ضمیمه:فکر کنم خدا وقتی داشت کروموزوم ها رو بین بنده هاش تقسیم میکرد،گشت،یکی از سر و ته بریده ترین و ناقص ترین کروموزوم های اقتصادی اش رو چسبوند به ریش ما!مطمئنآ من اگه یک پسر بودم آینده ی نگران کننده ای داشتم!از این کلمه ی چندشی ِ پول عُقم میگیره! هوا که سرد می شه تمام خصلتهای وحشیانه و پاچه گیرانه ی من هم از کار می افته!کلآ من با تغییر هوا پوست میندازم!ین روزا "داره خوب می گذره".بطور واقع بینانه تر این روزا "فقط داره می گذره"!مثل یک کبک ِ بی خیال از دنیا دارم واسه خودم دلی دلی می کنم و خوشحال هم هستم که دارم زندگی میکنم!راستشو بگم واسم مهم نیست این همه بی خیالی و خوش خیالی ای که دارم بالاشون قدم می زنم.کی به کیه؟!فعلآ این آرامش بدجور داره بهم حال می ده.بذار یه چند روزی بگذره... ضمیمه:سعید عامری از فیلمای مریض و سادیسمی ای که می خوان مریض و چرکی ات کنن بیزارم.دو ساعت می شینی پای فیلم آخرش که از رو صندلی بلند می شی چنان احساس سنگینی و دردی توی مغز سرت حس میکنی که می خوای دندونهات رو روی هم فشار بدی.فیلم باید منفجرت کنه.تو یک صحنه قلبت رو از تپش نگه داره.مثل انجمن شاعران مرده.این روزا شدم مثل خرس!از صبح که چشام باز می شه می افتم رو صندلی.فیلم…چایی…سیب…سردرد!برای تنوع شاید محسن یگانه هم گوش بدم!یک آهنگش رو خیلی دوست دارم.فقط اولش رو.صد بار گوش می کنم.مغزم ازش خسته شده ولی دلم هنوز ازش سیر نشده!این بالا دور و بر مانیتور پر شده از لیوان و سی دی و کتاب و لوازم آرایش و ته مونده ی پوسیده ی سیب.فعلآ این زندگی کثیفمو دوست دارم.بعدآ سعی میکنم تصمیم بگیرم یک کم به این تنه ی لش شده تکون بدم! ضمیمه:نمی دونم چرا هر چی خوش بینی به خرج می دم واسه پیدا شدن کیفم،نتیجه ای نمی ده! ضمیمه:دیروز یک فیلم نگاه میکردم به معنای واقعی کچلم کرده بود!زیر نویس انگلیسی داشت ولی زیر نویسش ۵ دقیقه دیرتر از فیلم می اومد!جاهایی که حرفاشونو نمی فهمیدم باید خودم ۵ دقیقه می زدم جلو که ببینم زیر نویس چی نوشته،بعد هم برای اینکه نفهمم اون ۵ دقیقه ای که زدم جلو چه اتفاقایی قراره بیفته،دستم رو رو مانیتور نگه دارم که صحنه ها رو زودتر نبینم!اونقدر کج و راست شد فیلمه،که همه ی لذتش از بین رفته بود! ضمیمه:شکل دیوونه ها شدم!موهام آشفته و عوضی و سیخ سیخ،هر کی ساز خودشو می زنه رو سرم!اصلآ انگار اینا جنبه ی بلند مونده شدن ندارن!باز داره مور مورم می شه برم کوتاهه کوتاشون کنم.آثار جنایت ِ قبلیم تازه کم کم داره ناپدید می شه! ضمیمه:راستی،نقاشیه این کنار،از نقاشیهای پیکاسوست. گفتم حالا،یه وقت سوتفاهم نشه!D: عصر،تقی آباد کیف پولم رو گم کردم.هر چی دارم و ندارم تو همون کیفه. از دیشب تا حالا دارم دق می کنم.جای همگی خالی ساعت ۵/۲ نصف شب،چنان دعوای خونین بی سابقه ای کردیم که کم مونده بود همدیگه رو خفه کنیم!من و فرزانه در هر دهه ی عمرمون کلآ یکبار همچین دعوایی می کنیم که از شانس اهالی خواب خونه،افتاد ساعت ۵/۲ شب!حالا تصور کنین فرزانه رو وقتی می خواست طرف من حمله کنه!من فقط خودمو جمع میکردم که له نشم!البته اصلآ نگران نباشین!یکی از طرف من خورده تو دهنش!اونم برای اینکه به توانایی های من ایمان بیاره! حال کردین؟!این دیروز بود!فقط آخر شب که می خواستم بخوابم دوست داشتم پنج بار با سر برم تو دیوار! ضمیمه:من اونقدر شاهکارم که پریشب بعد از نصب ویندوز جدید یادم اومد که فراموش کرده بودم ویندوز قبلی رو فرمت کنم و رو ی همون قبلی،ویندوز جدید رو نصب کردم! ضمیمه:از لطف یک دوست،من الان یک هارد دارم پر از اهنگ و فیلم!از دیروز دارم تو درایو ام می چرم و عشق می کنم!لطف کردی رفیق! غزل از اون بچه هاست که از شدت ِ عشق باید اونقدر بزنی اش و مچاله ش کنی و وشگونش بگیری تا یک کم دل ات خنک بشه و آرامش پیدا کنی!مامانش چند تا کریستال برای میز خونه خریده بود.برای اینکه حس ِ بزرگی ِغزل رو تحریک کنه تا کریستالاش در امان بمونن بهش گفت حواست باشه هر وقت بچه ها خواستن بازی کنن تو مواظب باش که دور و بر اینا نیان.غزل هم جواب داد باشه مامان جون!اگه بچه ها زدن شکستنش،میام بهتون می گم که برین یکی دیگه بخرین!!!من که فقط جیغ می کشیدم و تو سر خودم می زدم!D: تابستون امسال رو واقعآ گند زدم.نه دو تا کتاب درست حسابی خوندم، نه دنبال نقاشی ام رو گرفتم.بعد از بلایی که تابستون پارسال استاد ترمه چی سرم در آورد،همه ی اعتماد به نفسم واسه نقاشی از بین رفته بود.بعد از یک ساعت کلنجار رفتن برای کشیدن یک انار و سبد،اومد بالای سرم و گفت فکر میکنی با این همه نازک کاری می تونی رنگ روغن کار کنی؟تا وقتی که نتونی قلمت رو وحشی بذاری رو بوم،بهتره قید نقاشی رو بزنی!تو حتی بلد نیستی با رنگ کار کنی!...وای دوست داشتم سرم رو بکوبم تو همون بوم!با خودم گفتم جمع میکنم همه ی خرت و پرتام رو دیگه هم نمی رم اونجا.ولی خوب! زبون ِ بی رحم استاد ترمه چی رو همه دیگه می شناختن.الان دیگه خیلی وقته که جدی نقاشی نمی کشم. ضمیمه:لینک ها رو یک کم مرتب کردم فقط اگه فرضآ رو وبلاگ سودارو کلیک کردین و از وبلاگ جمهور سر در آوردین زیاد شوکه نشین!امکان جابجا شدن آدرس ها خیلی زیاده!این دختر هنرمند رو که می شناسین!شاید آدرسا رو اشتباه کپی پیست کرده باشم.در هر حال الان دوباره نگاشون می کنم. ضمیمه:امروز از در آسانسور که پام رو گذاشتم بیرون،بند کفشم گیر کرد زیر پام درست جلوی پای آقای همسایه روبرویی پخش زمین شدم!دوست داشتم از خجالت موهامو لاخ لاخ بکنم! ضمیمه:و یک واقعیت تکون دهنده این که سیستمم دوباره ویروسی شده! فکر میکنم یکی از بزرگترین معجزه های قرن داره رقم می خوره!مامان تصمیم گرفته ماشین بخره!البته بعد از بخرم نخرم هایی که دیگه داشت جیگر همه مون ورم می کرد،بلاخره تصمیم به خریدن گرفته شد!البته پیشاپیش همه ی اتمام حجت هاش رو کرده که پشت گوشمون رو دیدیم،ماشین دیدیم!بعد از هنر نمایی هایی که سر ماشین قبلی اش در می آوردم فکر می کنم این تو بمیریش دیگه از اون تو بمیری ها نباشه!کلآ تخصص ِ من در مالوندن درهای ماشین به در پارکینگه!تقریبآ از سه باری که ماشین از پارکینگ بیرون می بردم،یک بارش گیر میکرد به در!البته این تقصیر من نبود!تقصیر اون تنه ی درختی بود که اومده بود درست جلوی در پارکینگ ما سبز شده بود!یک شب طبق معمول گیر کردم به در!دیدم دو راه بیشتر ندارم،یا مامان می فهمه و باید کلآ قید ماشین گرفتن رو بزنم یا نباید بذارم گندش در بیاد و یه جوری سر و ته اش رو جمع کنم.هیچ کار نمی شد کرد جز اینکه با پسر همسایه بالایی ماشین رو از زمین بلند کردیم و گذاشتیم اونطرف!تقریبآ دیگه همه ساختمون آمار شاهکارهای منو داشتن!البته اونقدر یادگاری واسه مامان رو ماشین جا گذاشته بودم که یک خط کمتر و بیشتر فرقی تو رنگ ماشین نداشت!D: ضمیمه:من مطمئنم که حتی تو فرشته ها هم موجودی دوست داشتنی تر و زیبا تر از جولیا رابرت پیدا نمی شه. آتش بس اونقدرا هم که فکر میکردم فاجعه نبود!اگه از بعضی از دیالوگ بازیهای لوس و کلیشه ای و ادا اصولایی که عمرآ به مهناز افشار نمی یاد و شخصیتهای بی ربط و لوده ی فیلم-آقای دلآرام!- فاکتور بگیریم،شاید بشه گفت بــــــــد نبود!(توجه کنین!گفتم بد نبود!) مهناز افشار تقریبآ یک فاجعه برای سینمای ایران به حساب میاد.متاسفانه این چند سال اخیر سینمای ایران شاهد مانور ِ زیاد از این دست فجایع بوده.بازیگرانی که فقط و فقط شایسته ی فیلم فارسی های قبل از انقلاب هستن.شاید برای نقش دختری با انواع و اقسام عشاق ِ دل خسته که می تونه با چشم و ابرو و لوند بازی به فیلم هیجان ببخشه،مهناز افشار انتخاب خوبی باشه!ولی برای نقش سایه-دختری جدی و یک دنده که سرِِ لجبازی با شوهر خود رای اش داره- زیادی لوس و نا موزون بود:"می دونین آقای دکتر!به اینجام رسیده!نه نه!به اینجام!شاید هم به اینجام!" به نظر من هیچ کس به اندازه ی مهناز افشار نمی تونست این چند جمله رو مضحک و مصنوعی بیان کنه! آتش بس فیلم خوبیه؛لااقل برای یک رده سنی و یک گروه مشخص از آدما-بیشتر زن و شوهری!- ولی جای شکی نیست که این فیلم،فیلمی نیست در حد تهمینه ی میلانی.بیشتر می تونیم یک تجربه تو کارنامه ی میلانی به حساب بیاریمش تا یک فیلم ناب و درجه یک. در کل فکر می کنم به یک بار دیدنش می ارزه!فقط سعی کنین به احساساتتون مسلط باشین و تو هر صحنه ای که ماشین ِ یوسف رو دیدین حسادتتون درد نگیره و آرزو نکنین که الهی کوفتش بشه،من به اندازه ی همتون اینکارو کردم!!D: کمتر از یک ماه پیش تصادف سنگینی توی جاده طرقبه شد.چهار تا خانم تو یک ماتیز که ترمز ماشین می بره و به شدت تصادف می کنن و بجز یک نفرشون که چند روز تو کما بوده بقیه شون فوت می کنن.متاسفانه تصادف انعکاس خیلی بدی پیدا کرد و تقریبآ هر جا که صحبت از این تصادف بود،حرفهای وحشتناکی به خانمهای اون تصادف نسبت داده می شد.یکی از خانمهایی که تو این تصادف کشته شد از اقوام خیلی دور ما بود.امروز با یکی دیگه از اقوام اون خانم صحبت میکردیم.می گفت زنی که تو کما بوده،به هوش اومده و تعریف می کرده بعد از تصادف که زیر ماشین گیر کرده بودن،پلیس و آمبولانس برای کمک به اینها می رسه اما جمعیت خیلی زیادی دور ماشین رو گرفته بودن و اجازه نمی دادن پلیس به ماشین نزدیک بشه.مردم سنگ به طرف ماشین پرت می کردن و می گفتن این زنها باید همین جا سنگسار و کشته بشن...!!!بیشتر از یک ساعت طول کشیده تا پلیس و امداد تونسته جمعیت رو متفرق کنه و به ماشین برسه. خدای من!شوکه شده بودم .من حتی نمی تونم این همه پستی و حیوونی ِ اون آدما رو تو ذهنم حلاجی کنم. مگه چه گناهی کرده بودن؟؟جز اینکه چند تا خانم بودن و تنها رفتن طرقبه و حالا از بد شانسی تصادف کردن؟!حتی فکر کنیم در بدترین و فجیع ترین وضع ظاهری و پوششی هم بودن که قطعآ اینجور نبوده،مگه انسان نبودن؟؟؟همه شون تا قبل از اینکه به اورژانس برسن زنده بودن ولی تا به بیمارستان نرسیده فوت می کنن.به خدا خونشون گردن همون آدماست که با حیوون صفتی ِ هر چه تمام مانع رسیدنشون به بیمارستان شدن.چه همه حیوون دورمونه و ما نمی بینیمشون...چه همه کثافت دورمونه و ما می بینیم...وااای!از تجسم وضع اون خانما تو اون لحظه ها،از شنیدن واکنش اون مردم پست،از بیچارگی زنها تو این جامعه،از این تفکرهای حقیر و کثیف،از اینکه می بینم تو این جامعه ی کثافت ِ مرد سالار حق زن رو به نفس کشیدنش ختم کردن،می خوام از ناراحتی نعره بکشم...می خوام بالا بیارم... بخاطر یک حماقت،بخاطر یک بی توجهی تا آخرعمرم باید درد این لعنتی رو با خودم داشته باشم.دکتر گفت وقتی فیزیوتراپی جواب نده تقریبآ دیگه نمی شه کاری واسش کرد فقط باید مراقب باشم که بهش فشاری وارد نشه و همیشه گرم باشه تا دردش آروم باشه.حماقت کردم.درد داشت،می دونستم نباید بیشتر از اون حد فشار بهش وارد بشه،به جایی رسوندم که دیگه یک قدم هم نمی تونستم باهاش بردارم.دیگه نمی تونم برم کوهنوردی،ورزشهایی رو که دوست دارم رو نمی تونم انجام بدم،پیاده روی هامو باید به نصف برسونم،مثل یک پیرزن همیشه باید از درد زانو بنالم.همش هم بخاطر حماقتهای خودم بود. بی حوصله و کج خلقم.این روزا تمامش داره همین شکلی می گذره.حتی از واسه اینجا نوشتن هم خسته شدم.از وبلاگم خسته ام.از این روزای بی ریخت ِ یک شکل هم همینجور. شعرهای این موجود نازنین رو از اینجا بخونین.من عااااشق این مرد دوست داشتنی ام. آخ که این مامان ِ من گاهی وقتا یک کارای عجیب و وحشتناکی می کنه که می خوای بشینی دو دستی تو سرت بزنی و گریه کنی. یکی نیست بهش بگه یک قالیشویی چقدر می خواد واسه یک قالی ِ 2×3 بگیره که ما بدبختا نخواد با اون فجاعت و خفت یک قالی خیس رو که مثل لش ِ مرده سنگین شده بود رو بکشونیم بالای پشت بوم تا خشک بشه!بیشتر از ده بار کم مونده بود منو قالی با سر از نرده ها بریم پایین.یک سرش دست من،یک سرش دست فرزانه،خاله هم وسط قالی رو بغل کرده بود!به هر پاگردی هم که می رسیدیم،بین قالی و دیوار پرس می شدم!وای که تبدیل به چه نمایش مسخره و خنده داری شده بود! ضمیمه:شدم مثل حشره ای که به تار عنکبوت چسبیده و هیچ راهی برای فرار پیدا نمی کنه؛نمی تونم راهی برای فرار از این روزمرگی ای که باز دچارش شدم پیدا کنم.وقتی راکدم،وقتی زندگی ام برنامه های یک شکل پیدا می کنه،وقتی بی خاصیتم می خوام روانی بشم.یک عده مثل من از بیکاری می زنه به سرشون،یک عده هم مثل مامان ِ طفلک من باید هر روزبه شکل ِ له شده از بیمارستان برگرده خونه. ضمیمه: متنفرم از مردا و پسرای چاقی که وقتی تو تاکسی کنار یک خانوم میشینن عرضه ندارن خودشونو جمع و جور نمی کنن. نمی فهمم این پست چرا اینقدر خود مختاره!هر کار می کنم مثل همه ی پست ها نمی یاد گوشه ی صفحه! ُزشک با هوای خنک و خوشبو و ساعتها ورق بازی و چایی و چایی و چایی یعنی سرشارترین آرامشی که می تونم داشته باشم.یعنی فارغ از همه ی دغدغه ها و تنش های زندگی،یعنی فراموش کردن ِ چند ساعتی ِ جنگی که یک قدمی مونه.من حتی از تصور شروع این جنگ نفرت دارم.جنگ نفرت انگیزی که باعث شد من هر دو تا دایی ام رو از دست بدم.آدم احساس می کنه احمدی نژاد همه چیز رو به شوخی گرفته.یعنی باورش نمی شه که ساخته شدن ِ کار ایران به ماه هم نمی کشه؟من واقعآ نمی تونم درک کنم این قلدر بازی ها با چه دلگرمیه؟چی تو فکرش می گذره که اینجور واسه آمریکا خط و نشون میکشه.من میمیرم؛من حتمآ از خبر شروع این جنگ سکته می کنم و میمیرم. آقای احمدی نژاد!جنگ یعنی وبا و طاعون و قانقاریا؛یعنی کثافت و تجاوز؛یعنی تکرار حلبچه؛یعنی مرگ یک کشور... من می ترسم.من واقعآ می ترسم.
دقیقآ از روزی که تعطیلات شروع شده فرزانه تصمیم گرفته که از "فردا صبح" بره پارک برای ورزش.این "فردا صبح" باید دقیقآ با همین تاکید بیان بشه چون حدودآ یک ماه دیگه تعطیلات تموم می شه و فرزانه همچنان تصمیم داره فردا صبح بره پارک برای ورزش!البته ما همچنان به آینده ی روشن ِ یکی از این فردا صبحها امیدواریم!
نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |
آقای رئیس جمهور!چرا حرفایی می زنی که یک دنیا به ریش خودت و کشورمون بخنده؟؟؟!!!
نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |
دیروز خدا تمام در های سعادتش رو چپ و راست واسه من باز کرده بود!صبح تو ساختمون درگیر یک ماجرای دزد و پلیس بازی بودیم،سریع از پله ها می اومدم پایین،۴تا پله ی آخر،دمپایی ها از پام در اومد ۴ تا پله رو نشسته اومدم پایین!از شدت درد نفسم در نمی اومد!مثل یک جنازه افتاده بودم روی زمین!الان باید مثل عقرب کج کج راه برم و بشینم!
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385ساعت
توسط جودی| |

