تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

دلم می خواد از هرج و مرج مسخره ای که واسه خودم ساختم فرار کنم.یک کلمه می گفتم نه و همه چیز تموم می شد و دوباره زندگی عادی ام رو میکردم.حالا چی؟داری روانی می شی بدبخت!حرفایی که از این ور و اون ور می شنوم مثل فرفره تو مغزم می چرخن.نمی دونم چرا به همین چند نفری هم که می دونن،گفتم.در هر حال تصمیم ام شاید اونقدرا عوض نمی شد.اونقدرا که هیچ!اصلآ عوض نمی شد!خودم خوب می دونم که چه گاومیشی ام!از همه می پرسم،نظر همه رو می دونم آخر هم کار خودم و اشتباه خودم رو می کنم!فقط انگار دوست دارم بدونم چند نفر با تصمیم ام موافق ان که خوشبختانه رو این موضوع حتی یک نظر موافق هم نشنیدم!جز مامان که گفت فقط خودتی که باید با خودت کنار بیای،هر چی هم بقیه بهت بگن آخر هم به دل خودت نگاه می کنی!تنها کسی که این وسط خوب می دونه دخترش چه خر زبون نفهمیه!

موضوع به این بغرنجی هم که فکر می کنم نیست.دوست دارم خودمو بجزونم!حرص بخورم!حرص خوردن با خونم عجین شده!بهم جون می ده!یکدفعه به خودم میام میبینم یک ربعه که دارم با شخصیتهای خیالی دعوا و بحث می کنم،خط و نشون می کشم،تنفرمو بهشون نشون می دم،بعد،از حرص قلبم به تپش می افته!داری  چکار می کنم؟ها؟یک آغل تو مغزت ساختی و داری واسه خودت توش می چری!همیشه هر چیز بی اهمیت رو اینقدر بزرگ می کنم!نمی دونم!شاید یادت رفته دختر!سیم خاردارات رو که فراموش نکردی؟؟!!

فقط می دونم دلم به شدت یه آغوش بی دغدغه می خواد...شاید فقط برای چند ساعت...

نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت توسط جودی|
پاهای سردمو می چسبونم به پایین بخاری نفتی و احساس می کنم گرما از پاهام وارد خونم می شه و انگار یکدفعه کلی احساس خوب و آرامش دار می ره توی خونم.انگشتام اونقدر منجمدن که به سختی می تونن خودکار رو نگه دارن؛دست و پام توانایی نگه داشتن گرما رو تو خودشون ندارن!مامان می گه دست که به بدنت می خوره انگار به مرده دست زدی!شاید باید جزو آبزیان و ماهیان حساب می شدم نه انسان دوپا و خونگرم!

یک نمایشگاه فسقلی ِ کتاب توی بیرجند برپا شده.از صادق چوبک کتاب نخونده بودم؛یک کتاب،گزیده ی داستانهای کوتاه اش رو گرفتم.دوستش دارم؛خیلی زیاد!پُره از توصیف ها و تشبیه های لذت بخش!خوندن بعضی قسمتهاش اونقدر واسم لذت داره که چند بار همون پاراگراف رو مزه مزه می کنم.فعلآ که صمیمیت زیادی با چوبک پیدا کردم! :

"دل رئیس به دنده هایش می کوبید و رو پرده های گوشش صدای طبل در می آمد.زبانش به سق چسبیده بود.راه گلویش هم آمده بود و حباب های نفس،گلوله گلوله مانند،سنگریزه از آن در و تو می شد.چیزهای رو میز کارش از پشت ذره بین زمخت و پر موج اشک،کج و کوله می شد..." (داستان دسته گل) 

ضمیمه:این روزا ناجور ذهنم داره با خودش می جنگه!سعی می کنم زیاد با خودم درگیر نشم ولی همه تلاشی که می کنم،به بیدار موندن تا ۳ صبح ختم می شه!!

نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت توسط جودی| |
بخوایم بشماریم،من چند تا اشتباه دارم می کنم؟صد تا؟هزار تا؟یک ملیون تا؟اصلآ اشتباه نیست؟به حماقت بیشتر شبیهه؟!توی عمرم به اندازه ی ۵ برابر موهای سرم تصمیمای لحظه ای و اشتباه گرفتم.شاید اینم یکی دیگه از اون خداتا اشتباه باشه...

تو این شرایط بیشتر از نصیحت شنیدن،نیاز به حرفایی دارم که بتونه به فکر و تصمیم ام نظم بده.خب،تصمیم ام رو گرفتم،فقط امیدوارم بتونم به اشتباه گذشته سروسامون بدم و نذارم تکرار بشه...

نمی دونم چقدر دیگه باید بگذره تا بفهمم عمق حماقت و خرییَتَی که کردم تا کجا بوده.گاهی اونقدر نقش احساس تو تصمیم گیری ام پررنگ می شه و اشتباهی که می کنم غیر قابل جبران،که برای برگشت به وضع عادی تقریبآ خودمو باید به خاک و خون بکشم.اینبار اگه خراب کنم...گند زدم...تموم می شم!

من همون آدمی ام که دنیا رو با ادعاها و حرفای مفت اش کلافه کرده بود...حالا چی؟حالا چی؟

فقط اینبار رو اشتباه نکن دختره ی پر مدعا...باشه؟باشه؟باشه؟...(باشه!)

نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت توسط جودی|
آتیش انتخابات بیرجند پرحرارت در حال سوختنه!دیشب مدرس رو پیاده برمی گشتم؛به فاصله ی هر ۱۰۰-۲۰۰ متر که رد می شدی صدای گوپ گوپ باندای ضبط ستادای انتخاباتی و بساط چایی شون اون قسمت خیابون رو به ولوله و تکاپو انداخته بود!یه جورایی خوشم میاد از این حال و هوای شلوغ پلوغ شهر!

یکی از استادها کاندید و از روزی که تبلیغات شروع شده به قدری این آقای استاد مهربون و دوست داشتنی شدن که اگه ۵ دقیقه ی آخر کلاس اش رو هم برسی،با خوشرویی هر چه تمام واست حضوری رو می زنه!

ضمیمه:ماشین گاز چهارشنبه ها برای کوچه ی ما گاز میاره.کپسول هنوز تموم نشده بود و عوض اش نکردیم.هنوز یک ساعت از رفتن ماشین نگذشته بود،کپسول تموم و آبگرمکن خاموش شد!

ضمیمه:چنان بدجور زبونم رو گاز گرفتم که مثل یک تیکه گوشت اضافی روی زبونم اومد بالا و زخم شده!نارنگی که می خورم انگار اسید می زنم روی زخم اش؛تا ته گوشهام درد میگیره!(محض اینکه بدونین هنوز توانایی هام واسه غر زدن رو از دست ندادمD:!!!)

 

چقدر دلتنگتم دختر...چقدر زیاد...

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت توسط جودی| |
فقط دارم خودمو مسخره می کنم.بهانه هام واسه درس نخوندن من درآوردی و مسخره ان!مشکل از خودمه که نمی تونم شروع کنم:"این کتابه گندست،می ترسم از خوندنش،این یکی قیافه اش تُرشه،نمی تونم با این شروع کنم،این یکی که آشغاله از این ور خوندی از اون ور پریده..."اصلآ مشکل از ذات درس نخون و سر به هوای خودمه.کنکور که قبول نشدی و یکسال نشستی هوا خوردی و چشم دوختی به در و دیوار خونه،حالی ات می شه ذاتت درس نخون بوده یا داشتی با بهانه های بنی اسرائیلی خودتو توجیه می کردی!بلاخره شروع میکنم،فعلآ وقت زیاد دارم!!!

ضمیمه:هیچی به اندازه ی یک دست قشنگ با ناخنهای مرتب و قشنگ تر نمی تونه به حس زیبا پسندی ام ناخنک بزنه!

ضمیم:هوا،اینجا،بارونیه.بارون نمیاد.دو قطره می باره و رطوبت اش می مونه تا باز چند ساعت بعد دو قطره ی دیگه بباره.بارش اش فقط محض خشک نشدن ِ لباسایی اند که سه روزه روی بند حیاط دارن سگ لرز می زنن و فعلا هم هیچ امیدی به جمع شدنشون نیست!

نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت توسط جودی|
با این اعتیاد وحشتناک چایی ای که دارم،فاجعه ی بزرگ اینه که حساسیت معدم به آب بیرجند شدید تر شده.یکی از کثیف ترین و بدمزه ترین و شور ترین آبهای دنیا رو همین شهر نفرت انگیز داره.روی لیوانهای چایی به ارتفاع ۱ بند انگشت املاح چرب و سیاه با ماهیتی ناشناخته بسته می شه!(شایع ست گریس یا یک همچین چیزیه!)گریسی که برای بالا کشیدن آب استفاده می شه ولی خدا می دونه که چی داریم با اون چایی و آب می خوریم!هرچی هست باعث ورم و تشدید دردهای معدم شده.یادم که میاد یک ماه بیشتر از زندگی کردنم تو این شهر نمونده،قلبم از خوشی جمع میشه!جدآ که دلم برای بچه های کارشناسی اینحا می سوزه!(یک چیزی تو مایه های گربه و دنبه!!)

ضمیمه:من اگه غر نزنم،باید نگرانم شد!

ضمیمه:سفارش بافت شل ترین شال گردن ها در اسرع وقت پذیرفته می شود!!!من یک شال گردن باف قهارم!منتها اونقدر گشاد می بافم که یک مشت به راحتی از لای هر دونه ام رد می شه!

نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت توسط جودی| |
به علت اعمال چندین فقره جلوه های ویژه موقع رانندگی و مشاهده شدن توسط مامان،تا اطلاع ثانوی تو تعلیقی به سر می برم!ماشین بهم نمی ده اگر هم بهم بده باید حتمآ خودش کنارم حضور داشته باشه و سرعتم از 60 تجاوز نکنه!استرس اون موقعی رو دارم که می خواستم گواهینامه بگیرم؛انگار کنار افسر نشستم و رانندگی می کنم!
نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت توسط جودی|

فکر می کنین من چقدر قوی ام؟اونقدر که بعد از دو هفته مریضی کشیدن و  آمپول و دوا و دلتنگی هنوز هم خیلی محکم و پر انگیزه،زندگی تو بیرجند رو تحمل می کنم؟نه!من بچه ننه ام،من شکستنی ام،من ضعیفم و تیکی از پا در میارم.نه!اصلآ هم خجالت نمی کشم از گفتنشون...این مریضی لعنتی که انگار نشونی از خوب شدن هم تو خودش نداشت اونقدر ضعیف و حساسم کرده بود که مثل یک بچه ی ننر و زر زرو توی کوچه درست پشت در خونمون بلند بلند گریه کردم!از مریضی خسته شده بودم،از اون سرمای سوزنده که سینوسها و گلوی چرکی ام رو بیشتر و بیشتر ملتهب و دردناک می کرد،از تکرار هر روزه ی روزایی که شکل عُق شده بودن.هر روز مریضی هر روز سرفه هر روز تهوع و دل درد،هر روز از صبح تا شب خوابیدن زیر یک پتو و شمردن ساعتهایی که فقط می گذشتن.بدون هیچ خاصیتی بدون هیچ فعالیت زنده و مشخصی.من خسته شده بودم.دلم می خواست مثل یک بچه ی مسخره و لوس مامانم کنارم باشه! به قیافه ی لاغر شده و مریضم نگاه کنه و نگران باشه و پرستاریم کنه.دوست داشتم بهانه بگیرم،اذیت کنم،ادا در بیارم،با همه لج کنم و همه ی این کارا رو میکردم.

برگشتم مشهد.به هر چی تو اون شهر و بین آدماش بود بدبین و حساس شده بودم.بیشتر از همه به اون خونه که دیگه شکل مریضی شده بود.شکل آنتی بیوتیک،شکل شربت،شکل کپسول،شکل پنی سیلین های لعنتی.الان اینجام.خونه،مامان،بچه ها.اینجا همه چیز خوب و قابل تحمله؛حتی سرفه هایی که ازشون چندشم می شه.نهایتآ یک روز دیگه می مونم و دوباره برمیگردم.اینجا خوب می شم،حتمآ خوب می شم.برگردم دیگه از مریضی نمی نالم،از این روزای بی ریختی که قسمتای بد و چرکی اش گذشتن.حتمآ خوب می شم.

 

ضمیمه:مرسی...واسه همه ی اون کامنتها و رفاقتهایی که گذاشتین.این همه معرفت...من قدر همشو می دونم.

مرسی.

نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت توسط جودی| |
از لطف و احوالپرسی جمع کثیری از دوستان!!!من به شدت حالم بده!گلوم به شدت چرک کرده و بدنم عفونت داره.دکتر تشخیص عفونت آنتی پلاکت یا یه همچین چیزی رو داد(استعدادم در حفظ اسامی زیاد خوب نیست!).در هر حال هنوز این دختر تا خرخره می ره زیر پتو و چراغ نفتی رو بغل می کنه و مشت مشت آنتی بیوتیک و شربت می خوره.فکر نمی کنم بتونم حالا حالا ها اینجا رو آپ کنم.به زندگی که برگشتم میام خبر سلامتی ام رو به اونایی که از شدت نگرانی هر روز زنگ می زنن و حالم رو می پرسن می دم!!!
نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1385ساعت توسط جودی|
شکل یک مامان بزرگ واقعی شدم!یک ژاکت گنده می پوشم و دو تا جوراب کلفت می کشم به پاهام.شدم سوژه ی خنده ی بچه ها!سرما خوردگی و استخون درد خوش تیپی سرش نمی شه!

یکشنبه یک امتحان ترش ِ مزخرف رو که بدم،زندگی به روال عادی اش برمی گرده.دیروز با خوشحالی هر چه تمام یک چراغ نفتی خریدیم و فعلآ زندگیمون از اون وضع سیبری وارش دراومده.گرم ِ آنچنانی نیست ولی همینقدر هست که اگه آب دماغامون چیکه کرد وسط راه قندیل نبنده!چراغ نفتی رو می ذاریم وسط قالی و یک کتری می ذاریم بالاش و سه تایی دورش می شینیم به درس خوندن.حس خوبی داره؛حتی خونمون هم شکل خونه ی مامان بزرگا شده!

ضمیمه:بوی نفت سرفه ها و سردردهامو تشدید می کنه.سرفه که می کنم احساس میکنم مغز سرم می خواد از دهنم بپاشه بیرون.صِدام حسابی دو رگه و خر شده!

ضمیمه:فکر می کنم یک سرما خوردگی اینقدر حق به آدم بده که سه روز نه موهاشو شونه بزنه نه حموم بره!فعلآ همزیستی مسالمت آمیرزی با جک و جونورای بدنم برقرار کردم!

ضمیمه:تمام لعنت هایی که به خروسه فرستادم گریبانگیر مرغ بدبختش شد!دیروز با سر بریده انداخته بودنش وسط باغچه!

نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت توسط جودی| |