تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

من به شخصه بریدم!کجای این روزه فایده داره؟آره؟اینکه از اول صبح حالت تهوع داشته باشی و تا ظهر کسل باشی بعدش هم از شدت ضعف و بیحالی تمام برنامه های زندگیت مختل بشه؟!تازه سنگینی و سر درد بعد از افطار هم که جای خود!فقط یک خاصیت تو این روزه گرفتن هست اونم اینه که درک میکنی غذا خوردن چه نقش برجسته ای در انگیزه دادن به زندگی ِ آدم داره!

جاتون خالی بود که چه آشوبی سر همین موضوع خوابگاه راه افتاد تو بیرجند!من و سه تا از بچه ها که عطای این اتاقهای کثیف و بو دار رو به امور خوابگاهها بخشیدیم و خونه گرفتیم ولی بچه هائی که می خواستن خوابگاه بگیرن  تا دو هفته اول بهشون جا نداده بودن و تو نماز خونه ی خوابگاه ِ ابوذر خوابیده بودن.بعد هم امور خوابگاهها بجای اینکه واسه اینا خوابگاه جدید بگیره تصمیم میگیره اتاقای فسقلیه ابوذر رو 8 نفری کنه!تصور کنین چه شود!بچه ها هم دیگه کارد به استخونشون می رسه و در یک کودتای شبانه میزنن چند تا از شیشه های خوابگاه رو میشکنن و ابر ها رو آتیش میزنن و شعار و از همین جینگولک بازی ها در میارن!ما که آقا خدائیش اولش باور نکردیم که بخاری از این جماعت دانشجوی بیرجند اونم از جنس مونث اش بلند بشه ولی انگار موضوع کاملآ جدی بوده و از چند تا از روزنامه هم اومده بودن.خلاصه مسئول خوابگاهها و یکی دو نفر دیگه اومدن و جالبه که بعد از این همه بد بختی که سر این دخترای دانشجو در آوردن،مرتیکه میگفته تا پول شیشه های شکسته رو ندین کسی به حرفتون گوش نمی کنه!!!فعلآ که قول دادن برای بچه ها یکی دو تا خونه اجاره کنن تا سر و سامون پیدا کنن.خدائیش که امسال سنگ تموم گذاشتن از هر لحاظ اش!!!

خونه ای که گرفتیم سوسک داره به چه ابهت!وااای!چندش آوره!با سلول سلول وجودم از سوسک متنفرم!اصلآ کیه که از سوسک نترسه؟!

نوشته شده در جمعه 22 مهر1384ساعت توسط جودی| |

اینو فرناز امروز واسم فرستاد.اگه اهل ادبیات و داستانید، برید و حالشو ببرید:دوات

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1384ساعت توسط جودی|

ورودی بودیم،زور شنیدیم حالا هم که سال دومی ایم باز هم باید زور بشنویم!ترم پیش هرچی خودمونو به در و دیوار کوبیدیم که تو اتاق 6 نفره نندازنمون نتونستیم حرفمونو به کرسی بنشونیم؛گفتآ الا و بلا ورودی ها باید تو یک اتاق باشن.رفتیم اتاق 6 نفره.حالا امسال حتی نمی تونستیم تو خوابگاه قبلی اتاق بگیریم چه برسه که به دعوا سر تعداد نفرات اتاق برسه!خوابگاهی که بهمون داده بودن سه دستگاه بود با ظرفیتهای 100 نفری.انگار 300 نفر تو یک خوابگاه! تا ترم پیش اونجا خوابگاه پسرانه بود.جاتون خالی صحنه ی اول که در رو باز کردیم و پامونو گذاشتیم تو اتاق، چنان بوی گند پای پسرها تو ذوق می زد که... اووووف!!!حتی نمی تونستیم یک لقمه غذا بذاریم تو دهنمون!انگار از پارسال که پسرا خوابگاه رو داده و رفته بودن،در ِ اتاقها رو بسته بودن و رفتن تا این ترم که در ها باز شده!پرده های کج و کنده شده ی اتاق چنان چرک و کثیف بود که احساس میکردی بعد از هر وعده غذائی دستاشونو با اون پرده ها تمیز کردن!اصلآ افتضاح بود!نمی دونم اون صد هزار تومنی که واسه خوابگاه ازمون میگیرن برای چیه؟برای زندگی تو یک چهار دیواری ِ کوچیک با 6 تا تخت فلزی؟!جالبتر اینکه برای اون ابر های پوسیدشون باید 5هزار تومن بدیم.به حافظیان،مسئول خوابگاه ها، میگم این باز چه مدلشه؟صد تومن  داریم میدیم، باز برای یک ابر ِ بی ارزش 5 تومن جدا بدیم؟میگه از بهداشت به ما ایراد گرفتن که ابر ها رو به دانشجوها ندین تا هر کس خودش تهیه کنه.ما هم گفتیم اینا رو رد نکنیم شاید یک دانشجو لازم داشته باشه و بخواد از همینا استفاده کنه!!میگم خوب اگه پنج هزار تومنو بدیم دیگه این ابر ها بهداشتی میشن؟!!!همین حافظیان ،پارسال که نصف شب تو خوابگاه کسی اومده بود رفتم بهش میگم آقای حافظیان بیاین دیوار حیاط رو کرکره بذارید یا سیم خارداری چیزی بذارید که اینقدر راحت هر کس از دیوار نیاد تو.اونم می دونین چی گفت؟!"خانوم!این خوابگاه یک خونه است،2ماه دیگه بیشتر دست ما نیست،واسمون صرف نمی کنه تو خونه ی مردم خرج کنیم!!!"میگم این 2ماه یعنی 60 روز امنیت ما چند تا دختر.کی می خواد جواب بده؟!مگه حالیش می شد؟گاهی وقتا از این همه بی عرضگی خودم لجم میگیره.مطمئن باشین میرم از همین امور خوابگاه های دانشگاه  بیرجند شکایت میکنم.یک مشت آدم گدا که تنها چیزی که این وسط واسشون ارزش داره، پولائی هست که میره به حساب دانشگاه.حالا گور بابای ِ اون دختر دانشجو که هیچ امنیتی تو اون شهر نداره کرده!

فعلآ برگشتم مشهد تا آخر این هفته.نمی تونستم اونجا رو بدون بقیه ی بچه ها و امیر تحمل کنم.امیر هم رفته بود تهران و تا 3شنبه برنمیگرده.دیگه داره حالم از این گدا صفتی های دانشگاه بیرجند بهم میخوره.می خواستم یک کم هم از دانشکده هنر بنویسم ولی الان دیگه اعصابشو ندارم!باشه برای بعدآ...فقط همینو بگم؛جای دانشکدمونو عوض کردن و ار کاخ اعلم اومدیم بیرون.جائی که الان هستیم یکی دیگه از کاخهاش بوده.می دونین با چه کاربردی؟حدس بزنین!...حرم سرا بوده!!!

نوشته شده در شنبه 2 مهر1384ساعت توسط جودی| |