تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

هوا که گرم می شه بیرجند رو ملخهای خاکستری و نفرت انگیز پر می کنن.حتی خونه هم مورد لطف این ملخها قرار گرفتن.خوشبختانه وجود یک نفر مثل آتنا توی خونه که اونقدر شجاعت داشته باشه تا جک و جونورا رو بکشه و جناره هاشونو جمع کنه یک نعمت ار طرف خداست!افتخار کشتن ۴ تا ملخ رو تا امروز داره!

دیروز یکی از همین ملخ ها توی خونه زندونی و نمی تونستیم پیدا و بکشیمش.ققط گاهی از یک گوشه ی خونه صدای بال بال زدناش رو می شد شنید.گذشت تا دیروز عصر.

خسته از بیرون اومده بودم و روی زمین دراز کشیده بودم.ضبط خاموش شده و خونه سکوت مطلق بود.چشام داشت گرم می شد که یک لحظه صدای بال و پر زدنی مثل بال زدن یک کبوتر از پشت سرم اومد و جسم خشکی به دیوار پرتاب شد!حتی برنگشتم نگاه کنم!چنان قدرتی توی پاهام جمع شد که مثل فنر از جام پریدم و گوشه ی دیگه ی اتاق سنگر گرفتم!قلبم از هیجان می کوبید!یک ملخ بود ولی صدای جیغ ام چیزی بزرگتر از یک فیل رو تو ذهن تداعی میکرد!

تا شب با بچه ها دنبالش گشتیم ولی اثری ازش نبود.ظهر از سلف برگشتم خونه.بچه ها نبودن.درست لحظه ای که در رو باز کردم ملخه پشت در روی زمین نشسته بود.هر نوع حرکت اضافی ای باعث تهییج و پریدنش می شد!تنها فرمان مغزم کفش پام بود!در یک عملیات انتحاری از فاصله ی نیم متری کفش رو پرتاب کردم روی ملخه!کفش دقیقآ روی ملخ افتاد.نصف بدنش بیرون مونده بود و هنوز جون داشت.در نهایت چندش کقش رو روش فشار دادم!خش خش نفرت انگیزی کرد و له شد.ملخه مرد!

ضمیمه:واقعا نمی دونم بارقه های این همه شجاعت و رشادت یکباره از کجا توی وجودم پیدا شدن و به فعلیت رسیدن!

نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت توسط جودی| |
با سرعتی که این اتوبوس پر می شه حدودآ فردا صبح همین ساعتها می تونیم حرکت کنیم!چسبیدم به شیشه ی ماشین و چشم از بارون بر نمی دارم.یکی از بارونی ترین و رعدوبرقی ترین شبای مشهده!دقیقه ای یکبار پر و خالی می شم از کلی احساسای خوب و الکی خوش!دوست دارم یک گاز جانان از این هوا بگیرم!

هنوز ۱۵-۱۰ تا صندلی خالی توی اتوبوسه.کمک راننده ناامیدانه در حال داد زدن و پیدا کردن مسافره.راننده بلیطها رو نگاه و پاره می کنه.تار و پود بلیط بارون خورده ی توی مشتم در حال از هم پاشیدگیه!جلوی اتوبوس دختری رو پیاده می کنن.اتوبوس رو اشتباه سوار شده.

جلوی اتوبوس دعوا شده.مردی کلافه با راننده جروبحث می کنه.از این همه تاخیر حرکت خسته شده.بچه اش آروم نمی شینه.سئوال می کنه،حرف می زنه،لحظه ای قرار نداره.توی جاش وول می زنه.حوصله ی مادرش سررفته.یک آبمیوه می دن دستش.

گدایی از پله های اتوبوس بالا میاد.به تعداد دفعاتی که بیرجند رفتم این مرد رو دیدم!همین لباسها،همین حرفها،همین التماس دعاها!بعضی ها پولی بهش می دن.تا آخر اتوبوس رفته:"خانمها هم دستی تو جیباشون بکنن بد نیست،راه دوری نمی ره!"پسری از ته اتوبوس می گه و دوستاش می زنن زیر خنده.۷-۶ تا پسر لوده که آخر اتوبوس رو روی سرشون گذاشتن.پچ پچ وار حرفی رو می زنن و با هم از خنده غش می کنن.

صدای دعوا بالا رفته.همه ساکت و چشم از صحنه ی دعوا برنمی دارن.مرد از جاش بلند شده و چشم تو چشم راننده ایستاده.کم مونده یقه ی همدیگه رو بگیرن.چند تا از مسافرا و کمک راننده میان وسط.بچه ی مرد گریه می کنه و جیغ می زنه.مادرش سعی می کنه نی رو داخل آبمیوه فرو کنه.صدای دعوای مردها و جیغهای بلند بچه اتوبوس رو پر از هرج و مرج کرده.مرد تهدید می کنه.تصمیم داره از راننده شکایت کنه.مادر نی رو با فشار بیشتری روی پاکت آبمیوه فشار می ده.پاکت سوراخ و آبمیوه ها می پاشن روی مانتو و کیف و لباس بچه اش!عصبانی شده.حرص اش رو سر بچه خالی می کنه.با پشت دست می کوبه توی دهن بچه که همچنان داره گریه می کنه.بچه بلندتر جیغ می کشه.چند تا خانوم می رن کمک زن.

سرمو برمی گردونم.ردیف کنارم دختر و پسری نشستن و آروم توی گوش هم زمزمه می کنن.سراشونو روی هم گذاشتن و دستاشونو بهم گره زدن.انگار توی این اتوبوس هیچ صدایی جز صدای خودشون رو نمی شنون.وسط این همه دعوا و شلوغی حرف عاشقانه از کجا پیدا می کنن؟!اونقدر نگاشون می کنم تا پسر برمی گرده و نگام می کنه.خجالت می کشم.هدفون رو می ذارم توی گوشام.دلم نمی خواد هیچی بشنوم.

مردها رو از هم جدا کردن.راننده از گناه ۴-۳ تا صندلی خالی می گذره!ماشین روشن می شه.همه صلوات می فرستن.اتوبوس آروم اروم از جایگاه بیرون میاد.

ضمیمه:می رم بیرجند.تا آخر هفته برمی گردم.

نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت توسط جودی|

خوابای جویده جویده و لقمه لقمه فقط باعث پوسیدگی مغزم می شن و بس. شبا تا نزدیکای صبح بیدار موندن نتیجه اش می شه یک سردرد روانی کننده که مث بختک می افته به جونم و مُخم رو تا مرز باد کردن می بره.از فشار سردرد به زور می تونستم چشامو باز نگه دارم.مشت مشت قرص ریختم توی معدم و لیوان لیوان چایی خوردم شاید حتی تسکین پیدا کنه.برای فراموشی سردردم تصمیم گرفتم یک فیلم که از صد سال پیش رو هارد مونده بود و ندیده بودمش رو نگاه کنم. فیلم داستان زندگی خواننده ای به اسم جانی کَش بود.اول فیلم که چقدر بدبخت بود و فقیر و تا به یک ذره پول و شهرت رسید زد زیر زن و زندگی اش و رفت عاشق یک دختر بیچاره تر از زنش شد و با همه ی دخترای شهر ریخت روی هم و بعد هم مواد ازش گرفتن و افتاد زندان.آخر هم اونقدر پدر سوخته بازی از خودش درآورد تا زن بیچاره اش ترکش کرد و دست بچه هاشو گرفت و رفت.این آقای جانی کش هم پرونده ی هنر نمایی هاشو کامل کرد و شد یک دائم الخمر و قرصی.بعد هم اون دختر  ِ بیچاره تر از زنش اونقدر مخ اش رو کار گرفت تا ترکش داد و بعد هم باهاش ازدواج کرد!محض رضای خدا حتی یک نکته ی مثبت تو زندگی این مرد نبود!همه ی فیلم داشتم از کاراش حرص می خوردم!قطعآ فیلمی مناسب تر از این نمی تونستم برای تسکین سردردم پیدا کنم!

یکی از عوضی ترین و چندشی ترین بعدازظهرای زندگیم رو دارم تحمل می کنم!اینجور وقتا دیگه همه چیز هم می افته رو دنده ی چپ و حرص در بیار؛حتی این ویندوز به درد نخور که حالیش نمی شه کی باید این مسخره بازیهاشو واسه من در نیاره و دقیقه ای یکبار هنگ نکنه.هر جای این سیستم رو بگردی یک ویروس نجس بهت دهن کجی می کنه.باید کشف کنم منبع ورود این ویروس لعنتی از کجاست.فعلآ که همشون قرنطینه شدن ولی از تو زندونشون هم بیکار ننشستن و کرم ریزی می کنن!یک هارد از بچه ها گرفتیم تا موارد غیرمشکوک رو از هارد خودمون منتقلش کنیم و یک ویندوز درست حسابی نصب کنیم.این بچه ی حرف گوش نکن جز روان پریش کردن آدم هیچ خاصیت دیگه ای نداره.

عجیب قاطی پاتی و بد خلقم.به یک عدد قربانی برای تسکین اعصاب نیازمندیم!

نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت توسط جودی| |

تو این اتاق نیمه تاریک،روبروی پنجره بی ریخت و بدون پرده ی اتاق که همه ی دیدم رو خلاصه می کنه به یک دیوار سیمانی بدرنگ و بی ریخت تر نشستم و سعی می کنم به کلی حسهای قلمبه که تو دلم جمع شده مسلط باشم و با نوشتن،خودمو رام نگه دارم!بارون و هوای ابری و دیدن یک فیلم فوق العاده با یک آرتیست خوش تیپ و جذاب مث جانی دپ،اونم وقتی که آخر فیلم خودکشی کنه و به دختره نرسه می تونه مث الان کلی حالمو سرجاش بیاره و توی خودم نگهم داره!اصلآ من روانی فیلمایی ام که آخر فیلم بد تموم بشه یا دختر و پسره نتونن بهم برسن!

نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت توسط جودی|

فرزانه مث یک تیکه گوشت روی مبل ولو شده و تو نوبت حموم رفتن نشسته.عروسی ِ دختر دایی مامانه.عاطفه از حموم بیرون نمیاد.همه از دستش عصبانی ایم.مامان بیشتر از بیست بار به در حموم زده.لباس می پوشم.باید اتو مو و برس پیچ ِ بزرگ ِخاله رو ازش بگیرم.سفارش می کنه نذارم اتو زیاد داغ بشه.تا برگردم فرزانه بدون هیچ تغییر در عضلات بدنش به حالت قبلی روی همون مبل چسبیده!حموم نرفته و شلوارش هنوز کوتاه نشده.از بی خیالی اش لجم میگیره:"مگه تو نمی خوای بری حموم؟""می رم حالا..."و به همون حالت چشم می دوزه به تصویر تلویزیون.اتوی مو رو می زنم به برق.مامان صدام می کنه.می خواد ببینه کفشهای قهوه ای اش به لباس مشکی اش میاد یا نه.به هم نمیان.مجبوره کفش سیاه ها رو بپوشه.با پاشنه های بلندش مشکل داره.برمیگردم توی اتاق.داغی ِ اتو رو امتحان نمی کنم.آروم میکشمش به موهام.بوی موی سوخته و پشت سرش صدای جیغم بلند می شه.بچه ها می پرن توی اتاق.پایین موهام مث سیخ جارو شده!سوخته و سیخ سیخ!بچه ها از خنده ریسه می رن!مجبورم پایین این موها رو کوتاه کنم.

 

با پرتاب یک دمپایی فرزانه توی حموم فرستاده می شه.هنوز شلوارش کوتاه نشده.می برمش خیاطی ِ کوچه ی کناری.نیم ساعت دیگه آمادست.

زنگ خونه رو می زنن.غزل رو آوردن.باید اینجا بمونه.مامانش از ظهر آرایشگاست!با اون لباس صورتی نارنجی و موهای صاف و مشکی بیشتر شبیه یک بچه گربه ی صورتی نارنجی شده!اصرار داره لاک مشکی به ناخناش بزنم!سعی می کنم متقاعدش کنم که رنگ نارنجی یا صورتی بیشتر به لباسش میاد.گریه می کنه.اصرار داره ناخناش رو مشکی کنه!

 

دیر شده.لباس می پوشیم.یک در میون کفش به پا جلوی در منتظر بقیه ایم.صدای غزل از هیچ اتاقی نمی یاد.صداش می کنم.آروم بودنش حکایت از اتفاقای بدی می کنه!می یام توی اتاقم.کنار تخت نشسته.دستاش رو پشت سرش قایم کرده.به زور به صورتم می خنده.این خنده یعنی یک فاجعه!کنارش روی زمین می شینم.بوی تند لاک توی دماغم میپیچه.بلندش می کنم.سعی می کنم به اعصابم مسلط باشم!شیشه ی لاک افتاده روی زمین.پشت لباسش یک لک پخش شده از لاک سیاهه!حتی روی فرش اتاق و دستاش!:"تو که واسم لاک سیاه نمی زدی...!"خیره می شم توی چشاش.مامان و بچه ها توی درگاه اتاق واستادن!تصمیم داریم بشینیم گریه کنیم.
نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت توسط جودی|

فعلآ که این بارون بدجور زده تو کاسه کوزه ی برنامه ی امروز و فکر میکنم باید شنا کنان و پارو زنان به سمت زُشک سرازیر بشیم.جوجه های خوابیده توی پیاز و زعفرون بدجور دارن بهمون دهن کجی می کنن!اصلآ از لج اونام شده می ریم و زیر بارون با لذت می کشیمشون به دندون و به ریش ساده لوحشون می خندیم!

برنامه ی جوجه ذغالی پختنمون "در طبیعت" بهم خورده!دارم از حرص می ترکم!

 

ضمیمه:دلم برات تنگ می شه بچه!برای همه ی شبای خوب و شلوغمون.برای قلیونایی که بخاطرشون مو از سر همدیگه کندیم و مشت حواله ی هم کردیم!برای پچ پچ ها و حرفا و غیبت های کِیف دارمون!برای همین خوب ترین روزای عمرمون که موذی وار می گذرن و خاطره های گرد و خاک گرفته اش واسمون می مونه.دلم برات تنگ می شه بچه!

 

ضمیمه:اگه بخوان جایزه ی بی مغز ترین آدم دنیا رو بدن می تونن یکی از همین مردای آهنین رو برای گرفتن جایزه کاندید کنن!
نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت توسط جودی| |

دوست دارم همون چند ساعت کمی که پیش همدیگه ایم پر از خنده باشم.فقط حرفای خل و مَلَنگی بزنم و هِری بزنم زیر خنده و هر قدر بگی دیگه تعریف کن،واست از هیچی نگم و همون خود بی عقل و پر از خنده باشم.با هم به جورابای بلند و راه راهم بخندیم.بلند بلند با خواننده بخونم و تو بگی سردرد شدی و سعی کنی دچار عذاب وجدانم کنی!بودنت خوبه،ولی دیگه نمی تونم مث گذشته باهات نزدیک باشم.نمی تونم اون خودی که کسی نمی بینش رو پیش ات راحت نشون بدم.خودت نمی ذاری.عوض شدی.واسه من افه های فیلسوف مآبانه بذار و هر از گاهی که منو میبینی ازم بپرس پس تو کی می خوای بزرگ بشی؟از این جمله ی پر تحقیرت متنفرم.با یک جمله مچاله ام کن.ترش می شم.به زور به همه چیز لبخند می زنم و از چیزایی که دیگه واسم اهمیت نداره تعریف میکنم و در و دیوار رو بهم می دوزم که نشون بدم اهمیتی به جمله ات نمی دم.از ایدئولوژی های مضحکم که نمی خواد دنیا رو جدی بگیره خوشت نمی یاد.بزرگ شدنمو دوست داری؟عاقل بشم،حرفای گنده گنده بزنم؟خل نباشم؟

اگه بزرگ شدن یعنی با یک جمله فاتحه به هیکل یکی خوندن،مهم نیست!من با همین بچه زندگی ام رو می کنم.

نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386ساعت توسط جودی|

آدرس یک فاستونی فروشی قیمت مناسب رو می خوام.پارچه ی کت شلوار برای بابا می خوام.شوهر خاله آدرس یک پاساژ نزدیک حرم رو می ده.بهترین فاستونی ها با قیمت عالی.پاساژ الغدیر.درست یک چهارراه قبل از حرم!قسم خوردم تحت هیچ شرایطی مسیرم رو اونورا نندازم.آدرس یک جای دیگه رو می خوام.یک مغازه توی خیابون دانشگاه.قیمتها گرونتره.حاضرم چند هزار تومن بیشتر بدم ولی مصیبت دفعه ی قبل سراغم نیاد.قسم می خوره راه های اطراف حرم باز شده و دیگه خبری از اون ترافیک وحشتناک چند روز اخیر نیست.خیلی راحت گول می خورم!مسیر به سمت حرم کج می شه!

خیابونا خلوت و بی ترافیکن.داریوش تو ضبط ماشین می خونه و بلند بلند باهاش می خونم.از این همه خلوتی کیف می کنم!

درست از اول خسروی توی ترافیک گیر می کنم!بیشتر از یک ساعت توی ترافیکم تا به پاساژ برسم.جلوی پاساژ  جای سوزن انداختن نیست.ولوله ی آدم و ماشینه.از بیرون نگاه می کنم.چراغای فروشگاه روشنه. پلاکِ پارکینگ عمومی اول کوچه ی کنار پاساژ چسبونده شده.فلش به داخل کوچه خورده.سر ماشین رو توی کوچه می چرخونم.

جلوی پارکینگ اختصاصی هتل الغدیر ترافیک شده.سرک می کشم.انگار خبری از پارکینگ عمومی نیست.می رم جلوتر.:"پارکینگ از ساعت...تا...بسته می باشد." روی یک در بزرگ و زنگ زده ی آبی رنگ نوشته!

جای دنده عقب گرفتن یا دور زدن نیست.دو طرف کوچه پر از ماشین پارک شده و پشت سر ماشینهای گیر افتاده!میرم جلو به امید اینکه کوچه کناری راهی به خیابون داشته باشه.داریوش هنوز داره توی ضبط می خونه.عصبی ام.صداش کلافه ام کرده.

میپیچم توی کوچه ی کناری.کوچه مملو از آدمه.میلیمتر میلیمتر جلو می رم.به آخر کوچه رسیدم:"نرو جلو.کوچه رو بستن."یک فروشنده می گه.راست می گه.با یک پژو سر کوچه رو بستن.هر چی فحش از اول بچگی تا اون زمان یاد گرفتم رو تو دلم به شوهر خاله ی عزیز می دم!حالم داره از صدای داریوش بهم می خوره."این کوچه رو که نمی شه با این جمعیت دنده عقب گرفت.چکار کنم؟"با درموندگی از همون فروشنده می پرسم."در این حیاط رو باز می کنم.با سر ماشین برو توی خونه،دنده عقب بگیر ماشینو بچرخون."درهای حیاط باز می شه.کوچه تنگه.نمی تونم راحت برم توی حیاط.کم مونده در سمت خودم گیر کنه به دیوار خونه.دارم روانی می شم."اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری  ی ی نداره ه ه..."محکم می کوبم روی دکمه ضبط.دوست داشتم این ضربه رو توی دهن خواننده می کوبیدم!صد بار عقب جلو می کنم.انگار تا در ماشین رو به دیوار نمالم خیالم راحت نمی شه!:"شما عصبی شدین. میخواین بیاین پایین من ماشینو برگردونم؟"می خوام بپرم بغل فروشنده!بدون مکث از ماشین پیاده می شم.وامیستم کنار.یک نفر واسه عقب جلو کمکش می کنه.جمعیت حتی یک لحظه مکث نمی کنن.تند تند از پشت ماشین رد می شن.صد بار سپر رو به سپر یک رنو که جلوش پارک کرده می زنه.حق اون رنو بیشتر از این نیست!با پنجاه تا دنده سر ماشین به اونور بر میگرده.کوچه رو بر می گردم.می رم اول همون کوچه ای که آدرس پارکینگ رو زده بود.ناباورانه یک جای پارک پیدا می کنم.دقیقآ سر کوچه!می رم سمت پاساژ.چراغای فروشگاه رو خاموش کردن.دارن در رو قفل می زنن!احساس میکنم خون به مغزم نمی رسه!دندونامو محکم روی هم فشار می دم.دلم نمی خواد حالا حالا ها چشمم به قیافه ی شوهر خاله بیفته!

نوشته شده در پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت توسط جودی|