تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

زنگ می زنه که شام با هم باشیم.از داروخونه میام بیرون.ماشین داره.قراره ماشین منو بذاریم خونه و بریم بیرون.از داوخونه راه می افتم.پشت ماشین من میاد.چراغ ماشینو می ندازه تو چشمم و سر به سرم می ذاره.بهش راه نمی دم.از کل کل با من خوشش میاد.

می رسیم میدون دانشجو.میدون ترافیک شده.مجبورم وایستم.از تو اینه نگاش می کنم.زبونشو نشون میده.خندم میگیره.حواسم از روبرو پرت شده.سه نفرن.پیاده به سمت ماشین من میان.دیر می بینمشون.احساسم میگه باید در رو قفل کنم.هنوز دستم به قفل نرسیده یکی شون در عقب رو باز می کنه.بر می گردم نگاش می کنم.با دوستاش می زنن زیر خنده و در رو می بنده.قلبم با شدت می زنه.در رو قفل و توی اینه نگاه می کنم.توی ماشین  اش نیست...سمت خیابون بر می گردم.صدای فحش و کتک کاری از پشت ماشین میاد.دوباره اینه رو نگاه می کنم.با سه تا پسرا گلاویز شده.قلبم وا میسته.ماشینا ترمز می کنن."مرتیکه مگه از خودت خواهر نداری؟"داد می زنه.دو نفر می گیرنش.یکی شون با مشت می زنه زیر چشمش.هراسون پیاده می شم.می دونم اگه برم جلو بیشتر عصبانی می شه.دل توی دلم نیست.دعوا توی پیاده رو کشیده می شه.حالا دقیقا کنارشون واستادم.مردم از ماشینا پیاده می شن.دارم سکته می کنم."به قرآن شوخی کردم.اصلآ خودم از خانم عذرخواهی می کنم."پسری که در رو باز کرده می گه."تمومش کن دیگه."داد می زنم و می کشمش سمت ماشین.تمام اعضای بدنم می لرزه.می نشونمش توی ماشین.

ساکتیم."چرا این کارا رو می کنی؟"ته صدام گریه داره.عصبانیه.هیچی نمی گه.دقیق می شم توی صورتش.جای یک مشت زیر چشمش ورم کرده و چشمش نیمه بسته شده.دلم می ریزه.چراغ ماشین رو روشن می کنم.روی پیشونی اش خراشیده و ورم کرده ست."ندیدی سه نفرن؟چرا باهاشون در افتادی؟"حالا دیگه به وضوح صدام می لرزه.می خنده توی صورتم."خوب حالا شام رو کجا بخوریم؟!"

 

نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت توسط جودی| |

ساعت از پنج صبح گذشته.موبایل مامان درست بالای سرم زنگ می زنه.خواب آلود تر از اونم که برگردم و خاموشش کنم.مامان نمازش رو سلام می ده.با عجله موبایل رو جواب می ده.از نوع حرف ها می فهمم شوهر خالمه.با همه ی خواب آلودی کنجکاوم برای شنیدن این مکالمه ی پنج صبحی.از صحبت ها می فهمم مادرش یک ساعت پیش تموم کرده.بیشتر از یک ماهه که این مادر نود ساله سینه پهلو کرده و آخر هم همون سرما خوردگی ِ کوچیک پیرزن رو تخت گیر و امروز صبح فوت کرده.مرگ قابل پیش بینی ای بود.قبل از مرگ و توی بیماری یکبار دیدمش.ساعت 11 شب باید آمپولی رو از بیمارستان می گرفتم و می رسوندم به شوهر خالم.روی تخت افتاده بود.از لای در نگاش کردم.درست مث یک تیکه گوشت با موهای برفی.بدون هیچ حرکت و علائم حیات روی تخت خوابیده بود.هنوز زنده بود.

توصیه هاشو به مامان می کنه و می خواد صبح خاله و بچه ها رو بیاریم خونه ی مامان بزرگ.ساعت شش صبح همه خونه ی حاج خانومن.مامان و خاله هم می رن.حاج خانوم رو می برن بهشت رضا برای غسل.ما باید یازده صبح حرم باشیم.

قراره همه جلوی صحن امام خمینی جمع شیم.داریم با چشم توی جمعیت دنبال یک آشنا می گردیم.جمعیت لا اله الی الله گویان از راه می رسن.دلم می ریزه پایین.مرد ها زیر تابوت رو گرفتن.شوهر خاله و برادراش جلوی جمعیت راه می رن.چشماش از گریه متورمه.بار اولیه که این مرد همیشه شوخ رو با این حال و وضع می بینم.قلبم فشرده می شه.خاله و مامان و بقیه ی زنها از راه می رسن.همراه جمعیت وارد صحن می شیم.صدای اذون بلند می شه.یک نفر قرآن می خونه.بلد نیستم تسلیت بگم. دوست ندارم چشم تو چشم نوه ها و بچه های حاج خانوم بشم.دهنم به تسلیت گفتن نمی چرخه.انگار خجالت می کشم.

مرده رو از صحن خارج می کنن.جلوی در صحن یک دایره از مردها درست می شه.مرده رو وسط دایره می ذارن.شیخی اون وسط قرآن می خونه.جمعیت جمع تر می ایستن.نماز میت می خونیم.اولین باره می خونم.نمی دونم باید چی بخونم.پنج بار الله اکبر.از نماز خونا عقبم.هنوز الله اکبر سوم رو نگفتم نمازا تموم می شه!صحن ها رو دور می زنیم و می ریم سمت زیر زمین مرده ها.

از یک سردابه اینجا سرد تره.تا چشم کار می کنه این پایین قبره و قبر.مجبوریم روی قبر ها راه بریم.همیشه از این کار بدم میومد.قبر حاج خانم رو کندن.صدای جیغ و شیون از جلو شنیده می شه.یک نفر خودشو می ندازه روی جسد و با گریه میگه اینجا نذارینش،مادر می ترسه.جمعیت نمی ذاره جلو رو ببینم.دقت می کنم صدای صاحب گریه رو بشناسم.خواهر شوهر خالمه؛دختر دومی حاج خانم.شوهر خالم کف پاهای مادرش رو می بوسه.دلم دوباره فشرده می شه.گلوم درد می گیره.بغضم رو قورت می دم.صلوات می فرستن و مرده رو می فرستن پایین.نمی تونم چیزی ببینم.تصورش مو به تنم سیخ می کنه.دو نفر پشت سرم ایستادن و با هم صحبت می کنن:"قبر سومی گذاشتنش یا وسطی؟وای وای وای،چی بهش می گذره امشب.خدا بیامرزش.خدا به هممون رحم کنه."از کلمه ی امشب تهوع پیدا می کنم.دلم نمی خواد بشنوم.یک نفر خاک توی قبر می ریزه.کلمه ی امشب مث فرفره توی سرم دور می زنه.از این امشب می ترسم.از امشبی که یکروز برای خودم بکار می برن...به خودم می لرزم.از سرمای اینجاست یا از ترس؟نمی فهمم.دوست دارم زودتر بریم بیرون.

نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت توسط جودی| |

کار زیاد سرگرم کننده ای نیست؛بیشتر از پنجاه ساعت زندگی تو یک چهار دیواری کاملآ تاریک!بیشتر مث یه زندون غیر اجباری می مونه.پنجاه ساعت بدون دیدن کوچکترین حسم و نور.تمام درزهای نوری اتاق رو پوشونده بودن.شعاعی از یک نور کوچیک به شکل عجیبی عذابم می داد..بلاخره اونقدر شجاعت پیدا کردم که بتونم چشامو بندازم زیر دستگاه لیزر و تیغ دکتر.هنوز هم برای دید مشکل دارم.چشم راستم شدیدآ اذیتم می کنه و نمی تونم راحت باز نگهش دارم.درست مث یک مشت شن ریزه ست که رفته توی چشمم و نتونم در بیارمشون.

این وبلاگ رو اونقدر به حال خودش ول کردم که حالا جز ده پونزده نفر دیگه هیچکی حتی یک ور نگاه هم بهش نمی ندازه.تقصیر من نیست.تقصیر این برفی بود که منو از کافی نت رفتن منع میکرد.هنوز یک هفته از عمل چشمم نمی گذره.هنوز درد دارم و لنز های پانسمان رو از توی چشمم در نیاوردن.فعلآ حسنی ِ ما به مکتب نمی رفت وقتی هم رفت که چشاش رو هنوز مال خودش نمی دونه و نمی تونه خوب ازشون استفاده کنه.کمتر از دو روزه تلفن لعنتی وصل شده.دلم نیومد اولین پست زنده شدن اینترنت خونه و بیرون اومدن خودم از دخمه ی تاریکی رو ننویسم.آمار بازدید کننده ها رو که می بینم دلم به درد میاد!فکر  میکنم تا پنج شنبه پانسمان چشمام رو باز کنن.البته با ادا و اطواری که چشم راستم واسم در میاره،فقط امیدوارم که دکتر ترمیم پیدا کردن قرنیه ام رو تاکید کنه و این عذاب های یک سانتی رو در بیاره.

دکتر دستور داده تا یکسال توی هوای ابری و افتابی عینک های آفتابی رو از چشممون در نیاریم!البته موضوع برای من اونقدر جدی و غیر قابل شوخیه که شب ها هم با عینک آفتابی از خونه بیرون میام!

 

ضمیمه:اشتباهات تایپی این متن رو به کوری چشم نویسنده ببخشید!

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت توسط جودی| |