بعد از پيدا شدن استخون يك بند انگشت (كه البته در حد يك حدس بيشتر نيست) ازش پرسيديم امكان وجود اسكلت زير ترانشه اي كه روش كار مي كنيم هست يا نه.گفت بعيد نيست!شايد اسكلت صاحب خونه هنوز مونده باشه.در نهايت سادگي گفتم با استخون بند انگشتي كه پيدا كرديم بعيد نيست اسكلت كامل هم باشه.با تمسخر آميز ترين لحن ممكن گفت:احتمالا تو انگشتی که پیدا کردین انگشترش نبود؟!!همه ی گروه زدن زير خنده!احساس ميكردم از شدت ضايع شدن در حال غش كردنم!!! دیروز اولین روز حفاری بود.تجربه ی واقعا جالبیه!روی زمین چهار زانو می شینیم و با یک کلنگ کوچیک و یک کمچه،خاک زمین رو می کنیم و پس می زنیم و قربون صدقه ی هر تیکه سنگی که سرش از خاک بیرون میاد می شیم و ذوق می زنیم! گروه های 5-4 نقری می شیم و یک ترانشه* رو با گچ مشخص می کنیم و آروم آروم کلنگ می زنیم تا به موارد مشکوک برسیم.دیروز از ترانشه ی گروه ما یک دیوارسنگی بیرون اومد که کلی مایه ی ذوق و شعف بچه های گروه و دکتر لباف شد!حالا باید روزای دیگه بیشتر روش کار کنیم تا ببینیم چقدر از معماری ساختمون رو می تونیم پیدا کنیم.80 درصد فضایی که دیروز حفاری کردیم رو به سنگ خوردیم و تقریبآ حالتی مث سقف بنا بوجود اومده.امیدواریم که وسط یکی از این کلنگ زدنها سقف خراب بشه و بیفتیم پایین و از کنار 5-4 تا اسکلت سر در بیاریم!مخصوصآ که پیدا شدن یک استخونِ بند اول انگشت یک اسکلت,به قرضیه ی مسخرمون شدیدآ دامن زده!!! ساعت 5 صبح از بیرجند حرکت می کنیم و تا12ظهر روی تپه مود کلنگ می زنیم و زیر آفتاب پخته می شیم و دوباره برمی گردیم بیرجند.وقتی می رسیم شهر تقریبآ لِهیم! فعلا که هنوز ذوق زده ایم و پر انگیزه سفالای تیکه پاره شده رو جمع می کنیم و می شوریم و شناسنامه واسشون می نویسیم و از باستان شناس بودنمون کِیف می کنیم! ضمیمه:تا ببینیم کی به غلط کردن می افتیم! ضمیمه:نفرت انگیز ترین قسمت کار ِ هر روز,نوشتن گزارش کاراست واسه حفاری همون روز! *:تو حفاریِ باستان شناسی قبل از شروع به حفاری گسترده،تو قسمت های خاصی که سرپرست هیئت حفاری مشخص می کنه اقدام به حفر چند ترانشه می کنن و چند لایه از خاک رو بر می دارن تا اطلاعات کلی در مورد لایه ها و آثار بدست بیاد. ضمیمه:فونت زیادی ریز نشده؟! پرسیدم:"از چی توی زندگیتون می ترسین؟"گفت:"هیچی!شاید فقط از مرگ!" محاله!اینکه آدم از هیچی نترسه واقعآ محاله.وقتی به گذشته برگردی و بگردی،وحشتها و ترسهای خوابیده ای رو پیدا می کنی که یک زمانهایی سر باز می کنن و سراغت می یان.شاید هیچ وقت درگیرشون نشی ولی تو ضمیر ناخودآگاه آدم تا اخر عمرش می مونن.اصلآ ترس جزئی از زندگی یک آدمه. به درخواست سودارو می نویسم. 1.من از مرگ می ترسم.از مردن.حتی از دیدن قیافه ی یک مرده.بچه که بودم همیشه فکر می کردم شب های جمعه مرده ها از قبراشون بیرون میان و می رن پیش آدمایی که می شناسن!هنوز هم از رفتن به قبرستون تو عصرای پنج شنبه وحشت دارم! 2.از اینکه یه روز مامان یا بچه ها بمیرن می ترسم.شاید بزرگترین کابوس زندگیم همین باشه.حتی تصور اینکه یه روز بخوام یکیشون رو از دست بدم واسم نفرت انگیز و عذاب آوره. 3.من از جن می ترسم!و از حشرات بزرگ بلاخص سوسک! 4.من از چشم بسته زیر دوش حموم بودن می ترسم! 5.از ارتفاع هم وحشت دارم.از لبه ی بلندی ایستادن اونقدر می ترسم که سرگیجه میگیرم و تهوع پیدا می کنم. 6.از تمام چیزایی که تجربه شون واسم اصلآ پیش نیومده باشه.نه هر چیزی؛تجربه هایی مث ازدواج.همیشه می ترسم از اینکه ازدواج کنم و نتونم زندگی موفقی با همسرم داشته باشم.که زندگی مون از هم بپاشه،که دوستم نداشته باشه،که نتونیم همدیگه رو خوشبخت کنیم. یکی از این تجربه های نداشته جنگه.من مث همه ی آدما از جنگ و خونریزی و بمب و تیراندازی و مرگ می ترسم.من از جنگ اونقدر وحشت دارم که حتی تصور شروع اش توی ایران ته دلم رو می لرزونه و عذابم میده. 7.از اینکه برم جهنم می ترسم! 8.از اینکه سر بار بشم نفرت دارم.اینکه زندگی ام مجموع تکرار ها بشه،هر روزم شبیه هر روز!بشم یک آدم انگل واسه جامعه. از اینکه بی خاصیت و بدون هیچ فایده ای برای این دنیا و مردمش برم زیر خاک می ترسم.اینکه وقتی می میرم جز یک سنگ قبر چیزی ازم نمونه. 9.زمانی مث اکثر بچه ها بزرگترین وحشت زندگی ام این بود که توی یکی از دعواهای مامان و بابا یه روز تهدیداشون برای طلاق جدی بشه و اینکار رو بکنن.یا مامان وقتی قهر میکرد،دیگه هیچ وقت برنگرده خونه پیش ما.روزی که از هم جدا شدن و متارکه کردن،دیگه ترسی از جدا شدنشون نداشتم ولی هنوز هم اون وحشت گنگ از طلاق یک پدر و مادر تو وجودم مونده.وحشتی که هیچ وقت نمی ذارم بچه های خودم حتی یک لحظه از زندگیشون طعم کثافت اش رو حس کنن. سه نفری که دوست دارم نوشته هاشونو بخونم رو دعوت میکنم:آنیتا،سعید و مهندس بی تقصیر. خوشحال می شم بنویسین. تو بلوار وکیل آباد با صد و ده تا می رفتم.از دور پیرمرد رو می دیدم.می خواست از وسط بلوار رد بشه.بی خیال اون همه ماشین آروم آروم از وسط بلوار اومد توی خیابون.تا جایی که می تونستم سرعتم رو کم کردم.یک پیکان سفید از پشت چراغ می داد و بوق می زد.پیرمرد رسیده بود وسط بلوار.ماشین پشت سرم با عصبانیت از پشت ماشینم خودشو کند و رفت سمت راست.کنارم یک اتوبوس با سرعت رد شد.پیرمرد با دیدن اتوبوس شروع به دویدن کرد.پیکان سفید پیرمرد رو اصلا نمی تونست ببینه.از کنار اتوبوس پیچید سمت راست و کاملا تو لاین راست بود.پیرمرد از جلوی اتوبوس رد شد.دقیقا لحظه ای که رسید جلوی اتوبوس،پیکان سفید از اتوبوس رد شده بود و با شدت کوبید به پیرمرد...پیرمرد مث یک عروسک از زمین کنده شد و چند متر کنارتر پرت شد...تمام اتفاقا شاید توی کمتر از 10 ثانیه افتاد.از شدت بهت نمی تونستم به خودم مسلط باشم.کنترل ماشین از دستم خارج بود.همه ی ماشینا کشیدن کنار بلوار....داشتم سکته میکردم.پیرمرد پر از خون افتاده بود روی زمین. مامان کار اینجا رو دوست نداره.داره همه ی تلاش اش رو می کنه تا بتونه یه جای دیگه واسم کار پیدا کنه.ساعت کارم واقعآ زیاده.کار زیادی هم اینجا نیست ولی شب وقتی می رسم خونه تقریبآ پوکیده ام!حالا تا این حفاری رو برم و برگردم هزار تا اتفاق می افته.اصلآ وجود این حفاری شده یک مبداء زمانی!همه ی برنامه ها و تصمیما و کارام رو بر مبنای اون باید برنامه ریزی کنم. هنوز تنهام و کسی نیومده.چیلر ها رو راه انداختن و اینجا از اون حالت کوره بخار پزی در اومده و یک خنکی دلچسبی داره.بعد اون گرمای فاجعه ی بیرون از مجتمع،وقتی وارد اینجا می شی تا ته ریه هات از خنکی پر می شه!جزوه های بین النهرین رو جلوم پهن کردم و قراره خونده بشن!هر روز با انگیزه های پر و مالامال کاغذها رو می زنم زیر بغلم و میارم اینجا که مثلآ درس بخونم ولی فقط لازمه یکی بیاد و بشینه به صحبت تا این دختر فضول همه ی هوش و حواس اش بره به حرفا و اظهار نظرات! با این طرز فجیع درس خوندن خوشحال هم هستم که دارم درس می خونم و مهر ماه،همدان،سر کلاس! همه ی زورش فقط دو ماهه!دو ماه خودمو قرص و محکم بگیرم و درست حسابی بذارم پای خوندن،تمومه!ولی متاسفانه مشکل اصلی اون قرص و محکم بودن واسه درس خوندنه که تقریبآ تو هیچ برهه از زندگی ام یادم نمی یاد از این عرضه ها داشته باشم و واسه درس خوندن خودمو کشته باشم!تا وقتی دبستانی بودم که همیشه تا لحظه ی آخر یک مهمونی یا تفریح و بازی رو باید می موندم و وقتی شب شل و شهید پام می رسید خونه یادم می اومد از امتحانا و مشقای فردا!صبح بیدار شدن و خرچنگ غورباقه مشقی رو سیاه کردن و اگه امتحانی بود یه چیزی رو جویده جویده خوندن و باز فردا دقیقآ همین برنامه!خوشبختانه تا دوران دبستان و راهنمایی خلاقیت ذهنی ام بالا بود و با نمره های درست حسابی بیرون می اومدم!ولی دبیرستان رو دیگه واقعآ شاهکاری شده بودم!مخصوصا پیش دانشگاهی که دیگه زده بودم به در بی خیالی و هپروتی!دقیقآ سه سال از عمرم بخاطر لجبازیهای خودم و اطرافیان به گند گشیده شد. گذشته ای که گذشته دیگه خاصیتی نداره.فعلا یک دختر کاردان باستان شناسم که رشته اش رو دوست داره و دو ماه دیگه کنکور داره و جز درس خوندن حاضره دست به هر کاری بزنه تا قبول بشه!!! حس های امید به زندگی و دوباره احیا شدن شدیدا این روزا داره تو وجودم رشد می کنه!همه ی درد و مرض ها و بیماریهای روحی و روانی ام کم کم دارن التیام پیدا می کنن!تنها و تنها مشکلی که با کارم دارم زمان طولانیشه که تقریبآ هیچ وقتی رو برای خودم ندارم.حتی زمانی برای نوشتن برای وبلاگم.شبها تا می رسم و شام می خورم و دوش میگیرم ،جفتک زنان توی تختم می پرم و بدون حروم شدن یک ثانیه ی اضافی تا صبح به معنای واقعی ِکلمه مردن،میمیرم!فقط وقتی چشام باز می شه که صدای وینگ وینگ موبایل از زیر بالشت یا تخت به مرز روانی شدن می کشونم!بعد ماه ها دارم اون لذت شیرین رسیدن جمعه رو درک می کنم!بدون استرس بیدار شدن صبح زود،بالشتت رو بغل کنی و توی جات وول بزنی و برای یک دقیقه بیشتر خوابیدن آلارم موبایل رو یک دقیقه به یک دقیقه فعال نکنی! ضمیمه:طبق معمول پنج شنبه شبهای اخیر مشهد،امشب یک درگیری درست حسابی رو توی سجاد شاهد بودیم!مشت و لگدی که حواله ی سر مامورا و مردم می شد و ماشینای یگان ویژه ای که به سمت چهار راه بزرگمهر سرازیر می شدن! یکی بپرسه ازشون،به چه قیمتی،تا کی؟...اصلآ آخرش چی؟ اگه از خستگی در حال بیهوش شدن هم باشم باز هم این عادت مسخره ی تا نصف شب بیدار موندنم از بین نمی ره!تا دو-سه شب مث جغد چشام به دیوار روبروی تخت میخ می مونه تا خوابم ببره و در هر حال مجبورم صبح رو زودتر بیدار شم تا برسم سر کارم.لحظه ای که صدای موبایل تو گوشم جیغ می زنه آرزو می کنم کر بشم و اون صدای حرصی رو نشنوم!دقیقآ انگار دو تا فنر به پایین و بالای چشمم بسته می شه و به محض باز شدن دوباره روی هم می پرن!محیط کارم رو دوست دارم.آدمایی که باهاشون کار می کنم و تیپ های خاص و آدمایی که باهامون کار دارن.کلآ از برخوردای کاری خوشم میاد.حتی زمانیکه با فرزانه یک مغازه ی کوچیک رو می گردوندیم و با ادمای خیلی معمولی و گاهآ اعصاب خردکنی سروکله می زدیم باز هم از کار لذت می بردم!اینجا که دیگه ورژن آدمایی که باهامون کار دارن خیلی بالاتر و ترتمیز تره! صبحها مگس پرونی ِ محضه!بیشتر نقش کتابخونه رو واسه من داره تا محیط کار!درس می خونم و چایی می خورم و اگه اصلان باشه درس و کتاب بسته می شه و به حرفای اون گوش می کنم.همیشه پر از انرژی و تحرکه.از اون آدمای صمیمی و گرمیه که از روز اول و برخورد اول باهاش راحت بودم.در کل حساب کنیم از کارم راضی ام.بد نیست.یک کم کسل کننده ست ولی از تو خونه نشستن و با بی خاصیتی جلوی کامپیوتر و ماهواره ولو شدن خیلی قابل تحمل تره! با وقاحت تمام برای امتحان میان ترم یک درس-که واقعآ شده بلای جونم-نرفتم بیرجند و چهار تا مبحث چاق برای پایان ترم رو دستم مونده!بجز واحدهای حفاری،یک درس تئوری هم دارم این ترم که واقعآ نقش یک غده سرطانی رو داره بازی می کنه!خدا دوستم داشت که استادش یک آدم زبون فهم بود که زبون منطق می فهمید و قبول کرد بخاطر همین دو واحد نرم بیرجند و حالا هم در نهایت خیرگی امتحانش رو ندادم!شکی نیست که استاد عزیز امتحان پایان ترم رو از خجالتم در می یاد! کتاب رو که می بندم و می شینم روبروی مانیتور احساس می کنم همه ی غل و زنجیرا از دورم باز شدن!به شدت جو زده و احساساتی شده بودم و تصمیم داشتم بی خیال کنکور بشم و مث احمقا به همین مدرک زپرتی دلخوش کنم!خوشبختانه به همون سرعتی که جو زده شدم به همون سرعت هم عقلم سر جاش اومد و کم کم یک سری تحرکات جزوه جمع کنی و کتاب پیدا کردن و درس خوندن سراغم اومده!البته انگار یک کم زود این حسها سراغم اومدن چون فکر نمی کنم بیشتر از سه ماه وقت داشته باشم ولی وقتی می شنوم چه کسایی از بچه های قدیم قبول شدن،به قبولی خودم دلگرم میشم!برنامه ی حفاری هم همچنان معلق و نا مشخصه!صد بار به دانشکده زنگ بزنی و برنامه رو بخوای هر صد دفعه یک تصمیم جدید گرفته شده!تا الان طبق آخرین تصمیم گیریها اواسط اردیبهشت پسرها و از اول خرداد دخترا رو برای حفاری می برن مود.به شدت تصمیم دارم امتحانی که قراره یکشنبه گرفته بشه رو دودر کنم و نرم بیرجند.فعلا باید استاد محترم رو پیدا کنم و ببینم اونقدر مهربونی از خودش نشون می ده که بشه چکش امتحان یکشنبه رو بکوبم یا نه! قطعآ آرزو کردن یک نعمته! مرسی از یک رفیق جدید برای دعوتش.بازی توپ آرزوها رو دوست دارم.از اون بازیهاست که هر چی بگی بازم داری که بگی!می تونم انگشتامو بذارم روی کیبورد و چشم بسته و بدون مکث از دو میلیارد آرزو بنویسم.حتی نوشتن یا گفتن از آرزو به آدم لذت می ده!آرزوهای چاق و لاغر من سر به اسمون می زنن.راستش بعضی آرزوها اونقدر خرد و بی سرو ته ان که گفتنشون فقط محض رفتن آبروته ولی من از هر آرزویی که دستم بیاد می نویسم!چه ارزوهای دم دستی و خل و ملنگی،چه آرزوهای از ته دلی و جدی! آرزو می کنم صدای خنده های بلندمون هیچ وقت از این خونه قطع نشه و مامان تا روزی که زندست از شنیدن این خنده ها لذت ببره و دلش از خوشی جمع بشه و بلند بلند خدا رو شکر کنه. اینکه پریسای عزیز من شفای چشای نابیناش رو بگیره. اینکه این آرامشی که بعد از پنج شیش سال تنش و جنگ با چنگ و دندون بدست آوردیم رو تا همیشه داشته باشیم. اینکه گوشم رو به نشنیدن حرف مفت و پوج آدمای پوچ تر دوروبرم عادت بدم و ازشون عذاب نکشم. اینکه قابلیت های خودمو دست کم نگیرم و اعتماد به نفسی که همیشه بهش افتخار می کنم رو جلوی یک غریبه خاک مالی نکنم. اینکه از به زبون آوردن احساسای عاشقانه ام خجالت نمی کشیدم.اینکه بلد بودم به امیر نشون بدم چقدر دوستش دارم و همه چیز رو فدای یک غرور مسخره نمی کردم. اینکه جرات ریسک کردنم رو بیشتر و بیشتر کنم. اینکه یک جیپ روباز مشکی داشته باشم. اینکه عینکمو برای همیشه بندازم سطل آشغال! اینکه لاقل یک بار رانندگی پشت یک بنز کمپرسور رو امتحان کنم! اینکه زمان بر می گشت و همه ی اشتباهات خودمو امیر رو سروسامون می دادم. اینکه تو یک مصاحبه نزدیک با گلی ترقی شرکت کنم. اینکه مصر و یونان و ایتالیا رو ببینم. اینکه یک نقاش چهره ی درجه یک بشم. توپ آرزوها رو می دم به سودارو و سعید و دخترم.ناز و ادا اصول و نمی نویسم در کار نیست.به زبون خوش نوشته هاتونو تحویل می دین. مرسی آنیتای عزیز. بیشتر از هشت ساعت کوه و آبشار بالا پایین رفتیم. فقط این دختر شجاع دیدن داشت وقتی مجبور بود همراه بقیه از اون صخره های صاف و وحشتناک و آبشارای بلند بالا پایین بره!!لاقل همه این اطمینان رو داشتن که تا صدای جیغهای من شنیده می شه هنوز زنده ام و از کوه پرت نشدم!وحشت از ارتفاعم اونقدر شدت پیدا کرده بود که یک چشمم رو بسته نگه می داشتم تا مجبور نباشم اون ارتفاعی که از کنارش رد می شدم رو ببینم!لذت داشت!یکی از قشنگترین خاطرات روزای دانشجویی با ده نفر از بچه هایی که خاطرات دو سال بیرجند رو تو یک کلاس کنار هم داشتیم.جای خیلی ها خالی بود. یک مرغ داشتیم و اون همه آدم گرسنه و له از خستگی!تیکه تیکه اش کردیم و تو پیاز و آب پرتغال!خوابوندیمش و با سیخ هایی که زودتر از جوجه ها پخته می شدن روی آتیش کبابشون کردیم.تقریبآ همشون یک دور توی ذغالها غسل داده شدن!کمبود امکانات استعدادهای نهفته و ایده های درجه یک رو شکوفا کرده بود!جوجه ها رو با چوب درخت رو آتیش کباب کردیم و تخمه شکستیم و چایی دودی خوردیم و قوطی بازی کردیم و از بچه هایی که نبودن و جاشون خالی بود گفتیم. فردا همه بر می گردن.الهام می ره گرگان.رضا برمی گرده تبریز.معصومه می ره تهران،عاطفه و سوسن و همه ی بچه هایی که دوسشون دارم... تموم شد.دو سالی که کنار هم زندگی کردیم و خاطره شد.دلم برای همتون تنگ می شه. ضمیمه:جوجه های به چوب کشیده شده! 
دكتر لباف (سرپرست هيئت حفاري) يكي از متحخصص ترين آدما در ضايع كردن آدماست!فكر نمي كنم حتي يكي از بچه ها از زبون تند و تيزش در امان مونده باش!تقريبآ در هر 3 باري كه بازديد از ترانشه میاد،۲ دفعه اش به يك چيزي گير مي ده و دعوامون مي كنه!دعوا هم نكنه فرضيه هايي كه به ذهنمون مي رسه و به زبون مياريم رو به تمسخر ميگيره و جلوي همه شديدآ احساس ضايع شدن بهت دست ميده.به شخصه بيشتر از 6-5 بار مورد اصابت كلمات زهر دارش واقع شدم!
نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت
توسط جودی|

