تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

وقتی یک دختر باشی چیزایی رو تجربه می کنی که تا وقتی دختر نباشی هیچ وقت بهشون نمی رسی.فقط می شه تاسف خورد واسه اون تجربه های شیرین!تاسف واسه ملتی که وقتی رفتارا و واکنشاشون نسبت به یک دختر میبینی جز کلمه ی چهار پا چیز دیگه ای به دهنت نمی یاد که بخوای بهشون نسبت بدی.یک مشت بی سرو پا و عوضی که دیدن یک دختر به رم کردن وامیدارشون!

امروز کوچه پس کوچه های اطراف حرم گیر افتاده بودیم.حدود هفت هشت تا ماشین که پشت سر هم توی یک کوچه گیر کرده بودیم.تنها دختری که تو اون راننده ها بود من بودم.دوست داشتم می بودید و واکنش اون جماعتی که توی کوچه ها رفت و آمد می کردن رو با چشای خودتون می دیدید.حرف زشت و رکیکی نبود که نشنوم.حتی احشام هم وقتی صدای بوق رو می شنون خودشونو از جلوی ماشین کنار می کشن ولی مردمی که من امروز باهاشون برخورد داشتم متاسفانه شعور و عقلشون از یک حیوون بی زبون کمتر بود.پسرک خیلی طبیعی راهشو کج میکرد و درست جلوی ماشین من وامیستاد و سرشو به کاری بند میکرد.بوق زدن کاملا کار بی معنی ای بود چون به روی خودش که نمی آورد هیچ،فحش هم می شنیدم که چرا کوچه رو بند آوردم و چند تا لگد که به درهای ماشین حواله می شد! جالب اینجا بود که توی اون هفت هشت تا ماشین این برخوردا فقط نسبت به ماشینی که من توش نشسته بودم بود!بی فرهنگی و عقده ای بودن این آدما در حد مرگ عصبی ام کرده بود.دوست داشتم سرمو از شیشه ی ماشین بکنم بیرون و همه ی فحشهایی که تو سرم جفتک می زدن رو به دهنم بیارم.

دلم برای این آدما می سوزه.شاید هم برای خودم.برای خودی که مجبوره دختر بودنش رو بین این آدمها با این فرهنگ پست و حقیر قبول کنه.

 

تجربه:این شبا تحت هیچ شرایط احساسی-مذهبی راهتونو به اطراف حرم کج نکنین که رسمآ دهن انسان مورد عنایت الهی واقع می شه!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت توسط جودی| |

تولد مامانه.بعد از کلی برنامه ریزی و نقشه کشیدن واسه سورپریز کردنش قرار به خریدن یک کیک کوچیک و درست کردن سالاد الویه شده.صبح میریم دنبال کادوی تولد و خرید کیک و شمع.می خوایم از خسروی ساعت بخریم.طرح ترافیک روانی مون کرده.به اندازه ی یک وجب هم جای پارک پیدا نمی شه.پارکینگ مدرس پر شده.جلوی ورودی پارکینگ گیر کردم و راه پشت سری ها رو بستم.عصبی ام.پارکینگ جا نداره و ماشین جلویی ام نمی تونه بره جلوتر.یک پیکان با سماجت از پشت ماشینم خودشو نجات می ده.با عصبانیت فحشم می ده!سعی می کنم جواب ندم!هیچ چاره ای جز تحمل فحش هاش ندارم؛تقصیر منه!

 

بیشتر از یک ساعت و نیم 12-10 تا مغازه رو بالا پایین تا ساعتمون رو انتخاب می کنیم.از کیک کاملآ فراموش کردیم.کیک فروشی تعطیل کرده!باید بذاریمش برای عصر.

فرزانه مثل دزد با یک پلاستیک سیب زمینی و چند تا تخم مرغ،یواشکی میاد توی اتاق!تقریبآ نصف سیب زمینی ها و تخم مرغ های توی خونه ست.باید ببریمشون خونه ی مونا که تا شب سالاد الویه درست بشه.مامان بیدار شده.می بینه لباس پوشیدم:"علی هاردشو می خواست.باید برم بهش بدم." "زود برگرد که من ماشینو لازم دارم.باید برم واسه مهمونی فردا چیزی بخرم.می خوام سالاد الویه درست کنم باید سس و کالباس و میوه بخرم."یاد سیب زمینی های دزدی مون می افتم:"پس سیب زمینی و تخم مرغ هم بخر." "نه بسه!دیروز خریدم!"

پروژه ی سالاد الویه ی تولد با شکست روبرو می شه.باید سیب زمینی ها و تخم مرغ ها رو برگردونیم!

خاله و ایل و تبارش از ظهر اینجان.دست به دعا برداشتیم که زودتر برن.کیکمون کوچیکه و اگه بخوان بمونن همه ی نقشه ها بهم می خوره!رسما باید تولد رو کنسل کنیم!اصرار داره بمونه و برای مهمونی فردا کمک کنه!بچه هاش با هم گلاویز می شن.دعوا می افتن.مامان از جیغ و ویغ بچه ها کلافه ست.خاله سر بچه ها داد می کشه!هرج و مرج و سروصدا به اوج اش رسیده!قسم می خوریم نذاریم مامان دست به سیاه و سفید بزنه و نگران مامان نباشه!خودش می فهمه اوضاع برای موندنش زیاد مساعد نیست.کاملآ حس می کنه داریم شرایط رو برای رفتنش مهیا می کنیم!خاله و بچه ها می رن.

مونا به بهانه ی کمک برای مهمونی فردا میاد اینجا.کیک رو آورده و گذاشته توی راه پله های پشت بوم!مامان بی رحمانه به کار گرفتمون!چهار تایی سرمون رو به کار بند کردیم و حواسمون به مامانه.جلوی در وایستاده.جارو و سطل آب رو می ده به خانومی که برای نظافت پله ها اومده.عاطفه سیب زمینی های پخته رو از توی آب در میاره و پوست می کنه:"کی تولد رو شروع کنیم؟"فرزانه سیب زمینی ها رو رنده می کنه:"بذاریم کاراش تموم بشه،اینجوری دلش شور می زنه."مونا نون ها رو با چاقو تیکه می کنه.می خواد زودتر تولد رو شروع کنیم چون علی نمی تونه بیاد و باید تنها برگرده خونه.سبزی های آش رو با غیض خورد می کنم و به علی فحش می دم که همه ی برنامه رو بهم ریخته.بیشتر لج ام از این دراومده که بخاطر دوست دختر عزیز برنامه رو بهم زده!

قراره من شمع ها رو روی پله ها روشن کنم.زنگ خونه رو بزنم و بچه ها مامان رو برای باز کردن در بفرستن.قطعآ از تولدش فراموش کرده.باید غافلگیر بشه.از برناممون حسابی داریم کیف می کنیم!زنگ در خونه رو می زنن.یک سیب زمینی از دست عاطفه می افته توی قابلمه ی پر آب!آب می پاشه به صورت هممون.تا خودمون رو جمع و جور کنیم مامان در رو باز کرده:"این توی راه پله های بالا بود.دارم جارو می کنم ممکنه آشغال بریزه توش!" در خونه بسته می شه.صدای خش خش باز شدن یک جعبه میاد.در جعبه باز می شه.گوشامونو تیز می کنیم. چشمها به ورودی هال گیر کرده.مامان با کیک تولدش وارد اتاق می شه!

نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت توسط جودی|

نمی تونم واسه اینجا بنویسم چون قطع شدن تلفن خورده درست وسط همه ی شلوغی ها.فعلآ هیچکی وقت نمی کنه،اگر هم کسی وقت داشته باشه اونقدر مرام نداره که بره تو صف های وحشتناک بانکای این روزای آخر سال و یک قبض پرداخت کنه.فعلآ باید این رسوایی رو تحمل کنیم تا جون یکی به لبش برسه و بره دنبال وصل تلفن.مطمئنآ اول و آخرش می افته گردن خود معتادم!

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت توسط جودی|

چهارشنبه سوری قلابی امسال گذشت.ما که نه سرخی ای گرفتیم نه زردی ای دادیم!نشستیم دور هم و جیگر و دوغ زدیم تو رگ و مث یه مشت پیرزن و پیرمرد قلیون کشیدیم و تا رنگ موی آنجلینا جولی بحث کردیم و به سر و کله ی هم زدیم!از این جمع های مسخره و الکی خوشمون حال می کنم.مخصوصآ وقتی که سر هر موضوع چرتی با هم کل کل می کنیم و می خندیم...چقدر تند تند این شبای خوب می گذرن.

سبزه ی بیچارمون به سرنوشت سبزه ی پارسال دچار شد و متاسفانه نتونست شاهد سال جدید باشه!کاملآ از هم پاش پاش شده!فکر نمی کنم دیگه بشه امیدی به زندگی اش داشت!

 

ضمیمه:به عادت هر صبح داشتم وبلاگا رو می خوندم.به وبلاگ سودارو که رسیدم احساس میکردم مغزم از شدت هیجانی که بهش وارد شده در حال ریپ زدنه!!خیلی سعی میکردم اون درجه از ذوق مرگی رو که دچارش شده بودم رو توی پست بعدم نشون ندم ولی قایم کردن هیجان از شکنجه واسم سخت تره!اصلآ این جوجه وبلاگ و این همه مورد توجه واقع شدن؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت توسط جودی| |

خونه شلوغ و پلوغ و بی ریخته.از خونه تکونی متنفرم.بدترین قسمتش باز کردن پرده و بستن دوبارشه.وقتی همه چیز از شکل اولش در میاد واسم عذاب آور می شه.آشپزخونه روانی کننده ست.مامان دل و روده ی کابینت ها رو ریخته بیرون و باید دوباره سر جای اول برگردونده بشن.برای نشنیدن غرغر هام دنبال نخود سیاه فرستاده می شم.یک کوه لباس رو باید روی یک میله ی نحیف توی کمد آویزون کنم.غر می زنم و لباس ها رو با حرص تن جالباسی می کنم.صدای زنگ در میاد.همه برای فرار چند دقیقه ای از کار تحمیلی به طرف در یورش می برن.اونقدر وسیله توی راهرو ریخته که باید کوهنوردی کنی تا به در برسی."قبض های گاز همسایه ها دست شماست؟"از توی خرت و پرتهای روی اُپن یک مشت کاغذ گیره شده می کشم بیرون و می دم دستش.خانوم همسایه می ره.برمی گردم توی اتاق و پیش بقیه لباسهایی که توی نوبت کمد رفتن نشستن.میله وزن لباسهای قبلی رو تحمل نکرده و افتاده!همه ی لباسها کج و معوج وسط کمد ریختن!از عصبانیت منفجرم.یک لگد می زنم وسط لباسهایی که هنوز روی زمین ولو هستن و برمی گردم تو آشپزخونه.مامان می خواد کمک زهرا خانوم کنم؛شیلنگ پشت ماشین لباسشویی باز نمشه.زهرا خانوم امروز برای کمک اومده.ماشین لباسشویی رو با دست نگه می داره و من با همه ی زورم سعی می کنم شیلنگ رو بکشم بیرون.شیلنگ از دستم در می ره و می افتم عقب.کاملآ بی فایدست."اونو ولش کنین فایده نداره،بیا اینجا کمک ما."با حرص از زمین بلند می شم.سرم محکم به آبگرمکن بالای ماشین لباسشویی کوبیده میشه.احساس می کنم مغز سرم ریخته کف دستم.زهرا خانوم می زنه زیر خنده.می خوام گردنشو قطع کنم.دوست دارم از سرش بگیرم و بکوبم به همون آبگرمکن.

می رم توی هال.فرش رو جمع کردن.دارن پرده رو هم باز می کنن.خونه کاملآ لخت شده."انگار خونه رو دزد زده!"عاطفه که داره نوار ها و سی دی ها رو مرتب می کنه می گه.مامان محکم پایه های نردبوم رو نگه داشته و فرزانه به طرز خنده داری چهار چنگولی پنجره رو گرفته و داره گیره های پرده رو باز می کنه.از بلندی می ترسه.

برمی گردم تو اتاقم.بیشتر از اتاق به میادین جنگی شبیهه.زهرا خانوم تخت و میز کامپیوتر رو کشیده وسط اتاق تا دیوارها رو تمیز کنه.از دهنم می پره و می پرسم کمک نمی خواین؟روی هوا حرفمو می قاپه.باید خرت و پرتای روی میز کامپیوتر رو ببرم بیرون.پرده اتاقم رو باز می کنم.از شدتِ کثافت زرد شده!زهرا خانوم بعید می دونه این پرده دوباره سفید بشه.می خواد بعنوان دستمال ازش استفاده کنه!می اندازمش توی وایتکس.

از قالیشویی اومدن.لوله های فرش رو کشون کشون می بریم تا جلوی در.مردی که برای بردن فرشها اومده با فرشها توی آسانسور جا نمی شه!فرشها رو با آسانسور می فرسته و خودش از پله ها می ره پایین.فرشها پایین رسیدن و تا  مرد قالیشو پایین برسه همسایه طبقه سوم کلید آسانسور طبقشونو می زنه.آسانسور دوباره بالا میاد ولی وزنش خیلی زیاد شده و توی طبقه ها گیر کرده.مرد قالیشو پایین رسیده و عصبانیه.یکی از پایین برق سه فاز رو قطع و وصل می کنه.اسانسور با یک خرناس روشن می شه و می ره پایین.قائله ی فرشها ختم می شه!

 

زهرا خانوم با مهارت پاشو بیرون از پنجره گذاشته و شیشه های رو به خیابون رو تمیز می کنه.از ترس دلم جمع می شه.پرده رو که آویزوون کنیم دیگه کاری نمی مونه.همه جا برق می زنه.فضا بوی شیشه پاک کن و وایتکس می ده.یک درد توی زانوی چپ و کمرم دارم.خودمو روی مبل می اندازم.چندشم می شه.مبلها مرطوبن.همه از خستگی در حال مرگیم.روی سرامیکهای بدون فرش ولو شدیم.زهرا خانوم با عجله چاییش رو هورت می کشه.می خواد بره.نگران دخترشه.می گه همسن و سال ما سه تاست.همه ی زندگیش تو همین دختر خلاصه شده.مامان میگه تا یک مسیری برسونمش.کمرم لهه!خونه اش اونقدر دوره که باید همه ی پول کار امروزش رو بده به ماشین.لباس می پوشم.تمام مسیر در حال دعا کردنه.دعا می کنه خدا یک شوهر خوب بهم بده!!!خندم میگیره می گم شوهر دیر نمی شه زهرا خانوم،فعلا دعاهای مهمتری لازم دارم!دوتاییمون می خندیم.خونه اش اون سر دنیاست؛بعد از پلیس راه.اونجاها رو بلد نیستم.باید بقیه ی راه رو با مینی بوس بره.تقریبآ هوا تاریکه.وقتی داره پیاده می شه برمی گرده نگام می کنه و میگه:"به دخترم هم همیشه اینو میگم.اینقدر درس بخونین که نتونن بزنن تو سرتون."بعد خداحافظی می کنه و میره.اونقدر نگاش میکنم تا بین جمعیتی که منتظر مینی بوس واستادن گم می شه....باید برگردم خونه بخوابم.چقدر خسته ام.

نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت توسط جودی|

یه نوع فیلم داریم که وقتی از در سینما میای بیرون یا از جلوی سیستم بلند می شی تا سه روز فکرتو با خودش تو یک گیره نگه می داره و با خودت درگیر می کنت.یه مدل فیلم داریم که فقط واسه پر شدن وقته!نگاه می کنی،تخمه هاتو می شکنی،بعد هم از جات بلند می شی و میری به دختر خالت زنگ می زنی و از مهمونی دیشب با هم صحبت می کنین.یه مدل دیگه فیلم داریم که از شدت پوچی و بی ارزشی احساس می کنی رسمآ بهت توهین شده!شعورتو در حد یک بچه ی پنج ساله تصور می کنه و دوست داری آخر فیلم سر اون کارگردان عوضی رو از تنش جدا کنی!دیدن فیلمای هندی به همین شیوه ی آخره ولی چون با یک ذهنیت قبلی از تمام فیلم هندیها نگاش می کنی زیاد بهت سخت نمی گذره ولی دیدن یک فیلم با بازی گلشیفته فراهانی و محمد رضا شریفی نیا سطح توقع ات رو لاقل در حد یک فیلم معمولی ِ رو به خوب،بالا می بره.حالا می گم اگه خیلی هوس دیدن یک فیلم هندی دبش و ناب کردین حتمآ دو ساعت ِ ناقابل از وقتتونو به آتیش بکشین و با کلی تنقلات برید سینما و فیلم گیس بریده رو با لذت تماشا کنین!قطعا کارگردان توی چند سکانس آخر فیلم همه ی سعی اش رو کرده بود تا نهایت هنر نمایی اش رو یکجا به رخ  بکشه!درست وسط مراسم یک عقد اجباری،آدم بده شناخته می شه و در همون صحنه و خیلی آرتیستانه همه ی مدارک و شواهد علیه اش رو می شه و عروسی ِاجباری بهم می خوره و پدر از کرده گذشته اش پشیمون می شه و پدر و دختر در آغوش هم می رن و دوربین به دور در آغوش رفته ها می چرخه و زندگی شیرین می شود!به همین شیکی!

فکر می کنم از در سینما که بیرون می اومدم بیشتر شبیه آدمهای شوک زده بودم تا عصبانی!

گلشیفته فراهانی رو دوست دارم.حتی تو این فیلم با همه ی تکراری بودن بازیش،عاشقش بودم.امیدوارم قبول کردن ِ بازی تو این فیلم باعث به جاده خاکی افتادنش نشه که می شه یکی مثل محمد رضا فروتن که با داشتن اون پشتوانه ی محکم،ناجور زد تو خاکی و تقریبآ الان هیچی از اون فروتن ِ فیلم قرمز نمونده.

 

 

ضمیمه:یک 206 کوبید پشت ماشین.پیاده شدم می گم:آقا خسته نباشین!عصبانی می گه:خانوم حرف دهنتونو بفمین،مودب باشین!!!!
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت توسط جودی|

بریسا با لذت توجه میکرد به برفهایی که مثل شلاق خودشونو می کوبوندن به شیشه های ماشین.:"فکر می کنی فردا تعطیله؟" "آره بابا!دبستانی ها رو که حتمآ تعطیل می کنن."  "آخ جون!خدا کنه زودتر تو اخبار بگن."ساکت می شه و فکر می کنه:"خوش بحالشون!"  "کی بریسا؟"  "همونایی که باباهاشون قراره آخر شب بگن فردا مدرسه ها تعطیله،آخه میدونن فردا نمی رن مدرسه،الان که می رسن خونه نمی خواد بشینن مشقای فرداشونو بنویسن!!!"

از خنده غش کرده بودم!

 

ضمیمه:به علت اشغال شبانه اتاق توسط گروهی ازعوامل بیگانه فعلآ دسترسی به اینترنت ندارم.تا گرمتر شدن هوا باید با این شرایط بسازم تا فصل کوچ زمستونی مامان به بایان برسه و اتاق رو تخلیه کنه.فعلآ نیازهای حیاتی تر رو با یک لب تاب اعصاب خرد کن که حرف p نداره(یا من بیدا نمی کنم!)بر طرف می کنم تا روزهای ییلاق تموم بشه!(تمام کلمات بی معنی ای که ب نوشته شدن رو با p جایگزین کنین!)

 

ضمیمه:به تمام سالهای عمرم به اندازه ی دیشب،احساس با خاک یکسان شدن از طرف یکی از بی شخصیت ترین دخترهایی که به همون تعداد سالهای عمرم دیده بودم بهم دست نداده بود!جریان دیشب اگه هیچ خاصیتی نداشت لاقل اینقدر رو داشت که بفهمم بعضی از آدما به بی ارزشی ِ حتی یک لیوان بستنی آیس بک می تونن خیلی راحت همه ی شخصیت نداشتشونو به رخ بقیه بکشن!!!

نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت توسط جودی| |

اینکه تو یک مهمونی جلوی چشم کلی آدم محترم و رودرواسی دار یکی از پاهات بخوابه و از بی حسی زیاد متوجه لوله شدن پات و لنگیدنت موقع راه رفتن نشی،از اون رسوایی هاست که هیچ جوره جای زیر سبیلی رد کردن و ماست مالی نداره!با اون غش و ریسه های دخترهای جمع،رسمآ همه ی پرستیژت زیر سئوال رفته!!!

 

ضمیمه:چیزی به آخر عمرم نمونده!قطعآ از سرمای این اتاق خشک می شم و میمیرم!سعی میکنم تا قبل از مردنم چند تا گاز بزرگ به تیکه های این کیک قهوه ای و سوخته ی روی میز بزنم!به شدت سرخورده ام!فکر نمی کنم استعداد چشمگیری در پختن کیک های نسوخته داشته باشم!

 

 ضمیمه:قطعآ یک آدم باید خیلی شوت باشه که شش هفت بار یک ماشین رو تو دنده روشن کنه و ماشین بپره و باز هم نفهمه چه اتفاقی افتاده و دوباره همون کار رو تکرار کنه!بلاخره فشار زندگی بعضی از خانوما باید یه جوری خودشو نشون بده!!

 

ضمیمه:دکتر گفت فقر آهن شدید دارم و باید غذاهای آهن دار زیاد مصرف کنم.دو سه روزه اونقدر اسفناج خوردیم که کم کم بازوهامون داره مثل ملوان زبل قلمبه می زنه بالا!

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت توسط جودی|