کیک ِ جلسه کنکور ناپیوسته امسال رو هم نوش جان کردیم تا ببینیم در سال های بعد باز هم گدا بازی در میارن و آبمیوه اش رو نمیدن؟!به شکر خدای بزرگ انگار امسال یک چیزایی حالیم بود؛چون لاقل می فهمیدم اینایی که می بینم آشناست و قبلآ انگار دیدمشون و می فهمیدم دارم فاتحه می خونم به کنکورم.باز امسال که خوب بود؛پارسال حتی نمی فهمیدم آزمون سخت بوده یا آسون!امسال لاقل خودمو قاطی بچه یک کم درس خونده ها می انداختم و در مورد سئوالا اظهار نظر میکردم!کنکور پارسال رو وقتی اومدم بیرون،فقط زهرا رو می دیدم که غش غش می خنده و می گه دمشون گرم،عجب سئوالای کشکی بود!بعد هم نجمه و نسرین پشت سرش حرفاشو تصدیق میکردن و می گفتن کدوم مبحث ها رو صد در صد زدن!!!منم عینهوووو گلابی!در کل سعی میکردم زیاد خودمو تو چشم نیارم! فعلآ با قاطعیت به همه اعلام کردم تحت هیچ شرایطی دست به نذر و نیاز های مالی نزنن تا نتیجه ی مجازی ها بیاد وگرنه که فقط رفته تو پاچه شون!! ضمیمه:به اون دسته از نویسنده هایی که دستی در عکاسی دارن،ربطی نداره چرا درس نخوندم! "آخی!بچه ها مارمولک مُرد!" دو تا سر به تنها سر خیره تو قابلمه اضافه می شن!یک ماهی به حالت عمودی توی قابلمه معلق مونده.احتمالآ یا از سرما یا از کمبود اکسیژن به این سرنوشت دچار شده.مراسم تعویض اب آکواریوم تقریبآ بیشتر از یک ساعته که ادامه داره.تمام ماهی ها رو تو این قابلمه ریختیم و حالا یک ماهی مار شکل و آبی رنگ به اسم مارمولک مُرده.مجید از دم اش میگیره و از تو قابلمه بیرون میارش. "چه خوب که مرد!خیلی بی ریخت بود!" اینکه سوگلی تمام ماهی هام یک اسکار سیاه و باهوشه به کنار،همه ی ماهی هامو دوست دارم.از حرف مجید عصبانی می شم.با دلسوزی به بدن لَس و بی جونش نگاه می کنم. "بیا بندازیمش تو اکواریوم شاید زنده شد." "یه حرفی می زنی ها!بندازیمش تو آب که آب تمیز رو هم کثیف کنه؟می ندازمش سطل آشغال." فرزانه برای بار آخر نگاه و چند بار تو دستش بالا پایین می کنش.دو تا شاخک روی سرش رو از هم باز میکنه.می خواد باله های ماهی رو بکنه. "تو تکون اش دادی یا خودش شاخکاشو تکون داد؟" "حرفای بیخود نزن!ده دقیقه ست از آب بیرونه،اگر هم زنده بوده باشه تا الان مرده!" مصرانه می خوام دوباره بندازیمش تو اکواریوم.مجید با بی حوصلگی از دم اش میگیره و پرت اش می کنه تو آب.کاملآ عمودی رو سطح اب واستاده.مُردگی از تمام وجودش داد می زنه!الکی امیدوارم! "ببین!آب شش اش یه لحظه تکون خورد ها!" حوصله ی دوتاشون از چرندیاتم سر رفته!مجید دست میکنه تو آب تا در بیارش. "تو رو خدا نگاش کن!دوباره آب شش اش رو تکون داد." به فاصله ی هر سی ثانیه یک بار آب شش اش تکون می خوره. "اون داره جون می ده.الکی بهش امید نبند." حالا آروم آروم دم اش تکون می خوره.هنوز عمودی روی سطح آب واستاده.جدی جدی داره تکون می خوره!شوک زده به صحنه ی جلو چشممون خیره شدیم!بیشتر از ده دقیقه ست که آب شش هاش تکون و آروم دم اش حرکت می کنه.اروم میاد سطح زیر آکواریوم.مث سکته ای ها حرکت می کنه.یک وری می چرخه و می خوره به شیشه های آکواریوم.یکدفعه یک حجم بزرگ از گه و غذای ماهی از تو دهنش می پاشه بیرون!حالش کاملا خوبه!آروم دور خودش می چرخه. ضمیمه:به علت عدم شعور ماهی برای حرکت نکردن در موقع عکس گرفتن،هیچ گونه عکسی از به دنیا برگشته موجود نمی باشد! ای باباااا!ما اگه شانس داشتیم که الان اوضامون این نبود!بار رو بسته بودیم و الان زیر آفتاب یکی از سواحل همین کشورای حومه و اطراف دراز کشیده و در حال برنز سازی بودیم. با اون ترانشه ی مسخره ای که ما پارسال حفاری اش می کردیم و از 6 صبح تا 12 ظهر روش کلنگ می زدیم و عرق می ریختیم و دست آخر هم چهار تا دیوار و پله از توش سبز شد،حالا کی فکرشو می کرد درست به فاصله ی بیست سی سانت کنار همون ترانشه و از تو یک ترانشه ی جدید،چند تا خمره ی یک و نیم-دو متری بیرون بیاد!فقط داشتم از حسادت دق می کردم! درست کنار ترانشه ای که پارسال روش حفاری میکردیم،امسال دو تا خمره بیرون اومده که انگار حسابی هم چشمگیر بوده و با ناز و پوف فرستادنش آزمایشگاه برای بررسی و بعد هم آماده شدن برای رفتن به موزه.فکرشو بکن چقدر از دیدن اون دیوارای سنگی ای که از ترانشه مون به دست می آوردیم ذوق می زدیم در حالیکه دو تا جواهر واقعی کنارمون زیر اون خاکا خوابیده بودن و ما مث پپه گلابی ها قربون صدقه ی اون سنگای مزخرف می شدیم! فعلآ که از زندگی دل زده ام تا باز ببینم چی پیش میاد! حالم خوب نیست.دیگه شک نداریم که پای یک قاتل در میونه.این همه جنازه ی زخمی شده،جز با وجود یک قاتل،هیچ توجیهی رو قبول نمی کنه.با گرفتن ِ هفته ای یک قربانی،دوباره سایه و سکوتِ وحشت همه جا رو پر می کنه.قربانی هایی که فقط از بین تازه وارد ها انتخاب می شن.هر کدوم از زنده مونده ها رو می شه با انگشت،مورد اتهام قرار داد. نمی دونیم تا چند تا قربانی دیگه رو با بدن پر خون و آش و لاش از اون لجن خونه بیرون بیارن،قاتل پیدا می شه؟همه ی اتفاق ها کم کم داره نشون از شروع یک فاجعه ی حیوانی می ده. تقریبا همه به این نتیجه رسیدن که کلید این معما دست هیچکس جز ماهی فروش ِ بلوار معلم نیست!!! بعد از وارد شدن چند تا ماهی ِ جدید به اکواریوم،پای یک قاتل به میون باز شد!در شروع کار دو تا اسکار سفید قربانی شدن و بعد از چند روز و به فاصله ی پنج شش روز از هم،جنازه ی دو تا پنکوسی رو در حالیکه کاملآ آبشش هاشون زخمی شده بودن رو از توی آب بیرون کشیدیم و حالا منتظریم تا جنازه ی بعدی خودشو نشون بده!همه فکر می کنیم کار،کار ِ یک تایگر ِنیم بند انگشتی باشه!اخرین بار پای یک جنازه،در حال خوردن بدنش بود! کم مونده از شدت دپرسی،همشونو بریزم تو سطل آشغال! کنکور ناپیوسته ام نزدیکه.دارم درس می خونم.شاید بهتر باشه تصحیح کنم که "مجبورم درس بخونم"!بعد از کودتایی که مجید راه انداخت برای درس نخوندنم،دکتر رو راضی کردم که بعد از ظهر ها رو تا موقع کنکور نرم تا لاقل همون یک ماه و نیم مونده رو یک خاکی به سرم بریزم.اگه قبول نمیکرد،مجبور بودم قید داروخونه رو بزنم.خشم مجید از درس نخوندم خیلی بیشتر از اونی بود که انتظار می رفت!دکتر یک شیفت رفتنم رو قبول کرد.الان داروخونه زیاد اوضاع جالبی نداره.همه چیز رو بهم ریختم.همکار جدیدِ بعدازظهر اصلا به کارش تسلط نداره و همیشه بعدازظهر ها رو مشکل دارن!با این تفاصیل اگه قبول نشم،رسما گند زدم!! کم کم همه ی هدفم از نوشتن واسه این وبلاگ داره تبدیل می شه به نوشتن برای ناقص نموندن آرشیو!مسخره ست!نمی تونم بفهمم دلیل خوابیدن اون همه احساس تعهدم نسبت به این صفحه که بی اغراق به اندازه ی یک بچه دوستش داشتم چیه!نوشتن واسه اینجا رو درست از شب قبلی که می خواستم برای اولین بار برم بیرجند شروع کردم.مث خر ذوق می زدم!روزی یک قالب چپ اندر قیچی و لنگ زده واسش می ساختم و بهم می ریختمش و دست به دامن این و اون می شدم تا لاقل نوشته های صفحه بالا بیاد!اعتماد به نفسم رو برای نوشتن پیدا نمیکردم.انگار همیشه همه داشتن به مطالبم به دید تمسخر و پوچی نگاه می کردن!برمی گشتم آرشیوهای اولم رو می خوندم و مث سگ از نوشته های اولم حرص می خوردم! ارشیوم که یک ساله شد،دیگه باورم شد می تونم دوساله و سه ساله و صد ساله هم بکنمش!انگار اعتماد به نفسم رو برای نوشتن پیدا کرده بودم!وقتی تشویق وبلاگ نویسایی -که لاقل خودم قبولشون داشتم- رو می خوندم و می شنیدم،بیشتر به خودم امیدوار می شدم. الان بیشتر از سه ساله که برای این آلونک می نویسم و تصمیم هم ندارم حالا حالاها درش رو تخته کنم!فعلآ هم بهانه ای به اسم کنکور پیدا کردم و بی خیالی هامو باهاش توجیه می کنم.می دونین که!قبول نشدن امسالم علاوه بر پیامد های سیاسی-فامیلی،رسوایی های خیلی بزرگتری رو واسم رقم می زنه! قبول می شم بابا!
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت
توسط جودی| |

