تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

تمام اطراف بینی ام زخم و پوست کن شده.نمی شه اسمشو گذاشت سرما خوردگی چون فقط آب دماغم رو بالا می کشم و صدام مث پسر شجاع شده!تمام منفذ های تنفسی بینی ام مسدود شدن،تودماغی حرف می زنم و دستمال رو از روی بینی ام زمین نمی ذارم چون حتی با چشمای خودم هم می تونم شاهد افتادن قطرات شون باشم!

کار داروخونه خسته ام کرده؛مخصوصا با رفتن همکارم که فقط عصر ها رو میاد سر کار، صبح ها رو دائم در حال بالا پایین رفتن و دویدنم.صبح ها نسبتآ خلوته و تصمیم گرفتین نیروی جدید نیاریم.تنها چیزی که تو این داروخونه دلگرمم می کنه و کارم رو ول نمی کنم،برخوردای دکتره.اونقدر همیشه هوامو داره و باهام کنار میاد که هیچ جایی واسه اعتراض کردنم به شرایط نمی ذاره.گاهی وقتا اونقدر دیگه به کارم و وجودم تو اون داروخون ارزش می ده و ازم تعریف می کنه که خودمم باورم می شه لابد یه خری هستم و خودم خبر ندارم!همه ی کارام از نظرش قابل تحسینه.یه جورایی به آدم اعتماد به نفس کاذب می ده!

این چیزا رو که ازش می بینم با خودم فکر می کنم کجای دنیا رو بگردی می تونی همچین آدم قابل اعتماد و خوش قلبی رو پیدا کنی که همه جوره هم هواتو داشته باشه و بتونی اسمش رو بذاری صاب کار؟!باید خیلی احمق باشم که بخوام بخاطر خسته شدن،کارم رو ول کنم!بعضی وقتا اونقدر از کارم و رفتارم تعریف می کنه که به وضوح رگه هایی از حسادت رو تو خانوم همکارم می بینم!منم آی چاق می شم!تبدیل شدم به اون بچه ننره ی خونه که بچه های دیگه چشم دیدنش رو ندارن!!!

البته فعلآ و حداقل تا دو سال دیگه،با قسط ماشینی که دارم می دم،از دست دادن کار مساوی می شه با فروختن ماشینم که اونو حتی نمی تونم با خودم تصور کنم!

عجیب عاشق این لگن ِ سیاسوخته ام!

نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت توسط جودی| |

فکر می کنم اسباب کشی به خونه ی جدید و یک مسافرت یه هفته ای به اصفهان بتونه این همه تنبلی رو توجیه کنه!با این اسباب کشی تاریخی ای که ما کردیم،هیچ کی فکر نمی کرد حالا حالا ها بتونیم سر و سامون بگیریم.هر چند که زیاد هم بیراه فکر نمی کردن!هنوز بعد از بیشتر از یک ماه کش و واکش و برو بیا،خونه زندگی مون شکل خونه های واقعی رو به خودش نگرفته.یک روز در میون یک جا خراب می شه!فعلآ که با خراب شدن ابگرمکن چیزی نمونده امروز و فردا جک و جونورای آدمای حموم نرفته ی این خونه،زندگی رو پر کنن!تلفن هم که مسلما در کار نبود.

کم کم داریم تو خونه ی جدید جا می افتیم و بدون دو ساعت گشتن،وسائلمون رو پیدا می کنیم!بساطی داشتیم روزای اول!برای هر بار حموم یا بیرون رفتن از خونه،باید تمام کمد ها و کارتن ها و اتاق ها رو می گشتی تا لباس هات رو پیدا کنی.

از اونجا که خیلی اتفاقی همه چیز پیش اومد و اسباب کشی افتاد درست روزای قبل سال نو،همه چیز به هم ریخت!آخرای بهمن بلیط گرفتیم برای یه هفته اصفهان و هتل رزرو شد.اونجا هیچ حرفی از این اسباب کشی تاریخی وسط نبود.اصلآ کی فکرشو میکرد؟!

درست وسط بگیر و ببند اسباب کشی بودیم که گفتیم بریم همهی بلیط ها رو کنسل کنیم.دو روز بیشتر به مسافرتی که یک ماه دلامون رو واسش صابون زده بودیم نمونده بود.حالا کی دلش می اومد بره و همه رو کنسل کنه؟!خونه زندگی رو در نهایت ریخت و پاشی و بهم ریختگی ول کردیم و یک هفته رفتیم اصفهان!بعد اون همه خستگی و ریخت و پاش و بی سروسامونی هیچ جا دلچسب تر از اون شهر پر زرق و برق و شلوغ نبود!یک شکم سیر بخواب و بعد دلی دلی کنان برو صبحونه رو تو رستوران هتل بخور و برو تا شب واسه خودت بگرد و از اون همه مسجد و کاخ و کاشی های پر رنگ و لعاب حظ ببر و تیریک و تیریک عکس بگیر و کیف کن!بیشتر از هزار بار دلم برای بچه ها و کرمان و یزد و "هوا بوی نم گرفته" و الهام و الهه و مریم و سعید و عشق باستان شناس شدنمون تنگ شد!جدآ که چقدر ما آدما خریم!

 

 

ضمیمه:اینجا مشهدست؛نوشته های جودی رو از خونه ی جدید می خونید!

 

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت توسط جودی| |