رم.انگار ته دلم می لرزه.مردد می شم.اینکه نکنه دوست داشتن و این همه پر پر زدنمون برای به هم رسیدن،ته بکشه و واسه هم تکراری بشیم.اصلآ از همین بهم رسیدنه که می ترسم.هیچ وقت هیچ دو نفری رو ندیدم که بعد از یک عمر ادعای عاشقی و شیدایی،یک روز به بن بست نرسن.حالا اون بن بست می خواد راهی به پشت دیوار داشته باشه،می خواد هم همون جا آخر خطشون باشه.ولی بلاخره اون بن بست ِ "از زندگی مشترک" خسته و سیر شدن می رسه.من از همین می ترسم.تمام این روزهامون پره از آرزو و نقشه و برنامه های طولانی مدت برای آیندمون.آینده ای که فکر می کنیم بهم رسیدن می تونه تیکه های کامل نشده ی خوشبختی های الانمون رو تکمیل کنه.

چقدر از این آینده ی کوفتی که نمی تونم ببینمش می ترسم.همیشه از این اخلاقم زجر کشیدم؛اینکه تو بهترین لحظه های زندگی ام دلواپس این باشم که روزی این خوشبختی ها تموم می شه.

این روزها بزرگترین دغدغه ی زندگی مون شده کی قراره خواستگاری رو گذاشتن!!!فکر می کنم ده سال دیگه که به این نوشته ها برگردم،تموم وجودم از لذت شیرینی طعم این روزها کیف کنه!

 

خدا رو چه دیدی!یه وقت هم می بینی دلم می خواد از همون جایی که نشستم،دستمو ببرم تو گذشته های اون نوشته و اون دختره ی احمق ِ خر ِ احساساتی رو بکشم بیرون و دو تا بخوابونم زیر گوشش تا هوس عاشقی واسه همه ی عمر از سرش بپره!

ضمیمه:یه عذرخواهی بدهکارم به یک دوست ِ بعد از دوازده شب!یک ماهی ِسیاه!

نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت توسط جودی|

همیشه می گفتن محیط کار رو مث جمع دوستات حساب نکن.واسه خودت آسه برو آسه بیا و کاری هم به کار کسی نداشته باش.می گفتم جمع کاری ِ ما بر خلاف همه ی محیط های کاریه.همه با هم دوستیم.هممون مث خواهر می مونیم.همشونو دوست داشتم.حالا اینکه بفهمی یکی از همین مثلآ خواهرات در یک نشست خصوصی با یکی دیگه از همون خواهرات به اندازه ی یک کتاب داستان پشت سرت بافته و ساخته و حرف زده،بدجوری به همه جات فشار میاد. بدجور دلم می خواد مث شیر واستم جلو صورتش و همه ی اراجیف اش رو بالا بیارم رو روپوش سفیدش ولی متاسفانه فعلآ که دو روزه مث بز نشستم سرجام و دارم حرص می خورم و چرندیات اش رو تو سرم بالا پایین می کنم.

 اصلا موندم این جور ادما وقتی برای دفعه ی بعد می خوان تو صورتت نگاه کنن و باهات به همون صمیمیت گذشته احوال پرسی کنن،دقیقآ چی داره تو مغزشون می گذره!

 

دو حالت بیشتر نداره؛یا اونا زیادی د...وسن،یا من زیادی گلابی و خوش بین!

 

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت توسط جودی| |