تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

من و امیر وحشتناکترین دعوای زندگی مشترکمونو کردیم!فکر میکنم این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نباشه!به نظرم که باید حکم طلاقم رو تو دستام ببینم.فعلآ هنوز خیلی داغ و عصبانیم نمی تونم درک کنم عمق فاجعه تا کجاست.واقعآ تحمل این آدم غد و یک دنده و کله شق کار هر کسی نیست.همه فقط میگن تو که اخلاقشو می دونی یک کم باهاش کنار بیا!مگه من اعصابم فولادیه که بخوام تا آخر عمرم سگ بودناشو تحمل کنم؟!

جاتون خالی دیشب یک نفس سر هم داد کشیدیم!البته صدای امیر اونقدر بلند بود که ابهت ِ صدای من به هیچ جا نمی رسید!فعلآ که من مشهدم و اونم اینقدر قد و یک دنده هست که تا هزار روز دیگه هم بهم زنگ نزنه.فعلآ  که عصبانی ام!

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت توسط جودی|

بعد از تصادف همکلاسیم و کشته شدنش یک تعداد از بچه ها رفتن دزفول واسه مراسم دفنش.امتحانای هنر افتاد به اول بهمن.اونقدر همه چیز یهویی اتفاق افتاد که هنوز هم خودمون نمی تونیم باور کنیم که فاطمه به همین راحتی رفته باشه.

-"حاضر شو بیا دانشگاه..." "اتفاقی افتاده؟" "فاطمه حدادی دیشب با یک ماشن تصادف کرده و ...کشته شده....." با یک صدای گریه تلفن قطع میشه...

به همین سرعت...باورتون میشه؟بچه ها اون شب کلاس داشتن و اکثرشون دیده بودنش.یکی از بچه ها میگفت 100 متر با ماشین رو زمین کشیده شده بوده.سعید میگفت وقتی رسیده بالا سرش تا 10 دقیقه هنوز جون داشته.صورتش کبود و خونی بوده.آمبولانس بیشتر از 50 دقیقه بعد رسیده بوده!!!

اون شب تا 12 بچه های خوابگاهای شوکت جاده رو بسته بودن.

دانشکده هنر تا ترم پیش تو شهر بود.از اواخر همون ترم حرف این بود که می خوان ما رو ببرن شوکتیه.نمی تونن بگن فرصت نداشتیم نمی تونن بگن بودجه نداشتیم چون همشو داشتن.ما فقط یک پل هوایی خواستیم.دانشکده ما اون طرف جاده بود.حتی یک نور افکن نصب نکرده بودن که لااقل ماشین هایی که شب از جاده رد میشن بدونن اینجا دانشگاهی هست و چند تا آدم از این جاده عبور میکنن.اینها فقط بی توجهی دانشگاه بود و هیچ کس جز اونا مقصر کشته شدن فاطمه نیست.

فردای اون روز خیلی اتفاقا افتاد.مهندسی شلوغ شد و...

قراره یک جا تو شهر واسمون اجاره کنن و دانشکده رو ببرن اونجا.

همه این حرفها رو گفتم؛ولی هیچ کدومتون واقعآ نمی تونین قیافه مادر پدرش رو تجسم کنین وقتی اومده بود جنازه دخترشونو ببرن.مادرش حتی نمی دونست برای چه مصیبتی میاد؛بهش گفته بودن فاطمه تصادف کرده و پاش شکسته...اونروز مسجد دانشگاه واقعآ غمکده بود.

هیچکس گریه نمی کرد؛ زار میزدن.....

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت توسط جودی|
فاطمه حدادي براي هميشه از جمع بچه هاي دانشكده هنر بيرجند رفت...ساعت 6:30 عصر 13 دي،جاده زاهدان-بيرجند،فاطمه با يك پرايد برخورد مي كنه و كشته مي شه.خيلي ها تو اين حادثه خودشونو بي تقصير جلوه دادن ولي همه مي دونن كه اولين و تنها ترين مقصر كشته شدن فاطمه،دانشگاه بيرجند و بعد استاندار شهر بود.مي نويسم؛از اين ماجرا مي نويسم...ولي بعدآ...
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط جودی| |

(عکسها برداشته شد.)

میخواستم عکسای بیشتری بذارم ولی زیاد مطمئن نیستم که همینا رو هم بتونین باز کنین.مجبور بودم کوچیکشون کنم واسه همین کیفیت بعضی هاش واقعآ بد شده.شرمنده!

نوشته شده در شنبه 10 دی1384ساعت توسط جودی| |
آقا این نفت هم واسه خودش حکایتی داره تو این بیرجند!گاز که نیست،برای سوخت وسیله های گرمایی باید نفت استفاده کنیم.ترم پیش خوابگاه شوفاژکشی بود نمی فهمیدیم اینجا چه خبره!خود نفت گرفتن یک فیلم و ماجراست،استفاده کردنش یک جر!ما رو تجسم کنین با ۲-۳ تا گالن ۲۰ لیتری تو صفهای طولانی نفت.تازه باز آوردن اون گالنها تا خونه!مصیبت دیگه از خونه شروع می شه.فقط باید دعا کرد که نفت بخاری نصف شب تموم نشه چون هیچکی نه حاضره به خودش زحمت بده و نه جرات داره تو اون سرما بره تو حیاط تاریک که نفت بیاره!خاموش شدن بخاری مساوی با تا صبح سگ لرز زدنه!

به معنای واقعی دهنم واسه این تحقیقام صاف شده!اونروز با یکی از بچه ها رفتیم محله های خیلی قدیمی بیرجند که از بافتهای قدیمی اش عکس بگیریم و در مورد کاروانسراها و بافتهایی که تا حالا چیزی ازشون نمونده تحقیق کنیم.باید می دیدید از چه جاهای پست و وحشتناکی سر در آوردیم.اینجوری بهتون بگم که وقتی یک دختر سرش از اون محله ها در میاد به معنای واقعی جونش رو گذاشته کف دستش!امروز صبح ساعت ۵/۸ رفتیم مدرسه معصومیه عکس بگیریم.وقتی می خوام واستون از سرمای بیرجند بگم،فقط به یک سرما فکر نکنین.چنان تیز و سوزنده است که احساس میکنی سلولهای پوستت در حال جدا شدن از هم هستند!وقتی می خواستم باطریهای دوربین رو عوض کنم احساس میکردم انگشتام رو دستم عاریه ان!بی حس و کرخت!باورتون نمی شه ولی از سرما پوست دستامون سوخته بود!ما باستان شناسها رو کم الکی نگیرین!پیر میشیم سر این رشته!

ضمیمه یک:من نمی فهمم تیر ریزی و نبشی و میلگرد به چه کار یک باستان شناس میاد؟!استاد ۳ ساعت از فونداسیون و تیر ریزی گفت و رسم کرد و کج کرد و راست کرد و تمرین داد،من آخرش نفهمیدم این که استاد گفت یعنی چه؟!! 

ضمیمه دو:یادم نرفته عکس ها رو بذارم فقط الان باطریها رو گذاشته بودم شارژ و نتونستم دوربین رو بیارم!راستی اون آقایی که پرسیده بودن واسه قالب وبلاگ.نه بابا!من خودم این قالب رو از یک وبلاگ دیگه پیدا کردم فقط خودم رنگش رو عوض کردم و عکسش رو کشیدم و احسان کمکم کرد بذارمش اینجا.من هیچ کاره ام!

نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت توسط جودی| |

هوا شده از اون هوا های پدر سگی که دوست داری با هر نفس ات تمامش رو ببلعی.یک هوای خنک با بادهای وحشی که هر لحظه دل دل میکنه تا منفحر بشه از بارون.من همین جوریش خری ِ خونم بالا هست،تو این شرایط دیگه می خوام از خوشی با سر برم تو دیوار!

یک هفته دیگه باید دو تا کنفرانس بدم،یک خروار تحقیق ننوشته رو سرمه،یک پروژه باید تحویل بدم،پایان ترمها هم که دیگه شوخی بردار نیستن.ولی ذره ای احساس جدی شدن بهم دست نمیده.درس که طبق معمول کلآ بی خیال!اسم این یکی که میاد جوشهای بدن من در میان!منم که حساس!:D بابچه ها می شینیم 2ساعت 3 ساعت جفنگ می بافیم و هر هر و مسخره بازی؛چشمالمون به وضوح برق می زنه،ولی همینکه تصمیم به درس خوندن می شه...پلکها شل و چشمها از خواب مثل قورباغه می شه!تو رو خدا بگین که همه همین جوری ان!

امروز با یکی از بچه ها رفتیم واسه تحقیقش عکس بگیریم.روستای اکبریه.یک بافت روستایی درست وسط شهر!عکس زیاد گرفتیم ولی واستون نباید زیاد جالب باشه.دو سه تا از اونایی که خیلی خوشم اومده رو می ذارم اینجا(ااا انگار تو این کافی نت imag shack فیلتر شده!)بعدآ عکسها رو می ذارم!

باورتون نمی شه ولی هنوز توی باغچه های اکبریه گل بنفشه هست.

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت توسط جودی| |