دستم رو می کشم روی شکمم.روده ها از گرسنگی توی هم تابیده می شن.مثل احساس تکون خوردن یک جنین زیر انگشتام.برای صدمین بار به سمت ساعت روی میز می چرخم.از بار آخری که نگاش کردم بیشتر از دو دقیقه جلو نرفته.دستم رو می برم پایین تخت.یک کتاب سبز خوشرنگ درست همرنگ یک انگور سبز و درشت و پر آب بالا میارم.فرانی و لین،دو شخصیت کتاب روبروی هم توی یک رستوران نشستن و در مورد چیزهایی بحث می کنن که نمی تونه واسم جذاب باشه.فرانی مصرانه دوست داره از کتابی که خونده تعریف کنه.در مورد یک زائر که برای فهمیدن یک جمله از انجیل که گفته یکسره دعا کنید،یک سفر رو شروع می کنه.فرانی حرف می زنه و بی توجه به ساندویچ مرغش که دست نخورده روی میز مونده بازم صحبتاشو ادامه می ده.یک ساندویچ مرغ،شاید با تیکه های مرغ ِ شور شده و یک کم آبدار.حرف می زنه و تمام مدتی که جملات رو می خونم با خودم فکر می کنم مزه ی پای قورباغه ای که لین داره با چنگالش می خوره چطور می تونه باشه.حتمآ خوشمزه و ترش و شور.مث مزه ی تمر هندی.فرانی باز هم به حرفای بی خودش ادامه می ده.نمی فهمم چی می گه.گارسون رستوران برای درخواست دسر میاد.گرسنگی بی حوصله ام کرده.فرانی رو با حرفایی که خودش هم نمی دونه چی می گه می ذارم لای صفحه های کتاب.از روی تخت بلند می شم.می شینم لبه ی تخت.سردمه.تمام پوست دستم تا بالای بازوم مثل پوست مرغ پر کنده شده.برمی گردم سمت ساعت.گرسنگی عقربه های ساعت رو هم بی حال کرده.از جای لعنتی شون تکون نمی خورن.از جلو آینه رد می شم.چشمم می افته به موهای کوتاهم که یک در میون از لای کش بیرون اومدن.بی شباهت به یک پیرزن زشت و چروکیده نیستم.جلوی آینه وامیستم.دقیق تر به صورتم نگاه می کنم.یک خط خنده ی بزرگ از کنار بینی ام شروع شده و تا کنار لب ام قطع می شه.دارم پیر می شم.انگشتام رو روی گونه های بی رنگم می کشم.صورتم همرنگ مهتابی توی هال شده.با دست پوست گونه ام رو می کشم.پوستم صاف و بی خط خنده میشه.ولش می کنم و احساس می کنم پیر شدن از پوست صورتم شروع شده.هیچ وقت پیر شدن رو اینقدر به خودم نزدیک ندیده بودم.چقدر زود دارم پیر می شم.پیر می شم و مث همه ی پیرزنایی که کرمهای ضد چروک ازم می خرن،می رم توی مغازه ها و دنبال موثرترین کرم های ضد چروک می گردم.دارم پیر می شم و هنوز خیلی کارای اشتباهی که تصمیم داشتم بکنم رو نکردم.دارم پیر می شم و هنوز خیلی حرفایی که به خیلی ها باید می گفتم رو نگفتم.دارم پیر می شم و هنوز نتونستم با شروع سردی هوا خاطره ی یک بختک رو از زندگی ام پاک کنم.چقدر شدید دلتنگشم این روزا.یکجور حس دق زدگی داره سراغم میاد.حس پیرزنای غم دیده و افسرده.حالم از این آینه بهم می خوره. مامان توی آشپزخونه ست.همیشه بوی خوشمزگی می ده.بوی کوکوی سبزی.بوی سوپ جو.بوی چایی.می شینم بالای سنگ اپن آشپز خونه:"بیا پایین می شکنه."خودش هم می دونه که نمی شکنه.هیچ چیز از وزن من نمی شکنه.حتی این سنگ اپن.لاغرتر از همیشه شده ام.لاغر و بدترکیب.شبیه چوب قلیون.یک چوب قلیون رنگ پریده.رنگ مهتابی توی هال. آشپزخونه بوی همه ی خوشبختی های دنیا رو می ده.پر خوراکی و شلوغ و پر همهمه.چیزی به اذون نمونده.سفره رو می زنم زیر بغلم و بر می گردم توی هال.موذن تلویزیون دستشو می ذاره روی گوشش.احساس می کنم پمپاژ قلبم دوباره شروع شده.جریان خون رو توی بدنم حس می کنم.چروک های پوستم شروع می کنن به باز شدن و صاف شدن.بختک ها یکی یکی از روی قلبم بلند می شن.همه ی پیرزنای غم دیده و افسرده و حرفای بی سرو ته فرانی رو می ذارم قاطی گرسنگی های قبل اذون.انگار دارم چاق و چاق تر می شم! یک پیرمرد اومد تو داروخونه.یک تیکه کاغذ داد دستم:"سلام،لطفآ یک شیر خشک بیومیل قوطی ای بدهید."شک نداشتم که کر و لال باشه.کاغذ رو بهش برگردوندم.بیومیل فقط پاکتی اش رو داشتیم. سعی کردم با حرکات دستم شکل پاکت و قوطی رو روی هوا نشون بدم و طوری که از روی لب خونی لبهام منظورمو بهش بفهمونم:"قوووطی نداریییم.فقط پااااکتی دارییییم!"زل زد تو چشام:ای بابا!چرا هیچ جا قوطی اش پیدا نمی شه؟باشه،مرسی!"وا رفتم! کتابفروش انتشارات قهستان خوب منو شناخته بود. همیشه با ولع توی کتابفروشی اش می ایستادم و کتاب رو ورق می زدم و بعضی جمله هاشو می خوندم. "قلبم را با قلبت میزان می کنم"؛کاریکلماتور پرویز شاپور.جیبم اجازه نمی داد بخرمش!کتابفروشی قهستان دقیقا تو خیابونی بود که به دانشکده مهندسی ختم می شد.از سلف که بر می گشتم می چسبیدم به ویترین و نگاش میکردم.سوگلی همه ی کتابای ویترین بود. کتاب رو روز تولدم از دکتر هدیه گرفتم؛یکی از نازنین ترین مردایی که به عمرم دیدم.حواسش به همه چیز هست؛حتی روز تولد من! آروم صحبت می کنه،آروم راه می ره،آروم می خنده...حتی آروم دارو ها رو به دستت می ده!انگار هر لحظه باطری اش در حال خالی شدنه!گاهی وقتا که نه،اکثر اوقات،از این همه آروم بودنش حرص می خورم.دوست دارم با دستام به تند تر عمل کردن وادارش کنم!وقتی یک نفر چیزی رو می خواد که باید از طبقه ی پایین بیاریمش،منتظر رفتن دکتر نمی شم؛تا تصمیم بگیره بره پایین،رفتم و اومدم. از اون آدمای شدیدآ بی خیال دنیاست که هیچ چیز رو به خودش سخت نمی گیره.تنها زندگی میکنه و از تنها بودن لذت می بره.به قول خودش مادیات واسش بی اهمیته.گاهی وقتا این اخلاقش تا حد عصبانیت می رسونم! فکر اقتصادی اش افتضاحه!هیچ وقت حساب کتاب داروخونه رو نداره.حتی نمی دونه از شروع کار داروخونه تا امروز شبی چقدر ضرر داشته و شبی چقدر سود!اونقدر رفیق و فامیل شهرستانی و مشهدی داره و همشونم یک حساب پر و پیمون توی داروخونه که اگه یک روز داروخونه ورشکست کنه از بالای همین بذل و بخششای بی حساب دکتر به این رفقا و فامیلاست! نزدیک به سی و پنج سالشه و هنوز ازدواج نکرده.منتظر یک نفره که به قول خودش دوستش داشته باشه و خودش هم عاشقش باشه.همیشه بهش می گم توی این همه سال حتی یک نفر رو پیدا نکردین که دوستون داشته باشه و شما هم عاشقش شده باشین؟!اکثر اوقات از خوش اخلاقی هاش سواستفاده می کنم و سئوالای خیلی خصوصی می پرسم!هیچ وقت ناراحت نمی شه.پر حوصله و مشتاق به سئوالای خصوصی ام جواب می ده!دوست دارم یک کلمه ابراز خستگی یا بی حوصلگی کنه تا به پیر بودن محکومش کنم!می خنده و حرفمو قبول می کنه!با هیچ چیز مخالف نیست؛حتی با پیرمرد خطاب شدن!همین اخلاقش لج درآره! نود و نه درصد فیلمایی و کتابایی که در موردش صحبت می کنیم رو دیده؛حتی خیلی بیشتر از اونی که در موردشون حرف می زنیم!بزرگترین لذت زندگی اش فیلم و کتاب و پک های سیگارشه! تصمیم جدی داریم که دامادش کنیم!مدتهاست به این نتیجه رسیدم یک دختر با روحیاتی مشابه خود دکتر زندگی صددرصد عاشقانه و خوشبختی در کنارش خواهد داشت.یک دختر پر آرامش و آروم،از جنس خود دکتر. دکتر داره تلاش می کنه تا توی نسخه پیچی هم بتونم کمکشون باشم.رفتن آقای موسوی واسش شده کابوس!از هر چی حرف می زنه آخرش به این نتیجه می رسه که با رفتن موسوی چقدر داروخونه فلج بشه! نسخه ها رو می دن دستم و سعی می کنم اون خط های خرچنگ قورباغه ی دکترا رو بخونم!وای که بعضی دکترا تو نسخه نویسی داغونن!انگار که یک بچه ی پنج ساله چند تا خط خطی رو یک کاغذ کشیده!مثلآ یک m اول اسم دارو می نویسه و بقیه ی اسم رو چند تا خط کج و معوج و بی معنی می ذاره!حالا بیا اسمشو حدس بزن!باید ریزه کاریهای نسخه خونی رو یاد بگیرم؛مثلآ اینکه به تعداد دارو نگاه کنم.وقتی یکی دو تاست قطعآ شربت یا آمپوله!پس اون m رو باید تو اسم شربتا و دارو ها سرچ کنیم!یا به تخصص دکتر توجه کنیم.داروهای ناخوانا رو با توجه به تخصص دکتر و نوع دارویی که بطور معمول باید تجویز میشده حدس می زنیم.راستش این نسخه خونی واسم تبدیل به یک بازی شده!کشف کردن و رمز گشایی اون خطای افتضاح کار جالبیه!مث کشف کردن رمز یک خط باستانی!خوندن خط بعضی از دکترا از خوندن خط هیروگلیف مصر هم پر دردسر تر و وقتگیرتره! گاهی وقتا که سرمون شلوغه و نسخه ها زیاد می شن،لازمه که به گیر یکی از همین نسخه های عوضی و ناخوانا بیفتیم؛از ته دلم می خوام چهار تا فحش دست حسابی به اون دکتر تنبل و خنگ بدم که یک کم زحمت خوانا تر نوشتن رو به خودش نمی ده! به زودی یک همکار جدید خواهیم داشت.یک خانوم که از شنبه میاد تا قسمت آرایشی بهداشتی رو بدیم دست اون.با اومدنش کار من تو آرایشی بهداشتی خیلی کم می شه.باید تا رفتن موسوی تو نسخه خونی و نسخه پیچی حسابی راه بیفتم. می دونین که من استعداد زیادی تو خیلی کارا دارم! قالب سازی برام تبدیل به یک بازی نشده؛شدیدآ با قالب قبلی مشکل داشتم.نه مشکل ظاهری؛که هر بار با هزار جون کندن و قسم و آیه می تونست بالا بیاد و اکثرآ هم ناقص و جویده باز می شد.نمی تونم نگم که با رنگش هم شدیدآ مشکل داشتم!از رنگش بیزار بودم!بخاطر لجبازی با یک جمله ی شربتی خودمو وادار به تحمل میکردم!خرم دیگه! ضمیمه: من عاشق لج کردن با آدمایی ام که دست به تهدید میزنن!!! بازم بر میگرده به همون خریّتم! ضمیمه:خانواده ی عزیز از مسافرت شمال برگشتن.زندگی شاهانه به پایان رسید!!یک زندگی دلچسب با طعم سس فرانسوی و قارچ و نون باگت! ضمیمه:کسی با این قالب مشکل داره؟!آمادگی خودمو برای رد پیشنهادات اعلام می کنم! ضمیمه: چقدر خریّت خوبه!!! ضمیمه:لینک ها رو خلوت کردم.فقط لینکایی رو نگه داشتم که دوستشون دارم و نویسنده هاشون معرفت لینک دادن رو داشتن!به هر حال نویسنده ی این وبلاگ آمادگی خودشو برای تبادل لینک با وبلاگ هایی که براش جذاب و خوندنی باشه اعلام می کنه. رسمآ دو روزه زندگی در دست دختران افتاده!دیگه تصور بقیه اش با خودتون! مامان و عاطفه به همراه یک اکیپ صد در صد زنانه رفتن شمال!بیشتر از یک هفته ست که -به لطف خدای بزرگ- میلاد از داروخونه رفته و سه نفری داروخونه رو میگردونیم.حالا اگه یکی از ما بخواد بره مرخصی یا حتی نصف روز نیاد فشار کار برای بقیه واقعآ وحشتناک می شه.با این وضعیت،آخر ِ بی شرف بازی بود اگه مرخصی می گرفتم و می رفتم شمال.نرفتن من هم قطعآ مساوی می شه با نرفتن فرزانه!نتیجتآ دو سه روز می شه که یک زندگی بی مامان و تنه لَشانه رو با یک مسالمت صددرصد در کنار هم شروع کردیم!عجیب داره خوش می گذره!!طبق این قانون مسالمت آمیز چیزی به اسم ناهار و شام در برنامه ی روزانه وجود نداره!همینطور جمع کردن پتو و بالشتی که باهاش جلوی تلویزیون دراز می کشیم!هیچ پلاستیک آشغالی جلوی در برده نمی شه!شستن ظرفها هم توی برنامه جایی نداشت ولی با بوی کپکی که از توی قابلمه ی ماکارونی ای که از روز رفتن مامان روی کابینت جا مونده بود و برداشتن در قابلمه و مواجه شدن با یک صحنه ی تکون دهنده،به این نتیجه رسیدیم که اگه ظرفها رو گاهی بشوریم بد نیست!برای شبها برنامه ی پیش بینی شده نذاشتیم!گذاشتیم سرنوشت تکلیف برنامه ی آخر شب رو مشخص کنه!اگه خاله برای شام دعوت کنه،قطعا روشو زمین نمی ندازیم.اگه بچه ها برنامه ی طرقبه بذارن باز هم روشونو زمین نمی ندازیم.اگر هم هیچ برنامه ای نداشته باشیم مونا و مجید و علی میان اینجا به صرف شام و چایی و هندونه و نود!خلاصه بد نمی گذره! . . ببینین!اصلآ من عاشق اینجور برنامه های مسالمت آمیزم! به بهانه ی بعد از ظهر پونزده شهریور...روز تولدم...و یک دوست کوچک،از جنس دوست کوچک گلی ترقی.این پست نه یک پست که یک خاطره واقعیه از روزایی که....دوسشون داشتم و دارم.
سال دوم دبیرستان بودم.خونه رو که عوض کردیم مجبور شدم دبیرستان رو هم عوض کنم.هیچکس رو توی دبیرستان جدید نمی شناختم. دلتنگ بچه های پارسال بودم و هر و کرای سرکلاسی مون. دلم می خواست اونقدر غریب نبودم.اون صدای خاص و جالب دلگرمم می کرد به یک دوستی جدید.مطمئن بودم دختری با همچین صدایی،قطعآ باید شخصیت جالبی هم داشته باشه!سلام و احوالپرسی میکردیم و از کنار هم می گذشتیم."چقدر دوست دارم با صاحب این صدای دوست داشتنی دوست بشم." برای درس ادبیات یک داوطلب برای اجرای پانتومیم نیاز بود.دست من و یک دختر قد بلند و لاغر بالا رفت.اول اونو برای بازی اش انتخاب کردن.قد بیش از حد بلندش بازی اش رو لوس و مسخره می کرد.نفر بعدی من بلند شدم.از شکست دختر قد بلند خوشحال بودم!پانتومیم از قبل آماده بود.نقش یک شاگرد خنگ که برای درس جواب دادن جلوی دبیر ایستاده و چشم انتظار کمک های بچه هاست!بچه ها میخندیدن و من چشم از دخترک بر نمی داشتم.دوست داشتم نمایشم براش جالب باشه.دوست داشتم براش آدم جالبی نشون داده بشم.یک نفر باشم-شاید-مثل خودش.نشستم روی نیمکتم.ردیف وسط کلاس،یک نیمکت جلوتر از نیمکت اون.زد به شونم."خیلی باحال بود."آروم گفت و با صدای خاص اش خندید.چقدر از این دختر خوشم میاد. فردا سلام ها صمیمی تر بود.فرداها بیشتر از یک سلام حرف می زدیم.نیمکت اش ردیف آخر کلاس و تنها بود.دیگه اونقدر دوستی داشتیم که بتونم خرت و پرتام رو جمع کنم و آخر کلاس،کنار اون بشینم. برای درس ورزش باید تو گروه های مختلف دسته بندی می شدیم.من و دخترک توی تیم بسکتبال مدرسه.افتضاح بازی میکرد!عاشق سه گام هاش بودم که جز خودش هیچکس نمی تونست به اون سختی انجام بده!می خندیدم و ناراحت می شد.حالا دیگه اون صدا فقط دوست صمیمی من بود.ساعتها توی حیاط مدرسه تو سایه ی دیوار ها مچاله می شدیم و می خندیدیم و از گذشته و روزایی که قرار بود بیاد می گفتیم.از دوست پسر داشتنم بدش می اومد.انگار که از چشم اش می افتادم! اولِ کتابامون رو واسه هم می نوشتیم.خاطره های یک لقمه ای و کوتاه و سر کلاسی!قلم اش فوق العاده بود.پر طنز و پر نشاط و روون.شعراشو واسم میاورد.می خوندم و با همه ی وجودم به نویسنده ی اون شعرایی که بعضآ ازشون سر در نمی آوردم،افتخار میکردم.من صمیمی ترین دوست این دخترک شاعر بودم. علاقه ی عجیبم به این دختر تبدیل شده بود به یک حس خودخواهانه و کودکانه.یک خواستن بی رقیب.نمی تونستم صمیمیت اش رو با هیچکس جز خودم تحمل کنم.اون دخترک با اون صدای عجیب و روحیات عجیب تر عزیز ترین موجودی بود که توی سالهای عمرم شناخته بودم.وادارم میکرد به نوشتن.به خاطره نویسی.به کوتاه نویسی.نوشته هاشو می خوندم و از نوشته های بی خود خودم خجالت می کشیدم!قوی و محکم و با اعتماد به نفس می نوشت.اون شعر ها رو،اون خاطره ها رو ،همه رو خطاب به یک دوست عزیز می نوشت...من همون دوست عزیز بودم. با شادی که آشنا شدیم همه چیز بهم ریخت.مسیر خونه هاشون یکی بود.با هم می رفتن و می اومدن.از شادی حرف می زد.از شادی مثال میزد.از شادی خوشش می اومد.حالم از دیدن شادی بهم می خورد.شادی برای کنکور زیاد درس می خوند.شادی حرفای بچه گانه و احمقانه ی منو نمی زد.شادی رو دوست داشت."چقدر از این شادی متنفرم." کنکور قبول شد.شادی هم قبول شد.من ولی قبول نشدم.سعی میکرد قبول نشدنم رو بی اهمیت نشون بده.دلگرمم میکرد به خوندن.دوروبرش پر شده بود از دوستای جدید.دخترای پولدار و خوش چهره و پر شور و شری که من بین شون مثل یک موش آروم و بی صدا می نشستم و نگاشون میکردم.دوستای شاعر و هم فکری که از مصاحبتشون لذت می برد و همه ی گفتگو هامون رو به صحبت از اونا اختصاص می داد.احساس میکردم یکروز وسط اون همه دوست گم می شم.تصور از دست دادن دوست واسم زجر آور بود. دوست شدنش با اون پسرک لندهور و دیلاق،بیشتر از یک اتفاق ناراحت کننده،یک شوک وحشتناک بود.توی کتابخونه ی دانشگاه نشستم و اونقدر گریه کردم که دیگه احساس میکردم چشمام اشکی برای تا آخر عمر نداشته باشه!هق هق میکردم و از مهدی ای که ندیده بودمش اونقدر تنفر داشتم که یقین داشتم روزی که باهاش روبرو بشم تمام تنفرم رو روی لباساش بالا میارم!!به تفکرات مسخره ی من می خندید و سر به سرم می داشت. مهدی یک غول بزرگ بود که دوست من عاشق اش شده بود.یک پسر درشت هیکل با دستای بزرگ،بینی بزرگ،پاهای بزرگ و یک فکر بزرگ.اولین برخورد با مهدی،آنچنان خصمانه که انتظار داشتم نبود.یک پسر آروم که عاشق دوست من بود و دوست من عاشقش.فلسفه بافی می کردن و آسمون و ریسمون رو با فلسفه هاشون بهم ربط می دادن و از مصاحبت هم لذت می بردن.حالا دیگه همه ی اون نوشته های صمیمی دو نفرمون به مهدی اختصاص پیدا کرده بود.همه چیز برام تموم شده بود.نوشته ها و شعرایی که بهم داده بود رو تو یک پاکت بزرگ گذاشتم.حتی نمی خواستم باهاش روبرو بشم.همه رو به شادی دادم.قطعآ مهدی خیلی بیشتر از اون چیزی که من داشتم، داشت.دستکم یک فکر بزرگ. با برملا شدن موضوع دوستی با مهدی همه چیز بهم ریخت.حتی خواستگاری هم نتونست مهدی و دوست عزیز رو بهم برسونه.قطعآ باید همه چیز تموم می شد.یک شکست عاطفی شدید،دوست عزیز رو به من برگردوند.عمیقآ خوشحال بودم.دوست عزیز مال من بود. احسان دوباره همه چیز رو بهم ریخت.یک هم دانشگاهی.یک همکلاسی.یک همفکر.یک عاشق جدید.یک نفر که همه ی زندگی و وجود دوست عزیز شد.احسانی که عاشقانه می پرستیدش... حالا دیگه خیلی سال می گذره.چهار سال،پنج سال...شاید هم شیش سال.درست یادم نمیاد! حالا من هستم.همین طرفها.جایی که همه هستن.دوست عزیز من هم هست.نه اون دختر شونزده ساله که من عاشقش شدم.نه یک بسکتبالیست با سه گام های ناشیانه،نه یک هم نیمکتی دوست داشتنی که شعر و خاطره توی کتابامون واسه هم می نوشتیم،نه یک دختر پر شور و شر که خیابون احمد آباد رو با هم متر میکردم و انواع و اقسام دوستای یکطرفه داشتیم،نه یک هم صحبت که ساعتها برای هم حرف داشتیم. سرنوشت بدترین شکنجه هاشو برای دوست عزیز و احسان تدارک دید.حالا بنفشه ی کوچک من تبدیل شده به غمزده ترین دختری که می بینم و می شناسم.شاید هفته ها بشه که حتی صداشو از پای تلفن نشنوم.شاید ماه ها بشه که نتونم ببینمش.شاید مدتهاست که دیگه منو به عنوان یک دوست کوچک نمی شناسه.نمی دونم از کی.نمی خوام هم بدونم از کی ولی تا روزی که فردایی هم داشته باشه برای من دوست کوچک می مونی. از قسمت داروها که فاکتور بگیریم،تقریبآ به همه ی کارای این داروخونه وارد شدم.دیگه کاملآ همه ی ویزیتورا رو هم می شناسم.می دونم به کیا باید سفارش بدیم به کیا ندیم.کدوم شرکتا جنس کم و زیاد می ذارن کدوم شرکتا منصف و ارزون فروشن.حتی کدوم صابون رو از کدوم شرکت بگیریم واسمون ارزون تر در میاد!حالا دیگه خودم به تنهایی کسری هامونو لیست میکنم و سفارش می دم و تحویل می گیرم و می دونم رو چه اقلامی باید بیشتر سرمایه گذاری کرد.مراحل مشنگ بازی رو تقریبآ پشت سر گذاشتم!البته هنوزم که هنوزه شبی نیست که بدون یک یا چند فقره هنر نمایی درست حسابی از در داروخونه بیرون نیام!همه عادت کردن!کم و زیاد دادن بقیه ی پول مشتری ها رو که دیگه باید جزو روزمرگی ها به حساب آورد!مشتری های محلی کاملآ با گیج بازی هام آشنا شدن.اکثرآ خودشون هم یکبار واسه خودشون حساب میکنن و به هیچ عنوان رو حافظه ی من حساب باز نمی کنن! افتضاح ترین آبروریزی اخیرم بر می گرده به امشب؛یکی از اون شبای فوق العاده شلوغ و پر بروبیا.تجربه بهم نشون داده که درخواست کردن مردا وقتی که آروم و پچ پچی چیزی رو می خوان،بر میگرده به یکی از همون جعبه های رنگ و وارنگ که روزای اول واسم جزو سئوالات به حساب می اومدن!شاید تنها موردی که توی عمرم به چشم خودم دیدم که مردا روی یک موضوع با حجب و حیا رفتار کردن،همین یک قلم جنس بود!یواشکی می پرسن و بدون یک کلمه حرف بیشتر پولشو می دن و سریع می ذارن تو جیبشونو مث برق از در می رن بیرون! داروخونه تقریبآ خلوت شده بود.یک مرد،حدودآ چهل ساله برای گرفتن دو بسته رانیتیدین اومد تو.قرصا رو که گرفت با یکی از همون حالتای پچ پچ وار مخصوص درخواست اون نوع کالا سئوالشو پرسید.دقیقآ نشنیدم چی گفت ولی کاملآ می شد حدس زد چی پرسیده.در ویترین اون قسمت رو باز کردم و پرسیدم چند تایی ش رو می خواد!همراه با سئوال من موسوی هم از جاش بلند شد و رفت عقب داروخونه.هنوز سئوالم تموم نشده بود که با یک بسته پنبه ی بزرگ برگشت!!!وای که قلبم داشت از کار می افتاد!!!از خجالت تمام عضلات صورتم می لرزید!آروم در اون ویترین رو بستم!قرص و پنبه اش رو خرید و از در رفت بیرون.صورتم پر شده بود از عرق های درشت و شرم زده!موسوی نشست رو صندلی ای که از روش بلند شده بود:"بابا چکار دارین چند تا می خواد؟وقتی می گه پنبه می خوام یکی بهش بدین بذارین بره،شما به تعدادش چکار دارین؟!!!" اینو که گفت احساس کردم یک نفر یک پارچ آب خنک پاشید رو صورتم! جفنگ ترین نوشته از نوشته های یک دختر مسخره: می دونی خب،من یک دختر معمولی ام. تو یک زندگی معمولی با یک خونواده ی معمولی و چند تا دوست مث همه ی آدمای معمولی.مث همه ی آدما هر روز بیدار می شم.چایی میخورم،با صدای بلند موسیقی گوش می دم و باهاش می خونم و لباس می پوشم و می رم سر کار.حتی می تونم تک تک اتفاقایی رو که تا شب می افتن رو از اول صبح با خودم مرور کنم چون تو زندگی آدمای معمولی جز روزمرگی اتفاق خاصی نمی افته.ولی اکثر مواقع شبا رو واسه خودم متفاوت می کنم.مثلآ یک فیلم نگاه می کنم،یک فیلمی که لاقل اونو نتونم پیش بینی کنم.آخه من عاشق پیش بینی هایی ام که برعکس در میان!شاید هم هدفون بذارم رو گوشم و موسیقی های تند و یا ملایم گوش بدم و با ریتم اش هد بزنم و یا گریه کنم و شاید یک کم همراه با اشکام بنویسم.شاید هم اصلآ هیچ کدوم از اینکارا رو نکنم؛یک کتاب بخونم و یا با یک دوست که خیلی وقته انتظار دیدنشو می کشیدم چت کنم. می دونی!حتی دوست داشتنای آدمای معمولی هم مث خودشونه!معمولی و مزخرف!دائم واسه خودشون رویا بافی می کنن.الکی هااا! یکی رو تو خیالشون دوست دارن و واسش منتظر می مونن.بعد می فهمن چه مسخره!اصلا کسی در کار نبوده!چهار هفته به -مثلآ پریز برق- فکر می کردن و واسه دیدنش دلتنگ می شدن.آخه پریز برق که عاشق آدم نمی شه خره!اصلا مگه می شه به حرفای پر سوز و گداز یک پریز برق دل داد؟!جدآ مسخره ست! راستشو بخواین بیشتر آدمای معمولی که یک زندگی معمولی دارن با یک خونواده ی معمولی و چند تا دوست مث همه ی آدمای معمولی همین جوری ان!عاشقاشونم مث خودشونن!کاملآ قابل پیش بینی!ولی می دونین که!من عاشق پیش بینی های بر عکسم!برای همین هم دوست ندارم کسی عاشقم بشه.حتی نمی خوام عاشق کسی بشم.عاشق شدن دردسره؛می فهمی طرفت مثلا پریز برق از کار دراومد.اصلآ می دونی...دخترای معمولی ارزش عاشقشون شدن رو ندارن...راستی به نظرت از یک تا ده من چند تا احمقم؟!!! پس ببین!...بیا اول یه بوس بده بعد اگه خواستی برو خونه تون.... شک نکنین تو همین لحظه اگه ترس از شک کردن به عقلم از جانب دوروبری ها رو نداشتم،فی الفور می افتادم زمین و سجده ی شکر به جا میاوردم!!!همه ی مشکلاتم با این قالب های مسخره ای که از هیچ کدومشون راضی نمی شدم از بین رفت!مطمئن باشین تا صد سال دیگه دست به این قالب آخر نمی زنم!!به سادگی اش نگاه نکنین!سازنده اش خودشو تا حد خفگی کشته تا همین از کار در اومده!دست رویا درد نکنه با راهنمایی خارق العاده اش!جدی می گم؛اینکه می گم خارق العاده،دقیقآ دارم این کلمه رو از اعماق قلبم بکار می برم!عکس بالا رو هم شک نداشته باشین که کار سعید بوده.در کل،ابر و باد دست به دست هم دادن تا این دختر از اون گند خونه ای که ساخته بود،خودشو نجات بده!دقیقآ به هر جای قالب دست می زدم صد جای دیگه اش به آه و ناله و کثافت کاری دچار می شد!یک وقتایی حتی کل وبلاگ دیگه نمی تونست بالا بیاد!!!گفتم با این اوضاع رسمآ وبلاگ نویسی رو بذارم کنار سنگین ترم تا با این قالب های چپ اندر قیچی ای که خودمم از قیافه هاشون تهوع پیدا می کنم و دارم باهاشون خودمو از بی عرضگی شهره ی خاص و عام می کنم! راستش رو بخواین موضوع تا این اندازه هم که دارم بهش بال و پر می دم و بغرنج نشونش می دم نبوده!در کل از قالب آخرم کاملآ راضی ام.این همه بالا پایین رفتن و صغری کبری چیدن هم فقط محض ابراز خرسندی از این تلاش های چند روز و خورده ای بود! خاله مهمون داره.بیشتر از پنجاه نفر فامیلای شوهرش رو برای شام دعوت کرده.بعد از ظهر می ریم خونه اش.باید برای مهمونی شب کمک اش کنیم.تا ما برسیم تقریبا کاری نمونده.مونده سالاد برای شام و شستن میوه ها.مامان ظرف کاهو ها رو با یک چاقو بر می داره و می ره توی اتاق عقبی.آشپزخونه جا برای اون همه آدم نداره.ولوله ست.زهرا خانوم –کارگر- میوه ها رو برای شستن برده توی پارکینگ.مامان بزرگ هویج ها رو پوست میکنه و رنده می کنه.یک لیوان چایی واسه خودم می ریزم و می شینم توی اشپزخونه؛یک صندلی مشرف به تلویزیون.ابومسلم یک گل خورده.حرص می خورم و غر می زنم و چایی ام رو هورت می کشم!خاله از بیکار نشستنم سواستفاده می کنه.باید برم خلال سیب زمینی و نوشابه بخرم.شلوغ تر از بالا، توی پارکینگه.احسان شیلنگ و جارو به دست پارکینگ رو می شوره.دوست دارم اذیتش کنم.اصرار داره از کنار دیوار برم.با بدجنسی از وسط همه ی اون قسمتایی که شسته رد می شم.یک رد گِل از کفشام پشت سرم جا می مونه.غر می زنه و سعی می کنه با شیلنگ توی دستش خیسم کنه. تا برگردم ابومسلم گل دوم رو خورده.می رم اتاق عقبی پیش مامان و بچه ها.دو تا ظرف بزرگ از کاهوی ریز شده رو گذاشتن کنار دیوار.این اتاق بی شباهت به اتاق پرو یک سالن عروسی نیست!صدای زوزه ی سشوار اتاق رو پر کرده.سعی می کنم با یک تافت جلوی موهام رو کج نگه دارم!کار تقریبآ بی فایده ای رو انجام می دم.سعی می کنم اسم تافت رو فراموش نکنم!بی خاصیت ترین تافت دنیا رو توی دستم گرفتم!فرزانه لنزای طبی اش رو می شوره.از دستش سر می خوره و می افته روی قالی!همه برای پیدا کردنش پخش می شیم روی زمین.صدای گزارش های جلیل از بیرون میاد.ابومسلم گل سوم رو با خوش شانسی نخورده!توی دلم فحششون می دم!فرزانه کورمال کورمال روی زمین دنبال لنزش می گرده؛چهار دست و پا روی زمین عقب می ره.نمی تونه لنزش رو پیدا کنه.عصبی شده.می خوره به ظرفای بزرگ کاهو!کاهوها روی زمین پخش می شن!صدای قهقهمون بلند می شه!تا برگشتن مامان تند تند جمعشون می کنیم!عذاب وجدان اون لحظه ای رو داریم که مهمونا از تو دهنشون همراه کاهو های سالاد مو بیرون میکشن!با خودمون اون صحنه رو مجسم می کنیم و دوباره از خنده غش و ریسه می ریم! کار شستن میوه ها تموم شده.زهرا خانوم کمک لازم داره.می خواد سبد میوه ها رو از توی پارکینگ بیاره بالا.می رم پایین کمکش.شستن پارکینگ تموم شده.احسان نشسته یک گوشه و خستگی اش رو میگیره.دو طرف ظرف میوه رو با زهرا خانوم بلند میکنیم.نزدیک به بیست کیلو میوه ست.باید دو طبقه رو بریم بالا.به پاگرد اخر رسیدیم.خسته شدم.کمرمو میچرخونم تا مهره هاش جا بیفتن.سر ظرف از دستم شل می شه.پنج شیش تا هلو از روی ظرف می افتن،قل می خورن و از طبقه ی دوم می افتن پایین و مث کمپوت پخش می شن کف پارکینگ.قیافه ی عصبانی و ملتهب احسان میاد جلوی چشمم!از پایین داد می زنه چقدر خوب که زودتر برای کمک نیومدیم!صدای جیغای جلیل از توی خونه میاد.شک ندارم ابومسلم یک گل زده! ضمیمه:هر قدر که تو حفظ کردن اسم داروها و جاهاشون بی استعداد نشون دادم،همونقدر هم تو درست کردن قالب یک وبلاگ بی استعدادم!دیگه حوصله ی النگ دولنگ کردن و به سر و ریختش رسیدن رو ندارم.همین که هست آقا!ظاهر و باطن!
برای دوست کوچک:
نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت
توسط جودی| |
