تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

همیشه دوست دارم وقتی می خوام بنویسم،فکر نکنم که باید چه محدودیتهایی رو واسه نوشتم قائل باشم.گاهی اینقدر از این ور اون ور و قاطی می نویسم که وقتی نوشتم تموم می شه و می خوام بخونمش باید یک ادیت اساسی بکنمش.البته این جور نوشته ها رو فقط برای خودم می تونم نگه دارمشون و قابلیت تو وبلاگ رفتن رو ندارن چون اونقدر خصوصی و خودمونی نوشتم که فکر نمی کنم کسی حوصله ی خوندنشونو داشته باشه.اونا رو بیشتر دوست دارم تا این چیزائی که اینجا می نویسم.اینا رو نمی تونم از ته دلم بنویسم؛انگار که یک افسار به خودم بستم که از یک حدی تجاوز پیدا نکنن.حرفای خودم نیست،ساختگی ان،واسه خوندن بقیه ان،نمی تونم از خودم توشون تزریق کنم.حرف قلابیهای جودی ان!وقتی خودم نیستم،خودم هم حوصله ی خودمو ندارم؛انگار که دارم به خودم دروغ میگم.تا حالا فکر میکردم نوشتن به تنهایی می تونه کافی باشه ولی حالا فهمیدم اینکه بتونی واسه بقیه بنویسی هنره.

از این حرفا که گذشته باشیم، می تونم بهتون یک پیشنهاد بدم، اینکه کتاب "هملت به روایت مردم کوچه و بازار" رو بخونید.بازهم سیلور استاین!من روانی ِ این مرد شدم دیگه!

"بودن یا نبودن

مسئله لعنتی این است!"

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت توسط جودی| |

بعد از خوندن دو تا ترجمه متفاوت از کتاب صد سال تنهایی،حالا می فهمم که مترجم چه نقش برجسته ای می تونه تو یک شاهکار ادبی داشته باشه.یک سال پیش این کتاب رو خونده بودم ولی درست یادم نیست اسم مترجم چی بود:آقا یا خانم محیط.باور کنید هر دفعه که میخواستم این کتاب رو باز کنم که بخونم،احساس می کردم می خوام یک داروی تلخ رو بخورم!هر صفحه ای که ورق می زدم با خودم فکر می کردم گارسیا مارکز بخاطر چیه این کتاب به چنان شهرتی رسیده بوده؟!!!اگه شما هم برید و اون ترجمه رو بخونید با من هم عقیده می شید!حالا دارم ترجمه ی بهمن فرزانه رو می خونم و وافعآ انگار که دارم یک کتاب دیگه رو می خونم!همه کتاب رو دوست دارم بجز اون صفحاتی که از جنگ نوشته.اصلآ از قسمتهای جنگیه کتابا خیلی بدم میاد.حتی کتاب بربادرفته رو که به اندازه انگشتای دستم خوندمش،به قسمتهای جنگش که می رسه،می خوام تند تند ورق بزنم که مزه کتاب از دهنم نیفته.حتی جمله ای که از ناتالیا جینز بورک،رو جلد کتاب نوشته شده به اندازه کافی می تونه خواننده رو به خوندن کتاب وادار کنه:"اگر حقیقت داشته باشد که می گویند رمان مرده است یا در احتضار است،پس همگی برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوئیم!".

راستی اگه هر از گاهی از دستم در می ره و یک ذره اینجا رو عشقی مشقی اش میکنم ببخشینم! این احساسه قلمبه که میشه،کار دست نویسنده میده!بین خودمون بمونه...

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1384ساعت توسط جودی| |

۲هفته است که اومده مشهد و من در تمام این مدت سعی می کردم با خودم کنار بیام که همه چیز برای همیشه ی همیشه تموم شده‌.تمام روز فکرش از ذهنم بیرون نمی رفت.یک هفته ی اول از کلافگی داشتم دیوونه می شدم.تبدیل شده بودم به یک بچه ی بد خلق و بهانه گیر که دائم سراغ اسباب بازی شکستشو از مامانش میگرفت.باور نمی کنید که چه عذابی رو تحمل کردم تا باز به خودمو به زندگی عادی ام برگشتم.

همه چیزش واسم عذاب بود،زجر بود...بودنش،دوست داشتنش،خواستنش،خوب بودنش...به دست نیاوردنش.......

هیچ وقت برای من نبودوهمیشه باید گوشه می بودم.همیشه باید یکی رو در کنارش می دیدم و تحمل می کردم.زجر کشیدم به معنای واقعی شکنجه شدم.وقتی بود،یک جور غصه می خوردم وقتی هم رفت و دیگه نبود،یک جور دیگه!

یادآوری خاطرش واسم، مثل خوردن عسلیه که توش گل گاو زبون ریخته باشی!!!

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت توسط جودی| |