یک نفر محکم کوبیده می شه به شیشه ی یک مغازه و پرت می شه بیرون!درگیری تو این مغازه یک موضوع تقریبآ عادی برای همه شده!هر روز نباشه،یک روز در میون شنونده ی یک درگیری لفظی از داخل این تعمیرگاه کامپیوتر هستیم!اینبار صدای دعواها خیلی بلند تر و رساتر از همیشه شنیده می شه.صدای تهدید برای خبر کردن نگهبان مجتمع می یاد.یک نفر می دوه به سمت نگهبانی.حالا دیگه دعوا و یقه گرفتن به بیرون از مغازه کشیده شده.شروع کننده ی دعوا شروع به فحاشی می کنه.فجیع ترین فحش هایی که بلده رو به زبون میاره!!!رگ غیرت ها بالا می زنه!نگهبان خودشو وسط دعوا می ندازه.پسرک فحاش کمربند شلوارش رو باز می کنه و دور دستاش می پیچه.تقریبآ همه ی مجتمع بیرون از واحد ها ریختن.یک عده پسرک رو نگه می دارن.کمربند دور دستش رو به سمت نگهبان پرت می کنه.سگک کمربند توی صورت نگهبان می چسبه.دعوا شدید تر می شه!صدای یک چَک محکم از توی شلوغی شنیده می شه.یکی از فروشنده های مجتمع با صورت ورم کرده از جمعیت خارج می شه.نگهبان اشتباهآ مشت اش رو توی صورت مرد بیچاره پیاده کرده!از صدای محکم کتک کاریها هیجان زده ام!با چشمای از حدقه در اومده،خیره به جمعیتم و دارم صحنه های دعوا رو با چشم هام می بلعم!پله برقی آروم آروم بالا میاد و مشت مشت آدمها رو توی طبقه ی ما پیاده می کنه!دعوا،همه ی بیکار ها رو از چند تا خیابون اینور اونور تر داخل مجتمع کشونده!پسرک به نامردی داره کتک می خوره.تقریبا تمام مغازه دارهای طبقه ی ما در حال عرض اندام هستن!پسرک فحاش کاملآ به گه خوردن افتاده!جمعیت همچنان در حال کتک کاری به طبقه ی پایین کشیده می شن. از پشت شیشه اونقدر با دعوا کننده ها همراهی میکنم که توی پیچ راه پله ها از دیدم خارج می شن.اونقدر هیجان زده ام که نمی تونم روی صندلی بشینم!دلم می خواد برم وسط شلوغی ها.پسرک رو از مجتمع بیرون میبرن.پلیس جلوی در رسیده. جدیدآ فهمیدم نفرت انگیز تر از گزارش کار نوشتن،طراحیه سفاله!باید سفالهای شاخص و قابل تامل رو از توی سفالهای پیدا شده توی ترانشه جدا و طراحی کنیم.قابل به ذکره که این طراحی سفال با اون طراحی لذت بخش با ذغال یا کنته کاملآ متفاوت و بی ربطه.با اون ترانشه ی مسخره ی ما که جز سنگ و سفال چیز دیگه ای توش پیدا نمی شد،حالا ما موندیم با چیزی نزدیک به شصت تا سفال قابل تامل که باید طراحی و راپیدی روی کالک تحویل لباف داده بشه. با تراوش یک سری خلاقیتها و ذوق،این عکس رو درست کردم! ضمیمه:لازم می دونم-برای بیشتر پی بردن به توانایی های این دختر-اضافه کنم عنکبوتی که توی عکس دیده می شه توسط همین دختر شجاع از زندگی ساقط شد! تا آخر عمرم این دو هفته ی پر خاطره رو فراموش نمی کنم.خاطره ی بچه هایی که کنار هم و تو اون آفتاب شدید کلنگ و غر می زدیم و از شوق پیدا شدن یک سفال قشنگ جیغ می زدیم و از اس ام اس های بی مزه ی استاد هاشمی غش و ریسه می رفتیم و اونقدر می خندیدیم و حرف می زدیم تا صدای سرپرست هیئت هم در می اومد! از بادهای پر خاک کور می شدیم و شن ریزه ها رو همراه آدامس های تو دهن می جویدیم و انگشتامون از کلنگ زدنها تاول می زد و از شدت تشنگی به حالت نیمه شهید در می اومدیم و برای صبحونه های ساعت ۹ و پنیر و گوجه و نون سنگک و یک استکان چایی شور که بی اغراق خوشمزه ترین چایی های عمرمون بود دقیقه به دقیقه ساعت رو نگاه میکردیم! استاد لباف نازنینی که بر خلاف اون آدمی که اول نشون می داد،یک پیرمرد پر از مهربونی و دلسوزی و نشاط بود.چقدر خوب بود،حتی بی خوابی ها،حتی خستگی ها،حتی گزارش کار نوشتن ها،حتی دعواها!!! شنبه شب برمیگردم مشهد. بطور کاملآ رسمی و اجباری دهنم مورد رحمت قرار گرفته!صبح ها که ساعت ۵/۴ چشامو باز می کنم و از توی یک رختخواب شدیدآ وسوسه گر برای خواب بیرون میام آرزو می کنم می تونستم یک ساعت از عمرم رو بدم ولی یک ساعت بیشتر بخوابم!حاضرم به جرات قسم بخورم توی اردوگاه های کار اجباری هم به این سفت و سختی ادمای بیچاره رو به کار نمی کشن!...اصلا دوست دارم غر بزنم! دیروز از یک ترانشه یک سرمه ساب سنگی(شاید هم بزک ساب) پیدا شد.آدم این چیزای فوق العاده رو که می بینه انگیزه اش برای کندن و کندن بیشتر می شه.البته فعلآ که از توی ترانشه ی ما جز سازه های سنگی و یکی دو تا مهره ی شبیه عقیق چیز چشمگیری بدست نیومده.تصمیم داریم برای خوابوندن حس عقده ی ناشی از پیدا نکردن اجسام جنجال برانگیز یک انگشتر بدل و بدریخت بخریم و چند روز توی سرکه بندازیمش تا سبز و بدریخت تر بشه.بعد توی یک عمق عمیق چالش کنیم و روزای آخر جیغ و موکشان به بقیه موجودیت اش رو اعلام کنیم!شاید یک کم آرامش پیدا کردیم!!!
نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت
توسط جودی| |
شنبه می ریم برای کارای حفاظت ترانشه ها و اشیا پیدا شده و پرونده ی حفاری دوره ی کاردانی باستان شناسی دانشکده هنر بیرجند برای امسال بسته می شه.
نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت
توسط جودی|
گرمای هوا و سوختن پوست دستا و صورتامون،بادای شدید و پر خاکی که کورمون می کنه،کوفتگی بدنامون از اون همه کلنگ و بیل زدن،همه و همه قابل تحمله،تنها جیزی که داره روانیم می کنه کم خوابیه!
نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت
توسط جودی| |

