تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

دو تا پلیس آگاهی وارد حسابداری بیمارستان امام رضا می شن.

"پرونده ی این بیمار رو می خواستیم.دیروز مرخص شده."

پرسنلی که دوروبر ایستادن با کنجکاوی منتظر ادامه ی موضوع ان.

"اتفاقی افتاده جناب؟"بلاخره کنجکاوی،یکی رو بی تاب می کنه.

"دیروز نوزادش رو خفه کرده.انداختش تو باغ بیمارستان.یکی از پرسنل جنازه رو امروز صبح پیدا کرده."

همه با بهت بهم نگاه می کنن.

"خاک بر سر کثافت اش کنن."

"شاید بیماری روانی داشته."

"نخییییر!خانم دست گل به آب داده،می خواسته گندش رو جمع کنه!"

"معلوم نشده واسه چی کشته؟"

یک نفر رو به مامور آگاهی می پرسه.

"دختره متولد شصت و پنجه.مادر شوهرش تا حالا به 3 نفر هم زمان شوهر داده بودش!از هر کدوم از این مردا هم که بچه دار می شه مادر شوهرش بچه رو می بره و می فروشه!این بچه ی چهارمش بوده.انگار دیروز تا چشم مادر شوهرش رو دور می بینه بچه رو می بره تو باغ و می کشش.دیروز که بچه رو می کشه یادش رفته مچ بند بچه رو که اسم مادر روش نوشته شده رو باز کنه.الان هم فراریه."

 

ته دلم میلرزه.

این جمله رو با خودم تکرار می کنم:مطمئن باش بدترین شرایط تو می تونه بهترین شرایط برای یک نفر دیگه باشه.

با خودم که فکر می کنم می بینم سرنوشتی از این غم انگیز تر هم برای یک دختر می تونه وجود داشته باشه؟

خب آره،قطعآ می تونه...

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت توسط جودی| |