یک چیزی محکم چسبیده به گلوم و به هزار زور آب دهنم رو می دم پائین.به شدت گلودردم.احتمالآ پیش درآمد یک سرماخوردگیه. یکی از کتابای امتحان،تازه امروز به دستم رسیده.از لحظه ای که چشمم بهش افتاده حس می کنم استرسی که تا الان واسش داشتم در حد کتاب نبوده!!فکر میکنین با چه سرعتی باید بخونم تا یک کتاب صد در صد حفظی ِ 200 و خورده ای رو در دو روز تموم کنم؟!تقریبآ باید خودمو افتاده تجسم کنم از این درس!فکر کنم الان دیگه حالم خیلی بده!!!! صبح معدم در حد یک روز ِ کامل غذا نخوردن خالی بود.یک لیوان شیر تو یخچال بود یک قلپ ازش خوردم،هنوز پائین نرفته احساس کردم تمام روده هام بهم چسبید!به حدی ترش بود لعنتی!به نظرم چسبندگی روده پیدا کردم! امروز از صبح همه چیز افتاده رو دنده ی لج آورش؛ایران هم بیاد از پرتغال بخوره من دیگه هیچ تعهدی برای گریه نکردن نمی دم! چندر غاز پول دارم و قراره کفش بخرم ولی دقیقآ سه روزه که میرم خیابون و میام هنوز نتونستم کفشم رو بخرم.احتمالآ تا من کفش بخرم نصف پولم بالای کرایه تاکسی خرج شده! بزرگترین کابوس زندگی من اینجا هم دست از سرم بر نمی داره.سوسکهای بیرجندمون اگه بزرگ و بد هیبتن لااقل توانایی ِ پرواز کردن ندارن،به تازگی خونه خودمون چند مورد بالدار شناسایی شده!ساعت 2 نصف شب فرزانه بیدارم کرده که بیدار شو،من صدای پای سوسک می شنوم!!!فرصتی برای عینک زدن نبود فقط می دیدم یک موجود سیاه دوان دوان داره میاد طرف ما!چشم بسته دمپایی ام رو کوبوندم روش!اونقدر سوسک له کردم که دیگه تقریبآ کارکشته شدم در امر سوسک کشی! ضمیمه:حتمآ این بی شرف رو ببینید!دفعه ی اول که نگاش میکردم نفسم رو حبس کرده بودم تا همه ی سلولای بدنم بتونن صداشو بشنون!! خودمو ولو می کنم رو تخت،یک مشت کتاب و کاغذ و جزوه جلو خودم می چینم ولی فقط یک ربع از این درس خوندن مفیده!چون تا به خودم می آم می بینم کاغذ و کتابام پر شده ازشکل انواع انسانها و موجودات تخیلی!خوشحال هم هستم که دارم درس می خونم!تعجبمه با این روان پریشی ِ حادی که موقع درس خوندن دچارش میشم چطور همین 4 تا کلاس رو خوندم!دردناکتر از این هم نیست که هر دفعه مخ مخه ات می شه که با درس خوندن چیزی بخوری ولی هیچ نوع تنقلاتی تو خونه پیدا نشه!دیگه می خوای سرت رو بکوبی تو یخچال!کار به جایی می رسه که مجبوری انگشت بزنی تو قوطی ِ رب!!! از صبح یک جوجه گنجشک تو خونه گیر کرده و فعلآ که داره واسه خودش همچنان جولون می ده!بعد از یک سری عملیات متحورانه ی خنده دار و آبروریزانه از طرف من و فرزانه،به هیچ موفقیتی برای گرفتنش نرسیدیم!نمی دونم اگه یک نفر ما دو تا خرس گنده رو می دید چه فکری با خودش میکرد که چه جور از رو تخت و وسائل پریدیم و با چه سرعتی از تو اتاق بخاطر یک جوجه گنجشک فرار کردیم! ما آبروی هر چی دختر رو می بریم!!! در بی سابقه ترین فقر زندگی ام دارم دست و پا می زنم!تا خرخره که زیر قرض رفتم بماند،حتی پول خرید یک رژ هم تو جیب هام نیست!زجر آورترین قسمتش هم اینه که اینجور وقتا هر چی چشمم می افته به شدت هوس خریدش رو میکنم!خدایی که دخترا رو با این خصلت ِ عشق خرید می فرسته تو دنیا باید فکر اینجاهاشم بکنه! استرس امتحانا داره خرخرمو می جوئه ولی اینقدر این پوست لامصب کلفت شده که کمترین تکونی به خودش نمیده.12 روز دیگه امتحانام شروع می شه اونم در گازکوب ترین شرایط ممکن.دقیقآ هر روز چسبیده به هم امتحان دارم؛مرمت و پیش 2 هم افتاده تو یک روز!قطعآ منتظر خبر هنرنمایی های جدی ام باشین! مشهد یعنی درس نخوندن و بی خیال واسه خودت چرخیدن،مشهد یعنی مامان و بچه ها،مشهد یعنی امیر رو مدتی ندیدن و آرامش اعصاب داشتن،مشهد یعنی همه ی احساسای خوب دنیا!مشهد یعنی احمد آباد و سجاد با ویترینهای پر زرق و برق و لوکس،یعنی دختر پسرایی با چشمای براق و شاد،مشهد یعنی یک عالمه قشنگی،یعنی دلتنگ نبودن،یعنی نبودن بعد از ظهرهایی که از بی حوصلگی 20 تا لیوان چایی بخوری و فکر کنی چی شد که به اینجا رسید و اونقدر فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی که یکهو مخ ات هنگ کنه و با صدای بلند بزنی زیر آواز و واسه خودت بخونی آهای خانم کجا کجا!!! دخترا رو بردن حفاری!من اینجام!نمی تونین درک کنین چه حس بدیه!پسرا برگشتن،ولی تقریبآ با نصف جمعیت تلفات برگشتن!جدآ خدا به خیر بگذرونه گروه دخترا رو! نمی تونم پنجه هایی که دور گلوم چسبیدن رو باز کنم...احساس می کنم یک نفر با چوب زده به زانوهام...... داشتم خوب می شدم.....چی از جون من می خواد؟!........چقدر سنگینم...... ضمیمه۱:چقدر دلم واسه بچه های کشاورزی می سوزه که مجبورن ملخهای زنده رو تو سیانور خشک کنن! ضمیمه۲:خونمون کم کم داره تبدیل می شه به موزه ی حشرات!سوسکها کم بودند سرو کله ی بالشمار ها هم پیدا شده! گل فروش گلی به من بده تا اشکهایم را در آن پنهان کنم... بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری دیگر بی تو خواهد گذشت یعنی، بهاری دیگر انسانها سپیده دمان به دار آویخته می شوند من بیشتر سپیده دمان گریه می کنم. ای کاش می توانستم بگریزم ای کاش می توانستم بگریزم ای کاش می توانستم بگریزم... از کتاب"دستهایم را برای تو می آورم" گزیده ای از شعر معاصر ترکیه بعد از یک برخورد آتشین و انفجاری با رئیس دانشکده احتمالآ که باز نمی تونم مشکل حفاریهام رو حل کنم!یعنی لحظه ای که از اتاقش اومدم بیرون عصبانی نبودم،بشکه ی باروتی بودم که کبریت خورده بود.واقعآ یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام شده که بتونم خیلی وقتها به اعصابم مسلط باشم و وحشی نشم.با شمشیرهایی که دو تایی از رو برای هم بسته بودیم،قبول نمی کنه من همین ترم برم حفاری.اووو!می ره تا خرداد سال دیگه!فعلآ 13-12 روزی وقت دارم برای راضی کردنش.قرار شد پسرها رو از اول تا 15 خرداد ببرن دخترا رو از 15 تا 30 خرداد.خواف!تصور کنید!شهری که تبعیدیها رو می فرستن!!!فعلآ که تبعیدیهای گروه اول رفتن تا ببینیم با چند تا تلفات برمی گردن!تصور موشها و ملخها و قطعآ سوسکهاشو که کی کنم می خوام سکته کنم!فکر کنم برای سال دیگه برم حفاری خیلی عاقلانه تر باشه!!!:D حموم هم نداریم و باید بریم حموم عمومی ِ روستا!الان که دارم می نویسم و کلمات میان جلو چشمم میبینم عمق فاجعه خیلی بیشتر از اونیه که فکر میکردم!در هر صورت!من همه تلاش و جنگ ام رو با رئیس دانشکده میکنم،از حالا دیگه بستگی داره که چقدر گردنم کلفت باشه!
نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 19 خرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت
توسط جودی|
امروز قرار گذاشتیم ساعت ۱۲ برم ازش چیزی بگیرم.می دونست من ۱۲ می رم اونجا.در رو که باز کردم صندلی روبروش یک دختر نشسته بود.از پشت دختر رو می دیدم.دوتایی از جاشون بلند شدن.امیر اومد سمت من.دختر برگشت طرف من...شیما بود...خواهر آرش...شیما دوست من بود...شیما دوست من...دوست من.........
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت
توسط جودی|
دانشگاه پر شده از ملخهای چاقی که صدای فس فس شون مو به تنت سیخ می کنه.من که هر دفعه با هزار تا سلام و صلوات مسیر دانشکده تا سرویس ها رو می رم!فقط خدا می دونه تو مسیر چند بار از خجالت جیغ های غیر ارادی ای که می کشم میمیرم و زنده می شم!تا جایی که جا داشت چکش کوبیدم ولی تقریبآ محاله که بتونم این ترم حفاری بردارم.امروز تا تونستم مخ رئیس دانشکده رو تو گیره گذاشتم و دلیل و منطق آوردم که باید اجازه بده برم حفاری ولی دقیقآ انگار توی این مدتی که حرف می زدم داشتم ماجرای کشتن یک سوسک رو تعریف می کردم چون بدون ذره ای تغییر در حالت چهره و کلامش در کمال بی رحمی گفت:"اینقدر واسه من دلیل نیار وقتی میگم نمی شه یعنی شما تا فردا صبح هم اینجا وایستی و بگی من باید برم من میگم نمی شه!!!"خب مهم نیست!یعنی هست!ولی دیگه کاری نمی شه کرد.این نهایت تلاش و قدرت من بود!
نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت
توسط جودی| |

