"خستگی" مسخره ترین و بی معنی ترین واژه ست که می شه بکار ببرم برای شرح دادن وضعیت جسمی این لحظه ام!بیشتر احساس یک تیکه گوشت رو دارم که با یک هاون کوبیده شده!بلاخره تموم شد!به قول یکی از بچه ها خستگی جسمی اش به درک،خستگی روحی بود که داشت پدرمون رو در می آورد!حالم دیگه از ریخت اون خونه و در و دیوار و رنگ و بتونه و تینر بهم می خوره.حالا دیگه اگه از باستان شناسی به جایی نرسیدم،فدای سرم که نرسیدم!مطمئنآ نقاش ساختمون هم نمی شم! از این مسخره تر امکان نداشت!فقط ۶ واحد واسه من ارائه شده بود!۶ واحد!حالا جالبه که ۶ واحد اصلآ ترم حساب نمی شه و باید مرخصی می گرفتم!درسم داره تموم می شه محض دلخوشی،ترمی نبود که بدون دردسر برگه انتخاب واحدم امضا بشه!هر ترم یک ادا اصولی داشتن واسه من.پریروز اونقدر پله بالا پایین کرده بودم و از این ساختمون به اون ساختمون رفته بودم که وقتی با ۶ ترمم به عنوان ترم موافقت شد احساس میکردم مچ های پام از شدت درد در حال شکستنن.بعد هم برو دنبال خونه هایی که به لعنت خدا هم نمی ارزیدن!تا شب با بچه ها راه رفتیم و خونه دیدیم و از وحشتناکی خونه و قیمتی که روش گذاشته بودن شاخ در آوردیم!فعلآ که یک زیر زمین کوچیک پیدا کردیم تا ببینیم به قرارداد می رسیم یا نه.از همه افتضاح تر خوابگاه ها بود.همه ی بچه هایی که خوابگاه بهشون نداده بودن یا وضعیتی مثل ما داشتن باید تو یک نمازخونه ی کوچیک می موندن تا تکلیفشون معلوم بشه.کثیف،شلوغ،سر و صدا،نبودن جا حتی واسه چند لحظه استراحت کردن.آرزو میکردم یک وجب جا تو اون بیرجند لعنتی بود که می تونستیم با خیال راحت پاهامونو توش دراز کنیم و یک لیوان چایی بخوریم و یک ساعت بخوابیم.هر ترم که می گذره تنفرم از این شهر بیشتر می شه.فعلآ که برگشتم مشهد و حاضر نیستم تا تکلیف قطعی ِ قرارداد اون خونه معلوم نشده،برگردم بیرجند.برگشتن مساویه با رفتن تو اون نمازخونه ی کثیفِ خوابگاه و اون ولوله و شلوغی و جنگ اعصاب. ضمیمه:هر دفعه که از بیرجند برمی گردم،وقتی اتوبوس به ترمینال مشهد می رسه و آرامش ِ خونه یک قَدَمیمه،احساس می کنم حاضر نیستم خاک این شهر رو با هیچ جای دنیا عوض کنم. به چنان مهارتها و توانایی های خیره کننده ای تو نقاشی ساختمون رسیدم که جدآ جای ِ افتخار دارم!!!ساختمون رو باید تا اول مهر تحویل بدیم و مجبوریم چنان فشرده کار کنیم که هر شب تقریبآ له شده برمیگردیم خونه.هر قدر از اول تابستون گردن کلفت کردیم و پا انداختیم رو هم و خوردیم و خوابیدیم حالا به بیرحمانه ترین شکل ممکن داره جبران می شه!لذت داره!وقتی ساعت ۱۱ شب از خستگی مثل جنازه می افتم رو تخت اونقدر لذت داره که همه ی اون عذاب وجدانی که از اول تابستون-از شدت بیکاری-داشت خرخرمو می جوئوند جبران می شه. ضمیمه:اگه از باستان شناسی به جایی نرسیدم، قطعآ می رم نقاش ساختمون می شم!استعدادم لااقل تو این یکی به اثبات رسیده! ضمیمه:تجسم یک بچه ی مداد به دست در حال هنر نمایی رو دیوارا رو که می کنم،کمرم می خواد از ناراحتی بشکنه! نشستی و داری به وامی که قراره مهر سال دیگه تسویه حساب می شه تا بتونی یک وام دیگه بگیری واسه خرید یک رنوی لکنته فکر میکنی،بعد می شنوی دوست خواهرت چند روزه تو شهری قبول شده و حالا یک هاش بک سفید جایزه گرفته!شک نکنین که قلبم از حسادت جریحه دار شده!!به شدت انگیزه های خودکشی دارن تو خونم موج می زنن!! ضمیمه:به توانایی های من شک نداشته باشین!لازم بدونیم پوستهای اساسی هم از سر فروشنده های شارلاتان می کنیم!این یکی که عدد این حرفها نبود!D: ضمیمه:من اگه از بی سناریویی بمیرم حاضر نیستم نقشی به مفتضحی و ضایعی نقش سمانه تو سریال نرگس بازی کنم! صبح وقتی از مغازه ی اون مرتیکه ی شارلاتان بیرون می اومدم فقط یک پا حرص بودم.پنج شنبه مامان ازش یک ام پی تری پلیر خریده بود.دستگاه رو به اسم ۱ گیگی فروخته بود ولی ۲۵۶ مگ بیشتر ظرفیتش نبود.صبح با فرزانه رفتیم مغازه اش.یارو زده بود به در ِ سلیته بازی که حتمآ خودتون بلایی سرش آوردین!انگار که با دسته ی کورا طرف بود.نمی تونستم هیچی بگم چون دستگاه گارانتی نداشت و هر چی می گفتم باز برمی گشتیم خونه ی اول.فقط حرصم از این در اومده بود که طرفش رو دختر دیده بود و می خواست با داد و بیداد خفه خونش کنه!گفتم الا و بلا باید حق این مرتیکه ی پدر سوخته رو بذارم کف دستش.فقط بهش گفتم قرار نیست با هم بحثی داشته باشیم.دستگاه رو ازش گرفتم و بدو بدو رفتم اتحادیه خدمات کامپیوتر.چهارشنبه جلسه رسیدگی به شکایته.قبلش رفتم سعدی که ببینم قیمت دستگاه همه جا همونقدره یا نه که باز روز رسیدگی به شکایت ضایع نشم.یک سر هم رفتم تا اتحادیه صوت و تصویری.مسئول اونجا می گفت اگه جنسی بی گارانتی فروخته بشه یعنی قاچاق وارد شده و خودش جرم حساب می شه.حالا تا چهارشنبه بشه ببینم حرفم به جایی می رسه یا نه.غلطش هم کرده مرتیکه ی بیشرف.حالا ببینه واسه دختر شاخ شونه کشیدن چه مزه ای میده! یک وقتایی فکر می کنم مامان حق داشته باشه که واسه ماشین ندادن به من اینقدر سرسختی نشون بده!با آرتیست بازی ِ هر چه تمام اومدم بپیچم بالای پل جلوی در خونه،فقط کار ِ خدا و دوازده امام بود که نیفتادم تو جوب!چون وقتی پیاده شدم که شاهکارم رو از نزدیک دیده باشم،ماشین از جوب رد شده بود ولی اگه به اندازه ی میلیمتری عقب می رفتم می افتادم تو جوب!البته نگران نباشین!مامان در جریان جز به جز ماجرا قرار گرفت!خدا رو شکر خبرگذاریهای این خونه از بی بی سی قوی تر کار میکنن! من امروز ناراحتم.امروز پونزده شهریوره.امروز روز تولد منه.همیشه از روزای تولدم متنفر بودم.حتی احساس تنفرم از آدمایی که می شناسم،توی روز تولدم بیشتر می شه!آخه فقط امروزه که بهم ثابت می شه چقدر کم تا حالا مهم بودم!چقدر کم آدمایی بودن که دوسَم داشتن،شاید حتی به تعداد انگشتای یک دست هم نرسن!چقدر زیاد بودن آدمایی که تا حالا واسم مهم بودن و من هیچ اهمیتی واسشون نداشتم! من امروز ناراحتم.من حتی دیشب گریه کردم!سرم رو بردم زیر پتو و تا نزدیکای صبح آب دماغم رو کشیدم بالا.یک کم با موبایلم بازی میکردم،بعد باز یادم می اومد از اتفاقای دیروز و باز گریه ام میگرفت.شاید چند بار همین کار رو تکرار کردم!بدترین اتفاقش دعوایی بود که با بهترین دوست ِ دخترم کردم.بعد هم حرفهای ناامید کننده ی یک دوستِ پسر!فکر نمی کنم زیاد حرفاش واسم مهم بود چون دوست داشتن یا نداشتنش هم واسم مهم نبود،چون من حتی دوستش هم نداشتم،ولی همینکه یک نفر مستقیم تو روی خودت بگه که دوستت نداره به نظر من خیلی دردآوره!مخصوصآ اگه اون شب،شب تولدت باشه!چون در واقع اون شب واسه خودت-لااقل-خیلی مهمی!احساس می کنی چه موجود کم اهمیتی شدی که یک نفر همچین جمله ی رو بهت گفته! من امروز ناراحتم.شاید تا آخر شب یا حتی نزدیکای صبح ِفردا ناراحت بمونم و این احساس سرخوردگی رو با خودم نگه دارم ولی مطمئنآ تا فردا خوب شدم!خب فردا که دیگه مهم نیستم،چون فردا روز تولدم نیست!فردا شونزده شهریوره.یک روز عادی،مثل همه ی سیصد و شصت و چهار روز ِ دیگه! ضمیمه:می دونی عزیزم!تو یکی از اون فرشته هائی که خدا هر صد و خورده ای سال یکبار می فرستشون زمین. چند سال قبل-شاید ۶-۵ سال-توی یک کلاس نقاشی با دختری دوست بودم.هر دو تو یک سال بدنیا اومده بودیم،تو یک ماه،حتی تو یک روز...اسمش آزاده بود.بعد از اون زمان دیگه هیچ وقت پیداش نکردم.هر سال شب تولدم یاد آزاده می افتم.امشب شب ِ تولد من و آزادست.تولدت مبارک دختر! در یک اقدام وحشیانه افتادم به جون موهای زبون بسته ام و مثل یک موجود هار شده،چیدمشون!فکر می کنم الان دیگه با این شکل و ریخت کاملآ برازنده ی کلمه ی ببعی شده باشم! تا اطلاع ثانوی صاحب این وبلاگ در حال پوست اندازی از نوع فصلیه!ننر بازیها و فیگورای دپرس وارش رو بذارین به حساب سختی ِ دوران پر مشقت ِ پوست اندازیش! با چند تا از دخترای فامیل می رفتیم زشک.دختر عمه ام در ماشین رو بست دست خودش موند بین در!در باز شد و دستش آزاد شد و من خندیدم که ما دیگه ندیدیم کسی دست خودشو بذاره بین در!هنوز خنده ام تموم نشده بود اومدم جابجا بشم دستم رو گرفتم به در جلو که سوار بشم نفر جلویی حواسش نبود در رو محکم بست!سه تا انگشت وسطم موند بین در! ضمیمه:هنوز بیمارستان وامی که قراره برای ماشین بده رو نداده،هنوز دو ملیونی که خودمون باید رو بقیه ی پول وام بذاریم آماده نشده،از الان آتیش دعوا سر رنگ ماشین تو این خونه همچنان پر شعله می سوزه!! ضمیمه:دیروز فیلم امیلی رو می دیدیم.بدون شک یکی از بی شرفترین و خل ترین و عزیز ترین دخترایی بود که تو زندگیم دیده بودم! ضمیمه:انگشت وسطیم حسابی ورم کرده و کبوده.فکر نمی کنم در رفته باشه! دیشب،تا ۵ صبح با خاله و فرزانه نشسته بودیم و لیوان لیوان چایی می دادیم بالا و فکر میکنم مغزامون تقریبآ از کار افتاده بود که اونجور پرده از بزرگترین رازهای زندگی مون واسه همدیگه برمی داشتیم و هر چی موضوع عشقی داشتیم واسه همدیگه تعریف میکردیم!دیگه فکر نمی کنم موضوع عشقی و پسری ای از زندگی ِ خاله مونده که واسه ما تعریف نکرده بوده باشه!فرزانه که هیچی!اونقدر پروندش تمیز و دست نخوردست که حال ات از این همه بچه مثبت بازیش بهم می خوره!منم تا جایی که قابل گفتن بود بهش حال دادم و از خفن بازیهای زندگی ام واسش تعریف کردم!باز انگار من از همشون گذشته ی پرماجراتر و سیاه تری داشتم!!فکر میکنم الان دیگه از اون همه افشاگری ای که دیشب میکردم پشیمونم! ضمیمه:از ته قلبم آرزو می کنم همه ی موتوری هایی که مزاحم یک خانم می شن،با سر برن زیر چرخای یک تریلی ۱۸ چرخ و مغزشون مثل هندونه متلاشی بشه. ضمیمه:وقتی می گم "ما باستان شناسا!" جونمون رو بالا این رشته گذاشتیم،میگین نه!حتمآ "به نام پدر" رو ببینید. به سلامتی،هر نوع امکاناتی داره تو این خونه به تدریج از کار می افته!آخرین نمونش آب بود که به طرز دردآوری اومدن قطع و پلمپ اش کردن!تا جایی که دیروز جا داشت چکش کوبیدم تا یارو بی خیال بشه و تا امروز قطع اش نکنه!امروز دقیقآ جلو در ِ اداره آب،فرزانه زنگ زد که خسته نباشم و اومدن پلمپش کردن!!!بعد از این رسوایی ِ تکون دهنده جلوی همسایه ها،رفتم قبض تلفن و برق و موبایل و هر چی که در خطر قطعی بود رو گرفتم.چشمم به اولین ساختمون بانک که خورد رفتم تو و قبض و پولها رو گذاشتم توی نوبت.ده دقیقه-یک ربع،حدود دو سه تا نوبت که گذشت کم کم حس میکردم همه دارن یکجوری نگام می کنن!منم خیلی سِو ِر همچنان منتظر نوبتم شدم!دورو برو نگاه میکردم که یک لحظه چشمم افتاد به یکی از این تابلو های ساعت و تاریخ دار،پشت سر مردی که پولارو می گرفت.وسط تابلو نوشته بود صندوق قرض الحسنه بسیجیان!می خواستم سکته کنم!بازم خودمو از تک و تا ننداختم!:"ببخشید آقا اینجا چه بانکیه؟!!"مردی که پشت سرم بود گفت:"شرمنده خانم!من می خواستم بهتون بگم اشتباه اومدین که دیگه خودتون پرسیدین!اینجا صندوق قرض الحسنه ست!"وای!می خواستم زمین دهن باز کنه وسط ِ اون جمعیت قورتم بده!طبیعیش کردم و نیشم رو تا بنا گوشم باز کردم و فقط قبض و پولا رو چنگ زدم و از بانک پریدم بیرون! ضمیمه: فکر می کنم تا چند روز باید بشینم دست و پای آش و لاش عروسکای جنگ زده ام رو بدوزم!رفتن!جای خنده هاشون خیلی خالیه.می دونین!هیچی نمی تونه لذت اون لحظه ای رو بهم بده وقتی یک بچه رو می بینم که با خنده و جیغ از روی سرسره میاد پایین!اونقدر هیجان زده می شم که خودم هم می پرم بالای اون سرسره!D: از صبح مغزم گیر کرده روی خوابی که دیشب می دیدم.شب که نبود،فکر می کنم دیگه نزدیکای صبح بود.این شبا،تمام خوابام پر شده از چنان کابوسهای ملموس و نزدیکی که وقتی از خواب می پرم احساس می کنم قلبم از شدت کوبیدن میخواد از جا کنده بشه؛راه پله هایی که هر لحظه کوتاهتر می شن و زیرشون گیر میکنم،اتاقهای پر آینه ای که من توی یکی از تاریکترین اتاقاش وایستادم،آسانسوری که توش ایستادم و از طبقه ی چهارم کنده می شه و می افته پایین،سایه هایی که مثل برق از جلو چشمام می گذرن،...و دیشب یک دختر منگول و عجیب با یک سر بزرگ و گِرد...همه جای خوابم بود.اونقدر پررنگ بود که انگار فرقی با بیداری نداشت.حتی لحظه ای از جلو چشمم نمی ره.می دونم تمام این وحشت ها و کابوسها از اعصابمه؛حتی این همه وحشی بودن و زود از کوره در رفتن هام.باید زودتر فکری برای این تنش های لعنتی ِ روانی کننده بکنم.مامان میگه شاید لازم باشه با یک دکتر صحبت کنم.نمی دونم...فقط همینو می دونم که دیگه خسته شدم...از این خوابهای کوتاه و پر استرسی که فرصت ِ آرامش پیدا کردن ِ مغزمو ازم گرفتن.شاید بعدآ...فعلآ فرصت فکر کردن بهشون رو ندارم؛باید برم دنبال بچه ها خونه ی عموشون.دلم واسه خرابکاریها و اذیت هاشون تنگ شده!شاید تصمیم بگیرم غزل رو به فرزند خوندگیم قبول کنم!D: ضمیمه:تو زندگیم هیچی به اندازه ی دودَر کردنم نمی تونه مغزم رو از شدت عصبانیت فلج کنه!اینجور مواقع دلم می خوام شخص دودَر کننده رو از سرش بگیرم و با مخ بکوبمش تو یک دیوار سیمانی! بساطی داشتیم امشب با موهای رام نشدنی من!نمی خواستم باز بذارمشون واسه مهمونی چون همه ی تلاش موهای من برای حفظ وقارشون به ده دقیقه هم نمی کشه!بعد از ده دقیقه دوباره شروع به فر خوردن و مجعد شدن میکنن!اعصاب خردکنه چون اون موجودات افسار گسیخته حتی زبون ژل رو هم نمی فهمن!تا کوچیکترین لاخ ِمو که زیر ژل نرفته باشه،برای وز کردن،خودشو از تلاش نمی اندازه! غزل خانم با رفتن مامانش لطف کرده و سِمَتِ مامان ِ افتخاری رو به بنده عطا کرده!بزرگترین سختی ِ این مامان بازی،شباست.چون این مامان بیچاره اونقدر باید کنار دخترش دراز بکشه و خودشو به خواب بزنه تا دختره خوابش ببره!شانس آوردم که نیازی به قصه و شعر خوندن برای تموم شدن مراسم خوابیدن خانوم نیست! امروزنشسته بود توی آشپزخونه و به شدت محو تماشای چیزی روی زمین بود.بعد از پنج دقیقه خیره شدن به اون صحنه،یه نگاهی به مامان کرد و با قیافه ی ترحم برانگیخته شده ای گفت:الهی بگردم!خاله جون!اینا چرا همشون استخوناشون خرد شده؟!!البته توجه داشته باشین که اون موجودات استخون خرد شده،یک مشت مورچه بود که از سم هایی که ریخته بودیم دچار یک مرگ دسته جمعی شده بودن! تو یک شرایطی چنان مجبوری دست به عربده کشی بزنی که اصلآ حس می کنی چاره ای جز اون نعره واست نمونده!بعد از حدود چندین هفته،که از شدت تنه لش شدن،پاهاتو می انداختی بالای میز کامپیوتر و خودتو ولو می کردی رو صندلی و بی خیال اون همه کثافت دور و برت به زندگی انگلی ات ادامه می دادی،تصمیم میگیری یک حالی به خودت و اتاق بدی.عصر همون روز از خونه می ری بیرون و وقتی برمی گردی چشمت می افته به اون اتاق که بچه های عزیز خاله ات با مهارت هر چه تمام تر تبدیلش کردن به یک منطقه ی جنگی،واقعآ چه چاره ای جز همون عربده دارین؟! بی حوصلگی داره تو خونم شعله می کشه!اینجور وقتا تنها چیزی که کم داری،وجود همون دو تا بچه ست که صدای جیغ ها و دعواشون مثل سوزن بخوره رو نقاط عصبی ِ مغزت!حتی نمی تونم لباس بپوشم و آرایش کنم برای عروسی ِ یک دوست.ساعت ۸ میاد اینجا که با هم بریم...باید برم لباس بپوشم... ضمیمه:لعنت به خرجای پیش بینی نشده ای که مثل موش سرو کله شون از وسط خرجای دیگه در میاد.
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
من الان یک پا نقاش ساختمونم!یک دوست واسه نقاشی ساختمونش کمک لازم داشت،ما هم که سرمون درد میکرد واسه اینجور ملنگ بازیها!...امروز سمباده کشیدیم و روغن مالیدیم و یک لا رنگ آستری زدیم.از فردا کار بتونه اش رو شروع می کنیم.جای دوستان واقعآ خالی!حالا که کار شروع شده داریم می فهمیدیم چه غلطی کردیم!
نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
این هوای سرد،این باد خوشبو،این لذت کودکانه ی لگد کردن برگهای خشک...این پاییز لعنتی ِ من...این بوهای لعنتی تر،بوی دلتنگیهام،بوی روزایی که تموم شدن،بوی یک دوست که مدتهاست دارم فراموشش می کنم...شاید دلتنگشم...شاید نیاز دارم دلتنگش باشم...شاید من زیادی احمقم...بچه ام...مسخره ام.........فقط یک کم دلم گرفته...یک کم بیشتر تنهام..........خوب می شم...
نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت
توسط جودی|
قراره از امشب به مدت ۵-۴ شب دو تا فسقلی های خاله مهمون ما باشن.البته تصور نکنین که منظورم از کلمه ی فسقلی دو تا فرشته کوچولوی ِحرف گوش کنه!نخیر!دو تا موجود انفجاری و خرابکار که تا مرز سکته کردن می رسوننت!یکی با انرژی های سرسام آورش،اون یکی با سئوالهایی که امیدی به پایانشون وجود نداره!البته از بابت پسره زیاد مشکل نداریم!شانس آوردیم که یک پارتنر واسه پلی استیشن بازی اش تو خونه ی ما داره!با فرزانه می شینن در حد مرگ کِرَش بازی می کنن،وقتی بلند می شن مثل سگ و گربه می افتن به جون هم!فقط خدا نگهدارمون باشه تو این چند روز!
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت
توسط جودی|

