تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

دوباره مصیبت ِ بلیط شروع شد!سه شنبه باید برگردم ولی هنوز نتونستیم بلیط پیدا کنیم.فردا از صبح زود برم ترمینال ببینم چکار می شه کرد.

بوی پائیز که به مشام ِ پوست من می خوره،رگ ِ کرگدنی اش می زنه بالا!مثل یک کرکدیل پوستم خشک و زبر و ضخیم میشه. این پائیزیک جوریه!آدم یکسره دلش غصه داره.انگار تمام ماجراهای غمناک  زندگیت تو پائیز اتفاق افتادن!از این غمهای مجازی بدم میاد.اصلآ از غصه خوردن بدم میاد.کمتر پیش میاد کسی منو با حال و روز نذار و غمدار ببینه.وقتی ناراحتم اونقدر پیش خودم می مونم تا از اون حال و هوا و قیافه ی بی ریخت در بیام.کلآ من جنبه ی غصه خوردن رو ندارم!شده خودمو گول بزنم ولی نمی ذارم شکل ِ گرز قورت داده ها بشم.

 

اگه فردا بلیط گیرمون بیاد و برم احتمالآدیگه زیاد نتونم اینجا رو آپدیت کنم؛خب اصلآ این روزا کمتر میام اینجا.یکدفعه حرارتم خاموش شد.البته گذریه!یک اخلاق بدی که دارم اینه که نمی تونم هیچ وقت یک کاری رو برای مدت طولانی ادامه بدم.جو ِ نقاشی میاد سراغم دیگه تا ۵-۶ماه می رم تو این فاز ها.بعد همچین دیگه دلم زده میشه که نمی خوام چشمم به تخته و قلم و کاغذ بیفته!میرم سراغ یک کار دیگه ولی اونم به سال نکشیده می ره تو بایگانی.حالا نوشتن برای اینجا هم همینطوره.دوره ی بیماری ِ وبلاگ زدگی ام که تموم بشه بیشتر به این بچه سرک میکشم.تا بعد...

راستی عکسهائی که تو دو تا پست قبل گذاشته بودم باز شد؟!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1384ساعت توسط جودی| |

از اسم اول مهر متنفرم!بوی کتابای نو،لوازم تحریر مرتب و جدید،کیف مدرسه،مانتو شلوارای اتو کشیده و نو.چسب و پلاستیک و خط کشی دفتر های سفید.

همه اینا فقط 5 سال اول تحصیلم واسم جذاب بود.بعد از اون حالم از پلاستیک  و کاور کشی ِ کتاب و دفتر بهم می خورد.از خرید کتاب جدید و لوازم تحریر متنفر بودم.اصلآ اول مهر واسم نمادی از شروع شکنجه کشیدن بود!

باید کم کم وسائلم رو جمع و جور کنم.سه شنبه بر می گردم بیرجند.چهارشنبه انتخاب واحد دارم.این ترم یک خوابگاه بهمون دادن با 100 نفر گنجایش!خوابگاه قبلی 40 نفر بودیم باز هم اون همه مشکل داشتیم.حالا با 100 نفر خدا به دادمون برسه.از شلوغی که بگذریم،مشکل اصلی سر ِ حموم و توالت و تلفنه!خوابگاه قبلی با اون جمعیت کمتر از نصف اینجا واسه حموم رفتن باید جا می گرفتی و از قبل به نفر توی حموم سفارش خودتو میکردی که دوباره حموم پر نشه،حالا اینجا احتمالآ باید هفته به هفته حموم بریم!صبح می خواستی بری کلاس؛خب همه همون ساعت کلاس داشتن و همه با هم می خواستن از سه تا دستشوئی و توالت استفاده کنن.حالا حساب کن چه صفی باید تموم میشد تا نوبتت برسه!همه مسواک به دست تو سالن جمع می شدیم تا بلاخره یکی دل از اون دستشوئی لعنتی بکنه!...یا تلفن!خونواده ها باید 2-3 ساعت پشت خطهای مشغول می موندن که آیا باز هم می تونستن شماره خوابگاه رو بگیرن یا نه!

این ترم تصمیم داشتم با یکی از بچه ها خونه بگیرم ولی دیدم خیلی سخته.بیرجند گاز کشی نیست،برای همین مشکل ِ تهیه ی کپسول گاز و نفت واسه زمستون و این چیزا رو هم داره.حالا امنیتش هم که هست.خوابگاه بودیم،یک شب درمیون باید پلیس رو می کشوندیم اونجا،خونه که دیگه 2-3 تا دختر تنها بیشتر نیستیم.اونوقت میگن چرا این دخترا یکسره دادشون از تبعیض بین دختر پسرا به هواست!  

نوشته شده در جمعه 25 شهریور1384ساعت توسط جودی| |

خوش گذشت!خیلی کم بود ولی به همین کم بودنش بود که اینقدر حال داد.شب ِ اول ساعتهای 10-11 رسیدیم بابلسر.همه خسته بودن و رفتن خوابیدن.من و فرزانه اومدیم کنار ساحل.اوووف!بارونی می اومد که بیا و ببین!تو 30 ثانیه مثل موش آبکشیده میکردت.تو حال خودمون زیر یک چتر نشسته بودیم و قلیون می کشیدیم یهو دیدیم از پشت سرمون صدای چیکیل چیکیل بلند شد!10-15تا دختر پسر جینگولک با ساز و دهلشون اومده بودن اونجا.باید می بودین میدیدن چه بزن و برقصی راه انداخته بودن!قری می دادن این ملت!!جاتون خالی بود!فردا خاله و بر و بچه اش و یک ایل و تبار دیگه به ما رسیدن و تا تنکابن و چالوس و جاده 2000 رفتیم.مه و بارون نمی ذاشت زیاد جاده رو بالا بریم.جاده 2000 رو تا حالا رفتید؟یک خیابون فرعی از تو تنکابن که میره بالای کوه.واااای!یک زیبایی ِ بی نهایت.اونقدر سبز که احساس میکنی دلت از این همه سبزی و زیبایی داره زده میشه!عکساشو واستون میذارم.اوه از شاهکارم واستون نگفتم!هندی کم خاله رو گرفته بودم تا یک قسمتهایی که تو جنگل فیلم گرفته بودن رو نگاه کنم.حدود 30 دقیقه زدم عقب.بعد هم یادم رفته بوده که بیارم جای اولش!!!رو همه ی فیلماشون چیزی ضبط کردن دوباره!این یکی شاهکارمم بگم که آبروم کاملآ زیر سئوال بره! دوربین خودمونو داشتم زیر و رو میکردم ببینم چقدر از ظرفیتش خالی مونده.فرمتش رو زدم،حواسم نبود عوض اینکه کنسلش کنم،ok رو زدم!هر چی عکس گرفته بودیم پاک شد!!!خب دیگه!:D

 

  (عکسها برداشته شد!)

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 19 شهریور1384ساعت توسط جودی| |
فردا داریم می ریم مسافرت!D:جای همتونو خالی میکنم.بدی خوبی دیدین آقا حلالمون کنین!

تولدمم مبارک!!!>:D<

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1384ساعت توسط جودی|

گلو دردم خیلی حاد تر از یک سرما خوردگی معمولی بود.دو تا پینی سیلین زدم ولی حتی ذره ای بهتر نشدم.تا حالا اسم زنا(به ضمه ز)به گوشتون خورده؟زخمائی هستن که رو اعصاب می زنن و ازیک فشار عصبی شدید به وجود میان و دردی هم داره که کشنده.تو حلق من هم زنا زده و باید یک دوره دو هفته ای رو تحمل کنم تا رو به بهبود بذاره.وقتی میگم یک درد کشنده،نمی تونید تصور کنید از چه نوع دردی دارم حرف می زنم.تا گوشها و دندونام و مغز سرم داره سوراخ میشه از این درد.فقط به زور مسکن های فوق قوی دارم خودمو جمع و جور میکنم و الا که فک ام باز نمیشه.با امروز روز ششم رو گذروندم و احتمالآ از پس فردا زخمها باید رو به خوب شدن بذارن.خلاصه هر کی بدخواه مدخواه داره بیارش اینجا،کارش فقط یک تف انداختن روشه که به این درد مبتلا بشه! آشناها نگران نباشن! ارزون حساب میکنیم!

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت توسط جودی|

زندگی داره لبخند می زنه!D:مشکلات مالی تا حدودی حل شد!

باید ببینید لوزه هام چه چرکی کرده.چنان ورم کرده که آب دهنم رو هم نمی تونم قورت بدم.از شدت گلو درد،گوشها و دندونام هم درد گرفتن!تازه از استخون دردهای سرما خوردگی قبلی ام راحت شده بودم که باز باید یک هفته این یکیو تحمل کنم.

یادتون میاد تو یک پست از یک روستا به اسم کنگ،نزدیک مشهد،نوشته بودم؟گفته بودم یک جورائی مثل ماسوله می مونه و هر خونه رو پشت بوم خونه بعدی و همه جای روستا با پله بهم وصل می شه.دیروز کنگ  آتیش گرفته.آتیش نشانی هم بخاطر پله پله بودن روستا نتونسته کاری بکنه.وقتی شنیدم همه ی موهای تنم سیخ شد.واقعآ روستای قشنگی بود.

اگه دیده باشین یک لینک جدید تو لینکدونی ام اضافه کردم به اسم "دلتنگیهای یک کرم دندون"!خدائیش اسم محشری نیست؟اولین بار اسم وبلاگ بود که  وادارم کرد که برم توش.واااای!نویسنده یک شاهکاره تمام عیاره!چنبن نثر محکم و شیرینی داره که کاملآ می تونه تا خوندن آخرین پست پای نوشته نگهت داره.وقتی از بین هزار تا وبلاگ عشقی آبگوشتی چشمت به همچین وبلاگائی میفته واقعآ احساس خوشآیندی به آدم دست میده.حیفم اومد به اونائی که تا حالا ندیده بودنش معرفیش نکنم.

 

پیوست:امشب رفته بودیم نمایشگاه.واااای!شلوغ شلوغ که تو تصورتونم نمیاد.(این دو تا عکس رو همونجا گرفتم فقط یادم نیست مال کدوم غرفه بود.)

 

1 پینی سیلین و دگزا هم نوش جون کردم!!!درررد می کنــــــــــه!

 

 نمايشگاه

نمايشگاه

 

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1384ساعت توسط جودی| |

عاشق خستگی های بعد از ورزش و جست و خیزم.چنان درد شیرینی تو همه ی جونم جریان پیدا کرده که می خوام همینجا سرم رو بذارم رو میز و ساعتها بخوابم.پلکهام اونقدر سنگین شدن که ترجیح می دم از بی خوابی بمیرم ولی این سنگینی و رخوت رو از سرم و چشام بیرون نکنم.

آقای خاتمی مون اومده بود اینجا و بنفشه از دو قدمی تونسته بود ببینش.دخترم اینقدر هیجان زده شده بود که اگه ملکه انگلیس رو می دید اینجور با ذوق تعریف نمی کرد.

وضع مالی ام کم خراب بود که حالا باید هر چی پس انداز داشتم بعلاوه ی مقداری گدائی از مامان و بچه ها بذارم رو هم تا یک لنز طبی دیگه بخرم.سرنوشت دردناکی گریبان این یکی رو گرفت.نمی دونم کی این بلا سرش اومده بوده ولی درست مثل یک ظرف لب پر شده،از گوشه اش یک تیکه جدا و تقریبآ غیر قابل استفاده شده.فعلآ مثل ماشینای یک چراغه باید با یک چشم بینا تو خیابون راه برم و آدما رو ببینم تا ببینم چقدر می تونم ظرف گدائی ام رو پر کنم!

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت توسط جودی|