تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

مراسم نصب ویندوز جدید  بدون خرابکاری چشمگیری به پایان رسید.با شجاعت هر چه تمام،هر چی داشتم و نداشتم،همه ی مهستی های نازنینم،همه نوشته ها و آهنگها و عکسها و هر چی و هر چی که تو هاردم داشتم رو فرمت کردم.احساس می کردم دارم با دستای خودم بچه هامو سر می بُرم!ویروس لعنتی تا هر جا فکرشو بکنی ریشه داده بود و تا به جزءترین فایلها خودشو چسبونده بود!به قول یک دختر خاله ی فسقلی،لَلَت به این ویروس!(لعنت*)

از صبح تقریبآ به حالت میخ شده به این صندلی در اومدم.یک نرم افزار کینگ پیدا کردم و مثل یک ولع زده چپ و راست دارم نرم افزار میریزم تو جون این بیچاره!فعلآ هنوز ذوق زده ام،نمی فهمم دارم چه بلایی سرش میارم،احتمالآ از فردا باز بشینم به ریموو کردنشون!تصورشو که میکنم  من ِ بدبخت ِ معتاد،دو روز نه اینترنت داشتم نه یک سیستم درست حسابی،به این همه صبر خودم افتخار میکنم!

نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت توسط جودی|

بیمارستانهای دولتی به معنای ِ واقعیه کلمه ی شکنجه گاهن.هر صبح که می رم بیمارستان واسه فیزیوتراپی اونقدر صحنه های حرصی میبینم تا وقتی که کارم تموم می شه و بر می گردم خونه.حالا مشکل من حاد و لازم به رسیدگی نیست.میان دستگاه رو وصل میکنن و باید صبر کنم تا کارم تموم بشه.ولی کسائی هستن که مشکلای خیلی جدی دارن و باید بهشون رسیدگی کرد.صحنه ای که دیروز میدیدم واقعآ ناراحت کننده بود.خانومی هر روز با من میاد که یک پاش خیلی کم حس داره.یک وزنه به پاش بسته بودن؛خیلی درد داشت و شاید بیشتر از 10 دفعه دختری که مسئول فیزیوتراپی اش بود رو صدا زد که بیاد پاش رو ماساژ بده.دختر اونقدر بی شعور بود که حتی یک دفعه بر نمی گشت ببینه اون خانوم چی می خواد بگه.چنان گیج ِ حرف زدن با کناریش بود که انگار صدای خانومی که ازش کمک می خواست مثل وزوز ِ مگس توی گوشش بود.بعد از صد بار که خانومه ازش خواست پاش رو ماساژ بده به خودش زحمت داد و رفت یک ماساژور آورد تا خود ِ خانومه به پاش ماساژ بده.سیم ِ ماساژور به تخت  نمی رسید و خانومه مجبور بود بیاد روی صندلی بشینه تا نزدیک پریز برق باشه. از دختر می خواست که بیاد دستش رو بگیره و کمکش کنه تا به صندلی برسه؛دختر به روی ِ مبارکش نمی آورد و همچنان به صحبتش با کناریش ادامه می داد.واای من داشتم اون صحنه ها رو میدیدم و حرص و عصبانیت تو خونم شعله ور شده بود!داشتم روانی می شدم.خودم برق به زانوم وصل بود و نمی تونستم برم کمکش.آخر هم خودش از تخت اومد پائین و با هزار زور و بدبختی دستش رو به پرده گرفت و به صندلی رسید.آرزو میکردم اینقدر بی عرضه نبودم و می رفتم یک مشت می بکوبیدم تو دندونای دختره!

 

ضمیمه: تهوع آورتر از این نیست که اول صبح توی اتوبوس ِشلوغی که آدما تو دهن ِهمدیگه وایستادن و گرما و بوی عرق،هوا رو به تعفن کشونده، بچه ای که صندلی ِ پشت ِ سرت نشسته ساندویچ تخم مرغ بخوره!

 

این متن رو بخونین.واقعآ قشنگه.

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت توسط جودی| |

ساعت یک ربع به هفت با یک دوست قرار داری،ساعت 6 در نهایت عجله مانتوت رو شستی و بردی روی رخت آویز پشت بوم پهن کردی که یک ربع بعد بیاریش واسه اتو شدن.با همون عجله می ری سراغ مانتو ولی روی رخت آویز همه چیز هست جز همون مانتو!صحنه ی اول می ری تو شوک ولی وقتی یک کم دوروبر پشت بوم رو میگردی مانتوت رو در حالیکه با خاک یکی شده از چند متری ِ رخت آویز پیدا میکنی!اینجاست که دیگه می خوای تو سر خودت بزنی!

امروز میلیون دالر بی بی رو دیدم.نمی گم چقدر تلاش کردم که مثل زر زرو ها اشکام نریزه؛اونم از خجالتم جلو فرزانه بود که دقیقآ آخر ِفیلم اومد بیخ  ِِدلم نشست.بعد از فیلم حسابی ما رو جو ِ قدرت و بوکسوری گرفته بود،فرزانه داشت با تلفن صحبت میکرد چپ و راست توی هوا مشت می زدم تو صورتش!تلفن اش که تموم شد نامردی نکرد حسابی از خجالتمون دراومد!اینجور وقتاست که آدم قدر ِ یک پر گوشت داشتن رو می فهمه!

 

تونستیم کشف کنیم درد ِ سگ ساختمون روبرویی چیه!آقا سگه عاشق شدن!هر شب یک سگ ولگرد میاد جلو در ساختمون،سگ  نگهبانه هم خودشه و می خواد تیکه پاره کنه تا برسه به سگ ولگرده!فردا باید زنگ بزنیم شهرداری بیان بساط عشقبازی ِ شبانه ی این دو تا رو جمع کنن!رسوایی دیگه تا کجا؟!

 

از وبلاگهای خودمونی و بدون قر و پزی که واسه دل خودشون می نویسن خیلی حال میکنم.

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت توسط جودی| |

امیدوارم این 10 جلسه ی فیزیوتراپی تاثیری به حال این زانوی معیوب داشته باشه.شده عین بچه لوسا!باید کاملآ باب ِ میل ایشون حرکات پام تنظیم باشه والا باید ادا اصولاش رو تحمل کنم.امروز سر یک کل کل ِ مسخره و احمقانه 16 تراک دی جی الیگیتور رو با مست بازی ِ هر چه تمامتر بالا پایین پریدم!نمی دونم چطور از این بچه ی لوس ِ معیوبم انتظار دارم که با این دیوونه بازی های من صداش در نیاد! از نظر مامان،من یک ناقص العقل ِ کاملم!

 

از خیلی وقت بود دنبال یک آهنگ از کیارش قمیشی می گشتم.امروز داشتم هارد رو پاکسازی میکردم،کشف کردم خودمون این آهنگ رو روی هارد داشتیم!!!

طبق این طالع بینی درختی من یک آدم مالیخولیایی ام!دیگه همینو کم داشتم!ببین چه حرفی در میارن واسه آدم!

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت توسط جودی|

چند دقیقه -تا ضد عفونی شدن سبزی ها- وقت دارم این پست رو بنویسم و سریع باید برم.

"کنستانتین" رو دوست داشتم ولی کاش نیم ساعت بیست دقیقه آخر فیلم رو خراب نمی کرد.انگار می خواست تبدیل به یک برنامه آموزشی بشه!روبرویی ِ گابریل و لوسیفر!جلوه های ویژه ی به اون زیبایی چطور کارگردان دلش اومده بود همچین لوسیفری بسازه؟بیشتر شبیه لوسیفرهایی بود که برای برنامه های کودکان گریم اش می کنند!

لذت بردم؛به معنای واقعی تا قبل از نیم ساعت آخر ِ فیلم لذت بردم ولی اون نیم ساعت رو فقط دیدم که فیلم تموم بشه.یکجورایی لوس و خسته کننده شده بود.من اگه جای کارگردان فیلم بودم شیطان رو همونجور به صورت یک موجود مبهم نگه می داشتم و توی قلمروی آدمای فیلم واردش نمی کردم.تا وقتی یک چیزی ملموس و نزدیک نباشه حس وحشت یا سئوال گونه ای که نسبت بهش داری حفظ می مونه.خوب!من کارگردان نیستم!عدد این حرف ها هم نیستم که بخوام در مورد فیلمی مثل کنستانتین چیزی بنویسم.اینا هم که نوشتم چیزایی بود که موقع دیدنش از دید ِ کارشناسانم تو دلم قلمبه شده بود!D:

 

یک چیزی دیشب خیلی واسم جالب بود.یک کشور دیگه،یک ملت دیگه افتخار داشتن که جام رو بردن کشورشون مردم ِ ما رو چرا جو گرفته بود و تو خیابون الم شنگه راه انداخته بودن؟!!!صدای جیغ و بوق و شادی که از بیرون بلند شد من فقط نزدیک بود شاخ دربیارم!

و اینکه پروژه ی کفش بالاخره به پایان رسید!D:

 

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت توسط جودی| |

از لحظه ای که تصمیم میگیرم سرم رو بذارم رو بالشت برای خواب،صدای سگ ساختمون ِ نیمه ساز ِ روبرو بلند می شه.درست تا لحظه ای که چشمام سنگین می شه صدای ِ لعنتی اش مثل پتک تو سرم می خوره.خیلی دوست دارم بدونم شبی چند تا دزد تو این ساختمون رفت و آمد دارن که این بی شرف صداش لحظه ای قطع نمی شه!

 

زنده باد ایتالیایی که قراره فردا فرانسه رو با خاک یکسان کنه!هر چند که باید خیلی خوش بین باشم رو همچین پیش بینی ای!...در هر حال گراسیا ایتالیا!D:

 

 

"نمی تونی سایه ات رو ببینی،مگه اینکه به خورشید پشت کنی"...مرسی رفیق!این همه معرفت...واقعآ مرسی!

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت توسط جودی| |

چند روز پیش مامان تعریف می کرد از یکی از روستاهای نیشابور دختری رو که خودسوزی کرده بود رو آوردن بخش سوختگی بیمارستان امام رضا با 75 درصد سوختگی.می خواسته ازدواج کنه و بخاطر وضع بد مالی شون قرار می شه 400 هزار تومن خونواده پسره و 400 هزار تومن خونواده ی دختره پول روی هم بذارن تا مجلس عروسی بگیرن.خونواده ی دختر نمی تونن پول رو آماده کنن.دختر از خجالت پیش خونواده ی پسره خودکشی میکنه.تا دیروز مامان می گفت زخم هاش خیلی بهتر شده و سوختگی به صورتش نرسیده و امروز فردا مرخص می شه.یک حاج آقایی هم قرار بود خرج جراحی پلاستیکش رو بده.امروز مامان میره دیدنش.دختره فوت کرده.

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت توسط جودی| |

متاسفم که انگلیسیهای وحشی ِ من نتونستن حقی که از آرژانتین خورده شد رو از دهن آلمانا بکشن بیرون ولی باز هم نمی تونم خوشحالیم رو از بلایی که سر آلمان اومد پنهان کنم.همیشه آخر بازیها که بازیکنا و ملت ِ تیم شکست خورده به در و دیوار مشت می کوبن و زجه مویه می کنن یه جورایی قلبم واسشون فشرده می شه ولی دیشب با کمال بیرحمی از گریه های آلمانا لذت می بردم.اصلآ انگار دلم خنک می شد!بیشتر هم خنک می شه وقتی که تو رده بندی چهارم بشه!...ای خدای مهربون!

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت توسط جودی|

امشب تا مغزم جا داشت،پر شد از حرفای مفتی که تنها تونست با گریه بهشون واکنش نشون بده.از آدمای حیوون صفتی که آرامش زندگی بقیه آزارشون می ده متنفرم.انگار هر چی بیشتر سرت تو زندگی خودت باشه بیشتر روانی و هار می شن.باید از جنس خودشون پست و کثافت باشی تا کاری به کارت نداشته باشن.ناراحتم.یک بغض گنده رو قلبم جا مونده.دوست دارم بازم مثل یک بچه موش ضعیف بشینم رو این صندلی و واسه خودم ریز ریز گریه کنم.من حتی عرضه ندارم وایستم تو صورتشونو جواب مفت گویی های آدما رو بدم.آدمایی که مجبوری بهشون بگی فامیل.متنفرم ازتون......معدم داره از درد سوراخ می شه.فعلآ دوست دارم واسه هزارمین بار هدفون بذارم رو گوشم و تو آخرین طبیبی گوش کنم.

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت توسط جودی|

کلی از خرت و پرتای بیرجندم دست آتنا مونده بود.از آب و برق تا صدف مسیری نبود که بخوایم با آژانس وسایل رو بیاریم خونه.در واقع زورمون می اومد پول آژانس بدیم.حالا حساب کنین 2تا پتو،دو تا تخته طراحی،یک ویدئو،12-10 تا فیلم ویدئو با چند تا از طراحی های من.حالا تجسم ما دو نفر رو بکنین که می خواستیم با این همه وسیله سوار تاکسی بشیم!!!این که به چه وضع خنده داری سوار شدیم و همه تلاش می کردن که در ماشین بسته بشه به کنار،پتو ها تو دهن نفر کناری بود،تخته ها تو سر دو نفر جلو،مثل یک کوه هم جلوی چشم من اومده بود بالا!بخند بخندی بود تو تاکسی!از بالای یک گدا بازی همه ی ابهت و آبرومون خدشه دار شد!!D:

 

 

با یک شوخی ِ خیـــــــلی کوچیک می شه خیلی راحت به یک نفر توهین کرد؛بعد هم می شه خیلی خونسرد از موضوع رد شد...به کجای دنیا بر می خوره؟!!!اصلآ گور بابای شنونده

 

مرسی سعید...مرسی......

نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت توسط جودی|

دلم یه هارد پر از آهنگای جدید می خواد.دیگه داره حالم بهم می خوره از شنیدن این همه تکرار.دلم هوس یه سینما هم کرده ولی هر کار می کنم نمی تونم با خودم کنار بیام که برم آتش بس رو ببینم!من به یک نتیجه رسیدم که هر فیلمی رو خاله پیشنهاد میکنه واسه دیدن،کلآ باید بی خیالش بشی!!نون و گلدون رو که زدن پیشنهادش از من بود که بریم ببینیمش؛دقیقآ از یک ربع اول فیلم غرغر شنیدم تا تیتراژ ِ آخر ِ فیلم!اووو!چند ساله گذشته هنوز که هنوزه من اگه فیلمی رو پیشنهاد کنم نمی ره ببینه!اگه هم بره قبلش کلی خط و نشون می کشه که وای به حالم اگه مثل نون و گلدون باشه!

 

ضمیمه:دوست دارم بابا گوریو رو بخونم؛یک آدم خیّر پیدا می شه چند روزه به من قرضش بده؟طبق معمول فقر مالی بیداد میکنه،دلم لک زده واسه چریدن تو یک کتاب فروشی و چند تا کتاب خریدن.

 

نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت توسط جودی| |

لعنت به پرتغال،لعنت به کریستین رونالدو،لعنت به ریکاردو...لعنت به نیمه نهایی ای که انگلیس هیچ وقت بهش نمی رسه...

نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت توسط جودی|

دقیقآ 9 تا ساک توی صندوق اتوبوس داشتیم دو تا کیف دستی و یک کیف دوربین هم بالا تو اتوبوس.40 کیلومتری مشهد ماشین خراب شد و باید پیاده می شدیم که سوار یک ماشین دیگه بشیم!تصور کنین!9 تا ساک رو یکی یکی از تو صندوق این ماشین آوردیم بیرون و بردیم تا اون ماشین.دقیقآ تیکه ی آخر ِ ساک هامونو که رسوندیم تا اون ماشین راننده ی ماشین ِ خودمون گفت ماشین درست شده بیاین همین ماشین!!!از شدت عصبانیت فقط می خندیدم!

تموم شد!فکر نکنین به همین راحتی که گفتم تموم شد!بی خوابی و وضع بدغذایی ام داشت پدرمو درمی آورد.اصلآ هر کاری که آدم رو از خیالبافی هاش دور کنه زجرآوره!دوست داشتم وقت خوابم دست خودم باشه نه اون کتابا و امتحانای لعنتی. حالا تصور اینو بکنین که شب قبل و قبلترش رویهم 4 ساعت هم نخوابیدی،تا اون روز هم هر روزامتحان داشتی،فردا هم امتحان داری و اون شب بازی ِ انگلیسه، از ظهر که از امتحان برگشتی می شینی امتحان فردا رو به خوندن که بازی شب رو ببینی،ساعت 8 شب تازه می فهمی کتابی که از ظهر می خوندی اشتباه بوده!!!اوف!می خواستم سرم رو بکوبم تو شیشه ی تلویزیون!

 

ضمیمه:هیچی هم به اندازه ی این نمی تونه رو استرس ات جفتک بزنه که فردا امتحان داری و ساعت 9 شب برق ها قطع بشه!

 

 ساعت 10 شب امتحان!!!!

 

خونه ام!دوست دارم از خوشی یک کش ِ جانانه به تنم بدم!...بـــَـــــــه!

نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت توسط جودی| |

احساس این مردای بدبخت مجرد رو دارم که هر روز مجبورن نیمرو بخورن!دقیقآ سه روزه فقط دارم تخم مرغ می خورم!البته تنوع رو رعایت کردم؛یک روز نیمرو،فردا خاگینه،پس فردا دوباره نیمرو!

بیخ به بیخ هم امتحان دارم.طوفان بزرگ شنبه ست.دو تا امتحان سخت دارم ،هر دوشون افتاده تو یک روز!فقط این شنبه لعنتی بگذره...

یک کم دیر به هم جنبیدم نتونستم غذای سلف رو رزرو کنم.غم اش هم کم!کی می تونه قورمه سبزی و قیمه و گوشت اش رو بده پائین؟!3 روز فقط دارم با بادوم خاکی و پسته و تخم مرغ میخورم.فقط این شنبه ی لعنتی بگذره...

من از امتحان متنفرم،از شنبه همینجور،از تخم مرغ نیمرو هم متنفرم،از بادوم خاکی هم،از بیرجند بیشتر از همشون متنفرم.پارسال این موقع ها...؛امیر،امتحانا،گیم نت،امتحان معارف 1...اه !

نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1385ساعت توسط جودی| |