نتونستم حفاری هامو بردارم.الکی الکی شدم پنج ترمه!حالا بیا قسم حضرت عباس بخور که بدون حتی یک واحد افتاده شدی پنج ترمه.داشتم روانی می شدم،اسم حفاری که می اومد انگار یکی بهم دهن کجی می کرد!دوست داشتم سرم رو بکوبم تو دیوار! "مصطفی مستور"!قبلآ اسمش رو از بنفشه –فکر می کنم- شنیده بودم."استخوان خوک و دستهای جذامی"!اسمش یک جوریه!نیست؟!اولین کتابی بود که ازش خوندم.تقریبآ عالیه.نثر تمیزی داره.اسم کتاب به اندازه کافی مخ مخ ات می کنه برای خوندنش.دوست دارم وقتی اولین نوشته از یک نویسنده رو می خونم ،اونفدر بگیرتم که برم دنبال بقیه کتاباش.وقتی اسم زویا پیرزاد اومد،اولین کتابی که ازش خوندم- اسمش یادم نیست-واقعآ خورد تو ذوقم.همه می گفتن اون کتابش به درد نخور بوده و "من چراغها را خاموش میکنم" فوق العادست.نویسنده ای که نثر محکمی داشته باشه چه اهمیتی داره که کدوم کتابش رو میخونی؟کتابی که من از پیرزاد خوندم واقعآ هجو و ضعیف بود.فعلآ که خیلی با نوشته های مصطفی مستور حال کردم؛تا بقیه کتابتشو بخونم... داستان سوسکهای ما هم انگار حالا حالاها باید سر دراز داشته باشه!یک روز قبل از اینکه برگزدیم مشهد رفتیم یک سم حسابی خریدیم که دیگه پرونده این سوسکهای چندش آور رو برای همیشه ببندیم.فروشنده کلی با سفارش و تاکید به خطرناکی سم –که آدم هم میکشه!-سم رو به ما داد.خوش و خرم سم رو ریختیم و رفتیم و یک هفته بعد که اومدیم...همچنان شاهد رژه سوسکها روی دیوار حموم بودیم!یعنی اگه اون سوسکها دهن باز میکردن بهمون فحش ناموسی می دادن،آرامش بخش تر بود تا دیدن اون صحنه ها! ضمیمه:طبق معمول گند زدم از نوع درجه یک اش!نمی دونم اسم این کارم رو چی می شه گذاشت؟!بیماری؟کرم؟مرض؟!!!اینکه از جلو مغازه امیر رد شدم و زل زدم تو مغازه و اونم منو دید،جز استفاده از این واژه ها چه توجیه دیگه ای رو قبول می کنه؟!فقط می شه تو یک کلمه گفت فاتحه خوندم تو همه ی ابهت ِ 40 روزه ام! طراحی با ذغال یکی از لذت انگیز ترین کاراست که تو زندگی ام سراغ دارم!آخر ِ کثیف کاریه!خیلی حال میکنم!لحظه ای که کار تموم می شه و بقیه سعی میکنن خودشونو از اون انگشت مالامال از سیاهی دور نگه دارن!واقعآ هیچ صدای جیغ ودادی به اندازه ی جیغ و داد کسی که دنبالش می دوئی تا انگشتت رو بهش بزنی شادی برانگیز نیست!!!:D دارم از یک نوع بیماری ِ روحی روانی رنج میکشم؟!...می دونم!:D این عکس رو خیلی دوست دارم.توی اردوی بافت قدیمی بیرجند گرفتمش. دو تا برش و دو تا نما بیشتر نبود ولی کاملآ دارم از کمر تا می شم!حساب کنید آدمی که به عمرش با راپید و کالک کار نکرده باشه و قرار باشه 4 تا کار کاملآ تمیز برای پروژه اش تحویل بده ، چه زجری رو باید تحمل کنه!اونم چی؟!مدادی و راپید با هم!دارم به وضوح صدای تیریک تیریک ِ مهره های کمرم رو که از جاشون جابجا شدن رو می شنوم! امشب داشتم به یکی می گفتم که حتی یک ذره اشک نمی تونم واسه این نوحه خونی ها و دسته های سینه زنی و کلآ مجلسهای عزاداری بریزم.واقعآ احساس تاثر و ناراحتی بهم دست می ده ولی قطره ای اشک از چشمام نمیاد؛گقتم احساس میکنم به یکجور بی دینی دچار شدم!می دونید بهم چی جواب داد؟!پرسید از رنگ سورمه ای خوشت میاد؟!!!گفتم خیلی زیاد.گفت تو روانشناسی رنگها آدمایی که به رنگ سورمه ای خیلی علاقمندن،نمی تونن زیاد با دین و مذهب ارتباط برقرار کنن؛شاید خودشون این مسئله رو نخوان که اینقدر از خدا دور بشن ولی واقعآ قلبشون نمی تونه اون رابطه رو ایحاد کنه!...حرفایی که می زد کاملآ داشت در مورد من صدق میکرد.من کافر نیستم،به تمام ابن مذهبیات هم اعتقاد و قبولشون دارم ولی واقعآ نمی تونم یک پیوند قوی با این مسائل برقرار کنم.گاهی وقتها، مثل امشب که همه می زدن تو سر و صورتشونو نعره میکشیدن و گریه میکردن و بعد خودمو میدیدم که مثل چوب خشک از اول تا آخر فقط به مردم نگاه کرد و قطره ای اشک از چشام نیومد،واقعآ واسه خودم نگران میشم.احساس میکردم همه دارن واسه این همه سنگدلی ام تاسف می خورن! خیلی لطف داشتی سودارو! عکسها رو امشب نزدیک حرم گرفتم.آخریش یک کم تار شده.باور نمی کنید چه ازدحام جمعیتی بود. (عکسها برداشته شد) این وبلاگ امروز یک ساله شد!یه جوری انگار بچه ام رو می بینم که یک ساله شده!حس خوبی داره!از اون احساس هاست که ما وبلاگ یک ساله ها درک میکنیم!!!:D این امتحانای کوفتی دیروز تموم شد! از آخرین اخبارهای خاله زنکی واستون بگم!نبودید ببینید چه خین و خین ریزی ای راه انداختم!!ماجرا ادامه ی همون روابط تیره و تار بود.درست 10 روز بعد از دعوای تاریخی ِمن و امیر، یکی از دوستاش زنگ زد به من که باهات کار دارم و باید ببینمت و از این حرفها.کاملآ خباثت فکرش رو از نوع حرفاش می فهمیدم.با وقاحت هر چه تمامتر همون فکری که شما هم کردین رو به زبون آورد!وااای!منو میگین سگ شده بودم چه جور!حتی نذاشته بود مهر طلاقم خشک بشه!منم مثل یک خاله زنک ِ واقعی بدو بدو رفتم واسه یکی دیگه از دوستای امیر تعریف کردم!اونم صاف گذاشته بود کف دست امیر!امیر هم که به حالت نرمال داغ کرده هست اینم که می شنوه منفجر میشه!خلاصه آقا!دعوا شروع شد!بعد هم کار به بیاد اینجا قلم ِ پا میشکنم و میکشم و جر میدم رسید! بعد 20 روز داشتم یک کم احساس جدی گرفته شدن میکردم! یک جوری ام...دلم واسش تنگ نشده ولی انگار یک چیزی کم دارم! داستان"زنی که مردش را گم کرد"از صادق هدایت رو خوندید؟هر وقت که دلم واسش یک جوری می شه، یاد اون داستان می افتم!منم انگار تنم می خاره واسه تنش و دعوا!:D جدی نگیرید! از حال روحی ام بپرسین فقط یک کم استرس ناشی از امتحان و تحقیق های ناقص و طراحی های نکشیده و پروژه ی دست نزده دارم ولی از حال عمومی ام بخواین بدونین خوبم!اگه احساس می کنین استرس امتحانا زیادی داره پرس تون می کنه از تجربه ی گل گاو زبون استفاده کنین!جواب داده چه جوررررر!سه تا از بچه ها شب می خورن و می خوابن،تا فردا ساعت ۳ ظهر خوابیدن!!!
نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 21 بهمن1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت
توسط جودی|
روابط عاشقانه با دوست پسر محترم به جاهای کاملآ باریک کشیده شده و تقریبآ اونقدر باریک شده که چیزی به پاره شدنش نمونده.واقعآ یک آدم تا چه حد می تونه کله شق و قد باشه؟!!!
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت
توسط جودی| |

