من که دیگه توانائی اش رو ندارم.دوشنبه فردوس بودیم و پنج شنبه دوباره بک اردو دیگه! تو اون آفتاب سوزنده ی فردوس تقریبآ به حالت اغما افتاده بودم.بدنم دیگه به تمام مسجد جامع های دنیا حساسیت پیدا کرده!هنوز کوفتگی ِ برنامه فردوس رو هضم نکردیم دوباره فردا باید بریم گناباد.سفال،مسجد،بناهای تیکه پاره شده؛همه یک شکل!تنها تفاوتی که می شه واسشون قائل شد،زمان ساختشونه! ضمیمه1:اینجور که داره صداش میاد احتمالآ بتونم حفاریهامو همین ترم بگذرونم.تا شنبه تکلیفم روشن میشه! ضمیمه2:یه نظر من اتفاقی خنده دارتر از وجود یک سوسک تو کلاس-اونم وقتی که میاد سمت یک دختر-نیست!تنها فرمانی که مغزم داد این بود که کیفم رو بگیرم زیر بغلم و به گوشه ترین نقطه کلاس پناه ببرم! ضمیمه3:خودمونو جدی گرفتیم قراره واسه خودمون جشن فارق التحصیلی بگیریم! خیلی دوست دارم بدونم ایرج طهماسب با چه انگیزه ای این فیلم هجو و بی ارزش رو ساخته؟واقعآ اصلآ هیچ اشتیاقی به دیدن زیر درخت هلو نداشتم.چند تا از بچه ها گفتن برو ببین که فقط کرکر ِ خندست.گفتیم حالا بعد از یک مدت،یک حالی هم به خودمون بدیم!اونقدر حرص خوردم، اونقدر خودمو جوئیدم تا آخر فیلم که صد دفعه لعنت فرستادم به گور اونایی که دیدنش رو توصیه کرده بودن!یک سوژه ی آبکی ِ توهین آمیز با انواع و اقسام لوده بازیها!هر یک ربع که از فیلم می گذشت می گفتم لابد از اینجا ببعد قراره از خنده بمیریم درست تا لحظه ای که تیتراژ فیلم اومد بالا و من همچنان داشتم تو عصبانیتِ خودم دست و پا میزدم!هیچی هم به اندازه ی 3-4 تا دختری که ردیف جلوی ما نشسته بودن و داشتن از شدت خنده خودشونو تیکه پاره میکردن نمی تونست حرصم رو شدید تر کنه!واقعآ اون لوده بازیها خنده دار بودن؟ جمعه های بیرجند لعنتی ترین جمعه های دنیاست.اونم جمعه ای که از صبح تا شب توی خونه تنها باشی.کم کم دارم احساس میکنم که حرف زدن داره از یادم می ره.گاهی فکر میکنم فراموش کردم که دانشجو ام و باید گاهی یک درسی هم بخونم.جزوه ها و کتابا از اول ترم روی هم چیده می شن و آخر ترم که میشه یک چشمم به تاریخ امتحاناست که مثل باد میان جلو،یک چشمم هم به کتابا و جزوه هایی که مثل کوهی روی هم رفتن بالا!نکته ی قابل بررسی اش هم اینه که این داستان هر ترمه!البته فعلآ که عوض دانشجو شدیم تپه و خاک شناس!دیروز یک اردوی علمی بودیم ولی به همه چیز شباهت داشت جز همون اردوی علمی.یک قلعه از دوره ساسانی که فقط ۴-۳ تا دیوار ازش مونده بود.اونم کجا؟!نوک یک قله که برای رسیدن بهش باید ۳-۲ تا کوه رو رد می کردیم.در اصل کوهنوردی بود تا یک بازدید علمی!اونم چی!من که از ارتفاع اونقدر وحشت دارم که از یک متری لبه ی پشت بوم پائین رو نگاه میکنم از شدت سرگیجه می خوام با سربیام پائین!خب مشکلم هزار و یک دلیل پزشکی داره ولی دیگه جایی که ۳۵-۳۰ تا آدم دیگه دارن باهات از اون کوه میان بالا نمیشه بگی من نمیام.مثل گربه با پنجه هام کوه رو بالا می رفتم!وای که شده بودم مایه ی آبروریزی و خنده! هفته دیگه یک اردوی گناباد گذاشتن.خدا رو شکر که فردا برمیگردم مشهد! برای دوستی که دوستش داشتم. روحی شکنجه گر در وجودم تازیانه ای در دست گرفته بود و شلاقش را می کوفت بر پیکره ی احساسم و من مدتها بود که در زیر ضربات این شلاقها،روحم را فروخته بودم به ناچیزی به شیطان درونم و او روحم را می فشرد در مشت اش به سنگدلی و می کشید ناخنهای بلندش را با صدایی چندش آور بر احساسی که لگد مال شد در زیر پاهایش... یکسال گذشت و من امروز به سوگت نمی گریم...بوی تعفن مردارت این شهر را خواب زده می کند و چندی دگر لاشخوران را در این حوالی انتظار خواهیم کشید. امشب بی خیالت در کوچه های این غربتکده در پی رویا های پوسیده ام قدم می زنم و انگشتانم را می کشم به آرامی بر پوسته ی نازک احساسم و فکر می کنم.......من چه خوشبختم! از اینجور آرامشهای نرم و بی خیالی که هر از گاهی سر و کلشون تو زندگیم پیدا می شه می ترسم.یک جور موذی وار خودشونو به زندگیت می چسبونن که حس می کنی هر لحظه می خوان یک جا اساس حالت رو بگیرن!این روزا باز دارم منفجر میشم از این همه احساسهای خوب و الکی خوش! واقعآ نمی تونم درک کنم کسایی که می رن رشته های مترجمی به چه انگیزه ای وارد این رشته ها میشن؟3روزه نشستم پای ترجمه ی یک متن انگلیسی در مورد سفالهای گودین تپه و بابا جان و آذربایجان.تقریبآ دارم جون می دم!به نظرم کاری مزخرف تر از این نیست که یک دیکشنری گنده رو بذلری روی پاهات و مجبور باشی هزار دفعه این کتاب رو ورق بزنی.ماشالله چنان حافظه قوی ای هم دارم که یک کلمه chronological رو بیشتر از بیست دفعه توی متن داشتم و هر بیست دفعه فراموش کردم معنی اش چی بوده،اونقدر هم ذهن پویایی دارم که دفعه بیست و یکم که توی متن چشمم بهش بیفته باز باید بگردم دنبال معنی اش! تا حالا فکر کردین اگه یک روز هوا طوفانی باشه و باد سرپوش سوراخ لوله بخاری رو از جاش بکنه و بیفته وسط اتاق و با شدت همون طوفان دوده ها رو از تو سوراخ پخش کنه وسط اتاق،چه فاجعه ای رخ داده؟!فقط در همین حد که ما هنوز بعد از 4-3 روز داریم دوده از سر و کله اتاق و وسائل و لباسامون جمع میکنیم!! طوفان شده.خونه تنهام و فکر کنم کم کم دارم می ترسم!چنان باد های خشمناکی می وزه که احساس می کنی درختها و خونه هر لحظه از جا کنده می شن.با چنان غیظی در و دیوار رو به هم می کوبه که انگار می خواد عصبانیتش رو سر اونا خالی کنه.سعی می کنم تمام حواسم رو بده به مهستی ای که داره تو ضبط می خونه. آخرین کتابی که از مصطفی مستور خونده اسمش"چند روایت معتبر"بود.سودارو تو وبلاگش از کتاب "روی ماه خدا را ببوس" مستور نوشته بود و تصمیم داره یک زمانی به عنوان یک فاجعه ادبی تدریس اش کنهُ!پس حالا من می گم فاجعه بزرگترش "چند روایت معتبر"ه.نمی دونم!شاید اگه قبل از "استخوان خوک و دستهای جذامی" و "روی ماه خدا را ببوس"و بقیه کتابهاش می خوندمش اینقدر تو ذوقم نمی خورد.۷تا داستان کوتاه که به حدی کلیشه ای و تکراری نوشته شده که به معنای واقعی لج ات رو در میاره!راحتتون کنم!"روی ماه خدا را ببوس" رو تو هفت داستان کوتاه خلاصه و تکرار کرده!واقعآ با این کتابش همه ی مصطفی مستور بودنش رو زیر سئوال برد.لااقل واسه من! ضمیمه:دارم فکر میکنم اگه خدا مورچه ها رو نمی آفرید کی می خواست جنازه ی این سوسک ۶-۵ روزه رو از کنار خونه جمع کنه؟!!!! ضمیمه:بوی اقاقیا و یاسها که بلند می شه انگار تمام سیستمهای فکری و مغزی من هم از کار می افتن!من مریض این بهار لعنتی و پرستش انگیزم... ضمیمه:تا دلتون بخواد عکس گرفتیم البته "گرفت" چون من باطری شارژی هام رو کرمان جا گذاشتم و ۷۰ درصد عکسها رو سعید گرفت.این هم منم!ساعت نزدیک ۲ ظهره از ساعت ۹ صبح هم داریم تو محله ی فهادان یزد می چرخیم و خونه و مسجد میبینیم.هنوز نهار هم نخوردیم!تقریبآ آش و لاشم!آدم احساس می کنه چقدر خمارم اینجا!!!! این عکس گوشه رو تو یک سفره خونی سنتی تو کرمان گرفتم.حتمآ دارین با خودتون میگید چه خوشحاله با خودش!!!من اگه همچین عکسی میدیدم حتمآ تو دلم اینو می گفتم!!!دوستش دارم.
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی| |
"آه!چه طوفان سردی!کسی مرا با چادر سفید گلداری بپوشاند..."
نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی| |
من زنده برگشتم!به من خوش گذشت.به من واقعآ خوش گذشت.هر جا رفتیم هر چی دیدیم تمامش قشنگ و رویایی بود.اونقدر مسجد و مدرسه و خونه و کاروانسرا وآب انبار و خشت و آجر و کاشی و بادگیر و طاق و گنبد و اووووه دیدیم که دیگه چشمم به یک ذره کاهگل می افته مغزم از فرمان دادن وامی ایسته!اونقدر همه چیز مست کننده بود که احساس میکردم می خوام هر چی میبینم رو ببلعم.حالا فکر می کنم اگه بجز باستان شناسی هر رشته ی دیگه ای رو می خوندم شاید هزار باره پشیمون شده بودم ولی حالا مثل یک هیولا عاشق این رشته ام.ما درس نمی خونیم به معنای واقعی زندگی میکنیم.وقتی تو یک خونه ی قدیمی می رفتیم تو هر اتاقی که می رفتم به هر دیواری که دست می کشیدم از هر پنجره ای که به بیرون نگاه میکردم و از لذت قلبم فشرده می شد احساس میکردم روح تمام آدمای مرده ی اون خونه دارن کنارم قدم می زنن.ولی تا دلتون بخواد تو اون گرمای مریض کننده ی یزد و کرمان ما رو راه بردن و موزه و خشت و مسجد نشونمون دادن!با این معده ی مریض و ناز نازی من که غذای عادی رو نمی تونه از پس اش بر بیاد اگه می خواست این سفر چند روز دیگه ادامه پیدا کنه قطعآ باید جنازمو تحویل خونواده می دادن.درد های معدم داشت کم کم به مرگ می کشوندم!جدی می گم!
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت
توسط جودی| |

