(محض خود شیرینی بود!جدی نگیرید!!!!D:) دو نمونه از یک دختر کاملآ کدبانو: 1.مامان می خواست لباس ها رو پهن کنه رو بند.گفتم شب ِ آخریه که خونه ام بذار یک مرامی گذاشته باشیم و لباسا رو پهن کنیم!تعارف همانا و کوهی از لباسای شسته شده ی یک هفته ی 4تا آدم همان!راه پس و پیشی نبود.بند رو بستم و شاید فقط دو سه تا تیکه از لباسا مونده بود که آویزون بشن.همین جور داشتم تو دلم لعنت می فرستادم به هر چی آدم احساساتیه که...بند لباسا پاره شد!داشتم منفجر می شدم!!! 2.داشتیم شیشه های غذای منو پر میکردیم و من سرشون رو می بستم که بذارم توی آب جوش تا کنسرویشون کنیم.به مامان گفتم دیگه من بقیه شیشه ها رو میذارم تو آب شما برید فیلم نگاه کنین.آقا میگن آدم چلاغ باشه ولی دست و پا چلفتی نباشه،شیشه آخری رو که اومدم بلند کنم-معلوم نشد کدوم بی خدایی سرش رو محکم نکرده بود!-شیشه از سرش کنده شد و...انفجاری از یک شیشه خورشت قورمه سبزی و تشعشعات سبز و چربی که به تمام در دیوار و کف آشپز خونه پاشید!وااای!لوبیا و سبزی و شیشه ای بود که در هم غوطه می خوردن!اووف!لحظه ای که مامان با اون صحنه روبرو شد.....خب از این قسمت به بعد به علت عدم عفت کلام بعضی از عناصر عصبانی کات می شود!:) جمعه باید برگردم بیرجند و از حالا اون حس خفه کننده ی لحظه ای که باید دوباره و سه باره و صد باره چشمم بیفته تو چشم امیر،اومده سراغم.یک ترم دیگه جون ِ کندنی رو بکَنم،تموم میشه.اونوقت دیگه نه خیابونی،نه آدمایی،نه مغازه ای،هیچی نیست که بخواد اون خاطره ها و روزها رو مثل غوره تو چشمم فرو کنه.اینجور وقتا احساس می کنی خاطره ها انداختنت تو دهنشونو مثل آدامس داری جوئیده می شی! ضمیمه:...و هیچی به اندازه یک ساندویچ چیزبرگر و یک "دنیا مثل تو نداره" نمی تونه مریضم کنه!خودم می دونم که دنیا دیگه مثل من نداره پس چرا خود ِ خر ِامیر نتونست بفهمه؟؟!!! کنگ همون روستایی هست که پارسال هم در موردش نوشتم.یک روستای پله ای.امسال هم سیزده بدر رفتیم کنگ و من بیشتر از خود کنگ،عاشق اون 8-7 کیلومتر ِ مونده به روستام.یک جاده ی باریک و پر باغ.نتونستم برم توی خود روستا تا بتونم بیشتر از روستا و خونه هاش عکس بگیرم.تنها بودم و کنگ هم جای مناسبی برای یک دختر تنها نیست.حتی پارسال که با چند تا از بچه ها-که چهار پنج تاشون هم پسر بودن-رفتیم،بعدش کلی دعوامون کردن که چرا رفتیم توی روستا!البته هنوز هم نمی دونم برای چی! واقعآ سئواله که چرا زیبایی به این نابی اونقدرها شناخته شده-حتی واسه خود ِ مشهدیها-نیست.خونه های چوبی ای که با چنان معماری ِ عجیبی روی هم بالا رفتن که احساس می کنی اگه ستون اولین خونه رو محکم تکون بدی تمام روستا از هم پاشیده میشه!چند تا از عکس هاش رو می ذارم .البته نتونستم از بافت خود ِ روستا عکس بگیرم(به همون دلیل که گفتم)هر چی گرفتم از دور و بیرون روستا بوده.عکس 1-عکس 2-عکس 3-عکس 4 ضمیمه:چرا مامانای پسردار همیشه این فکر تو ذهنشونه که هر دختری که با پسر ِ تحفشون حرف می زنه یا می خنده لابد یک تور بزرگ واسه اون عتیقه دوخته؟!!!!دیروز تا جایی که حرصدونی ام جا داشت،حرص خوردم! کسی یک لنگه دمپایی پلاستیکی ِ به درد نخور نداره؟همونو پرت کنه طرف من،همچین که بخوره تو دهنم تا پر از خون بشه و چهار تا از دندونای جلوم باهاش خرد بشه...تا دیگه باز نشه به زر زر!غر...غر...ناله...گریه...اشک...زجه...مویه!در واقع بعدش هم به هیچ احساس خوشایندی نمی رسم از این نوع نالیدن برای تخلیه ی روانی شدن...یعنی اصلآ تخلیه نمیشم که بیشتر یک چنگک می افته رو گلوم و بیشتر به احساس خفگی می کشونم.انگار یک غده می افته رو دلم! زندگی کن دختر...نفس بکش این همه هوا رو...چشاتو باز نکن،یک کم بیشتر بسته نگه دار،تصور که می تونی بکنی...یک سنگ قبر........طفلکی مُرد!...مُرد...به همین راحتی!حالا برو واسه خودت بچر و فکر کن تا کی وقت داری برای زندگی کردن...برای خوندن تمام کتابای دنیا،برای خوندن تمام شعرا و داستانای سیلور استاین،برای کشیدن تمام خطهای کج و بی قواره ای که با افتخار اسمشونو می ذاری نقاشی!برای حرف زدن با یک دوست عزیز که با همون سرعت که می رنجونت با همون سرعت دوباره واست عزیز و شیرین می شه...برای دوباره و سه باره و هزار باره بغل کردن یک مامان...برای فشار دادن یک لیوان داغ تو دستات و تجسم این همه خوشبختی... من خوشبختم من خوشبختم . . . هیچ مرگم نیست!فقط یک وقتایی آمپرم یهو می زنه بالا و بستگی داره بتونم اون درجه از دلتنگی رو تحمل کنم یا نه...چند روز به حالت اغما و نیمه جونی می افتم،باز خودش خوب میشه!اگه تونستم تحمل کنم که باز به پوست ِ ملنگی ِ خودم بر میگردم ولی اگه نتونم چنان دیپرسی ِ شدیدی سراغم میاد که تمام راههای خودکشی جلو چشمم رژه میرن!خطرناکی اش اینه که اینجور وقتا حس شجاعتم هم زیاد میشه!!!فعلآ بحران گذشته. با تمام سلولای وجودم دوست دارم برم حرم.حرمی که مسافرا حتی به دیواراش هم آویزون شدن؛غلغله از آدم...غصه ای که رو دلم جا مونده چنان زخمش عفونی و عمیق شده که دیگه نمی تونم با نوشتن و گوش دادن و حرف زدن مرهمش کنم...باید برم یه جا که فقط خدا باشه و خودم....................بوی سیب و حرم حبیب و......نمی دونید چقدر...چقدر دلتنگم... "وقتي دلتَنگي مي كنم آه،تو می دانی که مرا سر ِ باز گفتن ِکدامین سخن است از کدامین درد... فعلآ فقط همین...باید تنها باشم...اشتباه میکنی...بذار فکر کنم...بذار تنها باشم...سرم درد می کنه...بذار خودمو بالا بیارم...........من مریضم،می فهمی؟! هیچ وقت نفهمیدم چرا ماهی های عید عمرشون حتی به سیزده روز هم نمی رسه. ماهی ما هم روز چهارم مرد! طفلکی با بدترین مرگ ممکنه هم مُرد.شده بود آینه دق جلو چشممون.بدنش از تور ِ ماهی فروش زخم و یکی دو روز ِ آخر تمام بدنش شده بود عفونت و چرک!تهوع آور بود!می دیدیمش انگار یکی ناخن می کشید رو قلبمون!دعا میکردیم زودتر بمیره تا ما و خودش رو از این بد بختی خلاص کنه. این پست رو بخونید...آخرش فقط تلاش میکردم که کسی صدای بالا کشیدن آب دماغم رو نشنوه!نویسنده به معنای واقعی تونسته احساسشو به خواننده تزریق کنه.حتمآ بخونیدش! احساس خوبی بهم دست می ده وقتی شهر رو اینقدر شلوغ و پر جنب و جوش و زنده میبینم.کم مونده مشهد این همه آدم رو بالا بیاره!ترافیک های تهوع آور،راننده های حریصی که دیگه تو این روزا خود ِ مشهدیها رو سوار ماشیناشون نمی کنن،مسافرایی که با چشماشون تابلوها رو دنبال می کنن تا آدرسشونو پیدا کنن و اکثرآ آدرس زیست خاور رو ازت می پرسن!،شهری که تا ساعت یک شب هم مثل 8 زنده و پر رفت و آمد میشه...اینا داستان هر سال و هر سال مشهده تو این سیزده روز! این روزا به قول معروف بیزی و واقعآ پرمشغله ام!کارا که یک کم رو روال خودش بیفته بیشتر میام این دور و بر.......فقط یک ذره، یک ذره ی خیلی کم در حد ِ خری دلم تنگه...بی خیال بابا...یک دَمِ دنیا رو خوشه!!! پیوست کاملآ بی ربط:طی ِ آخرین تصمیم ها قراره خونه رو عوض کنیم.78 متر خونه اونقدر قلک هست که اگه بخوایم احساس صمیمیت کنیم و هممون کنار هم دراز بکشیم و یک فیلم نگاه کنیم امکان داره شست پای فرزانه بره تو دهن من یا انگشت مامان از تو گوش عاطفه بیاد بیرون!!!
ياد ِ دختركي مي افتَم كه آنروز كنار ِ خيابان آب ِ داغ سَر مي كشيد
و جَنين ِ مَن از گوش ِ راستَش آويزان بود..."
فردا با بچه های دانشگاه می ریم سفر.فکر کنم تا یه هفته ای نیام این دور و بر.خلاصه حرفی زدیم،بد بودیم خوب بودیم حلال کنید!خدا رو چه دیدی یک وقت یک کامیون زد اتوبوسمون از وسط دو نیم شد یا راننده خوابش برد هممونو فرستاد ته دره...حلال کنین!!!
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 11 فروردین1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385ساعت
توسط جودی|
دوست دارم برم تو یک مجلس تعزیه خونی بشینم و اونقدر گریه کنم و گریه کنم و گریه کنم تا همه سیاهی ها و پوچی های قلبم همونجا بمونه و بیام بیرون.اونقدر تاریک و سرد و مریضم که دیگه هیچی رو نمی تونم واسه خودم بهانه ای برای یک شادی- حتی لحظه ای- قرار بدم...اونقدر تظاهر کردم و خودمو راضی از شرایطم نشون دادم که انگار اون همه مریضی که پشت اون غصه ها جفتک می زدن یهو از هم پاشیدن و از همه جای قلبم ریختن بیرون...باید گریه کنم...وقتایی که خیلی وقت باشه که یک غصه ی گنده رو دلم مونده باشه و گریه هاشو تو خودم نگه دارم و منفجرشون نکنم به همین شدت کج و کوله میشم.اونقدر با خودم قصه گفتم و خودمو گول زدم و مثلآ تسکین دادم دیگه خسته شدم.خسته شدم از این نکبتی که واسه خودم درست کردم...خسته شدم از این همه جنگی که توش فقط باید با خودم بجنگم...خسته شدم از این خود ِ کم و ضعیف و بی ارزش که برای هیچی-واقعآ هیچی-اینجور داره خرد میشه...چرا باید واسم اینقدر مهم باشه وقتی من همونقدر مهم نبودم...میدونی امیر!سال جدید فقط یک آرزو کردم...فقط یک چیز!با همه وجودم آرزو کردم تو زندگیت هیچ وقت احساس خوشبختی نکنی...اونقدر نکبت از همه جا واست بریزه تا بلاخره خودت بفهمی داری چوب کدوم بی شرفبازی ات رو می خوری...هر چند که خودخواهی هات چشماتو اونقدر کور کرد که منو نتونستی ببینی چه برسه که بفهمی داری تقاص کار ِت رو پس می دی...عیب نداره...من که می دونم...واسه من همینقدر بسه... .
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 4 فروردین1385ساعت
توسط جودی| |

