تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

یک قرص سرماخوردگی می خورم ومی رم زیر پتو و گوشم رو می دم به صدای پچ پچ وار و آروم ستار که داره از ضبط میاد.استخون درد شدیدی دارم.حتی برای یک لحظه هم نمی تونم از شوک خبری که ظهر شنیدم در بیام.یکی از نردیکترین دخترایی که می شناسم دیشب توی خوابگاه خودکشی کرده...نجاتش دادن ولی هر قدر دلیل ها و انگیزه های خودکشی اش رو کنار هم می چینم و نگاشون می کنم باز هم نمی تونم درک کنم عمق درد واسش تا کجا بوده که تا این اندازه جسور برای همچین حماقتی کرده اش!خیانت یک دوست پسر!مسخره ست!واقعآ مسخره ست.این خودکشی کدوم قسمت ماجرا رو واسش قابل هضم و راحت می کرده؟نمی فهمم،واقعآ نمی فهمم...

استخون درد شدیدی دارم.تمام شب احساس می کردم یک تیکه پارچه توی حلقم فرو کردن.احساس خفگی و درد عذابم می داد.سعی می کنم جزوه ی امتحان میان ترم رو دستم بگیرم و تا قبل از تاثیر قرص و بیهوش شدن چند ورقی رو بخونم.

ضمیمه:یک روز به عمرم باشه می رم سر خروس صاحبخونه رو گوش تا گوش می برم!این خروس لعنتی با صدای نحس و مته وارش یک شکنجه گر واقعیه!ازش متنفرم!

نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت توسط جودی| |

دو ساله که می رم بیرجند و میام هر بار روز آخری که قراره برگردم همه ی کارها و برنامه ها فشرده و خفه کاری می شه.اصلآ نمی دونم این چه کرمیه که همه ی کارامو بذارم واسه روز آخر.فقط امیدوارم فردا بتونم تو این هیر و بیر یک وقت واسه نماشگاه کتاب رفتن پیدا کنم.هر چند که آدم باید خیلی خوش بین باشه که فکر کنه تو نمایشگاه مشهد می تونه کتابای هنر به درد بخور پیدا کنه.با خوش خیالی هر چه تمام فردا صبح می رم یک سر و گوش آب بدم ببینم چند تا از کتابای کنکور رو پیدا می کنم یا نه.این دفعه که برم دیگه می ذارم پای خوندن.بچه ننر بازی بَسه.الان بگم؛خَرَم اگه زودتر از 3 هفته یک ماه دیگه برگردم مشهد!

 

ضمیمه:"باغ فردوس،پنج بعد ازظهر"یکی از بی خودترین فیلمایی که اخیرآ تو سینما دیدم.چرتِ محض!صد بار پولمو می انداختم سطل آشغال بهتر بود تا پولی که واسه بلیط این فیلم دادم!

ضمیمه:راستی امشب که شب آخر نمایشگاه نبوده؟!!!

 

نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت توسط جودی|

زمان به وقتِ ساعت روی میزم حدودآ 3 بعد از نیمه شب است.بیشتر از یک ساعت است که روی این تخت وول می زنم و خوابم نمی برد.شاید از سرماست.یک پتوی کلفت تر را بغل میکنم و می کشم روی خودم.پاهایم گرم نمی شوند.مثل دو تیکه چوبِ یخ زده اند.غلت می زنم روی شکمم.دستم انگار اضافی است.یادم نمی آید تا حالا موقع خواب کجا می گذاشتمش!سرم سنگین و دردناک است؛مثل یک ساچمه سفت شده است.

در دستشویی را آرام باز می کنم.کلید برق را چند بار خاموش و روشن می کنم.لامپ سوخته یا اتصالی کرده است؟روشن می شود.مسواکم را برمی دارم.مسواک زدن را دوست دارم؛برایم آرامش بخش است.خمیر دندان را می مالم روی مسواک.تف می کنم توی کاسه ی دستشویی.شیر را باز می کنم.آب قطع است.هر دو شیر را تا ته باز می کنم .فایده ندارد.یک قطره آب هم نمی چکد.

برمی گردم توی تختم.صدای ضعیف گربه ای از توی راه پله می آید.حتمآ دوستم است؛من و این گربه با هم رفاقت داریم!می آید توی پارکینگ و آنقدر می ماند تا وقتی که برایش ظرف ماست یا تکه ای گوشت ببرم.از جلوی در حیاط تا لحظه ای که وارد آسانسور می شوم هم پای من می آید.می داند این کارش را دوست دارم.هیچ وقت دست خالی از حیاط بیرون نمی رود.

کسی در حیاط را باز می کند تا ماشین اش را داخل بیاورد.از پنجره پایین را نگاه می کنم.دانشجوی طبقه سوم است.عمران می خواند.ماشین اش را چند روزی است که عوض کرده.ورنای سفیدش مثل یک عروس توی پارکینگ خودنمایی میکند.بار اول که دیدمش حدس زدم ماشین دکتر باشد؛واحد روبروی ما.شاید هم همسایه ی طبقه ی اول.هر کسی جز این پسرک دانشجو.در ماشینرویِ حیاط قفل است.کلافه می شود.مکث می کند.مردد است.اف اف را فشار می دهد.چیزی می گوید و یک نفر از ساختمان برایش کلیدی را توی حیاط پرت می کند.حتمآ برادرش است.هر دو دانشجو اند.برادرش پزشک است.صبح زود می رود و کمتر کسی توی ساختمان او را می بیند.ورنای سفید با آرامش وارد حیاط می شود.با چشم آنقدر دنبالش می کنم تا زیر پارکینگ می رود.چشم به میدان می دوزم.از این بالا تقریبآ همه ی میدان و بخشی از خیابانهای اطرافش را می توانم ببینم.سکوت شهر بیشتر کلافه ام می کند.انگار همه مرده اند و بین این همه آدم،بی خوابی لعنتی مرا پیدا کرده است.پرده را می کشم.

کامپیوتر را روشن می کنم.صدای فن اش مثل زوزه ی ممتد سگ فضای اتاق را پر می کند.امیدوارم حتی یک نفر از دوستان چتی ام چراغ اش روشن باشد؛حتی آنهایی که چراغم همیشه برایشان خاموش است.آی دی ام بالا می آید.همه ی آدمک ها خوابند.فقط یاهو هِلپر است که با خنده ی اعصاب خرد کن اش نگاهم می کند.وبلاگها را باز می کنم.جز یکی دوتا،هیچ وبلاگی به روز نشده است.دی سی می کنم.

برمی گردم توی تختم.پتو را تا گردن بالا می کشم.خیره می شوم به نقاشی روبروی تخت؛چند مداد رنگی که دو تا آدمک رویشان نشسته اند.صدای ناله ی گربه هنوز توی راه پله می پیچد.شاید جایی گیر کرده است.

توی کتابها می گردم."هملت به روایت مردم کوچه و بازار".پتو را بالا می کشم و کتاب را دستم میگیرم.هنوز دو صفحه هم نخوانده ام.گرم شدن چشمهایم را احساس می کنم.حالتی بین خواب و بیداری ام.یک خلسه ی کیف آور.کتاب را رها می کنم تا خواب از سرم نپرد...صدای شرشر آب...سعی می کنم توجه نکنم...صدای شدید شرشر آب...صدا از کجا می تواند باشد؟باز هم توجه نمی کنم تا خوابم از دست نرود...فایده ندارد.اشتباه نمی کنم.صدای آب از دستشویی می آید...یک ساعت پیش...مسواکی که نزدم...قطعی آب...شیر هایی که تا ته باز گذاشته بودم...چشمهایم سنگین شده اند.می خواهم گوشهایم را بگیرم و همه چیز را فراموش کنم.

نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت توسط جودی|

با سعید توی کلاسای طراحی بود که صمیمی شدم.تا قبلش یک آقای عامری بود و تموم!می اومد و می رفت و یک سلام و خداحافظ.رو اون نیمکت جلوی در دانشکده نشسته بودم.سعید هم اومد نشست.از در و دیوار حرف می زد.بی ربط و با ربط!از بی رودرواسی بودنش خیلی خوشم اومد.همه ی برخورداش یکجور دیگه بود.با هیچکی تعارف نداشت.حرف خودشو می زد.کلاسای طراحی بیشتر و بیشتر صمیمیمون میکرد.عکاس روزنامه خراسان جنوبی بود.دفتر روزنامه درست اول کوچه ی خونه ی ما و رفت و آمدامون با هم هماهنگ شده بود.کشته شدن فاطمه ی حدادی تو اون جاده و مراسم سوم و هفتم و ... .همه چیز باعث گره خوردن بیشتر و بیشتر بچه ها بهم شد.تو اون مراسم بچه ها واقعآ لطف و صمیمیت هاشونو ثابت کردن.دوستی من و سعید پر رنگ تر میشد.اردوی کرمان و یزد و امتحانا و... .نمی دونم چرا اونجوری شد.با امیر به شدت مشکل پیدا کرده بودم،تقریبآ به آخر خط رسیده بودیم.به شدت ضربه خورده بودم.نمی ذاشتم کسی اون شدت آواری که رو سرم ریخته بود رو حس کنه.نه ظاهرم نه حرفهام.می خندیدم ولی پشت همه ی خنده هام یک کوه گریه بود.بد بود...بد ضربه ای خورده بودم.تو همه ی اون روزای چرک و سیاه سعید کنارم بود.هیچ وقت تا اون روزا روح بزرگ سعید رو درک نکرده بودم.کمکم کرد.خودمو دوباره پیدا میکردم.شاید همون روزا بود که رنگ و شکل رابطمون تغییر میکرد.اشتباهم از همونجا بود.عذاب وجدان پیدا کرده بودم.سعید رو دوست داشتم ولی دوست داشتن سعید از جنس دیگه ای بود.با بدترین کلمات از خودم دورش کردم.رفت.ازش بی خبر نبودم.می دونستم داره چه عذابی میکشه.به خاطر خودش باید کنار میکشیدم.عکاسی اش رو جدی تر و جدی تر دنبال میکرد.واسش خوشحال بودم.استعدادش چشمگیر بود.مسابقه،اردوهای عکاسی،نمایشگاه جمعی،... .احساس غرور میکردم.سعید عامری؛می تونستم با افتخار بگم دوست صمیمی من بوده.سعید کوچیکی که قدمهاش خیلی خیلی بزرگتر از خودشه.این همه پله رو با هم رفته بالا و حالا...به خودش هم گفتم؛می گم که همه بدونن؛واقعآ به تو و هنرت افتخار میکنم سعید عامری.

 

ضمیمه:شاید انگیزه ام واسه نوشتم این پست خبری بود که دیشب واسم اس ام اس زد.فقط می تونم بگم واسه خوشحالی ات خوشحالم.

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت توسط جودی| |

از صبح با فرزانه رفتم تعلیم رانندگی،بعد بردم رسوندمش تا دانشگاه و رفتم تا بیمارستان پیش مامان که چند تا جعبه ی محکم بیارم واسه وسائلی که قراره ببرم بیرجند.از اون سر شهر دوباره برگشتم قاسم آباد تا دانشگاه دنبال فرزانه.تصمیم به خونه رفتن بود ولی دیدیم شرارت خونمون بدجور بالا کشیده!عمری که می تونستیم از اون موقع بریم خونه و مثل بچه خوبا بشینیم پای تلویزیون و در و دیوار تماشا کنیم!واسه خودمون گاز دادیم و خندیدیم و کِرمِمون رو که خوب خوابوندیم برگشتیم خونه!فکر میکنم دیگه 5 گذشته بود که رسیدیم خونه.خسته نبودم!له بودم!احساس لهیدگی ام بیشتر هم میشد وقتی فکر میکردم الان باید بشینم این همه خرت و پرت رو جمع کنم و برم تا ترمینال.بچه ها که خبر دادن کلاسا تا آخر هفته تشکیل نمی شه انگار یک مشت خون با فشار فرستادن تو رگهام!می برنشون شهر سوخته و تا پنج شنبه هیچ کلاسی تشکیل نمی شه!خدائی که هیچی به اندازه ی این تعطیلیای مفتی به آدمای حال نمی ده!

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت توسط جودی|

فرزانه آموزشگاه رانندگی ثبت نام کرده و امروز اولین جلسه ی تمرینش بود.به سلامتی چیزی به اسم ترمز در مرام و فرهنگِ رانندگی خواهر ما وجود نداره!ترمز هم می کنه همه رو با سر می فرسته تو شیشه ماشین!فقط همینقدر که وقتی پیاده شدیم اونقدر ترمز های خیالی کرده بودم و پاهامو به کف ماشین فشار داده بودم احساس میکردم پنجه های پام در حال سوراخ شدن و یک چیزی ته معدم درحال غلغل کردنه!

خوشم میاد که ذات این بچه کلآ بی عقل و نترسه!یک ساعته از تمرین برگشته اصرار داره شب خودش تا دانشگاه رو با ماشین بره!

نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت توسط جودی|

تا صبح کنار گوشم خودشو خاروند و حرف زد و از درد و مرضاش نالید و به همه ی عالم و آدم گیر داد! از لحظه ای که سوار اتوبوس شد و کنار من نشست قصه ام با این حاج خانوم شروع شد!از بوی سیگاری که جز خودش کسی نمی فهمید گلایه داشت،از صدای تلوزیون اتوبوس،از پسری که صندلی جلو رو خوابونده بود،از سردیِ هوای اتوبوس،از درد کمر،از درد گردن،از درد زانو،از درد تک تک نقاط بدنش!بیشتر از همه چیز بوی بدنش بود که آزارم می داد؛بوی عطاریها رو می داد.بوی انواع و اقسام علفهای طبی!تا جا داشتم خودمو می چسبوندم به شیشه اتوبوس و آرزو میکردم توی صندلی اش جابجا نشه تا بوی بدنش به حرکت در نیاد ولی مصیبتم اون موقع بود که کفشاشو در می آورد تا پاهاش هواگیری کنه!می خواستم سرمو بکوبم توی شیشه ی اتوبوس!میل ِسیری ناپذیری به حرف زدن داشت! لازم بود ببینه که چشمام از هم باز شده و بیدارم!از دردهایی که صد بار گفته بود باز هم می گفت.مثل کسی که گمشده اش رو پیدا کرده تند تند شروع میکرد به حرف زدن!دفعه ی اول با ناشیگری هر چه تمام با دقت به حرفاش گوش می دادم و ابراز تاسف میکردم،کم کم دیدم نه بابا!این قصه فعلآ سر دراز داره!دفعه های بعد تا می اومد شروع کنه چشامو می بستم و سرمو بر می گردوندم طرف شیشه!از بی خوابی کلافه بودم.اونقدر از درداش گفته بود که انگار به منم تزریق شده بود!دلم عجیب درد میکرد.نزدیکای پنج صبح بیدارم کرد!با یک تکون شدید از جا پریدم.عصبانیت مشت مشت از چشام می ریخت بیرون!زل زدم بهش!خندید:" آخی زِبون بِسته!تِرسیدی؟مخاستم بگم رسیدیم ها!"

نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت توسط جودی|
یک بعد از ظهر کش و قوسی ِدیگه در راهه!برای فرار از تکرار هر روزه ی این بعد ازظهر با یکی از بچه ها می رم کلاس"انسان در اسلام"!بلاخره هر چی باشه اسم فامیل بازی سر کلاس یا بازی با موبایل زیر صندلی خیلی بیشتر از تنها موندن تو خونه حال می ده!

شاید فردا برم مشهد.شایدی که بکار بردم فقط جنبه ی خودعزیزی داشت چون قطعآ تصمیم دارم برگردم!باید برم و کتابام رو بیارم و کم کم واسه کارشناسی خوندن رو شروع کنم.یه ذره انگیزه واسه خوندن لازم دارم.از یه ذره خیلی بیشتر!مرگمه دوباره خوندن.حاضرم جون بدم ولی دیگه واسه کنکور درس نخونم!

ضمیمه:اوضاع مالی از وخیم یک مرز اون ورتره!در مرز ورشکستگی بی سابقه ای قرار دارم!

نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت توسط جودی|
کتاب رو می بندم و آروم می ندازمش روی زمین.چشامو می مالم و دستام رو می ذارم روی صورت و چشمهام.دستهام بوی کِرِم میده.دلم بهم می پیچه.هر دفعه که این کتاب رو می خونم با خودم قسم می خورم که دیگه نخونمش.مغزمو مثل اسفنج پوک و خالی می کنه.فضاهای متعفن و بوگندو با آدمای سیاه و مریض و کثیفی که مثل خوره می چسبن به ذهنت و آزارت می دن.هدف گلی ِ ترقی از نوشتن این همه نفرت چی بوده؟وادارت می کنه بوی گند فضا رو با خودت تجسم کنی و عذاب بکشی.

متنفرم از این کتاب.معلق بودن و پوچی آدمای داستان رو به خودم منتقل میکنه.نمی دونم چرا ایندر اصرار به خوندنش داشتم...تموم شد!می رم یک سیب از یخچال برمی دارم و سعی می کنم گلی ترقی و کتابش رو بین گازهای آبدار و شیرین سیب ام فراموش می کنم.

نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت توسط جودی| |
مثل یک اسب آبی چاق دهنمو باز می کنم و یک خمیازه می کشم و دوباره به همون شکل اولم برمیگردم.فکر میکنم حدودآ یک ساعتی می شه که به این تخت دوخته شدم و نمی تونم حتی از جام بلند بشم و برم چراغهای خونه رو روشن کنم!عصرهای بیرجند،خونه مثل زندون می شه-قطعآ عصرهای جمعه از جایگاه ویژه ای برخوردارند!-.دوست داری از در بپری بیرون و مثل خر واسه خودت یورتمه بری و لگد پرونی کنی ولی بیرون از این خونه جز یک کافی نت تکراری و نیمه تاریک،هیچ جای دیگه ای واسه لگد پرونی هات پیدا نمی شه!

خونه تاریکه و حس ندارم بلند بشم و چراغا رو روشن کنم.مثل یک احمق نشستم و چند ورق از کتاب گلی ترقی رو خوندم و انگار تمام احساسهای بدم تشدید شده!"من هم چه گوارا هستم"رو دوست ندارم.از این کتابش متنفرم،حتی از شخصیت گلی ترقی وقتی داشته این داستانها رو می نوشته.چرکه،اعصاب خرد کنه،هر دفعه با حرص کتاب رو می بندم!فقط از تنها چیزی که تو این کتاب حال کردم این جمله بود:"به بی تفاوتی و قناعت یک مرغ خانگی می ماند!"اگه خودشو می کشت نمی تونست تشبیهی از این تمیز تر پیدا کنه!

ضمیمه:دیروز صبح،بعد از شاید بیشتر از پنج ماه،تو یک خیابون با امیر روبرو شدم!خودمو به بی تفاوتی یک مرغ خونگی گرفتم(دقت نویسنده رو در بکار بردن تشبیه حال کردین؟!)ولی همه ی سلول های بدنم از شدت هیجان در حال نفس نفس زدن بودن!

نوشته شده در جمعه 12 آبان1385ساعت توسط جودی|
-دیشب تو جاده راننده ی اتوبوس پامو گرفت!

-جدی می گی؟مرتیکه ی بی شرف میریم ازش شکایت می کنیم.

-نه تورو خدا،آبروریزی می شه!...

این یک واقعیت کوچیک و چندش آور از زندگی یک دختره!به ناموس ات دست درازی کنن،بهت توهین کنن،به حق ات بی احترامی کنن،اول و آخرش باید کوتاه بیای.باید همون جا هر چی بوده رو تو نطفه خفه کنی تا کار به رسوایی و آبروریزی نرسه!چون تو دختری،چون اینجا یک کشور اسلامیه!،چون آبروی توست که ریخته می شه،واسه یک مرد یا پسر چه فرقی می کنه؟تو باید با نجابت باشی،تو باید از حق ات چشم پوشی کنی،تو نباید می خندیدی،میدونی که!چون تو دختری...

امروز رفتیم از اون راننده شکایت کردیم و فعلآ اجازه حرکت تمام اتوبوسهای اون تعاونی لغو شده تا یکشنبه که صاحب شکایت از مشهد برگرده و هویت راننده رو تایید کنه.

می گن دنبال شکایتتونو نگیرین،جز دردسر و آبرو ریزی و دشمن تراشی چیزی واستون نمی ذاره!بعدش چی؟من گذشتم،آتنا گذشت،اون دختری که دفعه ی بعد پشت سر همون راننده باید بشینه هم گذشت،پس کی باید واسه حقی که خودمون داریم ازش می گذریم تلاش کنه؟!

نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت توسط جودی| |
شک ندارم که بالفطره وحشی و هار آفریده شدم!بخصوص دیروز که از صبح خونم دعوا می کشید!اصلآ انگار تا با یکی درگیر نمی شدم آرامشم بر نمی گشت!چند تا ترکش مختصرش به بچه ها خورد و یکی از بزرگترین ترکش هاش به کسی خورد که دو ساعت تمام منتظرم گذاشت!متنفرم از انتظار مخصوصآ وقتی که می فهمم تمام اون ساعتهایی که در حال انتظار کشیدن بودم،شخصِ به انتظار گذار در حال منفجرکردن قلب هاش با گرل فرند عزیز بوده!اونجاست که دیگه مغزم از شدت عصبانیت از کار می افته!

سعی می کنم بشینم به حال خودم و اطرافیانی که این وحشی رو تحمل می کنن تاسف بخورم!

ضمیمه:چقدر دردناکه که جلوی ده جفت چشمی که پشت سرت جلوی دستگاه بانک منتظرن،مجبور باشی هزار تومن از دستگاه پول بگیری!

نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت توسط جودی|
دو ساعت راه رفتیم و تاب خوردیم و صحبت کردیم...با کسی که دلتنگی ها و مالیخولیایی های یک آدم تیکه تیکه شده رو تو خودش بلعیده بود.کسی که اگه نبود شاید خیلی دیر تر می تونستم سنگینی ضربه ای که با خاک یکی ام کرده بود رو تحمل کنم...آدمی که خیلی فراتر از یک کلمه ی کوچیک به اسم دوسته.
لذت بخش بود،قدم زدن و حرف زدن و پا گذاشتن درست وسط همه ی اون دلتنگی های چندش آور

ضمیمه:اینجا سرد شده،سرد نه!پوست از سرت کنده می شه!ژاکت می پوشیم و یک چایی داغ رو ذره ذره می دیم تو خون مون و به درز دیوار می خندیم!دلم واسه ی این روزا تنگ می شه...

ضمیمه:این دفعه که برگردم مشهد،قطعآ کسی در خونه رو واسم باز نمی کنه!باز هم بکنه با یک اردنگی پس می فرستنم!ظرفیتشون از دیدنم مالاماله!

نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت توسط جودی|

جمعه ها باید ذات نحسشونو همیشه با خودشون داشته باشن!مثل همیشه مریض و سادیسمی و کش دار عین ِ دماغ!

ضمیمه:هیچکی نمی خواد به من بگه چه اتفاقی داره می افته؟!دارم از کنجکاوی می سوزم!

نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت توسط جودی|

دو روز تعطیلی ِ چرت!به معنای واقعی چرت و مسخره.آیات و عظام چشمشون که به ماه افتاد چنان ذوق مرگ شدن که مغزشون هنگ کرد!حالا گور بابای مملکت که دو روز رسمآ فلج شد.بگو به ما چه؟فعلآ تعطیلی ها و کلاس پرسپکتیوی که تشکیل نشد رو خوش است!!

ضمیمه:۱۰میلیارد دلار رو که به پول خودمون تبدیل کنیم،حدودآ چند تا صفر جلوش می خوره؟فقط می دونم از صفر هفتم هشتم که می گذره واسه بقیه اش حوصله ام سر می ره!منم که چندشم می شه از پول!

ضمیمه:بشینم فکرامو بکنم شاید بد نباشه اسم این وبلاگ رو بذارم شکارچی سوسک!

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت توسط جودی| |