تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

بعضی وقتا احساس می کنم به همون شدت که می تونم مایه ی سرافکندگی و خجالت خودم باشم،به همون شدت هم می تونم به خودم افتخار کنم!افتخار نه به خاطر "خود بودنم"،بلکه افتخار بخاطر داشتن بعضی از آدما تو زندگی ام که "دوست" خطابشون می کنم.

 

این نوشته رو جایگزین پست قبل می کنم،فقط و فقط به بهانه ی عذرخواهی و تشکر از همین دوستا.

نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت توسط جودی|

اخیرآ دارم سعی می کنم علاوه بر نسخه پیچی،دستور دارو ها رو هم یاد بگیرم.یکی از پر دردسر ترین کارای ممکن تو یک داروخونه،همین دستور نوشتن برای داروهاست.کوچکترین استباه می تونه دهن مریض ِ مادر مرده رو مورد عنایت قرار بده چون علاوه بر نوشتن دستور باید با نسخه تطبیق اش بدی و مطمئن بشی دارو رو اشتباه ندادی.

 

یک نسخه ی ساده بود.داروها و دستوراشون کاملآ خوانا؛یک قطره ی متوکلوپرامید،یک شربت دیفن هیدرامین،پنج تا پودر او آر اس.داروها واسه یک بچه ی یک ساله.نسخه رو پیچیدم و داروها رو برای دستور نوشتن جلوی موسوی گذاشتم.اصرار داشت خودم دستوراشونو بنویسم.برای کم کم راه افتادن توی دستور نوشتن ِدارو،نسخه ی آزمایشی و خوبی بود.بدون نگاه کردن به دستور دکتر هم می دونستم چی باید بنویسم.دستور شربت دیفن رو از روی نسخه نگاه کردم.هر 1 ساعت یک قاشق چایخوری.کاملآ خوانا بود.موسوی قیمت ها رو زد و بر خلاف همیشه که یکبار دارو و دستورای نوشته شده ی من رو با نسخه تطبیق می داد،نسخه رو رد کردیم.

 

یک ساعت گذشت.بی اختیار یاد نسخه ی همون بچه ی یک ساله افتادم.یکدفعه دلم شور افتاد.یادم اومد دیفن هیدرامین کمپاند رو بجای دیفن ساده توی پلاستیک دارو گذاشتم!هیچ دکتری کمپاند رو برای بچه تجویز نمی کنه.اونم یک بچه ی یک ساله که براش خطرناکه.از شدت استرس ضربان قلبم بالا رفت.

 

"اگه به یک بچه ی زیر یک سال بجای دیفن ساده،کمپاند بدیم چی می شه؟!"با نگرانی از موسوی پرسیدم.

"چیزی نمی شه.فاصله زمان خوردنش طولانیه،بچه یک کم گیج می شه فقط." نگرانی تو قیافه ی دکتر پخش شد.با استرس نسخه رو از توی کشوی میز بیرون کشید.به دستورش نگاه کرد."هر چند ساعت دستور زدین؟"با نگرانی منتظر جواب بود."هر یک ساعت یک قاشق چایخوری!"یکدفغه برق از سرم پرید!کجای دنیا یک شربت دیفن رو با فاصله ی یک ساعت تجویز می کنن؟توی نسخه،شیش رو بد نوشته بود و به اشتباه یک خونده بودم!چرا همون لحظه عقلم نرسید؟!نگرانی چهره ی دکتر چند برابر شد."هر یک ساعت؟؟؟!!!دیفن کمپاند رو برای بچه ی زیر یک سال گذاشتین اونم با دستور هر یک ساعت؟!شما مگه نسخه رو چک نکردید آقای موسوی؟"قلبم داشت از کار می افتاد.درجه ی استرسم خودشو تا بحرانی ترین سطح ممکن بالا کشیده بود."منم اصلآ حواسم نبود.دیدم اومدن پایین از شما چیزی پرسیدن،فکر کردم دستوراشو ازتون پرسیدن."نه!دیگه این توجیه کردنا فایده نداشت.گند رو از نوع اساسی زده بودم."ایشالا که چیزی نمی شه.قیافه ی بابای بچه به تحصیل کرده ها می خورد.شاید خودش بدونه شربت دیفن رو نباید هر یک ساعت بده."موسوی سعی کرد همه رو آروم کنه."شاید دکتر همون لحظه که دارو رو تجویز میکرده،دستورش رو هم براش گفته باشه و به دستور نوشته شده نگاه نکنه."دکتر به ادامه ی حرف موسوی گفت.نه!این حرفا فایده نداشت.بازم ذره ای از استرسم کم نمی شد.از ته قلبم آرزو میکردم شربت توی راه از دست بابای بچه بیفته و بشکنه!قلبم چنان با شدت می زد که مطمئن بودم تا چند لحظه ی دیگه از فشار بالا بیهوش می شم."حالا اومدیم هیچ کدوم از این فکرای مثبت اتفاق نیفتاد و بچه دارو رو هر یک ساعت خورد.چی می شه؟!"با نگرانی پرسیدم."ایشالا که نشه ولی چون شربت کمپاند بوده ،معده ی بچه نمی تونه قبول کنه،بالا می فرستش و می ره تو ریه ی بچه.بعد هم...خدا به بچه رحم کنه...." "یعنی چی خدا رحم کنه؟درست بگین چی می شه دکتر؟؟"کم مونده بود نفسم بند بیاد."یعنی بچه میمیره!"واااای!دیگه نای حرف زدن نداشتم.همه ی عضلات بدنم شل بود.دکتر یک دو هزار تومنی درآورد و گرفت سمت من."وقتی بر می گشتید،توی راه اینو بندازین تو یک صندوق صدقات.ایشالا که چیزی نمی شه."هنوز جمله اش تموم نشده بود،همه ی فشار روحی ام منفجر شد.بی اختیار و به شدت هق هق میکردم و اشک میریختم.تصور مردن بچه و اومدن باباش مث کابوس جلوی چشمم بود.روانی بودم.احساس تهوع نسبت به همه ی داروهای دور و برم داشتم.نمی دونم یکجور احساس عذاب وجدان بود یا کم کردن عذاب وجدان از رو شونه ی من که دکتر با عجله اومد کنارم.سعی میکرد با بی اهیت نشون دادن موضوع،از نگرانی و اضطرابم کم کنه.با مهربونی دستمو گرفت و بلندم کرد."دارم باهاتون شوخی میکنم.ایشالا چیزی نمیشه."نمی تونستم باور کنم چیزی نمی شه.حتما چیزی می شه.پای هممون گیر بود اون وسط.من،مخصوصآ خود دکتر.سعی میکرد به خودم مسلط باشم.آروم تر شده بودم.شاید هم اصلآ چیزی نشه.شاید بچه به دارو حساسیت نشون نده.شاید نمیره...شماره ی بیمارستان رو گرفتم.باید به مامان می گفتم و ازش می پرسیدم چه بلایی سر بچه میاد."اگه به یک بچه ی زیر یک سال هر یک ساعت یک قاشق چایخوری شربت دیفن کمپاند بدن چی می شه؟" "حالا کی همچین شاهکاری کرده؟!" "زود باش بگو چی می شه؟" یک مشورت کوتاه با خانوم دکترای دوروبر.تو یک لحظه صدای خنده ی همه شون بلند شد."همچین شاهکاری فقط از دختر خودت برمیاد."صدای خانوم دکتر میومد."بگو چی گفت مامان؟!" "هیچی!فقط بچه تا تموم شدن شربت،مث یک جنازه می افته و می خوابه و مامانش یک روز از دست زر زدناش راحت می شه!" "مامان مطمئنی؟!دکتر که چیز دیگه ای میگفت!" "می خوای گوشی رو بدم از خانوم دکتر بپرس! حتمآ دکتر خواسته واسه گیج بازیهات تنبیه ات کنه.دستش درد نکنه!حق ات بوده."دنیا رو بهم می دادن اینقدر با ارزش نبود که شنیدن اون جمله ها بود.یک کوه به سنگینی عذاب وجدان از کشتن یک آدم از روی دوشم برداشته شده بود.

قطعآ همچین گوشمالی ای برای جدی تر شدن تو خیلی کارا و فکرا واسم واجب بود!

 

ضمیمه:تجویز یک شربت دیفن کمپاند برای بچه ی زیر یک سال،فقط و فقط از دکتری برمیاد که مغز خر خورده باشه،ولی هستن کسایی که مغز خز نخورده شربت دیفن کمپاند رو با دستور هر یک ساعت یک قاشق چای خوری به دست مریض بدن!

من یکی شونو می شناسم!

نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت توسط جودی| |

پرده ی اول:(صبح پنج شنبه،بلوار آب و برق)

  

دخترک به آرومی از کنار صحنه ی تصادف و ترافیک ایجاد شده می گذره."درسته اوایل یک وقتایی تصادف میکردم ولی هیچ وقت تو عمرم نه جریمه شدم نه کار به افسر اومدن و بگیر و ببند کشید."دختر با خودش فکر می کنه و به راهش ادامه می ده.

 

پرده ی دوم:(جمعه شب،خونه ی مامان بزرگ)

 

"این سعید آقا چی با خودش فکر می کنه؟فکر کرده عقل کلّه؟!دوست داره تحت هر شرایطی حرف خودشو به کرسی بنشونه!"دخترک غر می زنه و کمر بند ماشینو می بنده.بعد از یک بگو مگوی لفظی ملایم با شوهر خاله ی محترم از خونه ی مامان بزرگ بیرون اومدن و به سمت خونه حرکت می کنن.دخترک غر می زنه و شوهر خاله ی محترم همچنان مورد غضب قرار داره.

 

پرده ی سوم:(پنج دقیقه بعد،بین چهاراه نادری و چهاراه زرینه،ساعت یک ربع به 10 شب)

 

"از این طرف نرو.دور بزن از سمت خسروی برو."فرزانه دستور می ده و فرمون دختر به سمت وسط خیابون چرخیده می شه.بی حواس آینه رو نگاه می کنه.ماشینی نمی بینه و می پیچه.توی دهم ثانیه،یک برخورد محکم با ماشین و پرت شدن دو تا موتور سوار به گوشه ی خیابون.ماشین دور می زنه و سمت دیگه ی خیابون پارک می شه.بیشتر از بیست نفر توی کمتر از 15 ثانیه خودشونو به صحنه ی تصادف می رسونن.دخترک وحشت زده و مضطرب از ماشین پیاده می شه.هر دو موتور سوار سالمن.انگار خراش هم بر نداشتن.بین در عقب و گلگیر کاملآ له شده و فرو رفته.موبایل خالی از شارژش رو از توی ماشین میاره."پلیس؟یک تصادف بین چهاراه نادری و زرینه شده.لطفآ افسر بفرستین..." "تصادف جراحت هم داشته؟"نگاهی به موتور سوارها می ندازه.هر دو می لنگن و خودشونو به جدول خیابون می رسونن."بله فکر می کنم جراحت دارن."با اضطراب و تیکه تیکه آدرس دقیق رو می ده.بیشتر از ده تا کارشناس ِ تصادف دوروبر ماشین جمع شدن!دخترک و خونواده تنهان.مجبوره به شوهر خاله ی مورد غضب زنگ بزنه.به سرعت خودشو می رسونه.

 

پرده ی چهارم:(پنج دقیقه بعد،آمبولانس و پلیس توی صحنه ی تصادف)

 

هر دو موتور سوار با آمبولانس به بیمارستان منتقل می شن.پلیس گواهینامه ی راننده رو می خواد.همراهش نیست.مقصر دخترک شناخته می شه.از روی خط ممنوع دور زده.پلیس کلانتری هم می رسه.تصادف منجر به ضرب و جرح شده.باید ماشین به پارکینگ کلانتری منتقل بشه.دختر و مادرش باید با ماشین پلیس و شوهر خاله با ماشین تصادف کرده پشت سر پلیس بیاد.عاطفه و فرزانه بر می گردن خونه ی مامان بزرگ.باید ساعت یک ِ شب برای کروکی اداره ی راهنمایی رانندگی باشن.

 

پرده ی پنجم:(پاسگاه بازارچه ی آستانه پرست،ساعت دوازده شب)

 

دخترک هیجان زده به در و دیوار پاسگاه نگاه می کنه."بازداشتگاه نوجوانان"چشمش روی تابلو و غل و زنجیری که به میله های افقی عمودی خورده،گیر می کنه.برای خبرگیری از حال موتورسوارها یک نفر مامور به بیمارستان فرستاده می شه."برای خانوم باید وثیقه بذارید که بتونن امشب برن.ماشین هم اینجا می مونه تا فردا صبح که برید دادگاه.تا برگشتن مامور می تونین برین خونه گواهینامه ی خانوم رو بیارین.فقط زود برگردید."

 

پرده ی ششم:(به سمت خونه)

 

مامان بغ کرده و نگران بدون هیچ حرفی به خیابون چشم دوخته.عذاب وجدان دخترک رو تا حد مرگ عصبی و موذب کرده."شما دیگه نیاین پاسگاه.من با سعید آقا می رم."دخترک می گه و حرفشو قبول می کنن.

از پاسگاه زنگ می زنن."زودتر بیاین.موتورسوارا از بیمارستان اومدن."پا روی گاز فشار داده می شه.

 

پرده ی هفتم:(پاسگاه،ساعت یک ربع به یک شب)

 

"ما شکایت نداریم.فقط مخارج بیمارستان و خرابی موتور رو بدین ما می گذریم."پدر موتور سوار می گه.بلافاصله قبول می کنیم.چهل هزار تومن می گیرن و رضایت رو می نویسن."حالا که رضایت دادن می تونین ماشین رو بگیرین.برید برای کروکی و کپی اش رو برای ما بیارید."

 

پرده ی هشتم:(روبروی اداره ی راهنمایی رانندگی،ساعت یک و بیست دقیقه ی شب)

 

"پوستم از سرما داره ترک می خوره.چرا این افسر نمیاد؟"دخترک و شوهر خاله توی ماشین نشستن و منتظر افسر.بعد از یک ربع انتظار سر و کله اش پیدا می شه.کروکی رو به اضافه ی یک برگ جریمه ی سیزده هزار تومنی میگیرن."دیگه با تو کاری ندارن.تو برو خونه خودم کروکی رو می برم پاسگاه."

 

پرده نهم:(بلوار ملک آباد،ساعت دو و ربع نیمه شب)

 

عذاب وجدان مثل بختک روی ذهن دختر افتاده.با صدای بلند گریه و به سمت خونه رانندگی می کنه.

 

نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت توسط جودی|

اخیرآ به این نتیجه رسیدم وقتی می خوام رو یک محصول خوب مانور بدم بهترین کار اینه که یکبار خودم از اون محصول استفاده کنم و یا اینکه به کسایی که می خوان یک جنس رو بخرن سفارش کنم بعدآ نتیجه ی استفاده شون رو بهم خبر بدن!حالا می خواد یک مرطوب کننده باشه،رژ لب باشه،کرم پودر باشه،ریمل باشه یا حتی صابون یا انواع شامپوهای سیر و بابونه و جوانه گندم و باقی گیاهای دریایی و زمینی باشه!جالب اینجاست اکثریت-که باز بیشترشون شامل مشتریای محلی ان-باهام همکاری می کنن و اگه حتی یادم رفته باشه،خودشون یادآوری می کنن و می گن از اون محصول رضایت داشتن یا نه!در مجموع نتیجه ی خوبی داره!وقتی یک نفر یک کِرم می خواد که چرب باشه و پوست رو سیاه نکنه خیلی محکم و مطمئن بهش اون چیزی رو می دم که یک نفر با پوست مشابه استفاده کرده و راضی بوده!

جدیدآ شنیدم شامپوهای سیر برای ریزش مو،نتیجه ی خوبی می دن!دو نوع ِ بی بو و با بو داریم؛شنیده شده محصولِ مطمئن،شامپو های سیر از نوع بو دار هستن!برای اطمینان بیشتر،یکی از شامپو های سیر بودار رو برای خودم برداشتم و آوردم خونه تا امتحان کنم!چشمتون روز بد نبینه که هر بار حموم رفتن،مساوی می شه با یک ربع غر شنیدن و دعوا و تهدید برای سطل اشغال انداخته شدن شامپو!بوی گند سیریه که همه ی خونه رو پر می کنه!به شخصه از بوش لذت می برم ولی فکر نمی کنم اونایی که بیرون حموم دارن با اون بو بالا میارن و فحش و ناسزا می دن همچین نظری داشته باشن!

یک هفته بیشتر نیست که موهامو سپردم به این شامپوی سیر ِ بودار!باید صبر کنین ببینیم چند درصد کچل می شم تا بعدآ خواص شامپوهای سیر رو بصورت یک مقاله ی علمی در اختیارتون قرار بدم!

 

ضمیمه:پیشاپیش هیچ گونه مسئولیتی در قبال کچل شدن خواننده،در صورت خوندن این مطلب پذیرفته نمی شه!

 

ضمیمه ی مهم!:به شخصه معتقدم یک وبلاگ با وجود عمومی بودن،یک محیط صد در صد شخصی به حساب میاد.درست مث یک تاکسی!راستش من هیچ وقت عادت نداشتم و ندارم که خودمو جدی حساب کنم یا واسه خودم نوشابه باز کنم ولی دوست دارم اینو به اونایی که به خودشون جرات می دن منطقه ی شخصی یک نفر رو مورد توهین قرار بدن یا به مسخره بگیرنش بگم شاید لازم باشه هنوز هم کلاه خودتون رو بچسبید.در مورد خودتون چی فکر میکنید؟!با شناختی که رو عده ای از همین خواننده های نویسنده دارم،فکر نمی کنم هنوز به اون حد ارتقا رسیده باشین که بخواین شخصیات یک آدم رو به استهزا بگیرید و واسش باید  نباید مشخص کنید.برای رفع سوءتعبیرها باید اضافه کنم این ضمیمه هیچ ربطی به پست 318 و کامنت هاش نداره!!!

 

این منم.جودی و  وبلاگ خیابان بیست و سه اش. نه شاعر مسلک و ادبی نویسه نه بلده گنگ و مرگ زده بنویسه. دیدن بالا رفتن آمار خواننده ها دلگرمش می کنه و مشتاق برای باز هم نوشتن.همین براش کافیه.

 

من ادعایی ندارم.جودی،تنها یک جوجه نویسنده ی عام نویسه.همین!

 

نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت توسط جودی| |
"خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من،ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت......"

ضمیمه:عجیب دلم گرفته امشب....

نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت توسط جودی|

عاشقای من همشون تو زرد از کار در میان!همشون ته شون باد می ده!حالم از همشون بهم می خوره!دوست دارم یک ساطور بردارم بلند شم برم خونه ی تک تک شون.نمی کُشَمشون.تیکه تیکه شون هم نمی کنم.تنها کاری که می کنم،با همون ساطور توی دستم،عضو شریف تک تک شون رو از بیخ و بن قطع می کنم.بعد دلم می خواد ببینم از فردا صبح،خبر ِ دست تو دست راه رفتنش با کدوم یکی از دخترای هایلایت و برنز کرده ی دانشگاه آزاد به گوشم می رسه؟!!

نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت توسط جودی|

1.قبول نشدنم تو کنکور ناپیوسته ی امسال به تنهایی می تونست بار یک رسوایی فامیلی رو روی دوشم بندازه!فاجعه ی بعدی وقتی رخ داده شد که خبر رسید دختر عموی محترم -که همزمان با هم کنکور ناپیوسته داشتیم-دانشگاه تهران،مدارک پزشکی قبول شده!رشته ی چشمگیری نیست ولی اسم دانشگاه تهران به تنهایی می تونه کمر یک آدم قبول نشده رو خم کنه!فکر می کنم باید از امشب گرم کردن بدنمو برای شنیدن متلک های محترمانه ی خونواده ی پدری شروع کنم!عجیب ارادت خاصی به بعضی از اعضای این خونواده دارم!

 

2.یک پسر سبزه و قد بلند با ریش پر و گرد اومد تو داروخونه.از لحظه ی ورودش قیافه ی امیر اومد جلوی چشمم.همونقدر سبزه با همون ریش پروفسوری و قدِ بلند.دقیق شده بودم تو قیافه ی پسر.اصرار برای گرفتن یک آمپول داشت و موسوی هم فقط داشتن نسخه رو شرط دادن آمپول می کرد.بعد از کلی اصرار و انکار یک کارت از جیب اش در آورد.گرفت جلوی موسوی:"من اچ-آی-وی مثبتم.سرما خوردم،مجبورم این آمپول رو بزنم!!"اسم اچ-آی-وی مثبت که به گوشم خورد حس کردم برق سه فاز به بدنم وصل شد!انگار تو یه لحظه یک قیافه ی دیگه شد!نه!زیاد هم شبیه به امیر نبود!

 

3.حالم بهم می خوره از این اول مهرای لعنتی...چقدر دلم واسه این پسره تنگه...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت توسط جودی| |