بعد از یک سرخوردگی شدید از برخورد مسئول قسمت باستان شناسی میراث فرهنگی مشهد برای درخواست کار،تقریبآ داشتم از شدت افسردگی ِ ناشی از بی خاصیت موندن مدرکم دق مرگ می شدم!با هزار و یک امید رفتیم خدمت آقای طغرایی.باید روشن می شدیم که حدودآ چقدر می شه به داشتن مدرکمون در همین سطح واندازه دلخوش باشیم!در بدو ورود کاملآ ابراز خوشحالی کرد از اینکه دو تا دانشجوی باستان شناسی رو می بینه و اینکه قطعآ می شه برای کار توی میراث حساب باز کنیم.ما هم با همون مقدار ابراز خوشحالی دو تا کاغذ گذاشتیم جلومون و شروع کردیم به نوشتن درخواست کار.کاغذا رو گذاشتیم روی میزش.درخواستامونو خوند.یک نگاه به دوتایی مون انداخت:حالا چه کارایی بلدین؟!به مریم نگاه کردم.گفتم تا چه کاری بخواین!مطمئن بودم سئوال اولش اینه که طراحی سفال بلدی یا نه؟بلد بودم! پرسید کامپیوتر بلدی ؟!بلد بودم!پرسید دیگه؟هنرت چیه؟!حرصم گرفت از سئوالش!احساس کردم می خواد یه جورایی بپیچونمون!گفتم زبانم رو نسبتآ مسلطم. گفت زبان که نه!به دردمون نمی خوره!!!دیگه چیا بلدی؟!داشتم شاخ در می آوردم!شاید تنها جایی بود برای استخدام،که زبانم به اندازه ی چغندر بی خاصیت شده بود!چه نرم افزارایی رو بلدی؟!خیلی چیزا!فوتو شاپ رو تقریبآ می تونم در حد قابل قبول باهاش کار کنم!نه فوتو شاپ لازم نداریم!دیگه؟وُرد بلدی؟!بلد بودم!اتو کد چی؟بلدی؟!نه!تا حالا باهاش کار نکردم!چشاش برق زد:خوب دیگه!تو این مملکت اتوکد که بلد نباشی یعنی ول معطل!ما فقط یکی رو لازم داریم که بتونه با همین نرم افزار کار کنه!!!گفتم می تونم یاد بگیرم.جواب داد:فکر کردی چی؟بیای اینجا تازه تجربه کسب کنی؟!نخیر اینجا وقت برای تجربه کسب کردن نداریم!!!نمی تونستم اون برخورداشو با برخورد بدو ورودمون تطبیق بدم!دیگه آمپرم در حد انفجار جوشی شده بود!فقط حرف مامان تو گوشم بود که رفتی دنبال کار یعنی یک پوست کلفت بکش به خودت و برو جلو!فقط نگاش میکردم!گفتم به نظرتون بشینم توی خونه و پاهامو روی یک مبل بندازم روی هم،تجربه هام کامل می شه؟!با بی حوصلگی سرشو انداخت تو کاغذاش:وقت ما و خودت رو نگیر!تا وقتی اتو کد بلد نباشی هیچ کاری نمی شه کرد! با دست و پای شدیدآ دراز پله های ساختمون رو پایین اومدیم! ضمیمه:با همه ی این برخوردای سرخورنده،من هنوزم مصرانه تصمیم دارم باستان شناسی رو ادامه بدم. از شنبه تو یک داروخونه کار میکنم. برای خوندن عمومی ها اصلآ وقت نذاشته بودم و همه ی امیدم رو بسته بودم به ادبیات و زبان انگلیسی.بلاخره هر چی بود می تونستم روی زدن چند تا تستِ زبان و ادبیات حساب باز کنم.همون یک هفته وقتی رو که مونده بود تا کنکور رو نشستم به تست زدن برای همین دو تا درس. سئوالا رو که دادن اول رفتم سراغ همون ادبیات و زبان.گفتم سر فرصت می شینم پای معارف و بلاخره اگه یک کم آثار دین و ایمون تو وجودم باشه می تونم یک چیزایی رو جواب بدم.سئوالای معارف رو که می خوندم به نظرم یک چیزایی زیاد دور از عقل نبود و با همین اطلاعات دست و پا شکسته ی دینی سعی کردم جوابشون بدم.هفت هشت تا رو زدم و خوشحال و با اعتماد کامل برگه ی عمومی رو دادم.از جلسه اومدیم بیرون و با بچه ها دور هم جمع شدیم.اتفاقآ که یکی از بچه های باستان شناسی بیرجند دقیقا پشت سر من نشسته بود.حرف سئوالای انگلیسی شد که هیچکی جواب نداده.نجمه که پشت سر من نشسته بود با هیجان برگشت سمت من و گفت وای تو که همه ی سئوالای زبان رو جواب دادی!با یک قیافه ی پر غرور گفتم آره خوب!بد نبود!ولی تو که می تونستی برگه ی منو ببینی می خواستی سئوالای زبان رو از روی من بزنی!با یک نگاه پر ترحم گفت:راستش اول می خواستم بزنم.ولی اول سئوالای معارف ات رو با خودم تطبیق دادم.ناراحت نشی ها!ولی همه ی تستای معارف ات رو اشتباه زده بودی!منم دیگه برای انگلیسی ها پشیمون شدم!!! وای که انگار آب یخ ریختن روی سرم!مونده بودم اون لحظه دقیقآ گردن نجمه رو بشکنم یا خفه اش کنم! ضمیمه:تخصصی ها رو خیلی بهتر از عمومی ها دادم ولی واقعآ نمی دونم چکار کردم.رو حسابا کتابای خودم باشه،بد ندادم.ولی بخوایم رو حساب کتابای پشت سری ها و کنار دستی ها و ردیف جلویی ها حساب کنیم...تقریبآ گند زدم! .در باب خوشگل سازی: بعد از مدتها کلنجارهای شخصی و بعد از اون،تصمیماتی کاملآ وحشیانه،صورتمو گذاشتم زیر سوزن لیزر و تمام کک مک ها و خال هامو سوزوندم!واقعآ نمی دونم چه اصراری بود که دو روز به کنکور این کار رو انجام بدم که حالا مث صورت اسید پاشی شده بسوزم و عذاب بکشم.مجبورم تا بهبود زخما و آثار سوختگی دایم قوطی کِرِم دستم باشه و مث ماهیتابه صورتمو چرب و روغنی کنم و زخمها رو مرطوب نگه دارم.فقط امیدوارم بشه امیدی به نموندن آثار این جنایت روی صورتم داشت و الا که مث آبله مرغون جای تمام زخمها بالا میاد و تقریبا دیگه هیچ امیدی به پیدا شدن شوهر نمی شه داشت!قیافم دیدنیه هر بار که صورتمو با آب می شورم و جای زخمها خیس میشه!اونقدر مث گوسفند سر بریده دست و پا میزنم تا موقعی که صورتمو خشک می کنم و سوزشش کمتر می شه! با خودم که فکر می کنم می بینم آدمای مازوخیسمی هم این بلاها رو سر خودشون نمی یارن! اصلآ بسوزه پدر ِ این خوشگلی! ضمیمه ی تکراری:عجیب حس درس نخوندن دارم! قلبی باش برای دوست داشتنم و بازوانی برای در آغوش کشیدنم... از پس کدامین روزهای انتظار بر می گردی؟ "آغوشی باز کن برای من...آسمان." بعد از یک سری اتفاقات فوق حرص آور،فعلآ کارت سوخت نداریم!شنیده شده بود بعضی از پمپ بنزینها با گرفتن یکی دو هزار تومن علاوه بر پول سوخت،باک رو پر میکنن! تقریبآ چیزی به تموم شدن باک نمونده بود و تصمیم گرفتیم بعد از ساعت 12 شب،پمپ بنزینای پرت افتاده رو امتحان کنیم،شاید موفق به گرفتن بنزین بی کارت بشیم!بطور اعجاب آوری تمام متصدی های پمپ بنزین ها تبدیل شده بودن به آدمای فوق شریفی که تحت هیچ شرایطی حاضر نبودن انسانیت رو زیر پا بذارن و با کارت دیگه ای واسمون بنزین بزنن!لازم به ذکره که توی تمام این پمپ بنزینا یکی دو تا مامور چرخ می زد!دیدیم با بلند بلند صحبت کردن جلوی همه ی ملتی که منتظر بودن ببینن بهت بنزین بی کارت داده می شه یا نه به هیچ نتیجه ای نمی رسیم!هیچ چاره ای نبود جز اینکه خودم پیاده بشم و برم جلو و یواشکی با متصدی پمپ بنزین ساخت و پاخت کنم!از خونه که راه افتاده بودیم فکرشو نمی کردیم لازم بشه جایی پیاده بشیم.در نتیجه با بی ریخت ترین لباس هایی که دستم رسیده بود راه افتاده بودم!حالا تصور کنین مجبور بودم در نهایت خوش تیپی جلوی آدمای توی پمپ بنزین پیاده شم!یک پیژامه ی آبی آسمانی و دمپایی های پلاستیکی و مانتویی که دو سایز واسم بزرگ بود و آستیناشو چند تا زده بودم و یک روسری گل گلی!خوشبختانه پمپ بنزین اونقدرا که بشه توش آشنایی پیدا کرد شلوغ نبود.پیاده شدم و شروع کردم به صحبت با مسئول پمپ بنزین.خوب که فک زدم و دیدم به هیچ نتیجه ای نمی رسم ناامیدانه می خواستم سوار شم که یک نفر از سکوی پشت سرم صدام کرد!دانشجوی طبقه سوم بود!مرام گذاشته بود و می خواست بذاره از کارتش استفاده کنیم!داشتم از شدت خجالت بالا میاوردم! "لعنت به این حواس!"از لحظه ای که از شرکت بیرون اومدم دارم فکر می کنم شاید یادم بیاد کیف پولمو کجا جا گذاشتم.احتمالآ روی میز بوده و با کتابا،داخل کشو رفته.تا الان دیگه کسی نمونده که بتونم برگردم شرکت.مجبورم با اتوبوس برگردم.تقریبآ جز چند تا بلیط و یک مشت پول خرد،هیچ پولی توی کیفم پیدا نمی شه. اول خطه و جز من و دو تا خانم چادری و یک دختر بچه و چند مرد،مسافر دیگه ای سوار اتوبوس نیست.هوا گرمه و انگار هوای اتوبوس چند درجه گرم تر از بیرون.پنجره رو تا ته باز می کنم:"خانوم یک کم اون پنجره رو ببند.باد اذیتم می کنه." لج ام میگیره:"تو این هوا سرما نخوری!"توی دلم می گم.پنجره رو کامل می بندم و جامو عوض می کنم. ایستگاه بعد شلوغه.همه با هجوم وارد اتوبوس می شن.یک عده با تمام زورشون بقیه رو کنار می زنن تا زودتر به صندلیهای خالی برسن.خانومی،آرنجش توی شکم یک دختر بچه کوبیده شده!دختر گریه می کنه و مادرش با عصبانیت داد و بیداد می کنه و می خواد بدونه کار کی بوده! اتوبوس تقریبآ پر شده.فقط روی پله های اتوبوس خالیه.گرما تشدید میشه.پیرزنی جلوم ایستاده.هر چقدر می خوام خودمو به ندیدن بزنم تا چشم ام به چشم اش نیفته و مجبور نشم از جام بلند شم،فایده نداره.چشم از من برنمی داره!زل زده توی صورتم.از سر وجدان درد از جام بلند می شم:"پیر شی دخترم!" لعنت به من!اگه این کیف پول لعنتی رو جا نمی ذاشتم نمی خواست تا خونه مثل گوشت سلاخی آویزون بمونم. اتوبوس ترمز شدیدی می گیره.همه روی هم می افتن.صدای نچ نچ از ردیف آخر بلند می شه.پنج خانوم مسنن که روی صندلی آخر کنار هم نشستن و از لحظه ای که اتوبوس راه افتاه،خریداشونو بهم نشون می دن. هوای اتوبوس اونقدر کثیف شده که کراهت می کنم توی ریه هام بفرستمش!دلم داره بهم می خوره.خانوم چاقی پشت سرم ایستاده.بوی بدنش تقریبآ تا حد تهوع می رسونم.یک نفر عق می زنه و سریع جلوی بینی و دهنش اش رو میگیره:"خانم این شیشه رو باز کن حالمون بهم خورد."دختری مانتویی با صورت گر گرفته می گه.با کاغذ توی دستش به شدت خودشو باد می زنه.شال نارنجی ای پوشیده و ناخن هاش رو هم رنگ شال اش لاک زده.پیرزنی نشسته،از پایین زل زده به دختر.چشم از دختر بر نمی داره.از اون پیرزنای اعصاب خرد کن که دوست دارم با اون چشمای فضولش خفه اش کنم!نگاه کردنش که تموم می شه،با حالتی تاسف وار سرش رو تکون می ده و نچ نچی می کنه:"خدا عاقبت همه ی ما رو به خیر کنه!"تقریبآ بلند بلند با خودش حرف می زنه!انگار داره اتیش جهنم رو شعله ور از همه جای بدن دختر تجسم میکنه! این ایستگاه هم شلوغه.خانمی لای در اتوبوس گیر می کنه!صدای جیغ از سمت خانمها بلند می شه:"در رو باز کن گیر کرده!"جمعیت با فریاد چند بار این جمله رو تکرار می کنن!در باز می شه ولی هر کار می کنه نمی تونه خودش رو داخل اتوبوس وارد کنه.هر کار می کنه،نصف بدن اش بیرون می مونه!مجبور میشه پیاده شه! یک فشار شدید همه رو جابجا می کنه!خانوم چاقیه که می خواد خودشو به آخر اتوبوس برسونه."یک کم جمع تر بشینین منم جا بشم!"ردیف آخر کاملآ پره!نمی دونم چطور فکر می کنه می تونه خودش رو بین اونا جا کنه!خانمای مسن با غرغر و اکراه خودشونو جابجا میکنن.همه ی کسایی که آخر اتوبوس ایستادن با کنجکاوی نگاه می کنن.مشتاقن ببینن چطور می تونه اونجا بشینه!بدنشو با زور و چند حرکت حرفه ایه شونه بین خانومای مسن جا می ده و خودشو پرت می کنه روی صندلی!دو نفری کنارش کاملآ له می شن!هر دو با عصبانیت نگاش می کنن.براش مهم نیست؛مهم اینه که تونسته جایی برای نشستن پیدا کنه! "تا ایستگاه بیمارستان فارابی خیلی مونده؟"خانومی چادری می پرسه.برمی گردم سمتش.دندونای زرد و نامرتبش توی صورتش خودنمایی می کنه."نه!هر وقت رسید بهتون میگم."جوابشو می دم و دوباره بیرونو نگاه می کنم."بابامو اونجا بستری کردم."توی گرما،بوی سیگار دهنش پخش می شه توی صورتم.حالم بهم می خوره.امیدوارم انتظار نداشته باشه شنونده ی حرفاش بشم.به اندازه ی کافی کلافه ام.فقط نگاه می کنم و دوباره چشممو طرف خیابون می چرخونم."خرج دواهاش خیلی زیاده.چند ساله افتاده رو دستم.بابامه،دلم نمی یاد آرزوی مرگشو بکنم ولی دیگه از این خرجا کمرم داره می شکنه."بدون اینکه بخواد بدونه مشتاقم برای شنیدن حرفاش یا نه،ادامه می ده.حوصله ی گوش کردن به حرفاشو ندارم.سرمو به علامت تصدیق تکون می دم و دوباره بیرون رو نگاه می کنم.از من مایوس می شه.بقیه حرفش رو با خانمی که کنارش ایستاده ادامه می ده.اصرار داره که حتمآ با یکی حرف بزنه! دو دختر کم سن و سال روبروم ایستادن و توی گوش هم حرفی می زنن و ریز ریز می خندن.هر از گاهی سر بر می گردونن طرف مردا و دوباره میخندن.کنجکاو می شم!چی اونطرف اینقدر واسشون خنده داره!پسری لاغر با موهایی بلند که تا شونه اش می رسه.توجه اش به دو تا دختره.لبخند ی به لب داره و گاهی بر می گرده طرف خانوما و نگاهی به دو تا دختر می ندازه!پیرمردی به شونه اش می زنه و چیزی می گه.بی توجه به پیرمرد دوباره به دو تا دختر نگاه می کنه!دخترا از نگاه های پسر هیجان زده ان!ایستگاه بعد هر سه تاشون پیاده می شن. حواسم پرت شده و از خانومی که باید بیمارستان فارابی پیاده می شد فراموش کردم.ایستگاه بیمارستان گذشته.با عجله سر بر می گردونم.نیست.حتمآ پیاده شده. اتوبوس تقریبآ خالی شده.منم باید ایستگاه بعد پیاده شم.زیپ کیفمو باز می کنم تا بلیط در بیارم.کتاب تست تقریبآ همه ی فضای کیفمو گرفته و نمی تونم بلیطمو پیدا کنم.کتاب رو در میارم.کیف پولم از لاش می افته کف اتوبوس! باید همین ایستگاه پیاده شم! زمان به وقت این ساعت همیشه چند دقیقه عقب،هفت و بیست و سه دقیقه ی شبه.در نهایت کسلی یک آدم به سر می برم!!دارم سعی می کنم مشت مشت اسم و مشخصات تپه ها رو توی مغزم فرو کنم و لاقل تا 9 روز دیگه که کنکور می دم به همین حالت توی ذهنم نگهشون دارم.بدنم به هر نوع جنس سفالی حساسیت پیدا کرده! بیشتر از یک هفته ست که اصلان نمیاد سر کار و نبودنش مساویه با کش اومدن ساعتها!وقتی هست،وقتی پر حرفی می کنه و یک لحظه نمی شینه،اینجا پر از انرژی و تحرک می شه.همیشه یک چیزی واسه تعریف کردن داره!حتی داستانهایی که برای دیر اومدن یا نیومدناش به موسوی تحویل می ده!داستانهای فوق تخیلی از گیر افتادن تو طبقه ی چهارم یک ساختمون تا دزدیدن یک دختر جلوی در خونه ی دوستش!خالی بندیهاش باور نکردنی و خنده داره!سعی می کنه دیر اومدناش رو با یک قیافه ی شدیدآ اعصاب خورد شده توجیه کنه!همه عادت کردیم! وقتی نیست همه ساکت و آرومن.من جزوه هام رو کج و راست میکنم،موسو ی حساب کتابا رو چک می کنه،اشکان کانتر بازی می کنه و گاهی یکی مرام می ذاره و چایی ای برای همه می ریزه!به همین کسالت باری! چند وقت پیش در یک حرکت خوش بینانه ازم خواسته شد آمار تمام اجناس رو در بیارم!دیروز آمار رو تطبیق می دادیم.از یک مدل کیف پیر کاردین که طبق آمار من باید ده تا دیگه داشته باشیم،فقط یکی مونده!اصلآ هر کار می کنم نمی تونم قیافه و نگاه های ناامید موسوی رو فراموش کنم! کتاب مردم شناسی رو می خوندم که به این قسمت رسیدم.اونقدر شوکه شده بودم که مغزم نمی تونست پیش خودش تجزیه تحلیل اش کنه!مطالب کتاب کاملآ معتبر و قابل اعتماده.بخونینش: رسم کواد(Covuade): طبق این رسم عجیب و واقعی،زائو(مادر طفل)چند روز پس از زایمان از جا بر میخیزد و فعالیت روزمره ی خود را از سر میگیرد.اما پدر،به ظاهر برای بهبود به رختخواب می رود و تظاهر به درد و ناله می کند.در این دوره ی زایمان پدر نوزاد در معرض تابوهای زیادی قرار می گیرد.با این عمل پدر وانمود می کند که او فرزند را به دنیا آورده است!پدر این عمل را بعنوان حق مذکر ها در زایمان برای اثبات نمادی هویت پدری انجام می دهد!برخی از محققان آن را گونه ای از اندیشه جادویی برای تولد نوزاد دانسته اند.این رسم در تعداد اندکی از فرهنگ ها،مانند مردم آمریکای جنوبی،آینوس های ژاپن،چینی های مراکش و برخی از قبایل جنوب هند دیده شده است. چند وقت قبل،بعد از دعوایی که با بچه ها افتادم و کلی خط و نشون و ادعای گردن کلفتی،گفتم الان در رو که می بندم مث موش می دون توی خونه و دیگه نفسشون هم در نمیاد!به محض بستن در،علاوه بر هیجانی تر شدن بازی،تبدیل شده بودم به یک سوژه ی خنده واسه بچه ها و تمام جملات پر ابهتی رو که باهاشون خط و نشون کشیده بودم رو با صدای بلند تکرار می کردن و غش غش می خندیدن!!!از شدت عصبانیت داشتم منفجر می شدم!خوشبختانه مامان بچه ها از خود بچه ها زبون فهم تره و بعد از کلی ابراز عصبانیت و ناراحتی از بازی بچه هاش توی حیاط،در کمال خونسردی گفت:"بچه ان دیگه!چکار کنم؟!" . . اصلآ بذارین برم سه تا چک جانان تو گوش این سه تا ورورجک بخوابونم و برگردم!
نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت
توسط جودی| |
دلم می خواد نفری یک مشت تو سر پسر بچه های بی ادب و پرروی صابخونه بزنم،بعد هم اون توپ کوفتی رو با یک چاقو تیکه پاره کنم و با خیال راحت بیام بشینم همین جا و بقیه درسم رو بخونم!در ما یکی از تیرک های دروازه شده و مسلمآ توپ هایی که گل نشن به تیرک و دقیقآ توی اعصاب ما اصابت می کنن!هر لگدی که به توپ می زنن و به دیوار می خوره،دو متر از جا می پرونم!بیشتر از خود بچه ها دوست دارم سر اون ننه بابای بی خیال رو از جا بکنم!چیزی به نام خواب بودن یا امتحان داشتن بقیه،تو فرهنگ این خونواده وجود نداره!
نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت
توسط جودی|

