سکوت من است عزیزترین طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت... از کتاب سایه سرمست" گزیده اشعار روبرت دسنوس این توت های بی شرف بلاخره برای خورده شدن، جون گرفتن.حاضرم جونم رو سر خوردن توت های سفید و چاق بدم؛باید ما رو می دیدید که چطور مثل دو تا میمون از درختای پشت دانشکده ادبیات آویزون شده بودیم برای چیدن توت!واقعا شرم آور بود!دیدن صحنه ی اون توتهای چاق و درخشان چنان عقلمون رو زایل کرده بود که به هیچی دیگه جز طعم اونا وقتی زیر دندونامون آب می شن نمی تونستیم فکر کنیم! یک ماشالا تو دهنا بچرخه تا بگم بلاخره دارم درس می خونم!!همیشه فکر میکردم خطی سخت تر از خط میخی تو خطهای باستانی وجود نداشته باشه ولی باورتون نمی شه که چه خط آسون و شیرینیه ولی تا دلتون بخواد پهلوی مشکله.باید اوستائی رو هم یاد داشته باشیم ولی خودتون هم خوب می دونید که وقتی یک مبحث برای امتحان حذف میشه به این معناست که باید برای همیشه به دست فراموشی سپرده بشه! وقتی نقاشی قبول نشدم فکر میکردم تمام در های شادی به روم بسته شده و باید با هر جون کندنی هست باستان شناسی رو تموم کنم ولی باورتون نمیشه؛الان به معنای واقعی دارم با رشته ام زندگی میکنم.همه میگن آخرش چی؟می خوای بری کلوخ شناس بشی با این رشته باستان شناسی؟! ولی همین دوروبر خودتون رو نگاه کنین؛چند نفر رو میبینید که دارن پول از رشته ای که توش درس خوندن در میارن؟لااقل می تونم از این چند سالی که دارم درس می خونم لذت ببرم.شما اینجور فکر نمی کنید؟! 
به تو اندیشیدن
نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1384ساعت
توسط جودی| |
