ضمیمه:دیشب بعد از یک معده درد مشکوک،کارمون به بیمارستان رفتن کشید.سه تا آمپول نوش جون کردیم و انگار همه ی درد و مرض اش با چند تا سوزن خوردن حل شد!فعلآ درد ندارم ولی تهوعی که داشتم همچنان داره دل و رودم رو به هم می مالونه! ضمیمه:چقدر ساده لوحانه خوشحال بودیم این خونه هر جک و جونوری داره لاقل سوسک نداره! ضمیمه:خوشم میاد از این آب و هوای بیرجند که واسه خودشه!بی خیالِ همه ی دنیا-برف بیاد،بارون بیاد،مردم از سرما خشک بشن-آفتاب اینجا همچنان پر شور می سوزه!(فکر نمی کنم هنوز جوهر این قسمت نوشته ام خشک شده بود که آسمون منفجر شد!اونقدر باریده که تقریبآ الان داریم تو بهشت زندگی می کنیم.اگه می دونستم یک جمله می تونه به این سرعت آسمون اینجا رو سر غیرت بیاره،زودتر از اینا به داد این زمین تشنه می رسیدم!) بوی کاجهای خیس که بلند می شه،انگاری خیالبافی هام پر هیجان تر به حرکت در میان! ضمیمه:فکر می کنم از این به بعد بعنوان گاگول ترین دختری که پاشو گذاشته تو سلف پسرانه،شناخته بشم!قطعآ من خدای آبروریزی و گند زدنم! درهای جهنم رو که باز کنن ما رو با سر می فرستن اون ته مَهاش!یک مشت آدم بی عار و بیکار که تقی به توقی می خوره و یک تعطیلی از یک جا می زنه بیرون جمع میشیم یکجا و بساط لات بازی رو علم می کنیم!این شبا رو مفتی مفتی از دست میدیم و عوض عذاب وجدان می شینیم به بازی و تو سر هم زدن و خیلی خلافمون بالا بگیره می شه چند پک دود و قلیون!مونا بعد از یکسال از اتریش برگشته و شب نشینی ها دوباره شروع شده!هممون خوب می دونیم که شاید دیگه خیلی وقت نداشته باشیم برای این شادیهای کوچیک و صمیمی.چند سال دیگه،شاید خیلی کمتر،دلمون برای همه ی این شبا و خنده ها و بیخیالی ها تنگ می شه. ضمیمه:یه وقتایی-مث دیشب-دلم می خواد با همه ی وجودم طرقبه رو با اون هوای ناز و بی شرفش قورت بدم! ضمیمه:این پست بیشتر برای ثبت و بایگانی ِ یک مشت خاطره و شبای خوب نوشته شد.شاید برای اون روزایی که یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر اون بچه ای که داره تو بغلم زر می زنه!!! ضمیمه:فاتحه خوندم به ریخت این بلاگفا که همیشه ی خدا یک جاش می لنگه. ظرفیت دلتنگی ام هنوز به نصفه هم نرسیده ولی با خط و نشون هایی که از مشهد کشیده شده کسی جرات لوس بازی و ادا اصول واسه برنگشتن نداره!امشب می رم و تا دوشنبه خونه و مامان و بچه ها رو می جوئم و می دم تو کوهان هام!باید اینجا چیزی واسه نشخوار کردن داشته باشم!! ضمیمه:نمی دونم چرا فکر می کنن آدمی که مچالش کردم و انداختم یک کنار،هنوز واسه من اونقدر مهمه که باید اخبار کامل زندگیش به گوش من برسه.به خدا تموم شده،دست بردارین دیگه ضمیمه:قطعآ کشتن یک مارمولک چندش آورتر از کشتن یک سوسکه!لاقل سوسکها یک مشت خون رو دیوار واست یادگاری نمی ذارن! دارم کم کم با بیرجند بدون بچه ها سازگار می شم.خونه ی جدید خوبه.کوچیک و تاریک و صمیمی با یک تاب طنابی ِ سبز وسط زیرزمین.بد نمی گذره...کلاس،خواب،افطار،کافی نت،بستی یوحنا...می گذره دیگه.... این روزا دارم خودمو و ذهنمو و آدمای توشو رفرش میکنم.باید یاد بگیرم خیلی ها رو دیلیت کنم.گاهی وقتا زیادی بها دادن به اونایی که رنگشون تو زندگی ام از آب بی رنگ تر بوده،باعث دور کردنم از خیلی آدمایی شدن که مثل یک جعبه ی مداد رنگی به خودمو زندگی ام و گذشته ام رنگ دادن و ارزش گذاشتن.هیچ وقت بهت نگفتم که کجای زندگیمی و چقدر به بودنت اهمیت می دم و افتخار میکنم.دیگه نیستی،حالا رفتی و داری زندگیت رو با شاتر هایی که می زنی،تقسیم می کنی.از من دوری و دور بودنت همه جا هست،وجود ِخودت و آرامشی که به وحشی بودن های اون روزام میدادی.تو درست زمانی اومدی که داشتم زیر سایه های اجوج و مجوج دور و برم له می شدم...خودت همه چی رو دیدی...می دونم،شاید تا آخر عمرت زهر حرف آخرم رو فراموش نکنی ولی بدون که همه چیز بخاطر خودت بود...خودی که همیشه عزیزه.فقط...سعی کن...منو ببخشی. ضمیمه:زیادی شخصی شدن ِ این پست رو ببخشید.باید گره هایی که با خودم خوردم رو باز کنم. امشب می رم و احتمالآ تا هفته ی دیگه بر نمی گردم.اگه می تونستم،هفته ی بعد هم برنمی گشتم.به اصرار یک دوست یکشنبه باید مشهد باشم(هنوز هم نمی دونم دلیل اون همه اصرارش برای برگشتنم چیه!).میریم به سر و وضع خونه برسیم و قراردادش رو ببندیم و ببینیم اوضاع کلاسها و دانشگاه چطوره.تو هفته فقط سه روز رو کلاس دارم!فکر می کنم بتونم هر چند هفته یه بار،چند تا کلاس رو دودر کنم و زودتر برگردم مشهد.یک کوه کار دارم.باید برم وسائلمو جمع کنم و لباسامو بشورم و یک کم خرت و پرت بخرم.برای یکی دو روز هم غذا درست کنم.فعلآ هیچ وسیله ای برای پخت غذا نداریم.تقریبآ هیچی نداریم!باید بریم دنبال جور کردن وسیله هایی که لازمه.بیرجند با همه ی امکانات رفاهی غیر قابل تحمله چه برسه وقتی که روزه باشی و تلویزیون هم نداشته باشی!پیش بینی می شه بعد یک هفته با افسردگی شدید برگردم مشهد!
بعد از رویت دو تا مارمولک تو خونه،از وحشت و کابوس رفتن یکی از همین مارمولکا تو لباسا و ظرفامون،دیروز خونه رو سمپاشی کردیم.خیلی جالب بود،کمتر از یک ساعت بعد از تموم شدن مراسم سمپاشی،از در و دیوار و سوراخ سمبه های خونه،سوسکی بود که جوندار و بی جون میزد بیرون!باورمون نمی شد تا امروز با این همه سوسک همزیستی داشتیم و از وجودشون بی خبر مونده بودیم!تهوع آورن!سوسکهای سیاه و چاق و آبداری که دمپایی روشون کوبیده می شه مثل خوک می ترکن و دل و رودشون می پاشه بیرون!پام که به اون دنیا رسید،حتمآ راز خلقت این سوسکها رو می پرسم!
نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت
توسط جودی|
دست خونه ی کولی ها رو از پشت بستیم!موکت های قهوه ای،قالیچه ی قرمز،روفرشی های آبی ِچهارخونه ی زشت برای پوشوندن اون موکت های قهوه ای ِزشت تر!با این سِتی که برای خونه ی بیرجندمون درست کردیم،همه رو انگشت به دهن نگه داشتیم!شاید تصمیم بگیرم برم تو کار دکوراسیون منزل!جدآ این همه بی قوارگی رو یک جا جمع کردن خودش هنره!
نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت
توسط جودی|
بچه ها برگشتن مشهد و فعلآ من و خونه تنهایی ها رو بین همدیگه تقسیم کردیم.دراز می کشم،تاب می خورم،یک آهنگ دمبل دیمبویی گوش می کنم،واسه خودم کاغذ خط خطی می کنم و منتظر یک دخترعمه می شم تا از بیرجند گردی با دوست پسر عزیر خسته بشه و برگرده خونه.امشب با هم برمی گردیم مشهد.یک هفته مهمون ما بود و به اندازه ی نصف ساعتهایی که اینجا بود رو غر زد و ایراد گرفت!فکر نمی کنم تجربه ی زندگی دانشجویی زیاد واسش جالب بود!هیچ چیز ِاینجا رو دوست نداره!حتی محمد هم نتونست بیرجند رو واسش قابل تحمل کنه.برای برگشتن لحظه شماری می کنه!
نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت
توسط جودی| |
بعد از نزدیک به ۳ هفته احساس می کنم کم کم باید کلاسهام رو شرکت کنم!دانشکده دلگیره.رفتن واسم عذابه.بچه ها اکثرآ درسشون تموم شده.شاید چندتایی مونده باشن که صمیمیتی باهاشون ندارم.از شر این ۶ واحد که خلاص بشم،می مونه حفاریهام و واسه همیشه این شهر و مردم و دلتنگی هاشو می ذارم و برمی گردم مشهد.از ۴۰ نفر بچه های کلاس شاید ۶-۵ نفر بیشتر کارشناسی ناپیوسته قبول نشدن!نمی دونم بچه های ما زیادی پروفسور بودن یا من زیادی این کنکور لعنتی رو کشک حساب کردم.در هر حال کم کم حسهای بچه کنکوری داره تو خونم پدیدار می شه.اشتباه نشه!فعلآ نه دوروبر کتاب و تستی می رم نه حوصله ی خوندن دارم،اون حس ها هم در حد یک ذره استرس گذریه.
نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت
توسط جودی|
واقعآ نمی فهمم رو چه انگیزه ای به این زودی اومدم بیرجند!این شهر لعنتی که به کپک زدن وادارت می کنه!شهری که توش راه می رم و تو هر قدمم امیر هست،شهری که توش راه می رم و یک دوست قدیمی رو همه جاش می بینم.دوستی که معرفت رو در حق اش تموم کردم!!...دلم چنگ می زنه،احساس تهوع دارم،شاید بخاطر الویه هایی باشه که خوردم.اینجا که نشستم،قراره اسمش بشه خونه مون!یک زیرزمین با چهار تا دیوار و هیچی!یک مشت کتاب و لباس هم هست که از مشهد آوردیم!باید زودتر سروسامون بگیریم.از این بی ریخت و قیافه بودن خونمون حرص می خورم!باید کلی واسش خرید کنیم تا شکل آدمیزادی به خودش بگیره...حالا بعدآ...چقدر تهوع دارم...
نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت
توسط جودی|

