ضمیمه:استرس امتحانا به درک،این روزا باز از اون گره های اساسی هم به خودم خوردم! موهای بلند دختر ِ کوچیک رو تو دستش می پیچونده،وحشیانه کتک اش می زده و بدترین تهمت هایی که به یک دختر می شه زد رو بهش می چسبونده. دختر سعی کرد شکایت کنه و طلاقش رو بگیره.شکایت کرد و محکوم شد!بخاطر خراشهایی که موقع دفاع از خودش رو صورت شوهر انداخته.و تمام اون کبودی و سیاهی بدنش رو خودزنی اعلام کردن!به همین مسخرگی!به همین مسخرگی!دختر محکوم شد! هنوز داره تلاش خودشو می کنه...چه فایده؟؟؟ تو کشوری که قاضی ِ یک دادگاه به راحتی یک مشت پول رای اش رو اعلام کنه،حمایت از من ِ دختر رو کی قبول می کنه؟؟؟؟؟ می دونین!یاسمن عزیز من فقط بیست و دو سالشه.... دعوام بکنین یا نه تصمیم دارم تو این پست یک دل سیر غر بزنم و آه و ناله کنم.همین اول بگم که بعد به زر زرو بودن متهمم نکنین! قرار بود امشب برگردم بیرجند ولی نمی رم چون از شدت ضعف دارم جون می دم!سه روز حتی یک پرتغال رو معدم نمی تونست تو خودش نگه داره.یک دل درد بی دلیل به ضمیمه ی بالا آوردن هر چی که می خوردم!دکتر یک سونوگرافی اورژانسی واسم نوشت ولی سونو هم چیز خاصی رو نشون نداد.هنوز دل درد دارم ولی خوشبختانه معدم دیگه چیزی رو پس نمی ده!تا فردا مشهد می مونم و فردا شب برمیگردم.شکنجه ی بزرگش اینه که باید مطلق استراحت کنم و پامو از خونه بیرون نذارم!باید زودتر برگردم.کلی کار تو بیرجند دارم.جزوه های جویده جویده که باید یک سرو سامونی بهشون بدم.پروژه ی پرسپکتیو رو حتی باز نکردم که ببینم دنیا دست کیه!درس خوندن هم که طبق معمول تعطیل!این دو سه روز آخر رو هم که فقط غر زدم و از درد شکم نالیدم و زندگی رو با هنر نمایی های معدم به گند کشیدم!!!احساس میکنم آدمای این خونه واسه برگشتنم دارن لحظه شماری می کنن!! دچار یک نوع ِ خاص از سرخوردگی های عاطفی شدم!شاید بشه یکجورایی فیگورای دپ زده و بی حوصله ی این روزام رو گذاشت به حساب همین سرخوردگی!دوست دارم دهنمو باز کنم و تند تند همه ی اون چیزایی که دارن رو مغزم سنگینی می کنن و آزارم می دن رو واسه یکی تعریف کنم ولی گفتن نداره.گفتنش تف سربالاست.از سرکوفت شنیدن،از نصیحت شنیدن،از ما که می دونستیم همین می شه،از شنیدن حرفایی که تاثیری به حالم نداره بیزارم.خودم که نباشم حوصله ی بقیه و حرفاشون رو هم ندارم.حتی حوصله ی اینجا رو هم ندارم.از اینجا بیزارم از نوشته های خوش خیال و چرت و پرتی که فقط به درد این می خورن که برن تو یک کارتن و سالها تو یک انباری خاک بخورن .بعد هم بیست سال دیگه درشون بیاری و با بچه هات بشینی و به ریش خودت و دنیای مسخره ای که داشتی بخندی. امروز هم مثل همه ی این چند روزی که نمی نوشتم رو فاز نوشتن نبودم.چیزایی که می نویسم ترشحات حرص دار و چندشی مغزم ان که با چسبوندن خودشون به این کیبرد و کلمات سعی دارن خودشونو تخلیه کنن.از خودمو و این نوشته ها و این وبلاگ متنفرم.از این خود ِ سست که به راحتی ِ دو روز انتظار داره از هم متلاشی می شه.من با این دنیای کوچیک و بی ارزشی که واسه خودم ساختم دنبال چی می رم؟بنفشه خوب منو شناخت.این دنیای کوچیک رو ساختم تا بتونم همه جا یکطرفه به قاضی برم،تا از خودم دفاع کنم،که بگم تنهاترین و بی گناهترین آدم روی زمینم و صدای کف زدن همه رو بشنوم.که فکر کنم دنیا به اندازه ی همین صفحه ی وبلاگ و همه ی آدمها به اندازه ی همون کلمه ها زشت و حقیر و کوچیکند و من هرطور دلم بخواد می تونم باهاشون بازی کنم...خودنمایی کنم و بعد از خودم کیف کنم!اصلآ چرا اینا رو می نویسم؟با اینکارا فقط سعی می کنم اون کثافتی که تو مغزم جمع شده رو بیشتر به هم بزنم تا بوی گند تعفن اش بیشتر آزارم بده...نمی خواستم این چرندیات رو بگم،فقط می خواستم بدونین که چقدر راحت می تونم بد و نفرت انگیز باشم.... ضمیمه:سه روزه که همه ی زندگیم شده یک صفحه ی کوچیک موبایل و یک انتظار مسخره ی گه... به طرز آزار دهنده ای دوباره حس های کپک زدگی و بی خاصیتی دارن میان سراغم!خیلی جدی دنبال کارم.من اگه توی خونه بمونم فقط تبدیل به یک قارچ غرغرو و هار می شم و بس!فقط باید از شر سه تا امتحان و حفاری هام خلاص بشم و برگردم مشهد.حتمآ می رم سراغ یک کار.درس هم می خونم.یعنی باید بخونم.یعنی اگه قبول نشم گند زدم.یعنی عمری که سال بعد بشینم پای کنکور کاردانی کارشناسی.یعنی می مونم یک بچه کاردان الکی و خوشحال واسه خودم که مدرکش فقط به درد عمه اش می خوره و جرز لای دیوار.شاید سنگین تر باشم که کاردانی باستان شناسیم رو قاب کنم بزنم به دیوار بالای تختم و برم با دیپلم ریاضی تو یک مطب یا شرکت چایی دم کنم.تصورش هم قلبمو ریش ریش می کنه! ضمیمه:"میم مثل مادر" نه محشر بود نه یک فیلم آبکی و گذرونی.خوب بود،ولی یه جوری این احساس بهت دست می داد که کارگردان داره به هر ترفندی متوسل می شه که یک قطره اشک ازت بگیره!مخصوصآ صحنه های آخری فیلم که چیزی فراتر از ملودرام شده بود!همین بود که لحظه ی آخر اشکت گیر میکرد!به قول فرزانه کارگردان با زبون بی زبونی بهت می گفت تو رو خدا یک کم گریه کنین! "کافه ستاره" رو دوست داشتم.مخصوصآ اپیزود سالومه رو.من عاشق هانیه توسلی با اون قیافه ی مادر مرده و مظلوشم! (سینما رفتنم کاملآ نشون دهنده ی اون استرس سرشاریه که واسه کنکور دارم!) از روز اولی که فرزانه با اون پیرزن تصادف کرد می گفت نمی دونم چرا فکر می کنم اینا یک ریگی به کفششونه و پیرزنه اونقدری که تو بیمارستان اشک و زاری و آخ و واخ میکنه ضربه نخورده.می گفت هنوز حتی گازی هم برای حرکت ماشین نداده بودم که ماشین خورد به پاش و افتاد زمین و دور خودش چرخید و پنج شیش تا غلط زد!!یعنی شدت ضربه و اون حرکات اصلآ به هم نمی اومده!پزشک قانونی هم تایید کرده که جز یک کوفتگی مختصر اتفاقی واسه خانومه نیفتاده و کم کم دارن می فهمن که از اون دیه ی یکی و نیم دو میلیونی خبری نیست و انگار سر و ته قضیه قراره با مبلغی زیر صد هزار تومن جمع بشه.مامان می گفت اشتباهی بوده که از طرف ما بوده و نباید پیرزن رو به حال خودش ول کنیم و هر روز تا بیمارستان می بردش و گاهی یک کمکی بهشون میکرد که بعد از یکجا نشین شدن پیرزنه حتی برای خرج روزانشون هم مونده بودن.خوشم میاد که پیرزنه یک عمر یک نره غول ِ تنه لش بزرگ کرده و حالا فقط واسش به درد این می خوره که بیاد تو پاسگاه یا دادگستری و واسمون شاخ شونه بکشه!جالب شده؛روز اولی که فرزانه باهاش تصادف کرد و به دختر یا پسرش زنگ می زدیم که مادرتون رو آوردیم بیمارستان،می گفتن اگه چیزی نیست خودتون بیارینش خونه و ما تا بیمارستان نیایم!!حالا که بوی پول به دماغا خورده هر روز یکی واسمون شاخ می شه و یک عمو از فک و فامیلش میاد جلو که من داداششم،من دایی شم،من پسر همسایه بغلیشونم،...و ازتون شاکی ام!انگار بعضی وقتا نرمش زیادی هم نشون دادن خودش به دردسر ختم می شه.فعلآ که با امیدواری می خوان شکایتشونو ادامه بدن تا ببینن آخرش پولی به چنگشون می افته یا نه! چه حس خوبیه که آدم رو جدی حساب می کنن و میارنش وسط بازی!!!فعلا من تو بازی از یارهای گروه سودارو حساب میشم و کارت بازی ام رو از طرف اون گرفتم!البته من اونقدر آدم رسوا و تابلویی ام که فکر نمی کنم چیزی بوده باشه که کسی تا حالا ندونسته!اگر هم چیزایی رو تا حالا رو نکردم از فراموشی بوده و یا دلیلی نداشته که بخوام اون سری شاهکارها رو هم به همه بگم!فعلآ به همین 5تایی که حق بازی امه کفایت می کنم!خب من مثل خورشید خانم تو بازی جر نمی زنم!:D 1.پامو با هزار بدبختی تو تیم بسکتبال مدرسه جا انداختم ولی وقتی تیم رو بردن برای مسابقات،تو همه ی بازیها ذخیره بودم و حتی تو یک مسابقه هم نذاشتن بازی کنم!بچه ها که می اومدن برای تشوویق تیممون و گیر می دادن که چرا بازی نمی کنم،می گفتم تو بازی اول خوردم زمین و پام آسیب دید،مربی مون گفته دیگه نباید بازی کنم!تکون دهنده ترین و خفت بارترین و ناامید کننده ترین شکست ورزشی ِ زندگی ام بود! 2.دو ماه کمتر بود که گواهینامم رو گرفته بودم،توی یک بلوار با یک پی-کی به کل کل افتادیم،اومدم ازش سبقت بگیرم،یک کامیون از دوربرگردون پیچید جلوی ماشین،با ناشی گری هر چه تمام گرفتم سمت چپ،ماشن تا کمر رفت روی باغچه ی وسط بلوار! 3.سال پیش دانشگاهی برای تغییر رشته از ریاضی به هنر باید معدل کل دبیرستانم بالای 14 می شد.معدل کلم 12شد و نتونستم تغییر رشته بدم!هر کی می پرسید چرا تغییر رشته ندادم می گفتم ترسیدم همه فکر کنن بچه تنبلم که رشته ی خودمو تموم نکردم و رفتم قاطی ِ بچه درس نخونای هنر! 4.درد ناک ترین جمله ای که در مورد خودم شنیدم از دهن خواهر ِ دوست پسر محترم بود که فرموده بودن چه دختر قد کوتاه ِ دهن گشادی! 5.تا سوم راهنمایی اونقدر چشم و گوش بسته بودم که وقتی دوستم داشت چیزایی رو در مورد برگزاری عملیات زناشویی! واسم می گفت،فکر میکردم داره باهام شوخی می کنه! بعد دو سه هفته که بر میگردم مشهد،دیدن این اتاق این احساس رو واسم تداعی میکنه که چند ساعتی قبل ورودم،درگیری شدیدی تو اتاق درگرفته!همه چیز در یک نوع حالت پرتابی و انفجاری!تا دو روز اول خودمو به شدت جدی حساب میکنم و دست به هیچ وسیله ای نمی زنم ولی کم کم این احساس بهم دست میده که دارم تو طویله زندگی میکنم!نمی دونم چطور اون لحظه که می خواستیم اتاقا رو تقسیم کنیم،جوگیر شدم و قبول کردم با فرزانه هم اتاق بشم! فعلآ که سرکار خانوم بعد از یک تصادف مردانه،پای یک حاج خانوم رو ناکار کرده و چیزی نزدیک یکی و نیم-دو میلیون دیه رو مفتی مفتی انداخته تو بغل همون حاج خانوم!البته واسه پیرزنه زیاد هم بد نشده!سرپرست یک خونواده ی بدبخت بیچاره ست که شوهرش سکته کرده و افتاده تو جا و پسر تنه لش اش هم چشم اش به دست این پیرزنه!دندون ِ به شدت گردی هم واسه پیاده کردنمون ساخته بود!خوشبختانه قراره بیمه همه ی پول دیه رو به حساب خود پیرزن بریزه و فکر نمی کنم چیزی گیر اون مرتیکه ی لندهور بیفته!اگه مادره جو زده نشه و پول رو تقدیم پسر لات اش نکنه لاقل یک مدت زیادی رو نمی خواد بره کلفتی خونه ی این و اون.با این هنر نمایی فرزانه خانم،انگار که عزای عمومی واسه ی ماشین اعلام شده!هیچکی حق بیرون بردنش از پارکینگ رو نداره! شک داشتم صدای ماشین گاز میاد یا نه.گفتم یک سرک می کشم تو کوچه که اگه ماشین داره میاد کپسول رو ببرم بیرون.یک چادر رنگی سرم کردم و رفتم جلوی در.لای در رو باز کردم،خروس صابخونه چشم اش به در باز مونده افتاد و دوون دوون از کنارم رد شد و از لای در رفت توی کوچه!مونده بودم با چادر رنگی ِ روی سرم و اون خروس بی شرف که همه جا باید نحسی اش رو به رخ بکشه چه خاکی به سرم بریزم! رفتم در صابخونه رو زدم؛کسی خونه نبود!دو حالت بیشتر نداشت!یا باید خروس رو می سپردم به امان خدا و بی خیالش می شدم و غرغر صابخونه رو به جون می خریدم یا می رفتم و با هر فضاهتی بود می آوردمش توی خونه!چاره ای نداشتم!چادر رنگی به سر رفتم تو کوچه!با اون چادر و دمپایی من می دوییدم،خروسه می دویید!دیدنی بودم!آبروریزی در درجه ی رسواش بود!به هزار بدبختی و گند کاری،کیش کیش کنان برگردوندمش توی حیاط!فقط وقتی در رو پشت سرم می بستم احساس می کردم آمپر جوادی ِ خونم داره منفجر می شه!حالا حالاها نباید جلوی چشم اون همسایه ها آفتابی بشم!!! ضمیمه:بلندترین شب سال رو تو اتوبوس کنار 38 تا مسافر گذروندم.
بعد از نیم ساعت بروبیا و شلوغ پلوغی ِ لباس پوشیدن و آرایش کردن و رفتن بچه ها،یک حجم ِ لذت بخش از سکوت داره تو خونه ته نشین می کنه.مغزم از امتحان صبح و کم خوابی شب قبل نیمه فلج و کرخته!نمی فهمم این چه کرم عظیمیه که همه ی ترم واسه خودت سوت بزنی و دست تو جیب راه بری و آخر ترم از استرس جفتک بزنی و روی جزوه هات استرس بالا بیاری!اصلآ همه ی کِیف اش به همینه!
نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت
توسط جودی|
یک دختر کوچیک چهار ماه قبل ازدواج می کنه.شوهر یک مرد سادیسمی و بیمار از کار در میاد.
نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت
توسط جودی| |
اینا گریه نیستن...زیاد که دلم میگیره دوست دارم چشامو ببندم و به این دل کوچیک و لامصب فحش بدم و تو دنیای فسقلی خودم زر زر کنم...اصلآ این روزا چرا اینجوری می گذرن؟؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت
توسط جودی|

