فکر نمی کنم آب من به این راحتی ها با این همکار خانومم تو یک جوب بره!تا میاد یک ذره زهر جملات هفته ی پیش اش رو از ذهنم پاک کنم و مراودات و دوستی ها رو باهاش از نو شروع کنم،یک جمله ی سه چهار کلمه ای رو چنان با مهارت بهم می پرونه که مث سپنج تا دو ساعت توی خودم بالا پایین می شم و دوباره کینه ها از سر گرفته می شه!فایده نداره!نمی تونم رابطه ام رو باهاش بیشتر از یک همکار معمولی بالا ببرم.اوایل که اومده بود داروخونه،به طرز لج آوری از کاراش حرص می خوردم!می خواستم نسخه رو بخونم،قبل از من از دستم میگرفت و می رفت تا داروها رو بیاره.می خواستم نسخه ثبت کردن رو یاد بگیرم،جلو تر از من روی صندلی می نشست و خودشو مشتاق برای یادگرفتن نشون می داد.دوست داشتم گردنشو قطع کنم!تمام سلولای بدنم از تک تک رفتاراش عذاب می کشیدن و حرص می خوردن.مطمئن بودم دیر یا زود کاسه ی صبرم سرازیر می شه.با موسوی تنها بودیم و دردِ دلم به معصومانه ترین شکل ممکن باز شده بود!تقریبآ داشتم از اون همه عقده ای که روی دلم مونده بود و به زبون نمی آوردم منفجر می شدم!همیشه خوشم میومد از موسوی که همه چیز رو قبل از اینکه خودت به زبون بیاری،به روت میاورد و ازت سئوال میکرد.سر صحبت رو خودش باز کرد.حرف همکار تازه وارد بود؛گفت که چقدر به این کار نیاز داره و هر کاری می کنه تا دکتر بهانه ای برای قبول نکردنش پیدا نکنه.می گفت داره سعی می کنه همه چیز رو تا قبل از رفتن موسوی یاد بگیره تا بتونه جای اونو برای دکتر پر کنه و بتونه توی داروخونه بمونه.گفت مجبوره جایی کار کنه که نزدیک محل کار شوهرش باشه.می گفت برای قسطاشون مجبوره کار داروخونه رو برای خودش حفظ کنه.حالا به هر زحمتی هست. حرفای موسوی که تموم شد احساس میکردم یه چیزی از رو دلم برداشته شده.مث یک کینه ی بچگانه!عمیقآ از طرز فکر احمقانه ام خجالت می کشیدم!دوست داشتم زودتر فردا صبح بشه و برگرده داروخونه و اون نقاب ترش رو که هر روز براش می زدمو از رو صورتم بردارم. الان مدتهاست که دارم سعی می کنم باهاش دوست تر و دوست تر بشم.نمی تونم.خودش نمی ذاره.مطمئنم منو با خل بازیها و ملنگی هام دوست داره و دوست داره رابطه ش رو باهام بیشتر کنه.ولی نمی فهمم چی باعث می شه که گاهی وقتا و خیلی راحت با یک جمله ی چند کلمه ای لگد بزنه به همه ی اون دوستی ای که به سختی درست اش کردیم.جوابش رو می دم و بحث همچنان ادامه پیدا می کنه تا لحظه ای که کم بیارم!متلک اش رو می گه و خیلی طبیعی بر میگرده سر کارش!حتی یک لحظه بعد یادش نمیاد از فاتحه ای که چند لحظه قبل به هیکلم خونده!دوباره حرفای روزمره رو می زنه،بی توجه به اون شعله های آتیشی که داره از سرم بلند می شه! من که فکر نمی کنم حالا حالاها بتونم از پس این نوع حرفاش بر بیام!گاهی وقتا از خیر انسانیت و انسان دوستی بگذری،هم واسه افت پیدا نکردن شخصیت خودت بهتره هم واسه اونایی که مجبورن هر چند وقت یکبار شاهد یکی به دوکردنای مسخره ی ما دو تا مسخره باشن!
نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت
توسط جودی| |

