خودمونیم!عجب ملت شریف و نجیبی هستیم! می خوای از تاکسی پیاده بشی و می بینی راننده نرخ اش رو صد تومن بیشتر کرده.بیشتر از بیست دقیقه با راننده جر و بحث می کنی و اونم گرون شدن نفت رو بهانه می کنه.بحث بالا می گیره و کم میارین.فحش ردیف ِ هم میچینین.کم میارین و دست به یقه ی هم می شین و. تو اتوبوس مث گوشت سلاخی آویزونیم،چشممون می افته به کاغذی که با فونت خیلی درشت روبرومون چسبوندن و روش نوشته بهای بلیط 500 ریال!قاطی می کنی.وقتی می خوای پیاده شی می افتی به جون راننده و هر چی فحش از زمان نوزادی یاد گرفتی تا اون سن رو نثار راننده می کنی و حتی با هم گلاویز می شین و بعد هم با اعصاب متلاشی پیاده می شی و می ری توی داروخونه ی روبروی خونه ات. می ری از داروخونه ی سر کوچه دارو بخری.دفترچه بیمه داری و دلت خوش از این همه لطف دولت.داروهای رنگ و وارنگ تو قوطی های رنگ و وارنگ رو می چینه جلوی چشمات."چند شد؟""بیست و دو هزار و سیصد تومن!"دو تا شاخ از دو طرف گوشات می پره بیرون.پدرت خوش،مادرت خوش،دفترچه بیمه ام کشک بود؟دارو هات خارجیه.معده ات با مشابه ایرانی اش بهم می ریزه.پس بیمه چی؟دولت چی؟تو اگه دارو ایرانی ِ آشغال خوردی دولت هم نوکرته،حالا اگه خواستی سوسول بازی در بیاری و اشغال پاشغالای خارجی رو بریزی تو شکمت شرمنده!چشمت 4تا برو پولش رو از جیب خودت بده!من این حرفا حالیم نیست.بیمه ام،نباید پول دارو ام از هزار تومن بگذره.ما که راه اش رو بلدیم.با دکتر در می افتیم.هیچ توضیحی توی مغزمون جا نمی گیره جز اینکه ما بیمه ایم و نباید پول دارومون از هزار تومن بگذره.فاتحه می خونیم به اعصاب تمام آدمایی که اونجا واستادن و از در میایم بیرون. می ریم پمپ بنزین.زد و خورد بی سابقه ای اون جلو شده.می پریم وسط دعوا.بلاخره ما هم با این ملت هم دردیم!می گن بنزیر سهمیه شده.عجب ها!باید پدر صاب پمپ بنزینی رو در بیاریم!باید بنزین ازاد بزنیم.حالا به هر کلاهی که می شه سر یکی گذاشت.اصلآ این بنزین حق ما ایرانی هاست.حقمون رو سهمیه بندی می کنن؟چند نفری می افتیم به جون متصدی پمپ بنزین و تا جا داره می زنیمش.بعد هم پمپ بنزین رو آتیش می زنیم و بر می گردیم تو خونمون. می ریم سوپر سر کوچه.برنج کیلو چند؟دستتو می ذاری سمت راست بدنت.حتمآ اشتباه دیدیم!5000 تومن؟شاید صفر ها رو زیاد می خونی؟صداتو می اندازی تو گلوت.مگه شهر هرته؟ شک نکنین!قطعآ اینجا شهر هرته. نمی خوایم هیچی رو از زیر بنا درست کنیم.می افتیم به جون هم.پدر همدیگه رو در میاریم و ادعای روشنفکری داریم و تو هر محفل عمومی و خصوصی ای می شینیم داد از بی ثباتی می زنیم و فحش رو می کشیم نثار دولت و از ما بهترون.عرضه ی بیشتر از اینو نداریم. "شنیدی برنج شده کیلو پنج هزار تومن؟"شونه هامو می ندازم بالا.از وقتی شنیدم نفت "ملی" مون سهمیه شد،دیگه از هیچی تعجب نمیکنم.تو شهر هرت نباید بیشتر از این دنبال ریشه ی چیزی باشی.می دونین که!ما ملت نجیب و شریفی هستیم!!! خیلی که تو آرامش این روزای شکلاتی غرق می شم،سعی می کنم گه گداری سرک بندازم به هلف دونی ای که توی دو سال گذشته واسه خودم ساخته بودم.به اون گذشته ی پر تنش نگاه می کنم و زندگی ای که الان در کنار مجید داره شکل می گیره.تمام سلول های مغزی و فکری ام پُر اند از اعتماد و شر و شور.دوست دارم تمام آدمایی رو که دوسشون دارو رو با خودم تو این جشن فکری شریک کنم؛تو این دنیای پر ارامش و قشنگی که واسم ساخته. فکر می کنم ساعت از دوازده شب گذشته.انواع و اقسام کرم های شب و روز و دور چشم و آت آشغال دیگه رو روی پوستم مالیدم و پاهامو روی میز انداختم و بی خیال از تمام مرگ و میر و کشت و کشتار و جنگ های دنیا،به دنیای کوچیک و آروم خودم سرک انداختم و هوای روزای اقاقی دار رو می فرستم توی ریه هام.حاج خانوم-مادر دوست پسر محترم-اومدن داروخونه،محض ِ برانداز کردن عروس خانومشون!البته هردومون به شدت خودمون رو طبیعی می گرفتیم و اشنا بودنمون رو به روی هم نمی آوردیم!حتی پول امگا 3 ای که خرید رو هم ازش گرفتم تا موضوع همچنان طبیعی جلوه کنه!!!البته مادر دوست پسر عزیز به اندازه ای جبروت دارن که هنوز کسی جرات نکرده از جزئیات نظر حاج خانوم سئوال کنه. هنوز خبری حاکی از رضایت یا عدم رضایت ایشون در دست نیست!
نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت
توسط جودی| |

