اگه بخوان شکنجه ام بدن،اگه بخوان عذاب روحی ام بدن،فقط لازمه موقع تمیز کردن قفسه ها و پایین آوردن خرت و پرتای روی قفسه ها،از میلاد بخوان کمکم کنه!!!نه می شد بگم کمکشو لازم ندارم نه می تونستم تحملش کنم!برای قفسه های بالا که حتی با چهار پایه هم قدم بهشون نمی رسید،مجبور بودم یک روز کامل حرص بخورم!شامپو های قفسه های بالا رو می داد به من،روی قفسه رو دستمال می کشید،من خاک شامپو ها رو تمیز می کردم و دوباره می ذاشت جای اولش. ازش بدم نمیاد؛واسم چندش آوره!از پسر بچه های تازه بلوغ پیدا کرده که تازه سرشون از بعضی چیزا در میاد و دوست دارن-مخصوصآ جلوی یک دختر-اطلاعات و جک های ث.ک.ثی شونو به هر شکلی که شده بروز بدن چندشم می شه!چه با اس ام اس خوندناش و چه با اظهار فضل کردناش رو موضوعاتی که لزومی به گفتنشون جلوی من نیست! یک دستمال روی شامپو می کشیدم و می دادم دستش تا بذاره سر جاش.شامپو رو از دستم می گرفت و دوباره خودش شروع میکرد به تمیز کردن همون شامپو؛انگار کریستال برق می نداخت!از عصبانیت داغ بودم!دلم میخواست می کوبیدم زیر همون چهار پایه ای که روش ایستاده و با مغز سرش می اومد روی زمین.سعی میکردم شدیدآ به اعصابم مسلط باشم و ببینم تا کی قراره نقش بوق رو بازی کنم.احتمالا دو سه روز دیگه تمیز کاری این قفسه های کوفتی تموم بشه.شاید برای مسلط شدن به اعصابم و تمرین خونسرد بودن کار بدی نباشه!هر چند که تا تموم شدن دوره های آرامش اعصاب دو حالت بیشتر بوجود نمیاد؛یا دق مرگ می شم یا این پسره رو خفه اش می کنم! ضمیمه:بالای این وبلاگ یک عکس هم هست.اگه نمی تونید ببینیدش حتمآ به من بگید. فکر می کنم مشکل داشته باشه. رو این صندلی که می شینم مهره های کمرم با انواع و اقسام صداها،به ترتیب بر می گردن سرجاشون!ضمیمه اش هم یک کش و قوس کرم وار،بقیه ی مهره های بر نگشته رو جا می ندازه!بخوایم کار داروخونه رو با جای قبلی که کار میکردم مقایسه کنیم می شه یک چیزی حدود پونزده بیست برابر!همیشه کار داریم.همیشه شلوغ پلوغ و پر تنوع.انواع و اقسام و مدل های مختلف از دوست پیدا کردم.در سنین و جنسیت های مختلف!از دختر بچه های هفت هشت ساله گرفته تا خانومای جوون و مسن و خوشگل و زشت و پیرزنای چروک و پیرمردای چاق و لاغر و خوش برخورد و بدعنق.بشتر از نصف کسایی که هر روز می بینیم،مشتری های دائمی داروخونه ان.قیافه ی اکثرشون حتی یادم می ره ولی سلام ها و خنده های صمیمی خیلی هاشون نشون از آشنا بودن و بارها اومدنشون می ده.خیلی هاشون سئوالای خیلی خصوصی زنانه شونو فقط از من می پرسن.روشون نمی شه با دکتر یا موسوی مشورت کنن؛حتی سئوالایی در مورد طرز استفاده از یک بی بی چک!!!خیلی هاشونو حتی دوست دارم.وقتی میان تو،یک خنده ی گنده می ندازم تو صورتم و خیلی صمیمی حالشونو می پرسم.واسه بعضی هاشون پیش خودم اسم گذاشتم.اینا دوستای خیالی ام حساب می شن.دوستی ام باهاشون یکطرفه ست!بیشتر شامل پسرای خوش تیپ و خوش قیافه می شه!سوگلی همشون یک دوستِ بدن سازه که اسمشو گذاشتم مارلون براندو!خیلی ها رو از لحظه ای که از در وارد می شن می تونم بگم چی می خوان بخرن.یک جعبه ی صد تایی هیوسین،دو تا سرنگ انسولین و یک آب مقطر،یک بسته ترامادول،ده تا قرص گلوکزامین،یک سرلاک گندم و عسل!خیلی ها همیشه درخواستاشون یکیه!با بعضی ها حتی لج ام!دلم نمی خواد بهشون چیزی بفروشم.آدمای بد قِلِقی که برای 25 تومن بقیه ی پولشون –که پول خرد ندارم بهشون بدم- کلی بحث میکنن و آخر هم می ذارن به حسابشون و تاکید می کنن که دفعه ی بعد ازمون بگیرن!از گدا بازی هاشون لجم میگیره.خیلی ها از دوستی ای که بین مونه سواستفاده می کنن!!!می خوان واسشون پارتی بازی کنم و یک ورق بیشتر قرص متورال از دکتر بگیرم و بهشون بدم!قرص متورال تقریبآ جزو جواهرات به حساب میاد؛کمیاب و پر درخواست.دکتر همیشه از این کارم شاکیه.به نظرش کم اومدنِ همیشگی قرصای متورال تقصیر منه! عاشق این کار پر خستگی و شلوغم.شاید مسخره باشه ولی واقعآ واسم پر هیجان و لذت بخشه!هر چند که گاهی وقتا شبیه می شم به گاگول ترین دختری که -حتی خودم- توی زندگی ام دیدم!اگه دویست بار پماد تتراسایکلین موضعی رو از توی قفسه بردارم دفعه ی دویست و یکم باز هم صدای تپ تپ کفشام از اون پشت میاد که دارم تند تند چپ و راست می رم و توی قفسه ها دنبال پماد می گردم!اینجور وقتا صدای یک نفر از پشت قفسه ها که یادآوری میکنه قفسه های سمت راست رو نگاه کنم،مث پتک تو سرم کوبیده می شه!قطعا من اینقدرا هم بی استعداد نیستم!فشار کاری ام زیاده!!! چه فرقی می کنه رتبه ات 31 باشه یا 113 وقتی فقط 30 نفر می خوان. قطعآ قبول نمی شم؛حالا می خواد دلم خوش باشه که مجاز شدم! من مجاز شدم ولی با این رتبه ی 3 رقمی رسمآ گند زدم!113! حالا نمی دونم هدف سازمان سنجش از مجاز کردن تا رتبه ی 600 و خورده ای چی بوده وقتی فقط 30 نفر رو بیشتر نمی گیرن.فقط داریم الکی خودمونو دل خوش می کنیم شاید دانشگاه هایی رشته رو آورده باشن و هنوز اعلام نکردن. زیاد حوصله ندارم به قبول نشدنم فکر کنم.با این خلق گند زده ی این روزا حوصله ی هیچ نوع فکر عذاب دهنده ای رو ندارم...عجیب قاطی پاطی و بد خلقم این روزا... معصومه رتبه ی یک کنکور رو آورد.تقریبآ همه کف زده ایم!کف کننده تر از کار معصومه،زهراست.یک دختر وروجک و پر خنده که هر جا وارد بشه صدای خنده هاش از خودش جلوتر وارد می شه!رتبه ی سه کنکور!فقط پای تلفن جیغ می زد و سعی میکرد با انواع و اقسام قسم ها بهم ثابت کنه که رتبه اش دقیقآ شده 3! نجمه رتبه ی 14 رو آورده.مریم عزیزم رتبه ی 24 موزه داری.همه شون رتبه هایی رو دارن که فقط تو خواب می تونی تصورشون کنی! ضمیمه:از بقیه ی بچه ها بی خبرم.هر کس اینجا رو می خونه،از بقیه ی بچه هایی که نمی تونم ازشون خبر داشته باشم بهم خبر بده. هیچ دو روزی به اندازه ی این دو روز تعطیلی بهم نچسبید.بی استرس برای زود بیدار شدن دراز می کشیدم و مث کرم خودمو صد بار کش و قوس می دادم و از خوشی جیغای بلند می کشیدم!شاید لایق ترین صفتی که می شه به شنبه ها داد و عجیب به دلم نشسته،"شنبه ی گه" باشه که تو کتاب خاطرات پراکنده ی گلی ترقی خوندم!ولی این شنبه ناجور به دلم نشست!مخصوصا که بیشتر خوش می گذشت وقتی که بحث ها و صحبت ها حول و حوش یک عروسی نزدیک الوقوع می چرخید!پنج شنبه کمتر از نصف حقوقمو بهم دادن و بلافاصله بعد از گرفتنش یک لیست بلند بالا از نقشه هایی که براش کشیدم رو آماده کردم!تقریبآ نصف اش می ره به خرج کرم صاف کننده ی مو و آرایشگاه و کوتاهی مو برای همین عروسی نزدیک الوقوع!البته با توجه به مراسم نامزدی همین عروس و دوماد،خیلی راحت می شه عروسی یکشنبه رو پیش بینی کرد!همه با لباس های سیاه و رسمی دور تا دور روی صندلی ها می شینن و مثل مجلس ترحیم آروم آروم با هم صحبت میکنن و بی توجه به اون آدمای خوشحالی که دارن اون وسط قر می دن به کف باغ زل می زنن و در مورد رنگ مش موی خواهر وسطی داماد که چقدر بد رنگ و زرد شده و حتمآ یک آرایشگاه ارزون براش مش زده پچ پچ می کنن و وقتی بابای عروس داره شاباش می ده و می رقصه،تو گوش هم میگن حتمآ از مستی زده به سرش و هر و کر می کنن و فردای مهمونی یا همون لحظه ای که دارن شام رو لقمه لقمه توی دهنشون می ذارن و قورت می دن،در مورد گوشت ژیگویی که تو دهنشون جوییده می شه بحث می کنن که قطعآ از گوشت خر درست شده!یک عده هم قبل از مراسم عروسی دست بکار می شن و به این نتیجه می رسن که گرفتن مجلس عروسی تو یک باغ دور،اونم تو جاده ی شاندیز،جز اینکه به هدف سگ مست بازی و خفن بازی باشه،هیچ دلیل دیگه ای نمی تونسته داشته باشه!!! فکر می کنم یک زمانی واسه ازدواجم کلآ قید مهمونی گرفتن رو بزنم خیلی آبرومند تر باشه.حداقلش اینه که آدمای بیکار و خاله زنک با خیال آسوده شب سراشونو رو بالشت هاشون می ذارن؛بی دغدغه ی اینکه عروس هر وقت می خندیده تا دندون عقل اش توی عکس می افتاده!!! با همون صدای کش دار و خمار سراغ داروهای همیشگی رو گرفت."نداریمشون.تموم کردیم."دکتر جوابش رو داد.تو مدت سه هفته ای که تو این داروخونه کار می کنم بیشتر از پنج شیش بار دیدمش.یک دختر بیست و سه چهار ساله؛ خوش پوش و نسبتآ درشت هیکل.هر دفعه با دعوا و عصبانیت از در داروخونه بیرون می ره!همیشه سراغ اکسازپام و ترامادول و دیازپام رو می گیره.داروهایی که به جوونا یا آدمای مشکوک و بدون نسخه نمی فروشیم.داروهای مخدری که شدیدآ وابستگی داره.مخصوصآ ترامادول که نقش تریاک رو خیلی راحت برای یک آدم خمار بازی می کنه.چه همه مادرایی که میان و یک بسته ترامادول دستشونه و می گن از جیب بچه شون پیدا کردن و می خوان بدونن برای چی استفاده می شه.دکتر هم فروش این چند قلم رو به جوونا غدقن کرده. عصبانی شد:"این چه وضعیه؟من دارو لازم دارم.برای مریض می خوام."خماری و کش دار بودن صداش توجه همه رو جلب میکرد."دارو کم شده.سهمیه داروخونه ها هم کم شده."دکتر سعی کرد دست به سرش کنه."من خودم دکترم!دکتری می خونم!!برای مریضام لازم دارم!!!"سعی میکردم خندمو جمع کنم.کوتاه نمی اومد.اصرار میکرد:"دیازپام ؟کدئین؟هر کدومشو دارین بدین.من لازم دارم."تو یک حالت هپروتی حرف می زد.دکتر دو بسته کدئین بهش داد.به همون یک ذره مخدر هم راضی بود.چشم ازش بر نمی داشتم.اومد روبروم ایستاد.ویترین لوازم آرایش رو برانداز میکرد.کرم پودر می خواست.مارک ها و قیمت ها رو سئوال کرد.هر چی می خواست رو براش توضیح می دادم و بعد از روی ویترین جمع میکردم و می ذاشتم جای اولشون.جرات نمیکردم جلوش چیزی روی ویترین بذارم و برم!"ساعت چنده؟"زل زد توی چشام و پرسید.چشمای قشنگی داشت.پلک های نیمه بازش قشنگترشون کرده بود."پنج دقیقه به یکه!"انگار یادش رفته بود از سئوالش.بی انتظار جواب،دوباره کرم پودرهای مای رو نگاه میکرد."من این رنگش رو می خوام."شماره ها رو نگاه کردم و جعبه رو گذاشتم جلوش"کارتن اش مال خودتون!"کرمو از تو جعبه در آورد و گذاشت تو یک مشمای چرک و کثیف.جعبه رو توی مشتم مچاله کردم."ساعت چنده؟"بی حواس دنبال یک ادرس توی کیف اش می گشت."ساعت یکه."مطمئن بودم باز هم نشنید ساعت چنده."اسم این خیابون چیه؟می خوام برم این آدرس.کدوم طرف برم؟"یک کاغذ مچاله و بدخط رو از توی کیف اش بیرون کشید.معلم پنجاه و پنج.با دست به آخر بلوار اشاره کردم.کاغذ رو توی کیف اش گذاشت.بدون هیچ حرفی سمت در رفت."راستی گفتین ساعت یک بود؟!"سرمو تکون دادم.آروم از در بیرون رفت.سه جفت چشم پشت سرش روی در گیر کرده بود. من خیلی وقتا احمق می شم؛می شم دختره ی مسخره!درست مث همین دیروز.با یک نفر که زمانی خیلی دوسش داشتم با موبایلم صحبت و بلند بلند توی خیابون گریه می کنم.بعد خودمو با دلایل مسخره ی مخصوص خودم توجیه میکنم و سعی می کنم خودمو به چیزای پوچ و اتفاقایی که می دونم هیچ وقت نمی افتن امیدوار کنم.بعد هم سعی می کنم با این دلایل پوچ ِ مخصوص خودم مامان رو هم توجیه کنم و اگه لازم باشه باهاش دعوا بیفتم.بخاطر اون آدمی که زمانی خیلی دوسش داشتم با هم کلی دعوا می کنیم و هیچ کدوم متقاعد نمی شیم و همچنان روی حرفامون پافشاری می کنیم.قهر میکنم و با هم حرف نمی زنیم.شب می رم زیر پتوم و تا روشن شدن هوا از اینکه می بینم چقدر مسخره دارم خودمو گول می زنم غصه می خورم و گریه می کنم.بعد بازم رو همین تفکرات بی خود می مونم.مث همه ی دخترای مسخره! بجز دکتر و میلاد یک آقای موسوی هم توی داروخونه داریم!عجیب به همه چیز وارده و خواص هر چیزی رو -از داروی شیمیایی و گیاهی و دست ساز گرفته تا انواع شامپو و صابون و کرم های زیبایی- می دونه و واسه هر کدوم یک ربع توضیح مفصل و جامع بهت می ده!حتی دکتر اینقدر کامل و مسلط در مورد این همه محصول اطلاعات نداره.از دکتر یک سال بزرگتره و لیسانس روانشناسی داره.جزو انگشت شمار مردای توی زندگیمه که بطرز چشمگیری دلسوز و خوش اخلاق و مهربونه.چنان احساس صمیمیتی باهاش پیدا کردم که تا جز ترین سئوالایی که واسم پیش میاد و روم نمی شه از کسی بپرسم رو ازش می پرسم. بعضی سئوالا رو اونقدر ناشیانه و بی رودرواسی می پرسم که وقتی جواب رو می شنوم عرق شرم به سرم خشک می شه و صد بار به خودم واسه پرسیدنش لعنت می فرستم!خیلی جدی و بی رودرواسی واسم توضیح می ده؛حالا می خواد در مورد یک داروی مشکوک باشه یا بسته های رنگ و وارنگ و پر قلب و لاوی که قفسه های پایین میی ذاریمشون و نمی فهمیدم چی کاربردی دارن!!! هر وقت بیکار می شیم با حوصله در مورد انواع شامپوها و کرم ها و ماسک های زیبایی یا صابونهای مختلفِ آلوئه ورا و کره کاکائو و خرچنگ و ستاره دریایی و هزار نوع جونور دیگه توضیح می ده و سعی می کنم همه ی حواسم رو بذارم پیش توضیحاش.به قیافه ی جدی ام نگاه می کنه و مشتاق و امیدوار به توانایی های یادگیری ام باز هم توضیح می ده!عجیب بی استعدادم تو یادگیری این همه خرت و پرت!دو ساعت در مورد خواص کرم های با روغن جوجوبا توضیح می داد؛یک ساعت بعد هیچی از اون کلمات توی ذهنم نمی اومد برای توضیح به خانمی که مشتاق روبروم ایستاده و منتظر بود در مورد خواص کرم براش توضیح بدم!موضوع ماسک های خیار و هلو که از همه دردناک تر و نا امید کننده تر بود؛یک ساعت بعد از توضیحات حتی نمی تونستم ماسک ها رو پیدا کنم و یادم نمی اومد توی کدوم یکی از قفسه ها چیده شده بودن! کارشناسی ارشد بندر عباس قبول شده و بورسیه گرفته.امروز فردا باید بره برای مصاحبه.هر روز امکان داره باهاش تماس بگیرن و بره.همه نگرانیم از رفتنش. "اتوبوسی به نام هوس" رو بعد از بیشتر از چهار سال گشتن بطور کاملآ اتفاقی پیدا کردم!سالی که رشته ی تئاتر قبول شدم-و هیچ وقت نتونستم بخونم-نمایشنامه اش رو خریدم.اتوبوسی به نام هوس با پنج شیش تا نمایشنامه ی کوتاه دیگه.باید برای امتحان عملی یک تیکه ی دلخواه از یک نمایشنامه رو اجرا میکردیم.یک قسمت از دیالوگ "بلانش" رو انتخاب کرده بودم.عاشق بلانش بودم.سعی کرده بودم تیکه تیکه های شخصیت اش رو ببلعم تا بتونم همونقدر عصبی و هیستریکی دیالوگ هاشو به زبون بیارم.تئاتر قبول شدم و هیچ وقت نرفتم ولی نمی تونستم اتوبوسی به نام هوس رو کنار بذارم.بارها خوندمش.بنفشه نمایشنامه رو خوند و با هم عاشق استنلی و بلانش شده بودیم.می گشتم دنبال فیلمش.چهار سال دنبال فیلم بودم. چند روز پیش توی داروخونه با دکتر حرف قشنگترین فیلم ها و کتابایی بود که خونده بودیم.گفتم عاشق این نمایشنامه ام.گفتم چهار ساله که نمی تونم فیلمش رو پیدا کنم.دکتر یک آرشیو فیلم داره.یک آرشیو جواهر!فیلم رو داشت.داشتم سنکوپ میکردم! "اتوبوسی به نام هوس" رو دیدم.یک شاهکار همون اندازه که چهار سال انتظارش رو داشتم؛شاید هم بیشتر از اونچه فکر میکردم.پر لذت و با ولع صحنه صحنه ی فیلم رو بلعیدم تا تیتراژ جلوی چشمم اومد. تموم که شد روی زمین دراز کشیدم و چشامو بستم.اونقدر بلانش و حرکات و حرف زدنش رو عمیق نگاه کرده بودم که احساس میکردم شخصیت اش رو به وجود خودم منتقل کردم.تک تک حالت های چهره اش جلوی چشمم رژه می رفتن. شاید بعد از برباد رفته و دزیره،سومین فیلمی باشه که اینقدر شدید به خودش جذبم کرده و نمی تونم از حال و هواش در بیام.بایــــــد این فیلم فوق العاده رو با مارلون براندوی شاهکارش ببینین.مارلون براندویی که تا هزار سال دیگه هم هیچکس نمی تونه جز خودش ابهت یک ناپلئون بناپارت رو با بازی اش به رخ بکشه. باید این فیلم رو دید. پوشک های بچه تو بالاترین ردیف قفسه هاست.برای برداشتنشون باید از یک چوب بلند کمک بگیریم.همه،قسمت داروها بودن و تنها توی داروخونه واستاده بودم.خانمی پوشک می خواست.چهار پایه رو گذاشتم زیر پام و چوب رو برداشتم و سعی کردم با قدبلندی کردن زیر یکی از پوشک ها بزنم!درست زیر ردیف پوشک ها،شامپوهای بزرگ و سنگین ایپک چیده شده بودن.پوشک تقریبآ تا جلوی دستم اومده بود.هنوز نگرفته بودمش که از زیر دستم سر خورد و افتاد پایین.خواستم پوشک رو بگیرم که خورد به یکی از شامپو های ایپک!تعادلم بهم خورد و نتونستم بگیرمشون و هر دوشون با هم افتادن زمین.شامپو با چنان صدای وحشتناکی زمین خورد که حتی وحشت می کردم برگردم و صحنه رو ببینم!مث روده ی ترکیده، پخش شده بود کف داروخونه!!!اونقدر شوک زده شده بودم که نمی تونستم چشم از اون قوطی پاره و شامپو های ریخته شده بگیرم!به یک چشم بهم زدن همه بالا بودن!فقط قیافه ی وحشت زدمو می دیدن، چوب بدست بالای چهار پایه،با یک قوطی شامپوی نفله شده روی زمین!احساس دست و پا چلفتی ترین دختری رو داشتم که تو عمرشون داشتن میدیدن! روانی ام کرده!یک پسر بچه ی فضول و پررو و بی جنبه که هر کار می کنم نمی تونم حدو مرزا رو حالیش کنم! بجز من سه نفر تو داروخونه ان که متاسفانه یکی از همین سه نفر یک پسر بچه ی چهارده پونزده ساله است که به زودی زود و در یکی از همین روزها خبر دعوایی که باهاش خواهم افتاد رو به سمع و نظرتون خواهم رسوند! روز اول کار محض باز شدن یخ فضای کار و آشنایی بیشتر چند مورد باهاش برخوردای خیلی معمولی و دوستانه کردم!چه می دونستم باید با این یکی صد برابر بقیه خشونت به خرج بدم؟!؟!گفتم بچه است می شه یک کم باهاش غیر جدی بود!چه می دونستم اینقدر بی ظرفیته؟!حالا دیگه هر چی خشونت و سنگینی و سر سختی نشون می دم بی فایدست!شدیدآ پسر خاله شده و فقط هم خودم باید حالش رو درست حسابی و بی رودرواسی سر جاش بیارم! تقصیر خودمه!صد بار هم چوب این زود صمیمی شدنام رو بخورم،دفعه ی صد و یکمین بار هم حرص عواقب این اخلاقم رو می خورم!
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت
توسط جودی|

