بعد از 2-3 هفته ی طوفانی حالا یک کم دارم نفس می کشم.این استادا با خودشون فکر نمیکنن دانشجوئی که از اول ترم لای این جزوه ها و کتابا رو باز نکرده حالا بخواد یک دفعه این همه درس بخونه ممکنه مغزش هنگ کنه؟!خدائیش که مخ من داشت از تعجب شاخ در میاورد!فعلآ تا یک هفته می تونیم نفس بکشیم.تنها فرمانی که مغزم داد این بود که بال و پر زنان برگردم مشهد.مامان ِ خونم به شدت پائین اومده بود! این ادا اصولا چیه که gmail چند روزه از خودش در میاره؟4 روزه نتونستم از mailهای جی-میل خبر بگیرم.همه مشکل دارن؟! راستی کی به این همایش وبلاگ نویسی رفته؟خیلی دوست داشتم می رفتم ولی خب اینجا نبودم.چه خبر بود؟ ساعتهای مدیدی است که تو را احساس می کنم،و از زنجیره فکرم خارج نمی شوی و می لرزی در گوشی موبایلم،ساکت!دارم حرف می نویسم و با قلمی که از دور افتاده نگاه میکنم تو را در این زندگی.نه آقا!باید دوباره تکرار کنم از روزی که دستم در اتاقی مانده و دستمال سفیدی که بر دورم پیچیده.بوی گند میدهم و از خود جدا میشوم. جذام... این دیوار بلند من است همان تک درخت خشک یکساله. برای تو سپید می گویم و ناخنم را به دیوار میکشم و خونی که به دیوار می ماند.پنجه های خون آلود ذهنم را از دهانم می چکانم و می پیچم به دور مخروط و آن هنگام که تو را در ارتفاع زیر زمینی خانه همسایه می بینم بوی گند می دهی خانم... پنجره اتاق من سیاه است از رفت و آمد دختران مدرسه و نور سیاهی که هر روز ساعت 5 عصر سنگ می زند به پنجره اتاقم سالهاست به موی کلاغی که هر شب دنبال دختر 75 است نگاه می کنم.او 75 سال دارد و من برای او که دعا می کنم تنفر دارم از تو که حواست را جمع نمی کنی تا دو رقم اعشار دارد صدای نوشتن می آید دارم خفه می شوم جمع کن.من یک استکان چای را با دو نعلبکی قند هم نمی توانم بجوم.تو صدایت را بلند می کنی و همه اش را می بلعی تو... خانم اینجا تیمارستان شماره 2:برای شما ملاقاتی نیست،ناخن خونی بند 31،تلفن عمومی و احسان به انتظار یک دوست قدیمی سلام. سعید عامری پنجم آذرها برای خیلی ها یک روز معمولیه.درست مثل همه روزها.ولی برای یک عده فقط یک روز نیست.هر ثانیه و لحظه اش یادآور یک اتفاقه.5آذر منم یک روز الکی و همین جوری نیست.شاید تو دفتر خاطرات پارسالم 5 آذر رو یکی از بدترین روزای زندگیم نوشته باشم ولی ازاومدن ِهمچین روزی هیچ وقت پشیمون نیستم.هر اتفاقی که بتونه آدم رو یک تلنگر بزنه و یک قدم از حماقتهاش دور کنه باید واسش ارزش داشته باشه.اون روز و تا یک هفته بعدش گریه کردم ولی حالا میبینم انگار اون اشکها رو برای این میریختم که باید از دنیای بچه گانه ای که برای خودم ساخته بودم فاصله میگرفتم!احمق بودم ولی تموم شد.اون مست بازیها وعشق بازی ِ کودکانه.اون بیجی بازی ها و دنیایی که واسش ساخته بودم. میانترم هام با ترافیک شدیدی شروع شدن.تنها در صورتی می تونم 5ترمه تموم کنم(یک ترم هم مرخصی داشتم)که ترم بعد حفاری هام رو بردارم.برای برداشتن واحدهای حفاری هم باید 4 تا پیش نیازش رو پاس کنم که کلآ میشه 24 واحد.در نتیجه باید این ترم نمره الف بشم تا بتونم ترم بعد 24 واحد رو بردارم!فکر میکنین من تواناییِ این کار ها رو داشته باشم؟عمرآ که به گروه خونی ِ من بیاد!اگه نشه باید بذارم حفاری ها رو برای ترم بهمن سال آینده و در اون صورت خر بیار و باقالی بار کن!اسم نمره الف به تنهایی پشت آدم رو میلرزونه، بدست آوردنش که دیگه اوووف!از وقتی یادم میاد هیچ وقت امتحان و درس واسم مهم نبوده.مثلآ ترم آخر پیش دانشگاهی وقتی نمره ی دیفرانسیل دو رو زدن فکر میکنین این دختر چه هنر نمایی ای کرده بود؟!-4-!ننگ داره!ولی من نه تنها احساس سرشکستگی بهم دست نمی داد که نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم که من مگه چقدر تو اون کاغذ امتحان نوشته بودم که بجز 1 نمره ی میانترم،از ورق ِ پایان ترم 3 گرفتم!باید میدیدین با چه جون کندنی پاس کردمش!اونقدرا هم که فکر میکنین کودن نیستم!کلآ اون سال روی دنده ی لج هم افتاده بودم.قرار بود پیش دانشگاهی رو هنر بخونم و کنکور هنر شرکت کنم.به دلایلی نشد و مجبور شدم همون ریاضی رو بخونم.وای مرگم بود پاس کردن ِ تک تک اون درسای بی روح و نفرت آور.این جوری شد که هنر نمایی ها یکی پشت دیگری!:D
نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت
توسط جودی| |
از این درد لثه ام تقریبآ نصف دهنم فلج شده.با یک آب نمک تقربآ بیشتر مشکلاتش حل می شه ولی من که جرات این خشن بازیها رو ندارم!خیلی درد داره خیلی!فردا یک میانترم دارم ولی کی میتونه یک کافی نت گرم با یک آهنگ ابی فوق العاده رو بذاره واسه بقیه و بره سراغ اون جزوه ها؟!
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت
توسط جودی| |

