تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

هیچی وحشتناکتر از سوسکهای سیاه بالدار بزرگ نیست!هیچی!نزدیک به ۳۵ جنازه سوسک رو ریختیم تو سطل آشغال!باور نکردنی بود.انگار اون همه سمی که ریختیم و رفتیم سوسکها رو به لج انداخته بود!چون نه تنها نکشته بودشون که وقیحتر هم شده بودن و علنآ تو خونه جلو چشممون رژه می رفتن!جنازه ا بود که چپ و راست رو زمین افتاده بود.پا میذاشتی رو زمین احساس میکردی یک چیزی زیر پات خش خش کرد و از هم پاشید!بعضی جنازه ها که دیگه تبدیل به پودر شده بودن!چنذش آورتر از این صحنه ها نمی تونستید ببینید.

اینجا هوا سرد شد.اونقدر سرد که شبها پوستت ترک برمی داره!

تا حالا تو بیرجند سینما نرفته بودم.گیلانه رو که زدن با بچه ها قرار گذاشتیم بریم سینما.ساعت ۷ بلیط خریدیم و تا بچه ها برن بوفه پفک بخرن من رفتم تو سالن.باورتون نمی شه!تو اون سالن فقط من یک نفر ایستاده بودم!!!بخاطر سرمای شدید هوا بود یا علاقه مردم بیرجند به سینما هر چی بود تا آخر اون فیلم جمعیت سالن به ۱۰ نفر هم نرسید!اونم چی؟!فیلمی که ساید دو روز نمیشد که اومده بود رو پرده.

گیلانه قشنگه.یعنی فوق العادست.به معنای واقعی لذت بردم.ببینیدش!واقعآ ارزشش رو داره.

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1384ساعت توسط جودی| |
بارون و سرما و بوی کاج!آدم دیگه چی لازم داره برای خوشبختی؟!

فقط همین رو بگم که خوب نیستم...اصلآ خوب نیستم!

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1384ساعت توسط جودی|

واسه هیچ کتابی تو عمرم یادم نمی یاد اینقدر گریه کرده باشم که دیشب برای داستان زندگی ونگوگ گریه کردم!البته یک کم زیادی هم احساساتی شده بودم ولی لحظه ای که آخرین حرفش که به تئو می زد رو خوندم چنان بغضم ترکید که سرم رو بردم زیر پتو و مثل بچه ها هق هق زدم!!نمی دونم زیادی خلم یا زیادی احساساتی ولی بی اغراق یکی از قشنگترین و لطیف ترین کتابائی بود که تا حالا خونده بودم.از اول امسال خوندنشو شروع کرده بودم.تو وبلاگم هم یک کم ازش نوشته بودم.200 صفحه ای رو ازش خونده بودم ولی وقتی رفتم بیرجند یادم رفت با خودم ببرمش و بعد هم قاطی ِ کتابای دیگه شد و ازش فراموش کردم.ماه رمضون 300 صفحه باقیموندشو خوندم.دکتر ندوشن واقعآ تو ترجمه کتاب شاهکار کرده بود.شاید 70 درصد زیبائی کتاب مدیون ترجمه فوق العاده اش بود.من که کیف کردم!

من از اون آدمای خرسی ام که واقعآ نمی تونم از خواب بیدار بشم که نماز صبح بخونم.شاید تو زندگی ام -بجز ماه رمضونا- به اندازه انگشتای دستم نماز صبح نخونده باشم.امروز بعد عمری ما رو جو گرفت که بلند بشیم و نماز بخونیم!عینکم رو گذاشتم رو جا صابونی که وضو بگیرم ولی هنوز اینقدر گیج خواب بودم که درست نذاشتمش رو جا صابونی و به بدترین سرنوشتی که می تونه یک عینک رو گرفتار کنه دچار شد!افتاد تو چاه توالت!!!لحظه ی اول اینقدر شوک زده شدم که حتی مغزم فرمان نمی داد که تقلائی برای گرفتنش بکنم ولی وقتی به خودم اومدم تازه فهمیدم چه فاجعه ای واسه اون بیچاره رخ داده!حتی تصورش هم عق آدم رو در میاره!هر چی چراغ قوه انداختم که ببینم چیزی پیدا میشه یا نه ولی خیلی گود تر از این حرفها بود.تازه اگه هم دوباره پیدا میشد کی حاضر بود اونو به چشمش بزنه؟!!

راستش اصلآ غصه خود عینکم رو نمی خوردم چون به حدی ازش متنفر بودم که فقط دنبال بهانه می گشتم که یکی دیگه بخرم ولی مصیبت واقعی چشمای نیمه کور خودم بود که بدون عینک، دیدم وحشتناک خرابه!تو این اوضاع شلوغ پلوغ امروزم واقعآ قوز بالا قوز بود.

از اول صبح تا اون سر شهر رفته بودم برای بلیط،بعدش چشم پزشک،بانک،عینک فروشی،خرید های خنزر پنزر و حسابی خسته شده بودم.از خیابون دانشگاه رفتم تا قاسم آباد دنبال فرزانه که ببرمش عینکی که انتخاب کرده بودم رو ببینه.جلوی در دانشگاه آزاد نگهبانی گیر داد که خانوم شما دانشجو این دانشگاهید؟منم خودمو از تک و تا ننداختم گفتم آره هستم.گفت کارتتو ببینم گفتم الان همرام نیست.یک صحنه که اول پاچمو گرفت که ما که صد دفعه گفتیم کارتاتون همراتون باشه و از این حرفها بعد هم گیر داد که آستیناتون بکش پائین و مقنعه ات رو بیار جلو!هار شده بودم که فقط یارو رو نمی جوئیدم!گفتم باشه و راهم رو کشیدم برم تو دانشگاه.همینجور که داشتم آستینمو که جلو یارو داده بودم پائین رو دوباره میکشیدم بالا و بهش نگاه میکردم و زیر لب میگفتم مرتیکه ی کره بز رو ببین حالا!یک لحظه برگشتم به یارو نگاه کردم دیدم زل زده تو چشام!!!فقط مثل موش خودمو انداختم بین جمعیت!

 

من که دیگه این دختر رو نمی بینم هر کی دیدش بهش بگه این همه معرفت رو به ما هم یاد بده!!! |:

نوشته شده در شنبه 14 آبان1384ساعت توسط جودی| |

از لحظه ای که چشامو باز کردم دهنم داره می جنبه!میگن طرف شکمش سیره ولی چشمش گشنه است دقیقآ حکایت منه! اینم یکی دیگه از همون فواید روزه گرفتنه!!!

ماجرای همیشگی بلیط شروع شده.پیدا نشدن بلیط و از سر صبح تو ترمینال از این تعاونی به اون تعاونی!ماجرا به این طبیعی ای که من دارم واستون میگم نیست ها!خیلی حاد تر از این حرفاست.ترم پیش یک روز مجبور شدیم صبح جمعه با مامان از 9 تو ترمینال بشینیم تا 10 که یک اتوبوس ویژه گذاشتن و لیست جدید باز شد.باورتون نمیشه ولی در عرض 10 دقیقه لیست جدید پر شده بود!

روزای قبل و خود ِ همون روزی که می خوام برم خیلی حال میده!کاملآ برازنده ی نقش یک بچه دردونه ی لوس میشم!در 90% موارد که حرف حرف ِ منه!اکثر خواسته های مالی هم برآورده می شه!همه نگاه ها هم یکجور خاص و مهربون میشه!آدم دیگه چی کم داره واسه خودشو لوس نکردن؟!

فکر کنم با هر پست ِ شب قبل رفتنم باید آیه های خداحافظی با شماها رو هم بخونم.ولی خدائیش این دفعه سعی میکنم زودتر اینجا رو آپدیت کنم.خودمم دوست ندارم این همه فاصله دار برای اینجا بنویسم که همه یادشون بره و دیگه کسی خبری از وبلاگم نگیره.من زود میام، از بچه ام بی خبر نباشین!

نوشته شده در جمعه 13 آبان1384ساعت توسط جودی| |

نمی دونم چرا imageshack رو فیلتر کردن.تمام عکسائی که با imageshack اینجا گذاشتم برای کسائی که واسشون این سایت فیلتر شده نشون داده نمی شه،همین طور هم عکس جدیدی که این بالا گذاشتم.این همه خودمو کشتم وبلاگم رو نو نوار کردم حالا فهمیدم همچین بلائی سر imagchack اومده!راستی اینجا قشنگ نشده؟!خودم که خیلی حال میکنم!

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1384ساعت توسط جودی|

از ریخت و قیافه وبلاگم خسته شدم.واسم زیادی تکراری شده.ببینم می تونم بدون یک خرابکاری جدی خودم یک تغییراتی توش ایجاد کنم.باز مثل دفعه قبل نشه که هر کاری میکردم باید دست به دامن احسان می شدم که خرابکاریم رو صاف و صوف کنه!تو اینجور کارا عمرآ چیزی بلد نیستم فقط باید اینقدر سیخ اش کنم که بفهمم چی رو کجا باید گذاشت.حالا این که گند کاری بشه یا نه بستگی به شانسم داره!احتمالآ تو همین طیف رنگیه سورمه ای آبی درست اش می کنم.به طرز جنون آمیزی عاشق رنگ سورمه ای ام!

فکر نمی کنم کاری سخت تر از پول جمع کردن وجود داشته باشه!جونم داره در میاد که چی!مجبورم پولامو تا اول آذر جمع کنم!اصلآ فعل پول خرج شدنه حالا این سوسل بازیا رو نمی فهمم چیه!کلآ من از اون آدمام که اگه پول تو کیفم باشه گازم میگیره!اینقدر حرکات خاص از خودش نشون میده که مجبور بشم خرجش کنم!اصلآ آرامشم با بودن پول و خرج نکردنش بهم میریزه!:D

اینقدر سردمه که دارم با انگشتای خشک شده تایپ میکنم.لازمه کوچکترین وزشی از سرما به دماغ من بخوره تا سینوس هام دردناک بشن و تمام راههای تنفسی ام مسدود بشه.دیگه جدآ برای نفس کشیدن به بدبختی افتادم.

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1384ساعت توسط جودی| |

شکل خر شدم!رفتم مو هامو به کوتاهترین اندازه ممکن زدم.بی علت دارن می ریزن.اونم چه ریختنی.هیچ دلیلی نمی تونم واسه ریختنشون پیدا کنم.مامان میگه ضعیف شدم.باید صبر کنم ببینم تا بعد ماه رمضون چه بلائی سرشون میاد.خیلی نگرانشونم.ما ارثهای بدی داریم این ریزش یک دفعه مو و در نیومدنش هم یکی از هموناست.

از صبح که بیدار شدم تا الان رو دنده سگی ِ خرابمم.چنان هار و وحشی ام که فقط دوست دارم یک کلمه بر خلاف میلم بشنوم.از اون روزائی که برای تو خیابون رفتن خطرناکم.فقط لازمه یک متلک بشنوم تا یارو رو تیکه پاره اش کنم.

اینقدر که همیشه امیر راحت کنارم بوده، الان که نیست مثل گوسفند سر بریده دارم دست و پا می زنم.چنان دلتنگی ای دارم که هیچ جوره نمی تونم واسه خودم هضم اش کنم.اووووو!کو تا شنبه ی دیگه.

امیر تنها آدمیه تو آدمای دورو برم که ازش می ترسم!جدی میگم من واقعآ گاهی وقتا از امیر می ترسم.حتی مامانم نمی تونه منو این جور رام کنه که امیر تونسته!وقتی اونجور بد اخلاق و محکم و جدی میشه بیشتر دوسش دارم!به خودشم گفتم اینو!وقتی ازش می ترسم عشقم بیشتر قلمبه میشه!اصلآ از هر کی که می ترسم بیشتر ازش خوشم میاد!

برای تحقیق درس هنرهای سنتی ام تصمیم دارم سرامیک سازی مشهد رو بردارم ولی دارم جون میدم.فکر کنم از نمره این تحقیقم بگذرم خیلی راحتتر باشه.ترم پیش برای درس خطوط و کتیبه اسلامی باید میرفتیم یک کتیبه یا ظرف یا یک مکان پیدا میکردیم که با خط کوفی روش نوشته شده باشه و ازش عکس می گرفتیم و خونده شده می بردیمش برای استاد.هر دفعه که می اومدم مشهد میگفتم برم موزه آستان قدس شاید یک چیزی پیدا کنم.آخرش هم اینقدر نرفتم که استاد دیگه تحقیقا رو قبول نکرد و مفت و مسلم سه نمره ام رو از دست دادم!

راستی آلبوم crazy frog رو شنیدید؟یک آهنگ داره به اسمwhoomp(there-it-is) .محشره!حیف که خودم از این جینگولک بازی ها بلد نیستم که واستون بذارمش اینجا وگرنه اینکارو میکردم.حتمآ پیداش کنید.

شما هم وقتی یک ماه به آرشیوتون اضافه میشه احساس غرور میکینن یا فقط من اینجوری ام؟!

همه با بلاگفا مشکل پیدا کردن؟!

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1384ساعت توسط جودی| |

هیچ راهپیمائی رو به اندازه این راهپیمائی روز قدس دوست ندارم!نویدی بر آخرین جمعه ماه رمضونه!

اینقدر تو این مهمانی خدا به آدم خوش می گذره و شکم چرونی میکنه که برای رسیدن به آخرش روزای تقویم رو میشمره!اگه هزار بار هم از این ور و اون ور در مورد خاصیتهای! روزه بشنوم ولی بازم نمی تونم فلسفه این روزه گرفتن رو لاقل واسه خودم در بیارم!من که 1 ماه رو روزه گرفتم نه به تقوا هام افزوده شد نه ایمانم فزونی پیدا کرد؛ تازه کلی پسرفت هم دارم هر ماه رمضون چون اینقدر به خدا غر میزنم و آه و ناله میکنم که خدا صد بار میگه بخوره تو سرت!

تقریبآ دارم تبدیل به یک فسیل میشم!از روزی که اومدم مشهد جز یک روز که با بنفشه رفتم دانشگاه،یکسره تو خونه بودم.دارم تبدیل به در و دیوار می شم!بیرجند که هستیم مگه می تونیم یک شب خودمونو  تو خونه نگه داریم؟از ساعت 5/7 دیگه میخ های خونه ما در میان!!صبح که می خوایم بریم کلاس با هم قرار می ذاریم که امشب همدیگه رو گول نزنیم و شب بمونیم خونه درس بخونیم!ولی دقیقآ از همون ساعت 5/7 که می رسه خدا خدا میکنیم که یکی بیاد گولمون بزنه تا خودمونو از اون میخ ها آزاد کنیم!...دارم سر هاتونو که با تاسف واسم تکون میدین رو حس میکنم ولی خدائیش ما همه تلاشمونو واسه ختم این عیاشی ها میکنیم ولی تا حالا که بی فایده بوده!

 

من واسه چیزای مزخرف زیادی گریه میکنم ولی از همه مسخره ترش اینه که یک تلفن پر تنش داشته باشی و همه وجدت از حرص مالامال باشه و خودتو پرت میکنی رو مبل که دراز بکشی ولی یادت رفته که یک گیره به پشت موهات زده بودی و اون گیره با چنان شدتی تو سرت فرو میره که احساس میکنی مغز سرت سوراخ شده!شما بودید گریه نمی کردید؟!

ببخشید که یک کم بیشتر از همیشه جفنگ بافتم!یک وقتائی از جفنگ گوئی و جفنگ شنیدن خیلی حال میکنم!امروز هم تو اون جلدمم!

کی با نرم افزار proshow gold کار کرده؟هر کی بلده بگه که من یک سئوال ازش دارم.

نوشته شده در جمعه 6 آبان1384ساعت توسط جودی|
اووووف بابا!تو این بلاگفا چه خبرا بوده ما نفهمیدیم!باز داره خجالت میده ما رو!

امروز صبح رسیدم و هنوز اونقدر وقت پیدا نکردم که به وبلاگم سر و سامون بدم.باید مشهد می بودید و این سرمای بی شرف رو با سلول سلولتون درک میکردید!بچه ها میگفتن اینجا سرد شده ولی فکر نمی کردم تا این حد گزنده باشه.صبح درست لحظه ای که پام رو از اتوبوس گذاشتم پایین احساس کردم تمام اعضای بدنم از شوک اون سرمای پیش بینی نشده قفل شدن!به وضوح صدای تیریک تیریک دندونام رو میشنیدم!راستی انگار عکسایی که واستون تو وبلاگم می ذارم هیچکدومش باز نمیشه آره؟خودم که تو هیچ کافی نتی نتونستم بازشون کنم.چرا نگفتید؟حالا یک عکس می ذارم اگه این هم باز نشد ختمآ بهم بگید.این اطلاعات رو داشته باشید اگه تونستید ببینیدش.این ساختمون که مشاهده می کنید در این بیابون برهوت جایی هست که در شهر بیرجند بهش میگن دانشکده هنر!!

 

اگه نتونستید بازش کنید از اینجا ببینیدش:اینجا

کلاسا دیگه سفت و سخت شدن و دو دره بازی های اول ترم تموم شده.باید بیاین مارو ببینید که چه جو ترم بالائی بودن گرفتمون!دانشکده ای که فقط یک رشته اونم کاردانی داشته باشه خوبیش اینه که سال دوم میشی بزرگترای دانشگاه!الان ما دیگه واسه خودمون کلی کبکبه دبدبه داریم و چنان ذوق مرگ میشیم وقتی بهمون میگن بچه های ترم بالائی!خدائیش صفائی داره ها!

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384ساعت توسط جودی| |