تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

بد شانسی که شاخ و دم نداره!اصلآ آدم بد شانس هم شاخ و دم نداره.یک آدم معمولیه درست شبیه من!

روز همایش لیراک علاوه بر یک ساک و کیف کوچیک که توش کِرم های اشانتیونی محصولات لیراک بود،یک کرم دور چشم هم با بسته بندی درست حسابی بهمون هدیه دادن.هر چی فکر می کردم می دیدم هیچ جوره نمی تونم با خودم کنار بیام و یک کرم 18هزار تومنی رو دور چشمم بمالم!کرم رو گذاشتم توی ویترین کرم های خارجی داروخونه برای فروش.بلاخره هر قدر هم فروخته می شد باز هم چند هزار تومنی رو مفت به جیب زده بودم!

بیشتر از سه هفته کِرم توی ویترین خاک می خورد.به محض اینکه یک نفر رو پیدا میکردم که دنبال کرم دور چشم باشه از تمام استعداد ها و توانای هام کمک میگرفتم برای تبلیغ کردن روی کرم.می گفتم و نا امیدانه به بسته بندی قرمز و شیک اش نگاه میکردم.اکثر کرم های دور چشم 15 میلی بودن و با قیمت خیلی ارزون تر.هیچ کس حتی نگاهی به این کرم دوبند انگشتی و 18 هزار تومنی نمیکرد.قرار شد هر زمان کرم فروخته شد به بچه های داروخونه نهار بدم!!

مونا دنبال یک کرم دور چشم با مارک معروف و خوب می گشت.پیشنهاد داد کرم رو از من بخره.یک روز اومد داروخونه کرم رو گرفت و رفت.بچه ها ی داروخونه جای خالی کرم رو که توی ویترین دیدن گیر دادن باید ناهاری که قول دادم رو بهشون بدم.ظهر مونا زنگ زد خونه.:"بابا این که اشانتیونه.5 میل بیشتر نیست." "راست میگی؟خدا رحم کرد به ملت نفروختمش!حالا نگاه میکنم تو بروشور لیراک،هر قدر حجم اش بود تو پول همونو به من بده."قرارداد بسته شد!عصر بروشور رو ورق می زدم.درست بود!حجم کرم دقیقآ همون 5 میل بود.یعنی 18 هزار تومن برای یک کرم 5 میلی؛دقیقآ اندازه ی دو تا بند انگشت!مونا کرم رو نخواست.کرم رو آوردم خونه تا باز فردا ببرم و بذارمش توی ویترین برای خاک خوردن!

شب توی اینه به خودم نگاه میکردم و دقیق شده بودم به دور چشمام!لاغر شدن یکدفعه ام دور چشمام رو حسابی سیاه و گود افتاده کرده بود. با خودم فکر کردم چرا خودم از کرم استفاده نکنم وقتی هیچ کس هم نمی خرش!اونقدر می مونه تا انقضا ش می گذره و داغ اش به دلم می مونه.سوزن رو برداشتم و سر کرم رو باز کردم.

صبح توی داروخونه همه به کار افتاده بودیم.گرد و خاک شب قبل همه جا رو سیاه و کثیف کرده بود.روی چهار پایه ایستاده بودم و شامپو های قفسه های بالا رو یکی یکی خاکگیری میکردم."سلام!"قیافه ی دختر به چشم ام آشنا بود.قطعآ یک بار دیگه هم اینجا اومده بود."سلام."از چهار پایه پایین اومدم."یادتونه اون دفعه اومدم پیش تون برای کرم دور چشم؟"یادم نمی اومد."آره یادمه!" "از همون کرمی که بهم معرفی کردین و گفتین برای سیاهی و پف دور چشم خوبه از همون می خوام."کرم دور چشم زیاد داشتیم.کیو وی،اوریج،ایوروشه،مای،کدومشو معرفی کردم؟"اسمشو یادتونه؟" "آره...صبر کنین...لیریاک،لایریک...یک همچین اسمی بود.از همون می خوام!"انگار یه چیزی ته دلم ریخت پایین!به شدت سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم!"آره اونم کرم خوبیه ولی اگه خواسته باشین کرم های بهتری هم داریم." "نه نه!من از همون می خوام.اگه تموم کردید بیعانه بذارم واسم میارید؟!"مرگِ بیعانه بذارم!حالا؟پات می شکست یک روز،فقط یک روز زودتر میومدی برای کرم؟!"آره می شه.شما فعلآ پنج تومن بدید،من براتون سفارش می دم."نفسم برای حرف زدن در نمی اومد.بیعانه رو گذاشت و از در رفت بیرون.

حالا با خودم که فکر میکنم،میبینم آدمای بد شانس نه شاخ دارن نه دم،فقط گوشاشون خیلی زود دراز می شه و جو میگیرشون!

نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت توسط جودی| |

حجم کارم هیج تغییری نکرده؛نمی فهمم چرا این روزا با این همه کمبود وقت مواجه می شم.تمام کارهای روزم رو می نویسم تا لاقل به چند تاشون برسم.به هر حال و همیشه یکیشون می لنگه!حالا  تو این شلوغ پلوغی ها و روزای ام پی تری،یک طوفان خاک کم داشتم که اونم به شکر خدای بزرگ چند روز پیش حاصل شد و همه ی زندگی و قفسه ها و خرت پرتا رو تا خرخره برده زیر یک بند انگشت خاک.سه روزه مث یک آبدارچی لنگ دستمه و در و دیوار داروخونه وقفسه ها رو اساسی و از زیر بنا خاکگیری می کنم.

دلم به طرز فجیعی هوس یک مسافرت چند روزه ی تنها رو کرده.شاید برم بیرجند.خیلی کوتاه.کارای فارغ تحصیلی ام رو انجام می دم و بر میگردم.همین هم برام کافیه.چند روزه که عجیب مشهد و مشهدی زده شدم!

نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت توسط جودی| |

نوشتن از دستم افتاده.تنبل و بی خیال شدم.تو یک حالت هپروت و بی دغدغه زندگی می کنم.همیشه نوشتن برای اینجا واسم مهم بود.یکجور دلواپسی واسه اینجا داشتم.مث مامانی که به سر و وضع بچه اش پیش بقیه حساسیت داره و بهش می رسه.حالا شدم از اون مامان شلخته ها و بی خیال که آب دماغ بچه شون اونقدر آویزون می مونه تا خشک می شه و با دست تراشیده می شه!!!

زندگی روتین و بی سروصدا شده.راستش هنوز فرصتی برای کشتن بچه های یک ساله با شربت های دیفن کمپاند پیدا نکردم!میدون نمی بینم!!!

موسوی برای مصاحبه احضار شده و رفته بندر عباس.فعلآ منم و دکتر و همکار خانوم جدیدی که دو ماهی می شه اینجاست.دو سال از من کوچیکتره و به زور سعی می کنم دوستی نیم بندی رو باهاش حفظ کنم!از اون آدمای زیر آب زن و نامردیه که شدیدآ دوست دارم حرفای در گوشی ای که به خودم نمی گه و پشت سر غر می زنه رو به روش بیارم.گاهی وقتا حس دوستی اش ورم و کمکم می کنه.کمک می کنه و انتظار تشکر داره!تقریبآ از نود و نه درصد شوخی های موسوی ناراحت می شه!جنبه ی سربه سر گذاشتن و شوخی های ما رو نداره.با من بهتره؛موسوی رو همون لحظه رسمآ خنک می کنه و جوابش رو می ده!عمرآ باهاش رودرواسی و "شما" نداره!

فعلآ موسوی نیست و وقت خوبی برای نشون دادن توانایی هامون به دکتره!اگه با رفتن موسوی مجبور به آوردن نیروی جدید نباشیم،قطعآ باید روی بالا رفتن حقوقامون حساب باز کنیم!عجیب حرص ِ پول شدم این روزا!

نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت توسط جودی| |

آپ نکردنم نه از روی تنبلی که فقط بخاطر 24 ساعت بودن ِ شبانه روزه!بعضی روزا احساس می کنم نیاز به یکی دو سه ساعت زمان بیشتر از یک روز معمولی دارم!به نظرم چیزی حول و حوش 6-25 ساعت کافی باشه!هفت هشت تا فیلم دبش روی میز کامپیوتر خاک می خوره به امید اینکه امشب نشه،فردا شب حتمآ نگاشون می کنم.فردا شب هم مث امشب و دیشب!

دیر آپ شدن اینجا رو به صاحب وبلاگ ببخشید.به زودی باید این خاک چند سانتی شده رو از سر و روی اینجا بتکونم؛دیگه می شه با انگشت رو این خاکا یادگاری و نقاشی نوشت و کشید!

نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت توسط جودی| |

اینکه از بین کلی دختر که توی داروخونه های شهر مشهد کار میکنن،به عنوان یکی از سی تا دختری انتخاب بشی که به یک سمینار تو هتل هایت دعوت شده-اونم با عنوان فروشنده ی موفق!- عمیقآ حس مهم حساب شدن به آدم دست می ده!!یک همایش در مورد محصولات لیراک،اونم در حالی که یک نخ از محصولات لیراک رو برای فروش تو قسمت آرایشی داروخونه نداریم! از اون دست محصولات که فقط برای خریداری ِجماعت ِ از ما بهتران ساخته و عرضه می شه!در برخورد با این جور محصولات،من تنها کاری که می کنم ورق زدن لیست قیمتاست و کنار اومدن با شاخایی که از دیدن قیمت کرم های مختلف رو سرم سبز می شه!

در کل سمینار امروز تجربه ی بدی نبود.ولی احساس میکردم به آخر ِمعرفی کرم ها نرسیده،با اون همه کرم دور چشم و ضد لک و سفت کننده و شل کننده ای که پشت پوست دستم تست میکنم،همه ی پوستم شروع به کهیر و تاول زدن کنه!

"اگه ازتون یک مرطوب کننده برای پوست خشکی که به سمت دی هیدراته شدن می ره خواستن می تونین این محصول لیراک رو بهشون معرفی کنین!"با خودم تصور میکردم تو داروخونه ی یک وجبی ما اگه یک نفر ازت یک کرم مرطوب کننده بخواد و تو یک کرم لیراک 39 هزار تومنی رو جلوش بذاری،طرف چه برخوردی باهات می کنه!شک نداشته باشین اگه یک پیرزن غرغرو و اعصاب خرد کن باشه،بلافاصله و بی رودرواسی پاشنه ی همون کفشی که توی پاش هست رو توی مغز سرم فرود می آره!

با ویزیتور همین شرکت که همایش امروز رو برگزار کرده بود صحبت میکردم.این ویزیتورها با عنوان ویزیتور علمی توی داروخونه های شهر برای معرفی محصولات خودشون مث یک فروشنده فعالیت و تبلیغ می کنن.می گفت مشتری هایی داریم که میاد سه تا کرم می خره بدون پرسیدن قیمتاشون.آخر هم یک تراول پونصد تومنی می ده و بقیه پولش رو میگیره و می ره!

راستش اینا رو که می شنوم،احساس میکنم چقدر پولداربودن کار کسالت باریه!!!

نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت توسط جودی| |