یک قول نیم بند بهم دادن واسه یک کار تو بیمارستان امام رضا که اگه قرار باشه درست بشه مجبورم واسه کارشناسیم یکی از رشته های مشهد رو بزنم.جز خرج دانشگاه-که چند برابر میشه-تقریبآ همه چیزش عالیه.فقط باید خیلی خوش بین و خوش شانس باشم که بتونم روی این کار حساب باز کنم.قطعآ تا فروردین تکلیفمو روشن میکنن. ضمیمه:فکر نمی کنم جماعتی زبون نفهم تر از جماعت کامیون سوار تا حالا دیده شده باشه!در پی یک تصمیم احمقانه رفتیم تو دهن یک کامیون و تقریبآ با یک معجزه بیرون اومدیم!!! ضمیمه:بارون که می باره پر می شم از همه ی خوشی های دنیا. آرزو می کنم چهار تا نعل داشتم و واسه خودم تو همه ی چاله های آبدار شهر یورتمه وار می پریدم! ضمیمه:مشاهدات و عینیات به اثبات رسوند که زن گرفتن نه تحصیل می خواد نه یک بابای مایه دار و پول و پَله ی جون دار!داشتن یک هیکل کار درست به راحتی می تونه همه ی موانع ازدواج رو از سر راه بر داره.این چیزا رو که میبینم احساس می کنم بعضی از دخترا آیندشونو از سر راه پیدا کردن! مردی که یه بار دست رو زنش بلند کرد رو فقط باید انداخت تو سطل آشغال و یه تف روش انداخت و درش رو بست.حالا اون مرتیکه می خواد بیاد صد مدل ننه من غریبم بازی در بیاره و فیگورای ندامت زده به خودش بگیره و زاری و گریه کنه.اونی که یکبار این کارو می کنه یعنی اونقدر حیوون هست که بخواد دوباره و صد باره هم همین کار رو بکنه.میگیم یاسی احمق بود،تابع احساسات و ژستای خرکی و عاشقانه ی پسره شد،خونوادش چرا باید اینقدر زود از موضعشون دست بکشن؟صبح وقتی شنیدم یاسمن با همسر وحشی ِ عزیز به تفاهم رسیدن و در یک درام عاشقانه و مسخره همدیگرو در آغوش کشیدن و با ماچ و ماچ بازی آشتی کردن نزدیک بود دو تا شاخ بزرگ روی سرم سبز بشه!یاد حرفاش که می افتم،اشکایی که می ریخت،وحشتی که از پسره داشت،نمی تونم پیش خودم چیزی رو جفت و جور کنم.نمی دونم!شاید هم یک وحشت بزرگتر از کلمه ای به اسم "مطلقه" و پیامداش وادارش کرد به این حماقت مسلم.هر چی بود یاسمن بیچاره ی من با دستای خودش دهن اون هیولا رو باز کرد و دوباره وارد زندگیش شد.چقدر برای این دخترک ناراحتم... ضمیمه:گاهی وقتا فکر می کنم من چقدر باید احمق باشم که اینقدر بی پرده و رک همیشه همه ی احساسامو پیش هر کسی به زبون بیارم.قطعآ منظورم از "احساسام" یک جور احساسای خاصه،همین جور منظورم از "هر کسی"که باز هم یه جور آدمای خاص تره!حالا اینکه چقدر از منظورمو تونستین درک کنین رو نمی دونم ولی امیدوارم اونی که باید درک میکرد،تونسته باشه یه چیزایی رو درک کنه! کنج همون میز بلوط،دوتا صندلی لهستانی...هنوز منتظرن... تا منو تو بشینیم گپ بزنیم مث قدیم شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن(ما همیشه اولین و آخرین بودیم) هم تو تابستون داغ،هم توی پائیز سرد... تابلوی بسته و باز پشت شیشه رو،بعد رفتن ما،کافه چی وارون میکرد... چشمک ستاره ها رو می شمردیم،یادته؟ من،مث سایه ی تو،تو واسه من مث نفس هر دومون برای همدیگه می مردیم یادته؟ دستامون تو دست هم،گم می شدیم تو خواب شب... دل دیوونه ی من،هی قدماتو می شمرد... کوچه ها رو رد میکردیم تا خیابون بزرگ عطر ناب تو منو،تا آخر دنیا می برد حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه،کافه نیست... دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره "هیچ کسی مث من از نبودنم کلافه نیست!"...... ضمیمه:نمی دونم این شعر مال کی بوده حتی یادم نمیاد از کجا پیدا کرده بودمش.با یک مداد کمرنگ نوشته بودمش تو یک کاغذ،لای یک دفتر خاطرات مال سه چهار سال پیش.نمی دونم حتی این تمام شعر بوده یا قسمتیش.تنها چیزی که می دونم اینه که بعد از سه چهار سال هنوز هم بلند بلند خوندنش واسم پر از لذت و شیرینیه. وقتی صداهای شیرین از بین می روند موسیقی در خاطره به لرزه در می آید وقتی بنفشه های زیبا پژمرده می شوند بوی خوش آنها در فضا به مشام می رسد وقتی گل سرخ میمیرد برگهای گل سرخ توده ای شده برایش بستری می شوند و وقتی تو می روی اندیشه هایت دوست دارند فراموش شوند. "پرسی بیش شلی" خواهر هنرمندِ عزیز درسی رو که 6 واحد همنیاز باهاش برداشته بود رو به دردناکترین شکل ممکن افتاد!دو تا درس دیگه پاس شده بود و اونی رو که نباید می افتاد رو با فجیع ترین و ناامیدانه ترین نمره ای که می تونست،افتاده بود!5/4!! بطور دقیقتر دخل 9 واحد رو با هم آورد! دوتایی رفتیم تو اتاق استاد محترم و طی یک عملیات مخ تو فرغون گذاری به مدت نیم ساعت تونستیم یکی از معجزات نمره گیری به روش فک زنی رو رقم بزنیم!5/6 نمره گرفتن از یه استاد یُبس کم هنری نیست!احساس میکردم دوتایی از شدت شادی به حالت یورتمه وار از در دانشگاه بیرون میایم! ضمیمه:بعد از دقیقآ سه ساعت وقت گذاشتن(بخوانید وقت تلف کردن)روی ساختمونایی که باید واسه پروژه تحویل می دادم،تازه خبر رسیده که جناب استاد اول ترم فرمودن کار روی کالک رو برای پروژه قبول نمی کنه!به زبون خودمون یه چیزی تو مایه های کشک!دوست دارم یه پتک تو سر خنگ و سر به هوای خودم بکوبونم! انگار این مرض "ننوشتن" یا "نتونستن نوشتن" فقط گریبانگیر من نشده.همسایه های دوروبرو که می بینم احساس می کنم بیشتر شبیه یک بیماری اپیدمی شده!البته تو فازای آه و ناله و حدیث کلثوم ننه ساختن ردیف ِ ردیفم!تبحرم در دو ساعت چشم بسته زر زر تایپ کردن همچنان پابرجاست ولی ترجیح می دم این ننر بازیهای دیپرس وار و خسته کننده رو یه جوری تو خودم قورتشون بدم تا مث شربت اکسپکتورانت به زور به خوردِ ملت بدمشون.هیچ مرگم نیست!فقط یک کم دلم برای سرکلاس نشستن و درس گوش ندادن تنگ شده! ضمیمه:دو ساله شدن یک وبلاگ از اون اتفاقاست که فقط صاحبش می تونه لذت اش رو درک کنه!فکر می کنم وقتش رسیده که کفشای بوق بوقی اش رو واسش بخرم!دو سال و دو روزگی این غرغرکده مبارکم باشه! این آدم دائم به حرص که خونش از آدمای خونسرد به جوش می اومد حالا تبدیل به یک موجود هرتی و خوش خیالی شده که خودش هم داره حوصله اش از خودش سر می ره.باز از اون زماناست که دلم یه عالمه اتفاقای غیر قابل پیش بینی و شلخته و انفجاری می خواد.اونقدر همه چیز در یک نقطه و محدوده ی کوچیک ثابت و بی تحرک شده که حتی به خودم هم مجالی برای کارای احمقانه و غیر همیشگی نمی ده!وادارم می کنه به همین موندن!یک تکرار گوسفند وار! ترجیح می دم با یک پتک مغزمو از هم بپاشونم قبل از اینکه صدای بع بع های خودمو بشنوم! ضمیمه:تا اطلاع ثانوی-ترجیحآ تا قبل از تموم شدن مراحل گوسفند شدن-از پیشنهاد هر نوع همکاری در هر زمینه ی شغلی به گرمی استقبال می شود! ضمیمه:بعضی ها ذاتآ خوششون میاد برن سر کار!حتی به قیمت حروم شدن یک ساعت از وقت و هزینشون!فکر نمی کنم جای دل سوزی داشته باشن،هر چی باشه خاصیت این جور آدما سرگرم کنندگی شون به مدت همون یک ساعته!!! تموم شد!اردیبهشت که برم حفاری و برگردم،رسمآ به عنوان یک کاردان باستان شناس می تونم در محافل عمومی شناخته بشم!البته با توجه به نظر اکثریت دور و بری ها این مدرک فقط به درد خوشحال کردن خودم از پایان یک دوره تحصیلم می خوره و تقریبآ اونقدر بی ارزشه که اگه بشینم و اصول دقیق تر خونه داری رو یاد بگیرم بعنوان یک دختر واسه خودم و آیندم می تونه خیلی مفید تر باشه!خیلی مستقیم تو چشمات نگاه می کنن و با تاثیر گذارترین جمله ای که می تونن پیدا کنن رشته ات رو توی سرت می کوبن و رسمآ اعلام می کنن که کلآ هنر خوندن یه چیزیه تو مایه های غاز چروندن!البته بی انصافی نباید کرد!تفاوتهایی هم بین آدما هست و اونم شامل اون دسته ای می شه که اینبار در سکوت و با موذیانه ترین نگاه عین همین جمله رو بهت می فهمونن!این چیزا رو که می بینم فکر می کنم شاید بد نباشه که تو این مدت-تا زمان حفاری-بجای درس خوندن واسه کنکور بشینم توی خونه و کم کم اصول صحیح سبزی پاک کردن و نسوزوندن پیاز داغ و دقیق تر بستن قنداق بچه رو یاد بگیرم! ضمیمه:سعی می کنم این روزا رو با یاسی باشم.دختر بیچاره افسردگی شدید گرفته.مردک(شوهرش)با گذاشتن چند تا شرط اعلام کرده که حاضره به زندگی مشترکش با یاسمن ادامه بده!!!دوست دارم از سر این هیولا رو بگیرم و بذارم بین دو تا میز و فشار بدم تا همه ی جمجمه اش از هم بپاشه. اون که نخواد دیگه جایی برای خواستن من باقی نمی مونه."چرا"رو هم ازش نمی پرسم که اگه جای پرسیدن این "چرا ها"باشه،تا خدایی اش ادامه داره باید جواب بده.فقط محکم باش دخترک.نمی ذارم مثل یک تیکه گچ پودر بشم و پوکیده.هر چی باشه،بلاخره خدایی هم همین نزدیکیهاست. ضمیمه:وقتی می نویسم،انگار یک سوهان دستم گرفتم و تیزیها و زبریهای فکرای بدم رو تراش می دم و تحملشون رو واسه خودم آسونتر می کنم.عیب نداره،بذارین خرفت بمونم... افسوس،ما خوشبخت و آرامیم افسوس،ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت،زیرا دوست می داریم دلتنگ،زیرا عشق نفرینیست. کل این ترم که هواخوری و گردن کلفت کردن بود-با جمعآ ۶ واحد-روزای امتحاناش هم همون شکلی ان!هر ۴۰ روز یکبار،یک امتحان!شکنجه ست وقتی به شدت دنبال یک پا واسه عیاشی میگردی و همه چسبیدن به کتابا و جزوه ها!مرگ آورتر از طول این ترم،روزای امتحانه! ضمیمه:همه ی پیچ ها و گره ها رو دارم از دور خودم جمع می کنم.با این اخلاق گند و قد قدی واقعآ کی می تونه تحملم کنه؟!
نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت
توسط جودی| |
"ترجیح می دم صفت خرفتی رو به جون بخرم ولی وقتی حالم خوب نیست قسمتای بد و زجر آور مغزم رو روی کاغذ منتقل کنم.انگار تو غصه ام یکی های دیگه ای رو هم با خودم شریک کردم."
نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت
توسط جودی|
بعد از بیشتر از یک ساعت کش و واکش و چپ و راست کردن و اندازه گرفتن-در حالت پخش شده روی زمین و بدون میز و صندلی!-برای رسم یک پلان چهل تیکه و مسخره واسه پروژه ام،کشف کردم کاغذم خیلی کوچیکتر از اونیه که فکر میکردم!بخوام تمام کار رو رسم کنم دیوارای ساختمونم از همه جای کاغذ می زنه بیرون!این همه وقت روی این پلان لعنتی گذاشتم،حالا اندازه ی پوست چغندر هم ارزش نداره!
نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت
توسط جودی|
چهارشنبه شب از این شهر می رم.آخرین امتحان رو که بدم دیگه بهانه ای برای بیرجند موندن ندارم.چهارشنبه بر میگردم مشهد و بیرجند رو می ذارم لای دفترای خاطراتی که تو این دو سال می نوشتم.دلم برای همه چیز-حتی احساسای پر نفرتی که یک ترم باهاشون دست و پنجه نرم کردم- تنگ می شه.برای خوابگاه نگین ۴ که پر بود از بی خیالی های ترم یک و یک تخت فلزی که همه ی دلتنگی هاتو توی خودش می بلعید و یک ایوون پر از خنده و چایی و مسخره بازی های شبانه.برای معلم ۱۰ و خونه ی پر سوسک و جونور آقای دو صفر هفتی که همه ی رفت و آمدای مستاجرای پرسروصداشو زیر نظر داشت.برای یک پارک کوچیک و دو تا تاب کوتاه که نهایت شادیها و غصه ها و گریه های یه دختر خل رو تو خودش جمع میکرد.برای این خونه ی صمیمی و همیشه سرد با خروس سفید و بی شرفی که رسالت بزرگش سوزن زدن رو اعصاب آدماست!این خونه با کوچه ی قشنگ و پر کاج اش،برای پیاده رویها و عیاشی ها و هرهر و غش غش هایی که هیچ وقت تکراری نمی شدن.برای یک مغازه ی پیتزا فروشی درست وسط خیابون معلم با خوشمزه ترین چیزبرگرای عالم.برای آدمایی که دو سال کنار هم یک خونواده بودیم...برای دو سال زندگی متفاوت...چقدر زود تموم شد......
نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت
توسط جودی|

