با فرزانه رفته بودیم یکی از مرکز های اصلی فروش لوازم برقی که برای تولد مامان چیزی بخریم.این جایی که میگم از منطقه های نسبتآ ضعیف مشهده.پشت یک چراغ راهنمایی ایستاده بودیم.یک صحنه جوّ فرهنگ و تمدن ما رو گرفت؛ ایستادیم تا چراغ قرمز بشه و ما از خیابون رد بشیم. دو دقیقه،سه دقیقه،چهار دقیقه...نزدیک هفت هشت دقیقه شد و چراغ همچنان سبز بود.به فرزانه نگاه کردم گفتم انگار زیادی طولانی شد ها!احساس کردم پلیسی که سرچهاراه ایستاده با یک حالت دل رحمانه ای داره نگامون میکنه...آخر هم فکر کنم دلش سوخت که اومد جلو گفت در ضمن این چراغ یکسره سبزه!!!فقط سعی میکردیم فشار خنده مون منفجر نشه!!! از وقتی که این ترقه های مسخره مد شدن چهارشنبه سوری ها دیگه هیچ لطفی نداره.فقط ترس و استرس و صداهای مهیبی که من هر چی فکر میکنم نمی تونم لذت اینکار رو بفهمم.بعد از سالها دیشب یک چهارشنبه سوری واقعی داشتیم.پشت هم از رو آتیش پریدیم و رقصیدیم و تا تونستیم داد و بیداد کردیم و خوندیم و تو نخ این و اون رفتیم!فقط یک فقره خاله ی ضد حال همرامون بود که دقیقه ای یک دفعه گفت مُردم از سرما بریم! درک ِ خیلی مسائل رو که ندارن این متاهل ها!:D ما یادمون رفت امسال سبزه بندازیم!!! فرزانه میگه می تونیم یکی از کاکتوساش رو بجای سبزه برداریم!فقط باید عوض سبزه گره زدن،تیغ ِ کاکتوس گره بزنیم!اونوقت شوهری که با گره تیغ کاکتوس سر و کله اش پیدا بشه چه باشد!!!حالا این همه سال گولمون زدن که سبزه گره بزنین سال دیگه بچه بغل خونه ی شوهر چی شد؟!!!دیگه کم کم باید سبزه مبزه رو به جوون ترها سپرد، بریم درخت و کاکتوس گره بزنیم!زبون ِلطف و محبت که حالیشون نمی شه این پسرا!!!:D این روزا چنان گاز انبری و پر مشغله ام که خودم از این همه اکتیویتم(با تشدید ِ"ی" دوم خوانده شود!) احساس شعف میکنم!اگه بخوام مثال ملموسی بزنم همین رو بگم که از 5شنبه مشهدم ولی هنوز وقت نکردم برم آرایشگاه برای ابروهایی که تقریبآ مثل درختهای بائوباب شدن! دو تا کتاب از عباس معروفی دستمه که تصمیم دارم بخونمشون.البته بگم "تصمیم داشتم" بهتره؛چند روز پیش یک جا حرف از کتابای عباس معروفی شد؛طرف چنان نویسنده رو کوبوند که تقریبآ احساس میکردم دیگه هیچ میلی برای خوندن کتابایی که دستم بود رو ندارم. البته منظورم این نیست که من شدیدآ آدم دهن بینی ام،میشه گفت فقط یک کم اینجوری ام!:D در هر صورت می خونمشون بعدآ نظرات کارشناسانمو اعلام میکنم. شیرم رو گذاشتم کنار شومینه تا یک کم ولرم بشه احتمالآ تا الان داغ هم شده باشه! فکر کنم خوشبختی ام تا حدودی خدشه دار شد!:D کسی قالب جدید سراغ نداره؟ قالبم اونقدر دلم رو زده که حتی حاضر نیستم یک دفعه دیگه وبلاگم بیاد بالا و چشمم به این سر و ریخت بیفته. دلم برای ِ اون خود ِ بیخیال و خل و چلم تنگ شده.فکرم و نوشته هام شده پر از حرفهای مریض و کثیف.خودمم مریض شدم...خنده هام هم...یک کم دیگه بخوام این دختر رو با این حال و روزش به جلو بکشم بوی چرکش بلند می شه.بوی تعفن این همه مریضی!هر بعد از ظهر یک امیر گنده چمبرک می زنه رو تمام روح و روانم...فکر کنم تا روزی که امیر رو دست تو دست با خانومش نبینم به همین شدت با خودم درگیری دارم.اونجوری دیگه مثل کسی می شم که عصب اش قطع میشه!کلآ راحت میشم! برگشتم خونه و تا یک ماه خونه ام.یک ماه از امیر و بیرجند دورم.یک ماه تلاش میکنم بهش فکر نکنم و شاید بتونم این فراموشی رو همیشگی اش کنم...نمی دونم...شاید... یک ماه بدون دلتنگی.کلی آهنگ و مامان و حرفهای خاله زنکی و متر کشی ِخیابونا!یک ماهه!خیلی می شه ها! مثل تموم عالم...حال ِ منم خرابه...خرابه...خرابه...خرابه...خرابه...خرابه..........افتضاهه... داغونم...اونقدر خراب و پاشیده ام که دوست دارم سرم رو بذارم رو بالشت و روزها بخوابم...اونقدر بخوابم تا تمام افکار و گفتگوهایی که دارن تو سرم مثل یک گردونه می چرخن ثابت بشن.وقتی فکر می کنم دارم تو دنیایی زندگی می کنم که خراب شدن تمام خونه های آرزوت به چند لحظه وصله،آرزو میکنم تمام فکرای تو ذهنمو بالا بیارم.احساس میکنم چیزی مثل یک ظرف روغن داغ روی ِ تمام نقاط عصبی ِ بدنم ریخته شده.من دوسِش داشتم... اشتباه من نا بخشودنی نبود...منو با یک همکلاسی دیده بود... می ترسیدم فکر کنه رابطه خاصی با اون پسر دارم...تمام وحشتم از این بود که بخواد تلافی کنه......همین فکر رو کرده بود... امیر داره داماد میشه...گور بابای لعنتی و کثافت و بی شرف ِاین دنیا...بذار هر کی هر موقع هر جا هر کار که دوست داره رو بکنه...منو نمی بخشه؟!!!نبخشه....می خواد داماد بشه؟؟؟!!!....... خب حتمآ میمیرم...حالم بده....... چشمام اونقدر خسته و سنگین و پف آلود شده که هر کی میبینه با خودش میگه 48 ساعته این چشم به خودش خواب ندیده!عینکم شکست!!!وقتی کنار یک غول زندگی میکنی باید حواست جمع باشه که آقا غوله یک وقت پاش رو روی ِ وسائلت نذاره.دیشب در طی ِ یک فرایند ِ شترانه فرزانه خانوم پاشونو گذاشتن رو اون بیچاره و شیشه اش به سه قسمت مساوی تقسیم شد!اصلآ دیگه حالم بهم می خوره از هر چی عینک و لنزه.تا بچه بودم عشقم این بود که عینکی بشم.هزار تا فیلم و قصه می ساختم تا ببرنم چشم پزشکی.از هر ترفندی استفاده میکردم که نشون بدم چشام عینک لازم داره! یک دفعه دکتر هر علامتی رو که نشون می داد گفتم نمی بینم!بالاترین علامت رو که نشونم داد و گفتم نمی بینم کم مونده بود بیاد بکی بخوابونه تو گوشم که تو یک وجبی ما رو فیلم نکن!...خب الان واقعآ دیگه اون بالائی رو بی عینک نمی بینم:(( این ترم 3واحد نقشه برداری داریم.جلسه اول فقط باید یک ساختمون رو متر میکردیم!حساب کنید وقتی سرگروه اون گروه من می بودم چه اتفاقی باید می افتاد!دو طرف ِ یک ساختمون ِمکعب مستطیل 5 متر با هم اختلاف اندازه داشت!:D
اونقدر به این زانوی بدبخت بی رحمی کردم و جدی نگرفتمش که با شدیدترین واکنش ها داره انتقام خودشو میگیره!یک درد قدیمی؛پارسال دکتر کلی سفارش و تاکید کرد که باید خیلی مراقب باشم و دردش رو جدی بگیرم که ممکنه کارش به جراحی هم بکشه ولی مثل یک آدم احمق زمستون که تموم شد و دردش ساکت شد کاملآ ازش فراموش کردم و تا تونستم از بدبخت کار کشیدم...حالا دیگه تقریبآ از یک درد ِ معمولی گذشته وداره به مراحل حادتری میرسه.اگه قبلآ تو یک شرایط خاص درد میگرفت،حالا با هر خم کردن زانو،دردش میاد سراغم. "و من همیشه دوست داشتم وقتی مادر نماز می خواند دراز بکشم و آسماه را نگاه کنم،بفهمم چرا مادر موقع نماز قد بلندتر از همیشه است و چرا بوی یاس میدهد..." دریا روندگان جزیره آبی تر-عباس معروفی داستانهای کوتاه ِ عباس معروفیه.کتاب قشنگیه.اونقدر باهات صمیمی میشه که خودتو همه جای قصه میبینی. دروغ می گفتم فریب می دادم مادرم را؛ به خدا مشتم خالی است! دروغ می گفتم تا مبادا گم کنم تیله ی آتشینی را که دزدیده بودم ار جیب خدا می بینی مادر؟ هنوز هم می گویم به خدا مشتم خالی است... از کتاب "بالهایش را کنار شعرم جا گذاشت و رفت"- واهه آرمن
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت
توسط جودی|
